نتایج جستجو "گرم"

:
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک مَثَل
خر برفت و خر برفت و خر برفت
این مثل را در مورد افرادی می گویند كه از دیگران تقلید نابجا و كوركورانه می كنند و خیر و صلاح خویش را در نظر نمی گیرند.
روزی بود؛ روزگاری بود؛ درویش پیر و شكسته ای بود معروف به درویش غریب دوره گرد كه از این ده به آن ده می گشت تا لقمه نانی پیدا كن...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک مَثَل
خر برفت و خر برفت و خر برفت
@jdastanj
این مثل را در مورد افرادی می گویند كه از دیگران تقلید نابجا و كوركورانه می كنند و خیر و صلاح خویش را در نظر نمی گیرند.
روزی بود؛ روزگاری بود؛ درویش پیر و شكسته ای بود معروف به درویش غریب دوره گرد كه از این ده به آن ده می گشت تا لقمه نانی ...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
Banoo:
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد ...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
#داستانک۲۳۳
جای خالی او چگونه جاییست؟
از بیرون صدای داد و قال می‌آید. لابد باز شهاب خان نتوانسته خوب بخوابد. دلم می‌خواهد یک روز زل بزنم به چشم‌هاش و بگویم:« مرد حسابی ما که اصلا خواب نداریم، خدا رو شکر کن که حداقل چشمات دو دقه می‌شینه رو هم! » اما خب چون همهٔ‌مان مثل سگ از شهاب خان می‌ترسیم گمان ...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
♦️داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
♦️داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می...
♦️داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می...
♦️داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می...
داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می ش...
♦️داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می...
♦️داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می...
@postchii
♦️داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام...
@postchii
♦️داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام...
z. P:
#داستانک
زندگی دونفرهٔ دوستانه
من همیشه فکر می‌کردم با آدم‌هایی که به آنها نزدیکم می‌توانم راحت‌تر حرف بزنم؛ مثلاً لازم نیست خیلی مؤدب باشم و لحن خاصی داشته باشم. اما اشتباه می‌کردم.
مدتی بود که همسرم از کمک کردن در کارهای خانه طفره می‌رفت. تمیز کردن حمام یا مرتب کردن خانه را قبلاً بدون اینک...
🔆خواندن این داستان کوتاه و زیبا رو پیشنهاد میکنم🙏
🔆احتمالاً کتاب «قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم میدهند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین...
اگر کمی زودتر
@hekayatvadastan
با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر ب...
🔘 داستان کوتاه
«یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می‌خورد که باعث خنده دیگران می‌شد. یعقوب‌خان فقط اجازه می‌داد هاکان شب‌ها ی...
#داستانک
یوسف بن ابی بکر ملقب به سراج الدین سکاکی در دوازده علم از علوم عرب صاحب نظر بود.
در ابتدای امر آهنگر بود.
روزی صندوق کوچکی ساخت و قفل عجیبی بر آن زد که وزن صندوق با قفل آن یک قیراط (0.2 گرم) بیشتر نبود و آن را به عنوان هدیه نزد سلطان آورد. بر خلاف انتظار سکاکی، سلطان و اطرافیان او چندان ع...
📎
#درباره_کتاب:
#آنتون_چخوف، نویسنده روس، به شهادت بسیاری از منتقدان و نویسندگان، بهترین داستان کوتاه‌نویس دنیا بوده است. او تعداد زیادی داستان کوتاه و بلند و چند نمایشنامه نوشته که پس از گذشت ده‌ها سال به زبان‌های مختلف ترجمه شده و یا به صورت تئاتر و سریال درآمده اند. «دوئل» یکی از داستان‌های بلن...
#داستانک
#مادرم_کویر_است
همه مون می دونیم تو کویر باد زیاد می وزه، ولی خبری از بارون و ابر نیست .خوب کویری بودن تو خصلت خیلی از آدمها هست. که می خوام جریانه یکیشون و براتون بگم...
اون آدم یه فرشته اس، به اسم مادرم...
خیلی کویریه مادرم، نه اینکه خدایی نکرده فک کنید مادرم آدم خشکیه ،نه!
اون شب مث...
🔘 داستان کوتاه
یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ' موجاوه ' قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ' دره ' بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭⇜مــرد فقیـــرى بـــود
ڪه همســــــرش از ماست ڪره مى گرفت و او آنرا به یڪى از بقالى های شهر مى فروخت، آن زن ڪره ها را به صورت توپ های یڪ ڪیلویى در می آورد. مرد آنرا به یڪى از بقال های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
💭 ⇜روزى مـــرد بــقال
به انــدازه ڪـــره...
🔘 داستان کوتاه
«یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می‌خورد که باعث خنده دیگران می‌شد. یعقوب‌خان فقط اجازه می‌داد هاکان شب‌ها ی...
📘 🌿 📗 🌿 📙 🌿 📕 🌿📒
اطلاعات بیشتر
داستان کوتاه
✾•••🍀 زندگى خروسى 🍀•••✾
كوه بلندى بود كه لانه عقابى با چهار تخم ، بر بلنداى آن قرار داشت . يك روز زلزله اى كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكى از تخم ها از دامنه كوه به پائين بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اى رسيد كه پُر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها مى دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيرى داوطلب شد تا روى آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد .
يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد. جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولى نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزى جُز يك جوجه خروس نيست . او زندگى وخانواده اش را دوست داشت اما چيزى از درون او فرياد مى زد كه تو بيش از اين هستى . تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازى مى كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مى گرفتند و پرواز مى كردند . عقاب آهى كشيد و گفت : اى كاش من هم مى توانستم مانند آنها پرواز كنم . مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند : تو خروسى و يك خروس هرگز نمى تواند بپرد . اما عقاب هم چنان به خانواده واقعى اش كه در آسمان پرواز مى كردند خيره شده بود و در آرزوى پرواز به سر مى برد . اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مى گفت به او مى گفتند كه روياى تو به حقيقت نمى پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد . بعد از مدتى او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگى ادامه داد و بعد از سال ها زندگى خروسى از دنيا رفت .
تو همانى كه مى انديشى ، هرگاه به اين انديشيدى كه تو يك عقابى ؟ پس به دنبال روياهايت برو و به ياوه هاى مرغ وخروس هاى اطرافت فكر نكن .
✾•••🍀 گابريل گارسيا ماركز 🍀•••✾
زمانی میتوان اتمسفر خوبی داشت که از توصیف گفتگو و صحنه پردازی مکان، زمان، رنگ، لحن داستانی و .. که باعث احساس برانگیزی بیشتر و ایجاد درونمایه ی ذهنی میشود استفاده کنیم.
در ابتدای داستان مکان فرهنگسرا اتمسفر خوبی را به خواننده منتقل کرد ولی در حد لازم موفق نبود، مثلا میشد از حضور جانبازان به عنوان گ...
🔘 داستان کوتاه
«یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می‌خورد که باعث خنده دیگران می‌شد. یعقوب‌خان  فقط اجازه می‌داد هاکان شب‌ها ی...
#داستانک
⭕️ تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان می‌گیرند. من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب...
🔘 داستان کوتاه
«یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می‌خورد که باعث خنده دیگران می‌شد. یعقوب‌خان فقط اجازه می‌داد هاکان شب‌ها ی...
🔘 داستان کوتاه
🔘نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست.
🔘زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛
🔘مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتاب ها...
📖داستان کوتاه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به ...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
ايستادم که نگاهشان کنم شب بود و آنها داشتند در اين خيابان پرت افتاده در اين گوشه‌ی شهر، روی در آهني يک مغازه کار می کردند. در محکمی بود: آنها با يک ميله‌ی آهنی به جانش افتاده بودند ولی در، محکم سر جايش ايستاده بود و تکان نمی‌خورد. من که د...
#داستانک
جور دیگر دیدم
مادرم از عمه‌هایم متنفر بود. هر بار که ما کار اشتباهی می‌کردیم عصبانی می‌شد و می‌گفت: «تو هم به اون عمه‌های عفریته‌ت رفتی.» مادربزرگم به چشم مادرم دشمن قسم‌خورده‌ای بود که یک روز بالاخره زهرش را می‌ریزد، اما وقتی به خانه‌مان می‌آمد مادرم همزمان میوه پوست می‌کند و قربان‌صدقۀ ...
🔘 داستان کوتاه
«یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می‌خورد که باعث خنده دیگران می‌شد. یعقوب‌خان فقط اجازه می‌داد هاکان شب‌ها ی...
🔘 داستان کوتاه
«یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می‌خورد که باعث خنده دیگران می‌شد. یعقوب‌خان فقط اجازه می‌داد هاکان شب‌ها ی...