نتایج جستجو "گریه"

💕 داستان کوتاه
پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!
مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیا...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (8)
🔳گریه امام صادق علیه السلام بر امام حسین علیه السلام
▪️امام صادق (ع) در زمان حیات خویش، بارها برای سیدالشهدا (ع) مجلس عزا برپا کردند و سعی می کردند عزاداری امام حسین (ع) را در بین شیعیان، به عنوان یکی از شعائر شیعه نهادینه کنند
▪️راوی می‌گوید محضر ...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (8)
🔳گریه امام صادق علیه السلام بر امام حسین علیه السلام
▪️امام صادق (ع) در زمان حیات خویش، بارها برای سیدالشهدا (ع) مجلس عزا برپا کردند و سعی می کردند عزاداری امام حسین (ع) را در بین شیعیان، به عنوان یکی از شعائر شیعه نهادینه کنند
▪️راوی می‌گوید محضر ...
داستان کوتاه😢😢😢
اعدامی که لغو شد 🍃
روحانی مسئول مشاوره به زندانیان محکوم ‌به اعدام در زندان رجایی شهر در این زمینه به خاطره جالبی شاره می‌کند:
🔸 «یکی از این موارد خیلی جالب است که در نوع خودش واقعاً تکان‌دهنده است؛ حدود 23 سال پیش جوانی که تازه به تهران آمده بوده در کبابی فردی مشغول به کار می‌شود،...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (7)
🔳گريه امام محمد باقر عليه السلام
بر امام حسين (ع)
▪️امام باقر (علیه السلام) برای امام حسین (علیه السلام) اشک می ریخت و به هرکس هم در خانه او بود دستور می داد گریه کند. و در منزل آن حضرت مجلس عزا و سوگواری برای امام حسین (علیه السلام) تشکیل می گردید و...
داستان کوتاه✅
بخونید زیباست😊
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
پدرم بود، مادر...
‍ 🍃🖤🍃داستانک واقعی🍃🖤🍃
▪️فرمود: دیشب، کجا رفته بودی؟
عرض کرد: کسی خبر آورد، از رویت هلال محرم.
مجلس عزا گرفته بود، یکی از دوستان شما.
مهمان مجلس او شدم، برای گریه بر جدّ غریب تان حسین علیه السلام.
امام دعایش کرد و پرسید:
وقت بیرون آمدن، مقابل درب مجلس، کسی را ندیدی؟
گفت: دیدم، ولی نشاختمش. شب...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
💕❤️داستان_کوتاه
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می‌کند، به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو، سه آرزوی دیگر آرزو کرد.
آرزوهایش شد نُه آرزو. بعد با هر کدام از این آرزوها، سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوه...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (7)
🔳گريه امام محمد باقر عليه السلام
بر امام حسين (ع)
▪️امام باقر (علیه السلام) برای امام حسین (علیه السلام) اشک می ریخت و به هرکس هم در خانه او بود دستور می داد گریه کند. و در منزل آن حضرت مجلس عزا و سوگواری برای امام حسین (علیه السلام) تشکیل می گردید و...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
داستان کوتاه...
#عشق یک طرفه
به عشق در نگاه اول اعتقاد نداشتم تا اینکه ...دوبار بیشتر ندیده بودمش ولی همه میگفتن پسر خیلی خوب و درستیه حرفاشون مثل پتک تو سرم بود کم کم دلبسته مرد رویاهام شدم ازش یه معبود ساخته بودم کسی که مثل فرشته پاکه هر روز من عاشق تر میشدم اما اون بی خبر از عشق من تا جایی که بر...
😭😭😭😭😭😭
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرت...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
▪️ #داستانک
🏴 مرحوم نخودکی و گریه بر امام حسین
یکی از علمای ربّانی و صاحب کرامات آیه الله «شیخ حسن علی اصفهانی نخودکی» است. وی در نیمه ی ذیقعده سال ۱۲۷۹ هجری قمری درمحله ی جهانباره اصفهان دیده به جهان گشود و در ۱۷ شهریور شعبان سال ۱۳۶۱ در سن ۸۲ سالگی در مشهد رحلت نمود، قبر او در صحن عتیق بارگاه مل...
🍃🌸
💫 داستان کوتاه
' سی. پی. آر' بیمارستان جای جالبی ست، آدم هایی که بیرون از آن 'تند و تند' قدم میزنند، 'گریه میکنند،''دعا میکنند،' حالشان بهتر از بیماری که برای زنده ماندن با دستگاه شوک 'دست و پنجه' نرم میکند نیست.
آدم های بیرون از اتاق از یک چیز میترستند؛ از 'نبودن'!
از نزدن 'ضربان قلب' 'ع...
#طلای سرنوشت ساز
خان جون راست میگفت ؛خدا هر آدمی رو بهر کاری آفریده ..
مثلا همین اوس نجار سرخیابون، کارش اَره کردن وکوبیدن چکش روی میخه
عباس آقا ،قصاب محله با ساطور و چاقوی تیزش به جون گوشت های بی زبون میفته و از وسط دوشقه میکنه
ممد قرقی با چرخ و فلکش، جغجغه به دست آهنگی از گوگوش رو زیرلب زمزمه م...
▪️ #داستانک
🏴 مرحوم نخودکی و گریه بر امام حسین
یکی از علمای ربّانی و صاحب کرامات آیه الله «شیخ حسن علی اصفهانی نخودکی» است. وی در نیمه ی ذیقعده سال ۱۲۷۹ هجری قمری درمحله ی جهانباره اصفهان دیده به جهان گشود و در ۱۷ شهریور شعبان سال ۱۳۶۱ در سن ۸۲ سالگی در مشهد رحلت نمود، قبر او در صحن عتیق بارگاه مل...
🍃🌸
💫 داستان کوتاه
' سی. پی. آر' بیمارستان جای جالبی ست، آدم هایی که بیرون از آن 'تند و تند' قدم میزنند، 'گریه میکنند،''دعا میکنند،' حالشان بهتر از بیماری که برای زنده ماندن با دستگاه شوک 'دست و پنجه' نرم میکند نیست.
آدم های بیرون از اتاق از یک چیز میترستند؛ از 'نبودن'!
از نزدن 'ضربان قلب' 'ع...
🆔 : @intbook 📘 🌺
▼داستان کوتاه'سیگار و فوتبال'▼
↓تیم محبوبم پرسپولیس بازیکن عراقی را به نام جاسم محمد خرید. او بازیکنی بود که قدی بلند داشت و هیکلی درشت داشت که به مهاجم ها می خورد. موهای بلندی داشت و ریشش را پرفسوری زده بود. من و پدرم عاشق پرسپولیس بودیم. او مرا به ورزشگاه می برد. روی سکوها می زد...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
خاطره ای از استاد #شهریار و ماجرای دانشکده پزشکی ایشان، که استاد #ابتهاج بیان کرده اند:
شهریار تعریف می‌کرد که همون موقع که من دانشجوی طب بودم، یواشکی یه مطب راه انداختم. بعد سید هم بودم و دستم سبک بود، خیلی هم مریض می‌اومد پیش من. می‌گفت دانشکده هم می‌دونستن ولی چیزی نمی‌گفتن. بعد می‌گفت یه روز ...
💥💥 داستانک : امید
✍ مهسا و امیر خیلی برای زندگی مشترکشان تلاش کرده بودند و حال که به دنبال بچه دار شدن بودند ...
به هر دری که می زدند به رویشان باز نمیشد .
روز به روز نا امید تر می شدند .
5 سال مثل باد گذشت ...
شهرت پروفسوری را شنیده و بالاخره توانسته بودند وقت ویزیت بگیرند .
وارد اتاقش که شدند .....
💥💥 داستانک : اخراج
✍ ایرج پزشکزاد روزنامه نگار و نویسنده معروف، سالها قبل نوشته بود :
من در کلاس سوم دبستان که درس میخواندم بچه بسیار درسخوان و تر و تمیز و منظمی بودم. یک روز مدیر مدرسه، من و سه - چهار دانش آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند را صدا کرد، پرونده مان را، زیر بغلمان گذاشت و از ...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (6)
🔳گریه امام حسن(ع) برامام حسین(ع)
▪️روزى امام حسين عليه السلام نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و وقتى نگاهش به حضرت افتاد، گريه كرد
▪️ امام حسن عليه السلام پرسيد:
اى ابا عبدالله ! براى چه گريه مى كنى ؟
▪️امام حسين عليه السلام فرمود:
گريه ام بخاط...
🔴 یک داستان کوتاه و آموزنده
🚩 اهمیت گریه برای حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام در سیره و بیان آیت‌الله بهجت قدس‌سره
حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره شیر آب حیاط را به‌اندازۀ یک شیر سماور باز کرده بودند و داشتند وضو می‌گرفتند. گفتم: آقا، محرم دارد می‌آید و من یک ماه برای تبلیغ می‌روم. سفارشی کنید که آویزه گ...
▼داستان کوتاه'سیگار و فوتبال'▼
↓تیم محبوبم پرسپولیس بازیکن عراقی را به نام جاسم محمد خرید. او بازیکنی بود که قدی بلند داشت و هیکلی درشت داشت که به مهاجم ها می خورد. موهای بلندی داشت و ریشش را پرفسوری زده بود. من و پدرم عاشق پرسپولیس بودیم. او مرا به ورزشگاه می برد. روی سکوها می زد روی شانه هایم و م...
3133📚داستانڪ📚:
♥️🍃⇨﷽
🌷حکایت
❄️⇦ به عیادت دوستی رفته بودم، پیرمرد شیک و کراوات زده ای هم آنجاحضور داشت. چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب گفتند
آقای پیرکراواتی، باشنیدن اذان ، درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!برای من جالب بود که یک پیرمر...
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، از...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (6)
🔳گریه امام حسن(ع) برامام حسین(ع)
▪️روزى امام حسين عليه السلام نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و وقتى نگاهش به حضرت افتاد، گريه كرد
▪️ امام حسن عليه السلام پرسيد:
اى ابا عبدالله ! براى چه گريه مى كنى ؟
▪️امام حسين عليه السلام فرمود:
گريه ام بخاط...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (6)
🔳گریه امام حسن(ع) برامام حسین(ع)
▪️روزى امام حسين عليه السلام نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و وقتى نگاهش به حضرت افتاد، گريه كرد
▪️ امام حسن عليه السلام پرسيد:
اى ابا عبدالله ! براى چه گريه مى كنى ؟
▪️امام حسين عليه السلام فرمود:
گريه ام بخاط...
➫ @zinatrrooh 🦋
🌼✿❁࿐🌺🍃❁࿐
📗 #داستان‌کوتاه
صحابی که علی(ع) را نفروخت!!!
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال ابوذر غفاری می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند چطور ؟
مولا فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی...
#داستانک
آیت الله العظمی مرعشی نجفی
کسی است که ۶۰ سال نماز شبش را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها خواند. رئیس دفتر این عالم بزرگوار می گوید؛ یک بار به آقا گفتم: اجازه می دهید که دفتر را زود تعطیل کنم و بروم؟ چون پدرم آمده است، می خواهم به دیدارش بروم. آقا بغض کرد و فرمود: خوش به حالت که پدر دار...
داستانک
آیت الله العظمی مرعشی نجفی
کسی است که ۶۰ سال نماز شبش را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها خواند. رئیس دفتر این عالم بزرگوار می گوید؛ یک بار به آقا گفتم: اجازه می دهید که دفتر را زود تعطیل کنم و بروم؟ چون پدرم آمده است، می خواهم به دیدارش بروم. آقا بغض کرد و فرمود: خوش به حالت که پدر داری...
#داستانک
فرعون فرمان داد، تا یک کاخ آسمان خراش برای او بسازند، دژخیمان ستمگر او، همه مردم، از زن و مرد را برای ساختن آن کاخ به کار و بیگاری، گرفته بودند، حتی زنهای آبستن از این فرمان استثناء نشده بودند.
یکی از زنان جوان که آبستن بود، سنگهای سنگین را برای آن ساختمان حمال می کرد، چاره ای جز این ن...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
#داستانک
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکنه.
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی
که او را ملعبه خود قرار داده بودند
با خنده و شادی بازی میکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی
که تو را مسخره میکنند و به تو میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت:'مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از...
📚#داستان_کوتاه
ایرج پزشکزاد روزنامه نگار و نویسنده معروف، سالها قبل نوشته بود : من در کلاس سوم دبستان که درس می خواندم بچه بسیار درسخوان و تر و تمیز و منظمی بودم ... یک روز مدیر مدرسه ، من و سه - چهار دانش آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند را صدا کرد پرونده امان را زیر بغلمان گذاشت و از ...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...