نتایج جستجو "کریم"

موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
نقل است که روزی به کریم خان زند گفتند ، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند!
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید ، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند . کریم خان گفت : وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من
بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت . گفت ...
***
🗣🤪 داستانک زیبااا😀
🍀خرما با هسته🍀
روزی پیامبر(ص) و امام علی(ع) نشسته بودند دور هم خرما می‌خوردند. پیامبر هسته خرماهایش را یواشکی می‌گذاشت جلوی امام علی(ع). بعد از مدتی پیامبر رو به امام علی(ع) کردند و فرمودند: پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.
همه نگاه کردند، دیدند جلوی امام علی(ع...
☺️☺️داستانک زیبا 😊
🍀معجزه‌ای جالب🍀
بت‌پرستان به پیامبر(ص) گفتند: اگر پیامبری باید معجزه کنی.
پیامبر(ص) فرمود: اگر معجزه کنم آن وقت ایمان می‌آورید؟
همه گفتند: آری.
پیامبر(ص) فرمود: خب بگویید چه کاری انجام بدهم.
بت‌پرستان گفتند: اگر می‌توانی به آن درخت بگو از ریشه کنده شود و این جا بیاید.
سپس پیامبر(...
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃
💕 داستان کوتاه
'درویشی' تهی‌ دست از کنار 'باغ کریم خان زند' عبور می‌کرد.
چشمش به 'شاه' افتاد و با دست اشاره ای به او کرد.
کریم خان 'دستور' داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
درویش گفت: «'نام من' کریم است و 'نام تو' هم کریم و 'خدا' هم کریم.
آ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
⭕️✍️تلنگر
یاد شهادت یحیی
🌀🏵♻️🌀🏵♻️🌀
🏵
امام سجاد(علیه السلام) می‌فرماید:
«ما همراه امام حسین‌(علیه السلام) به سوی كربلا بیرون آمدیم، امام، در هر مكانی وارد می‌شدند و یا از آن كوچ می‌كردند، یادی از حضرت یحیی(علیه السلام) و قتل او می‌نمودند و می‌فرمودند: «در بی‌ارزشی دنیا نزد خدا همین بس كه سر یحیی ...
#داستان_کوتاه_آموزنده
یکی از بزرگان می‌گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می‌گفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی ش...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
اربابی یکی را کشت و زندانی شد. و حکم بر مرگ و قصاص او قاضی صادر کرد.
شب قبل از اعدامش، غلامش از بیرون زندان، نقیبی (حفره، تونل) به داخل زندان زد و نیمه شب او را از زندان فراری داد.
اسبی به او مهیا کرده و اسب خود سوار شد. اندکی از شهر دور شدند، غلام به ارباب گفت: ارباب تصور کن الان ...
🌹اهمیت نماز🌹
قال امير المومنين عليه السلام:
لَا يَخْرُجِ الرَّجُلُ فِي سَفَرٍ يَخَافُ مِنْهُ عَلَى دِينِهِ وَ صَلَاتِهِ
انسان نبايد به سفري برود كه ترس آن دارد به دين يا نمازش لطمه وارد شود [وسائل الشيعه جلد 11 صفحه 344]
يكي از مسائلي كه انسان بايد هنگام تفريح يا مسافرت مد نظر داشته باشد ، محو بو...
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
قالَ الإمامُ الْحَسَنِ الْعَسْكَري عليه السلام :
ما أقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أنْ تَكُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ.
امام حسن عسكري عليه السلام فرمودند:
قبيح ترين و زشت ترين حالت و خصلت براي مؤمن آن حالتي است كه داراي آرزوئي باشد كه سبب ذلّت و خواري او گردد. [تحف العقول، ص 498]
داستانك:
مفضل...
✨﷽✨
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجو...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
شخصی را قرض بسیار آمده بود.
تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند
که احسان می کند و دستگیر است.
شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت
و دید که به معامله مشغول است و
بر سر دِرهمی چانه می زند، بازگشت.
تو را که این همه گفت و گوی است بر دَرمی
چگونه از تو توقع کند کَس کَ...
💕💕 داستان کوتاه
دو 'فرشته' مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند، فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.
وقتی فرشته جوان از...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
اربابی یکی را کشت و زندانی شد. و حکم بر مرگ و قصاص او قاضی صادر کرد.
شب قبل از اعدامش، غلامش از بیرون زندان، نقیبی (حفره، تونل) به داخل زندان زد و نیمه شب او را از زندان فراری داد.
اسبی به او مهیا کرده و اسب خود سوار شد. اندکی از شهر دور شدند، غلام به ارباب گفت: ارباب تصور کن الان ...
‍ 💢 #داستانک 💢
#روبنده
#دین
بانوے محجبہ اے در یکے از سوپرمارکت هاے زنجیره اے در فرانسہ خرید مے کرد...🛍
خریدش کہ تموم شد، براے پرداخت رفت پشت صندوق.
صندوقدار کہ یک خانم بے حجاب و اصالتا ایرانے بود، نگاهے از روے تمسخر بہ خانم محجبہ انداخت😏 و همینطور کہ داشت بارکد اجناس رو مے گرفت، اجناس اون خانم رو...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
شخصی را قرض بسیار آمده بود.
تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند
که احسان می کند و دستگیر است.
شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت
و دید که به معامله مشغول است و
بر سر دِرهمی چانه می زند، بازگشت.
تو را که این همه گفت و گوی است بر دَرمی
چگونه از تو توقع کند کَس کَ...
بی‌خبری، غرض‌ورزی یا خیانت؟
🔹شفیعی کدکنی در صحبت‌هایش در این جلسه نخست به سرنوشت زبان فارسی در شبه‌قارۀ هند اشاره می‌کند و این‌که در آن منطقه با برکشیدن زبان محلی اردو، در مقابل فارسی به اسم بومی‌گرایی تیشه به ریشۀ زبان فارسی زده شد؛ ابتدا مردم منطقه تشویق شدند به اردو حرف بزنند و بعد که این رویه جا...
💕 داستان کوتاه
'درویشی' تهی‌ دست از کنار 'باغ کریم خان زند' عبور می‌کرد.
چشمش به 'شاه' افتاد و با دست اشاره ای به او کرد.
کریم خان 'دستور' داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
درویش گفت: «'نام من' کریم است و 'نام تو' هم کریم و 'خدا' هم کریم.
آن کریم به...
‍‍ متن زیر از صفحه فیس بوک 'جهانگیرخان هدایت' است👇
آگهی فوت صادق هدایت
بسیاری می‌دانند و آن‌ها که نمی‌دانند بدانند که صادق هدایت مشهورترین نویسنده داستان کوتاه ادبیات معاصر در 19 فروردین 1330 با پناه بردن به گاز خودش را از رنج زندگی رهانید.
خانواده او باید طبق رسوم مجلس ختمی در تهران برایش برگزار...
🍃🍃🍃🍃
داستانک
کریم تر از حاتم
حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریم‌تر دیدی؟»
گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه‌ای از آن خوش آمد، بخوردم.»
گفتم : «والله این بسی خوش بود.»
حاتم ادامه داد: «غلام بیرون رفت و یک یک...
#داستان #کوتاه
#درویش_تهی_دست
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ #کریمخان_زند عبور می‌کرد . چشمش به #شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره‌ های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
آن کریم ...
💕 داستان کوتاه
'درویشی' تهی‌ دست از کنار 'باغ کریم خان زند' عبور می‌کرد.
چشمش به 'شاه' افتاد و با دست اشاره ای به او کرد.
کریم خان 'دستور' داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
درویش گفت: «'نام من' کریم است و 'نام تو' هم کریم و 'خدا' هم کریم.
آن کریم به...
📚#داستان_کوتاه
شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان می کند
آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر ریالی چانه می زند،آن صحنه را دید پشیمان شد و بازگشت.
تو را که این همه گفت وگوی است بر دَرمی،
چگونه از تو توقع کند کَس کَرمی...
📚#داستان_کوتاه
شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان می کند
آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر ریالی چانه می زند،آن صحنه را دید پشیمان شد و بازگشت.
تو را که این همه گفت وگوی است بر دَرمی،
چگونه از تو توقع کند کَس کَرمی...
📚#داستان_کوتاه
شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان می کند
آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر ریالی چانه می زند،آن صحنه را دید پشیمان شد و بازگشت.
تو را که این همه گفت وگوی است بر دَرمی،
چگونه از تو توقع کند کَس کَرمی...
📖 #داستانک
#مناقب_امیرالمؤمنین_علیه_السلام
════✿☆✿☆✿════
🔮آیه مباهله، برترین فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام در قرآن کریم
♦️روزى مأمون از حضرت رضا علیه السلام سؤال کرد: بزرگترين فضيلت امير المؤمنين عليه السّلام که قرآن بر آن دلالت می کند، چیست؟
♦️حضرت رضا فرمود: این فضيلت امیرالمؤمنین علیه الس...
🍁 #داستانک
🔥به جهنم روانه شوند، اما دست و پا و صورت آنها نسوزد!
🔅امام صادق(ع):
💠در روز قیامت دستور داده می‌شود که افرادی را به جانب آتش ببرند و خداوند عز و جل به مالک (نگهبان جهنم) می‌فرماید:
🌀به آتش بگو که پای آنها را نسوزاند که با آن به جانب مساجد می‌رفتند، و صورت آنها را نسوزاند که آنها خوب ...
@yaali_love
💚 داستان کوتاه
'درویشی' تهی‌ دست از کنار 'باغ کریم خان زند' عبور می‌کرد.
چشمش به 'شاه' افتاد و با دست اشاره ای به او کرد.
کریم خان 'دستور' داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
درویش گفت: «'نام من' کریم است و 'نام تو' هم کریم و 'خدا' هم کریم....
#داستانک
#درویش_تهی_دست
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ #کریمخان_زند عبور می‌کرد . چشمش به #شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: این اشاره‌ های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چ...
#بزرگان
#داستانک
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.
این را بگفت ...
#داستانک
درویشی تهی‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
درویش گفت: «نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به ...