نتایج جستجو "گرم"

یک بار زنی را دیدم که لباس خیلی کوتاهی پوشیده بود، نگاه آتشینی در چشمهایش بود و در دمای پنج درجه زیر صفر، در خیابانهای لیوبلیانا قدم میزد.
فکر کردم باید مست باشد، و رفتم تا کمکش کنم.اما حاضر نشد بالا پوشم را بپذیرد.
شاید در دنیای او تابستان بود و بدنش از اشتیاق کسی که منتظرش بود، گرم میشد.
حتی اگر...
#داستان_کوتاه_مقصرقسمت_اول
وقتی رامین را سراپا گوش دیدم، کمی جمع و جور شدم و گفتم: «هر چی ازش بگم، کم گفتم. تا خودت نبینی، باورت نمیشه. تا حالا چند بار امتحانش کردم.»
دستش را از زیر چانه اش برداشت و گفت: «امیر، مطمئنی به خاطر این که خودشو خوب نشون بده، ظاهر سازی نمی کنه؟»
_ این چه حرفیه که می زنی؟...
#طلای سرنوشت ساز
خان جون راست میگفت ؛خدا هر آدمی رو بهر کاری آفریده ..
مثلا همین اوس نجار سرخیابون، کارش اَره کردن وکوبیدن چکش روی میخه
عباس آقا ،قصاب محله با ساطور و چاقوی تیزش به جون گوشت های بی زبون میفته و از وسط دوشقه میکنه
ممد قرقی با چرخ و فلکش، جغجغه به دست آهنگی از گوگوش رو زیرلب زمزمه م...
«داستان کوتاه»
یادم می آید
عاشق ِ سفر بودی، بهار آمده! بازار سفر، داغ داغ...
یکی سوی دریا، یکی سوی صحرا
غافلند از سوی ِ عقل، فعلا تنشان گرم است
از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می خرند!
اما کسی کفن نمی خرد!
***
فریبا مطاعی
داستانک 21:
«چهار و چهار دقیقه»
از ساعت دوازده شب روی تخت نشسته بود و به دیوار می‌نگریست و به ساعتی دایره‌ای با صفحه‌ای سفید. تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک... چند دقیقه یک بار ماشینی از خیابون عبور می‌کرد و صدای نزدیک و دور شدنش با تیک تاک ساعت می‌آمیخت. آخرین سیگار را هم روشن کرد. چهار دقیقه به چهار...
#داستانک
یوسف بن ابی بکر ملقب به سراج الدین سکاکی در دوازده علم از علوم عرب صاحب نظر بود.
در ابتدای امر آهنگر بود.
روزی صندوق کوچکی ساخت و قفل عجیبی بر آن زد که وزن صندوق با قفل آن یک قیراط (0.2 گرم) بیشتر نبود و آن را به عنوان هدیه نزد سلطان آورد. بر خلاف انتظار سکاکی، سلطان و اطرافیان او چندان ع...
داستان کوتاه
همسر جوان و خوشگل «سلادکوپرتسوف»، رئیس پست‌خانه‌ی شهرمان را چند روز قبل، به خاک سپردیم. بعد از پایان مراسم خاک‌سپاری آن زیبارو، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان پست‌خانه برپا شده بود شرکت کردیم. هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک ...
📚📚📚📚📚📚📚📚📚
فرقی نمیکند که داستان کوتاه دوست
داشته باشی یا بلند،گشت و گذار در دنیای کتاب های معاصر برایت لذت بخش باشد یا گذر از اعماق تاریخ، نویسنده ی محبوبت ایرانی باشد یا جایی ان طرف مرز ها ،حتی اگر آخرین باری که متنی-هر چند کوچک-را خوانده ای به یاد نیاوری،باز هم دعوتی به کانون گرم ما.
ما منتظرت ه...
شبِ سردِ زمستانی به نیمه رسیده بود.
مرد، داخل کوچه پیچید. یقهٔ بارانی اش را بالا آورد. دستانش را در جیبش گذاشت و گام هایش را بلندتر کرد.
با تشویش از درِ نیمه باز، واردِ محوطهٔ آپارتمان شد. سرش را که بالا گرفت پردهٔ توریِ طبقهٔ دوم تکان می خورد.
بی خیالِ آسانسور شد تا مبادا همسایه ای رَدَش را بزند! پ...
شبِ سردِ زمستانی به نیمه رسیده بود.
مرد، داخل کوچه پیچید. یقهٔ بارانی اش را بالا آورد. دستانش را در جیبش گذاشت و گام هایش را بلندتر کرد.
با تشویش از درِ نیمه باز، واردِ محوطهٔ آپارتمان شد. سرش را که بالا گرفت پردهٔ توریِ طبقهٔ دوم تکان می خورد.
بی خیالِ آسانسور شد تا مبادا همسایه ای رَدَش را بزند! پ...
شبِ سردِ زمستانی به نیمه رسیده بود.
مرد، داخل کوچه پیچید. یقهٔ بارانی اش را بالا آورد. دستانش را در جیبش گذاشت و گام هایش را بلندتر کرد.
با تشویش از درِ نیمه باز، واردِ محوطهٔ آپارتمان شد. سرش را که بالا گرفت پردهٔ توریِ طبقهٔ دوم تکان می خورد.
بی خیالِ آسانسور شد تا مبادا همسایه ای رَدَش را بزند! پ...
شبِ سردِ زمستانی به نیمه رسیده بود.
مرد، داخل کوچه پیچید. یقهٔ بارانی اش را بالا آورد. دستانش را در جیبش گذاشت و گام هایش را بلندتر کرد.
با تشویش از درِ نیمه باز، واردِ محوطهٔ آپارتمان شد. سرش را که بالا گرفت پردهٔ توریِ طبقهٔ دوم تکان می خورد.
بی خیالِ آسانسور شد تا مبادا همسایه ای رَدَش را بزند! پ...
#داستان_کوتاه_آموزنده
از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد ، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود ، دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید ... تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!!
گفت : تو این سرما...
#داستانک
#خشم
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد و آب بر روی زمي...
داستان کوتاه:
مرد و نسیم!
مادر، میل‌های بافتنی را تند تند تکان می‌داد و کاموایِ ابر و بادی را در هم می‌تنید و می‌گفت:«دو تا زیر یکی رو... دو تا زیر یکی رو...» و زیر چشمی پسرش را می‌پایید در حالی‌که با خودش می‌گفت:« دیگه مردی شده... از سنِ جوونی گذشته!»
مرد پرده‌ی قرمز را کنار زد، توی قاب پنجره ا...
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨#داستانک ✨
🔸قاسم زندگیِ دیگران باشیم!
قدیم‌ها یک کارگر داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود.، از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری...
اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا، تا دیوار مستراح و حمام را عَلم کنند. جَنَم داشت.
بعد از چهار ماه شد هم...
#داستانک
#خشم
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد و آب بر روی زمين...
📚داستان کوتاه 📚
👌در قدیم یک فردی بود در همدان به نام ' اصغر آواره '
🍃اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را میشناختند...
🌿و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره!
انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش ای...
‍ #تقویم
🌹 بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ 🌹
☀️امروزجمعه : 23 شهریورماه 97
1397/06/23
🌙 4 محرم الحرام 1440 هجری قمری
1440/01/04
🎄 14 سپتامبر 2018 میلادی
2018/09/14
#رویداد
☀️ رویدادهای مهم این روز در تقویم خورشیدی ( 23 شهریور ماه 97 )
1️⃣ • تجمع سوگواران شهداي 17 شهريور در بهشت زهرا...
‍ #تقویم
🌹 بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ 🌹
☀️امروزجمعه : 23 شهریورماه 97
1397/06/23
🌙 4 محرم الحرام 1440 هجری قمری
1440/01/04
🎄 14 سپتامبر 2018 میلادی
2018/09/14
#رویداد
☀️ رویدادهای مهم این روز در تقویم خورشیدی ( 23 شهریور ماه 97 )
1️⃣ • تجمع سوگواران شهداي 17 شهريور در بهشت زهرا...
📗داستان کوتاه
#یک_دوست
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد ...
داستان کوتاه
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پی...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
🔘 داستان کوتاه
باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدا...
دوستان عزیز یک داستان کوتاه نوشتم تو پیج اینستاگرامم هست. بیزحمت بخونیدش فکر نکنم 20 دیقه وقتتونو بگیره. نظراتتون رو چ بد و چ خوب ( منطقی لطفا) از طریق لینک زیر بهم بگید... خیلی مهمه. دمتون گرم. insta: hesam_tro
👇👇👇
اطلاعات بیشتر
#داستانک
#زهرانوری(گل یخ)
ساعت هاست مقابل کارخانه تحصن کرده ایم. پنج ساعت از ساعت کاری گذشته و بدون آب و غذا چشم انتظار رییس کارخانه ایم تا حقوقمان را بدهد. یک ساعتی می شود که زنم مدام تک زنگ می زند. دست در جیب می کنم و لیست خرید صبح را در جیبم مچاله می کنم. حتما باز بچه گریه می کند و همسایه از صد...
داستان کوتاه
#یک_دوست
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد و آب بر ر...
#داستانک
#خشم
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد و آب بر روی زمي...
#داستانک
#خشم
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد و آب بر روی زمي...
گوش‌شکسته‌ها و گوشبُرها!
(داستان کوتاه-بخش اول)
در روزگاران قدیم، توی هر شهر و ولایتی یک نفر پهلوان اول شهر بود. «پهلوان اول» نه فقط از نظر زور و بازو، که از لحاظ مرام و معرفت و دست‌گیری از مستمندان هم در جایگاه اول قرار داشت؛ یعنی در واقع این توجه به نیازمندان، یک ضرورت اساسی برای گرفتن عنوان «په...
‍ ‍#داستان
📚داستان کوتاه؛
#ترازوی_معیوب
📚 ازکتاب؛
#ظلمات_عدالت
✍ نویسنده:
#ابوالقاسم_پاینده
🌴 پاسبان چکمه پوش ، شمیز خاکستری را تحویل داد وامضا گرفت . متهم ،کنار اطاق به دیوار تکیه داد . یک کاریکاتور بود ، سیه چرده ولاغر ، با قد خمیده وسبیل فلفل نمکی ورزشی که هفته ها ول مانده بود . یک پاچه...
📗داستان کوتاه
#یک_دوست
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد ...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** انصاف با مردم شرط دیداربا امام زمان(عج)**
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید ت...
💧داستان_کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
#بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نهاد...
💧داستان_کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
#بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نهاد...
📗داستان کوتاه
#یک_دوست
♻️
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد و آب ...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
💕 داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اسماء' نها...
📗داستان کوتاه
#یک_دوست
♻️
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.
هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد و آب ...