💰PirouzGroupTurkey💰

جزئیات پست

داستان كوتاه مادربزرگ و پدربزرگم مادربزگ و پدر بزرگم را مدت زمان زیادی است ندیدم. به نامه هایم جواب...

داستان كوتاه
مادربزرگ و پدربزرگم
مادربزگ و پدر بزرگم را مدت زمان زیادی است ندیدم.
به نامه هایم جواب ندادند. از این رو، فوراً سوار اتوبوس شدم و به روستا رفتم.
خانه مان در روستا یک طبقه است.
با دستم در زدم. پدر بزرگم در را باز کرد. مادربزرگم هم از پشتش آمد.
جفتشان را هم بوسیدم.
آن شب تا دیر وقت نشستیم و صحبت کردیم.
🆔 @pirouzgroupturke
        مشاهده پست های بیشتر از 💰PirouzGroupTurkey💰     مشاهده جزئیات پست در تلگرام
برچسب ها: داستان کوتاه

این پست به نقل از 💰PirouzGroupTurkey💰 آورده شده است و وب سایت هشتگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال آن ندارد.