نتایج جستجو "کریم"

#داستانک
روزی به کریم خان زند گفتند ، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند...
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید ، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمیتوانست حرف بزند. کریم خان گفت : وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من
بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت. گفت قرب...
❣(داستانک عبرت اموز)❣ زنی با لباس های كهنه و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی مواد خوراکی به او بدهد. آهسته و با خجالت گفت: شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و بچه هایشان بي غذا مانده اند. مغازه دار با بي اعتنا...
ــ
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در جیبش...
#داستانک
#زن_فمنیست....
آب با ضرب روی سبزی ها می ریخت دستش را زیر آب گرفت. بوی تند ریحان به مشامش رسید... نفس عمیقی کشید وچشمهایش رابست...
چقدر فریبرز ریحان وکباب کوبیده دوست داشت .
*
صدای دلخراش باز شدن در چوبی با لولاهای روغن کاری نشده به گوش رسید. نظرها برگشت سمت در ...مردی میانسال ،قد کوتاه،...
💕
#داستانک
مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه. نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه.
کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه. وسایل سفره افطار را آماده کرد. همه چیز را سر جایش گذاشت.
زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو. نشست سر سفره. دو قاب عکس را آورد. یکی کنار زولبیا و دیگ...
#داستانک
روزی یک کشتی پراز عسل🍯 در ساحل لنگر انداخت وعسلها 🍯🍯درون بشکه بود...
پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت:
از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل🍯 کنی. تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت...
سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد
آن مرد تعجب کرد و...
شوریده:
یا علی مدد
کیست علی ؟ آینه ی کردگار.
کیست علی ؟ زمزمه ی ذوالفقار.
کیست علی ؟ قرَّةُ عَینِ الرّسول.
کیست علی ؟ مکتب و فقه و اصول.
کیست علی ؟ شاکله ی روزگار.
کیست علی ؟ عارفِ شب زنده دار.
کیست علی ؟ ذکر لبِ انبیا .
کیست علی ؟ بنده ی ایزد نما.
کیست علی ؟ نوح نبی را سپر.
کیست علی ؟ مایه ی ف...
🔸دو داستان کوتاه از کریم اهلبیت(ع) تقدیم به شما 👇👇
🌷 داستان اول 👇👇
نوشته اند، امام حسن مجتبی علیه السلام، گوسفند زیبایی داشت که به آن علاقه نشان می داد.
روزی دید گوسفند، خوابیده است و ناله می کند.
جلوتر رفت و دید که پای آن را شکسته اند.
امام از خدمتکارش پرسید: «چه کسی پای این حیوان را شکسته است؟...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
داستانک پندآموز
مردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است.ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود...
📖 #داستانک
🌺 نمونه هایی از کرامت کریم اهل بیت علیه السلام
♦️امام حسن علیه السلام میفرمایند:
قِیلَ فَمَا الْکَرَمُ قَالَ الِابْتِدَاءُ بِالْعَطِیَّهِ قَبْلَ الْمَسْأَلَهِ وَ إِطْعَامُ الطَّعَامِ فِی الْمَحْلِ قِیلَ فَمَا الدَّنِیئَهُ قَالَ النَّظَرُ فِی الْیَسِیرِ وَ مَنْعُ الْحَقِیر
♦️از امام مج...
داستانک شماره ۵۴۸
کریم...
روزی از کنار یکی از باغ های مدینه عبور می کرد دید غلام سیاهی سفره نهار را پهن کرده است و غذا می خورد و آن غلام سیاه از قرص نانی که در سفره دارد یک لقمه خود می خورد و یک لقمه به سگی که در کنارش نشسته می دهد
امام که از این کار غلام سیاه حیران مانده بود پس از صرف غذا از غلام...
🌹🌹امام حسن علیه السلام فرمودند:« أَنَ أَحْسَنَ الْحَسَنِ ، الْخُلُقُ الْحَسَنُ».
همانا حسن ترین حسن ها ؛ خُلق حسن است (نیکوترین نیکوها ؛ خلق نیکوست)
[بحار الأنوار ، جلد ۶۸، صفحه ۳۸۶، باب ۹۲]
📚#داستانک:
آیت الله مظاهری،در کتاب ارزشمند «تربیت فرزند ، از دیدگاه اسلام» به نقل از یکی از بزرگا...
#داستانک
⭕️ کریم خان زند و مرد درویش
درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
آن کریم ...
👌تلنگر
داستانک
👈حکایت گنجشکی که با خدا قهربود!
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
🌳و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از در...
👌تلنگر
داستانک
👈حکایت گنجشکی که با خدا قهربود!
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
🌳و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از در...
📚داستان کوتاه
⚡️دعای گیرای نوح(ع):⚡️
و نوح گفت : پروردگارا ، هیچ کس از کافران را بر روی زمین باقی مگذار ،
چرا که اگر تو آنان را باقی گذاری ، بندگانت را گمراه می کنند و جز پلید کار ناسپاس نزایند .
پروردگارا ، بر من و پدر و مادرم و هر مومنی که در سرایم در آید ، و بر مردان و زنان با ایمان ببخشای ، و ...
📚داستان کوتاه
⚡️دعای گیرای نوح(ع):⚡️
و نوح گفت : پروردگارا ، هیچ کس از کافران را بر روی زمین باقی مگذار ،
چرا که اگر تو آنان را باقی گذاری ، بندگانت را گمراه می کنند و جز پلید کار ناسپاس نزایند .
پروردگارا ، بر من و پدر و مادرم و هر مومنی که در سرایم در آید ، و بر مردان و زنان با ایمان ببخشای ، و ...
داستانک شماره ۵۴۶
کریم...
روزی کنیزی از کنیزهای امام حسن(ع) یک شاخه گل برای امام حسن(ع) آورد و به او هدیه داد.
امام حسن(ع)نیز در مقابل آن هدیه، او را آزاد نمود.
بعضی از حاضران گفتند:
در مقابل یک شاخه گل، او را آزاد کردی؟
امام حسن(ع) فرمود:
خداوند این ادب را به ما آموخته است; آن جا که در سوره نساء...
📚داستان کوتاه📚
⚡️دعای گیرای نوح(ع):⚡️
و نوح گفت : پروردگارا ، هیچ کس از کافران را بر روی زمین باقی مگذار ،
چرا که اگر تو آنان را باقی گذاری ، بندگانت را گمراه می کنند و جز پلید کار ناسپاس نزایند .
پروردگارا ، بر من و پدر و مادرم و هر مومنی که در سرایم در آید ، و بر مردان و زنان با ایمان ببخشای ، ...
📚داستان کوتاه📚
⚡️دعای گیرای نوح(ع):⚡️
و نوح گفت : پروردگارا ، هیچ کس از کافران را بر روی زمین باقی مگذار ،
چرا که اگر تو آنان را باقی گذاری ، بندگانت را گمراه می کنند و جز پلید کار ناسپاس نزایند .
پروردگارا ، بر من و پدر و مادرم و هر مومنی که در سرایم در آید ، و بر مردان و زنان با ایمان ببخشای ، ...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** ده برابر **
آقای مجتهدی تهرانی نقل کرده است که آیت الله میرزا علی مشکینی فرمودند: در ایامی که تحصیل می کردم یک روز پنج ریال بیشتر پول نداشتم و در خیابان راه می رفتم که یکی از طلاب به من رسید و گفت: پنج ریال داری به من قرض بدهی؟ فکر کردم که اگر این پول را به ا...
🌀 داستانِ کوتاه 🌀:
📖 بخشش
شخصی از امام حسن (علیه السلام) پرسید چرا به هیچ نیازمندی که درخواست کمک می کند جواب رد نمی دهی؟
امام فرمود من گدای خدایم و چشم به او دوخته ام.
من شرم دارم که خود سائل باشم و سائلی را رد کنم.
خدای بزرگ، مرا به برنامه ای عادت داده است که همواره نعمت هایش را بر من فرو می ریز...
♦️نشست «ساختار داستان کوتاه قرآنی»
🔹پنجشنبه، 10خرداد ساعت 19
🔸نمایشگاه بین‌المللی قرآن کریم-مصلی- غرفه علامه
#نشست
🔵عطنا؛ رسانه «همه» دانشگاه🔎
📡 @atnanewsir
کاش بدانی
دوست داشتنت
خورشید نیست،
که لحظه ای بیاید و لحظه ای برود؛
ماه نیست،
که یک شب باشد و یک شب نباشد؛
ستاره نیست،
که شبی پر شور باشد و شبی کم فروغ؛
باران نیست،
که گاه شدت گیرد و گاه نم نم ببارد
مثل نفس می ماند
همیشه با من است...
#محمد_کریم_درودگر
#سایت_ادبی_تخصصی #شعرناب
sherenab.com
#کانا...
💕 داستان کوتاه
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه ا...
💕 داستان کوتاه
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه ا...
داستان کوتاه
عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس،در خانه...دور از چشم همه
اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم...نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را...
‌@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
«کریم تر از حاتم»
💠 حاتم طائی را پرسیدند که :«هرگز از خود کریم‌تر دیده‌ای.؟»
گفت: «بلی، روزی در خانه‌‌ی فقیری فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه‌ای از آن خوش آمد، بخوردم.»
گفتم : «والله این بسی خوش بود.»
حاتم ادا...
‌@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
«کریم تر از حاتم»
💠 حاتم طائی را پرسیدند که :«هرگز از خود کریم‌تر دیده‌ای.؟»
گفت: «بلی، روزی در خانه‌‌ی فقیری فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه‌ای از آن خوش آمد، بخوردم.»
گفتم : «والله این بسی خوش بود.»
حاتم ادا...
💕 داستان کوتاه
'دعای مادر'
مرحوم ملا احمد نراقی گوید:
در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
نوجوانی با 'پای معلول،' کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر 'تور ماهیگیری' که می‌خواست می‌زد و تور او 'پر از ماهی' می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر ان...
💕 داستان کوتاه
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه ا...
#داستانک
روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:
پسرم امسال نمی توانم زمین را شخم بزنم، چون تو نیستی و من هم توانش را ندارم
پسر در جواب نامه پدر نوشت:
پدر، حتی فکر شخم زدن زمین را هم نکن چون من پول هایی که دزدیده ام را آنجا دفن کرده ام.
پلیس ها که نامه پسر را خوانده بودند، تمام زمین را ک...
داستانک
⭕️خانواده ای چادر نشین در بیابان زندگی میکردند. روزی روباهی، خروسشان را خورد و آنها محزون شدند. پس از چند روز، سگ آنها مُرد، باز آنها ناراحت شدند. طولی نکشید که گرگی الاغ آنها را هم درید.
روزی صبح از خواب بیدار شدند، دیدند همه چادر نشین های اطراف، اموالشان به غارت رفته و خودشان اسیر شده ا...
💕 داستان کوتاه
@golchintap
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گف...
💕 داستان کوتاه
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه ا...
💕 داستان کوتاه
شاه اسماعیل صفوی ، علاقه شدید به صوفی گری داشت و برای زیارت مزار شمس به شهر خوی زیاد سفر می کرد.
طوری که ۴۰ روز در کنار منار شمس در خوی، چله گرفت و شکار کرد و با شاخ های قوچ، مناری بر مزار او ساخت.
روزی شاه اسماعیل، با لباس مبدل سوار اسب در خوی بر مزرعه گندمی رفت. صاحب مزرعه ، سر با...
💕 داستان کوتاه
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه ا...
💕 داستان کوتاه
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه ا...
💕 داستان کوتاه
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه ا...
💕 داستان کوتاه
بخونید، جالبه.
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود.
فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه ا...