نتایج جستجو "گریه"

‍ 📒 هر شب یک داستان کوتاه
'ریگ به کفش داشتن'
این 'ضرب المثل' یعنی فرد غیرقابل اطمینان است و مکر و حیله ای در سر دارد.
ریشه آن برمی گردد به اینکه در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می توان پنها...
ما کلاس اول دبستان بودیم.‌
این اخوی مان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند؛ بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک؛یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود .
البته نه این...
+عشقـــــم😓
-هوم😒
+میشـہ نری بمونی پیشم؟؟😔😭
-ن ببخشید بخدا واسه خ👉
+پس فقط جای یہ داداش باهام باش..باشہ؟؟😭
-هه باشه😒
+فقط یچیزی😖
-زود بگو کار دارم اجی🚶
+هیچ وقت بهم نگو اجی 😭💔
یہ ماه بعد..
😔👉🏻 @bivafa_AT
-هستي؟
+جونم
-میخام یکیو بت معرفی کنم
+کیو!؟؟
-با یہ دخترے دوس شدم خیلے دختر خوبیه بهش گفتم ی...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
#داستانک۲۲۷
آن موقع ها که فهمیدم دلم دارد برایت می رود سریع آمدم اینجا، گفتم خدایا به همین امامزاده قسمت می دهم اگر قسمتم نیست و روزی جدایی در کار است تا وابستهاش نشدم خودت
یک جوری تمامش کن.
قسمتم بودی...سه سال بعد اما با قسمت جنگیدی؛ خدا خواست و تو نخواستی. اما یک روز برمی گردی؛ کی و چه جوری را ...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
@chamedaneasemany
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده ...
+هم لباش میخنده ، هم حالش خوبه ؛ ببین داره با عروسکاش بازی میکنه
- خندش الکیه ، حالش خیلی بده ؛نگاهش به عروسکاس اما اونارو نمیبینه
+دِ بابا بس کن ! من دارم میگم میخنده ، صب تا شب یا داره رژ میزنه یا لاک میخره
-سیاهی لباش و رنگ پریدگی ناخوناشو با رنگ میپوشونه، تو فک کردی حالش خوبه؟
+کسی که حالش خو...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
📝#داستان_کوتاه؛
داستان واقعی از یه عشق یکطرفه:
من یه دختر دانشجومعلمم و چیزی که میخام بگم یه تجربه است از سال ۹۶.
یک پسری که اتفاقا دانشجومعلمم و همشهری خودم بود توی اینستا بهم درخواست فالوو داد.
منم یه مدت زیاد اکسپت نکردم و بالاخره نمیدونم یه روزی میشه که اکسپت میکنم.
ایشون مدتی منو در اینستاگر...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
#داستانک
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل
یکی گفت لوس،
یکی چندشش شده بود
...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
🍃🌸🍃
داستان کوتاه...
حتما بخوانید عالیه...
✨پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود،
قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد.... 
بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد ، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.
 آنشب ...
طلب آمرزش
صادق هدایت
داستان کوتاه
توضیحات:
قسمتی از داستان: تا اینکه بچه چهارماهش تمام شد. هر شب و هر روز استخاره می کردم که بچه را بکشم یا نکشم. تا اینکه یک شب با خدیجه دعوای سختی کردم و با خود عهد کردم که سر حسین آقا را زیر آب بکنم. دو روز کشیک کشیدم روز دوم بود، خدیجه رفت از عطاری سر کوچه گل بنف...
🔻داستان کوتاه🔻
🔹مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر انجام نمی‌داد. گمان کردم...
‍ ‍ #داستانک
#داداشییییییی
خیلی قشنگه😍
مخصوصا دخترااااااااااا🌹☺️
لطفا بخووووووووونید😊
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
داداشم منو تو خیابون دید..😱
با جمع دخترا بودیم و حجابم خیلی جالب نبود... 😬
با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..😰
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی تنبیهم میکنه.. 😰
نزدیک غ...
@cafemehrabany
💜❣💜❣💜❣💜
📚داستان کوتاه
💠مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
#کانال_کافه_مهربانی...
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
#کانال_کافه_مهربانی...
ای...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** دلال بازار**
حضرت سلیمان علیه السلام عرض کرد: خدایا تو مرا بر جن و انس و وحوش و طیور وملائکه و دیوها مسلّط کردی، ولی یک خواهشی از تو دارم و آن اینکه اجازه دهی بر شیطان هم مسلّط شوم و او را زندانی و حبس کنم و به غل و زنجیرش بکشم که این قدر مردم را به گناه و ...
‍ #داستانک
با سختی به هم رسیدیم،پر از بغض و اشک و آه و التماس، پر از ماجرا و بعد از سالها دوری و جدایی...
قرار بود به عقد پسر دایی فرنگ رفته اش بره و آخر خانواده اش کار خودشون و کردن و چند روزی که برای سرکشی به زمین های شهرستانمون رفته بودم آتنا رو به عقد مجید در آوردن و روز و بعدش رفتن ترکیه و م...
📖 #داستانک
💢 توجه به زیردستان در ماه رمضان
♦️از امام صادق (ع) روایت است که امام زین العابدین (ع) در ماه مبارک رمضان توجه خاصی به زیردستان و خدمتکاران خود داشت،
♦️ هرگاه یکی از آنها مرتکب خطایی می شد او را مورد عقوبت قرار نمی داد، و تنها گناه او را یادداشت می نمود،
♦️تا آنکه وقتی شب آخر ماه رم...
‍ داستان کوتاه
میگن در یزد،
خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :
چه کسی متوجه نشده است ؟
سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....
معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .
تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند .
م...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_اول
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
اولین شبی بود که توی اتاق خونمون میخوابیدم.
توی خواب و رویا فقط جشن عروسی میدیدم و شیرینی عشق رو توی بند بند وجودم حس میکردم،
من و آریو چقدر عاشقانه توی اون مجلس میخرامیدیم و چقدر شاد و خوشبخت دیده ...
آیا می دانید چرا رهبر کره شمالی ناگهان از برنامه هسته ای خود گذشت و دست دوستی به سوی جامعه جهانی دراز کرد؟
بنا به نوشته خبرگزاریهای معتبر جهانی، کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی برای بازدید از یک پروژه به یکی از سواحل کره شمالی رفته بود.
او در حالی که در ساحل قدم می زد، می بیند پیرمرد و پیرزنی از ساحل...
✨﷽✨
📚داستان کوتاه
✨مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر انجام نمی‌داد. گمان ...
✨﷽✨
📚داستان کوتاه
✨مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر انجام نمی‌داد. گمان ...
🥀
#داستانک
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت:
گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند، وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و ...
حفره
#داستانک۲۱۶
از پشت پنجره ی کافه به خیابان زل زده بود و قهوه اش را مزمزه میکرد. سعید رسید و سلام کرد و در حالی که می نشست گفت: 'انگار همچینم حالت بد نیست ها! اگه بدونی اون چه حالیه...' شیدا پوزخندی زد و دندانهایش را به هم سابید. سعید کمی دلسوزانه تر گفت: 'حرف بزن. خواهش می کنم.' شیدا لبخند ز...
#داستانک
روزی به کریم خان زند گفتند ، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند...
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید ، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمیتوانست حرف بزند. کریم خان گفت : وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من
بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت. گفت قرب...
‍ داستان کوتاه
میگن در یزد،
خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :
چه کسی متوجه نشده است ؟
سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....
معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .
تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند .
م...
✨﷽✨
📚داستان کوتاه
💠مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر انجام نمی‌داد. گمان ...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
'چیزی را خوش ندارم'
مردی در اتوبوس گفت:
چیزی را خوش ندارم
نه رادیو
و نه روزنامه
و نه پرواز بر دشت‌ها
می‌خواهم که بگریم.
راننده گفت: صبر کن تا به ایستگاه برسیم،
آن‌جا هر چقدر که خواستی تنهایی گریه کن.
زنی گفت: من نیز.
من نیز چیزی را خوش ندارم
فرزندم را در قبر خویش گذاشتم
خوشش آمد و خوابید، بدون ...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
👌 داستان کوتاه پند آموز
🍂 #معجزه_امام_رضا علیه السلام
✍یکی از معجزات امام رضا علیه السلام که اخیرا اتفاق افتاده است:
💭 یک عروس و داماد تهرانی که تازه عروسی میکنند تصمیم میگیرند بنا به اسرار آقا داماد بیایند مشهد ولی عروس خانم با این شرط حاظر میشه بیاد مشهد که فقط برن تفریح و دیدن طرقبه و شاندیز...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...