نتایج جستجو "کوه"

َ 🌺💠🌺💠🌺
💠🌺💠🌺
🌺💠🌺
💠🌺
🌺
*داستانک*
✅چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
َ 🌺💠🌺💠🌺
💠🌺💠🌺
🌺💠🌺
💠🌺
🌺
*داستانک*
✅چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
👉👁 @Khatibancity 🇮🇷
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپد...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
شاید باورتون نشه، اما....
انتقال دو کوه یخ از قطب جنوب به امارات برای باران‌سازی و تغییر آب و هوا..!!!😳
دولت امارات با صرف چندین میلیون‌ دلار هزینه، یک کوه عظیم یخی را از قطب جنوب به سواحل دوبی و فُجیره کشانده و از آن برای خنک کردن هوای منطقه و تامین آب آشامیدنی مردم امارات استفاده میکند!
در جریان...
#داستانک
یوسف بن ابی بکر ملقب به سراج الدین سکاکی در دوازده علم از علوم عرب صاحب نظر بود.
در ابتدای امر آهنگر بود.
روزی صندوق کوچکی ساخت و قفل عجیبی بر آن زد که وزن صندوق با قفل آن یک قیراط (0.2 گرم) بیشتر نبود و آن را به عنوان هدیه نزد سلطان آورد. بر خلاف انتظار سکاکی، سلطان و اطرافیان او چندان ع...
#داستانک
زنی که خودش را مرد جا زد،
در معدن کار کرد و ثروتمند شد!
پیلی حسین در پی یافتن سنگ باارزشی بود که گفته می‌شود هزاران‌بار کمیاب‌تر از الماس است. این سنگ می‌توانست زندگی او را زیرورو کند، اما مشکل این بود که زن‌ها اجازه نداشتند در معدن کار کنند. برای همین، او مثل یک مرد لباس پوشید و برای نزد...
📿📿📿🌺
📿📿🌺
📿🌺
@Zekrosalavat
🍀🌷 #داستانهای_کوتاه_وجذاب_دینی
👈داستان کوتاه و جالب اولین زنی که به حضرت نوح علیه السلام ایمان آورد
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحيم
✍عموره، همسر صالحه حضرت نوح(ع)، مادر سام و یکی از اجداد پیامبر بزرگوار اسلام، حضرت محمد بن عبدالله است. 
عموره اولین ز...
داستانک شماره ۵۶۱
پیامبری در همین نزدیکی ها...
روزی حضرت سلیمان، مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جا بجا کردن خاک های پایین کوه پیدا بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه سرش را بالا آورد و پاسخ داد: معشوقم به من گفته اگر این کوه جا به جا کنی، به وصال من خواهی رسید؛ و من به...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
👌#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭 مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید
روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟🌸🍃
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور🌸🍃
پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند🌸🍃
💭 پدر گفت: امتحان کن پسرم.
پسر...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
📚 #داستان_کوتاه: 'اینجا نیست'
✍️ نویسنده: نسرین پرک
🗞نشسته‌ام بر در غار، چشم دوخته‌ام به پروانه‌ای که به دام نمی‌افتد. زیرک‌تر از آن‌ست که گول دعوت مرا بخورد، و بخواهد بر تارهای تنیده‌ام دمی بیاساید. خسته از این انتظار بیهوده، بر فراز صخره می‌روم، تا به تماشای روزی دیگر از عمر کوتاه خویش بنشینم. ش...
#داستان_کوتاه_با_فایل_صوتی
Mr Jones had a few days' holiday , so he said , ' I'm going to go to the mountains by train.' He put on his best clothes, took a small bag, went to the station and got into the train. He had a beautiful hat, and he often put his head out of the window during the trip and ...
🔘 داستان کوتاه
سوار تاکسی که شدم به عادت همیشه جلو نشستم ...چهره راننده در همان ابتدا که سرم را داخل ماشین بردم ومسیر را گفتم برایم اشنا بود اما اعتنانکردم اندیشیدم حتما در این مسیر مسافر کشی میکند ...
یکباره راننده جلوی خانمی ترمز زد وچون ان مسافر تقاضای دربستی کرد برایش توضیح داد مرا تا چهارراه ا...
🌹🌹🌺یک ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ بد و فوق العاده زشت ولی آموزنده
@mahlebait12
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩی ﺍﺯ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎﺭﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ ﻣﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺎﻻ میرﻓﺖ،ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ حالتی ﺩﻓﺎﻋﯽ درآورد ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺑﺰﻧﺪ.
ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ میکنی؟
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ...
رانش
می سرایمت بی نقطه با سیاوچمانه/
هی جار خیز ،
به خیزابِ جنوبی
بارانِ به دست رمیده!
بَرزَنَگ به کوه بِه دارد
مر مرا /
مرگ است دگر ؟!
فرسا فرسا فرسایش
نوروز /نامه می کشد
با باباهای بی نان
-باران بِه ندارد!
سالِ خشک و
نقطه / ای ، دارد
که تازه تازه نیست
به جانِ خسته ی
نقطه چینِ ویرگ...
داستانک#
*قرآن به سر*
طبق معمول هر سال برای برپایی احیای شب قدر و قرآن به سر راهی مسجد محل شدم ،مسجدی که در آن خبری از ریا و تظاهر نبود ,در مسیر آمدن ناگهان صحنه ای توجه ام را جلب کرد.
بانویی به دلیل نداشتن چادر برای ورود به یکی از مساجد کنار خیابان روی آسفالت کف زمین نشسته بود و از طریق بلندگو م...
داستانک کوه و گنجشک
گنجشکی سنگ ریزه به منقار میگرفت و بر سر کوه می انداخت.
کلاغی از او پرسید این چه تلاش بیهوده ای است که میکنی؟
گنجشک گفت:
این کوه جلوی راه مرا گرفته است میخواهم آنقدر سنگ بر او بزنم تا خورد شود و راهم باز شود.
این حقیقت علم آخوندی و مواجه آنها برای حل مشکلات بشر است.
عقل حکم میکند...
#داستانک
کلونی دلقك

می‌خواهم قصه کلونی دلقك را بگويم.
کلونی در سيرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هايش خيلی بزرگ و کلاهش خيلی کوچك بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او يك سگ سبز با هزار تا بادکنك داشت و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اصلاً و...
‌ 📓📕📗
📘📙
📔
📚 داستانک مفهومی
حضرت موسی در کوه طور در مناجات خود گفت :
یا اله العالمین ( ای خدای جهانیان )
جواب آمد : لبیک ( تو را پذیرفتم )
سپس عرض کرد : یا اله المطیعین ( ای خدای اطاعت کنندگان )
جواب آمد : لبیک
موسی ادامه داد : یا اله العاصین ( ای خدای گنهکاران)
این بار شنید : لبیک ، لبیک ...
💕 داستان کوتاه
'توبه نصوح'
نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت.
او با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما ...
.
#داستانک
سه تا پنجره کنار هم بودن که رو به یه کوه باز می‌شدن، پنجره‌ی قرمز، پنجره‌ی زرد و پنجره‌ی آبی.
پنجره‌ها عاشق اون کوه بودن، اونا هرروز کوه رو صدا می‌زدن و واسش آواز می‌خوندن، کوه هم جواب اونا رو می‌داد. پنجره‌ها سال‌های زیادی طلوع و غروب خورشید رو از پشت کوه می‌دیدن، شب‌ها ستاره‌ها رو می ش...
.
#داستانک
سه تا پنجره کنار هم بودن که رو به یه کوه باز می‌شدن، پنجره‌ی قرمز، پنجره‌ی زرد و پنجره‌ی آبی.
پنجره‌ها عاشق اون کوه بودن، اونا هرروز کوه رو صدا می‌زدن و واسش آواز می‌خوندن، کوه هم جواب اونا رو می‌داد. پنجره‌ها سال‌های زیادی طلوع و غروب خورشید رو از پشت کوه می‌دیدن، شب‌ها ستاره‌ها رو می ش...
.
#داستانک
سه تا پنجره کنار هم بودن که رو به یه کوه باز می‌شدن، پنجره‌ی قرمز، پنجره‌ی زرد و پنجره‌ی آبی.
پنجره‌ها عاشق اون کوه بودن، اونا هرروز کوه رو صدا می‌زدن و واسش آواز می‌خوندن، کوه هم جواب اونا رو می‌داد. پنجره‌ها سال‌های زیادی طلوع و غروب خورشید رو از پشت کوه می‌دیدن، شب‌ها ستاره‌ها رو می ش...
💕داستان کوتاه

در یکی از روستاهای کوهستانی 'دیاربکر' ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه 10 عدد توت فرنگی باشد، در 5 کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرن...
📖داستان کوتاه
در دامنه کوهی بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت. چشمه ای پر آب از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید.
این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود....
💕 داستان کوتاه
'توبه نصوح'
نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت.
او با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما ...
#داستان_کوتاه
پل
پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آن‌سو دست‌هایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِل تُرد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب می‌خورد. در اعماق پرتگاه ، آبِ سردِ جویبارِ قزل‌آلا خروشان می‌گذشت. هیچ مسافری به آن ارتفا...