نتایج جستجو "کارگر"

🌱 پس از خواندن این داستان کوتاه خـــلاقیت شما 10 برابر میشود !!!!!!!
در کشور چین، دو مرد روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن.
@occaliptus 🌱
اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغییر دادند زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خ...
آیا می دانید چرا رهبر کره شمالی ناگهان از برنامه هسته ای خود گذشت و دست دوستی به سوی جامعه جهانی دراز کرد؟
بنا به نوشته خبرگزاریهای معتبر جهانی، کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی برای بازدید از یک پروژه به یکی از سواحل کره شمالی رفته بود.
او در حالی که در ساحل قدم می زد، می بیند پیرمرد و پیرزنی از ساحل...
#داستانک
⭕️ تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان می‌گیرند. من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب...
داستان کوتاه
انشای یک دانش آموز، در مورد «پول حلال» نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم، مثل آقا تقی. آقاتقی یک ماست‌بندی دارد.او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می‌دهد تا آبی که در شیرها می‌ریزد، حلال باشد. آقا تقی می‌گوید: آدم باید یک لقم...
🔘 داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى...
📖 #دلنوشته
⏹ #جوگیر_ونکیم
⏺ #پارت_1136
✔️ دوستی برام تعریف هکرد که: چند سال پیش چارشنبه روزی که «سلیمان آباد» بازار مطابق معمول شکل بیتبا یه وانتی #ساجه برای #روتن بیارده با ، دو سه ساعتی بیسه و بده خبری از مشتری نیه سریع کاغذی سر بنوشت که #ساجه سهمیه ای هسه .چند دقیقه از نوشتن و‌نن این کاغذ پا...
📖 #دلنوشته
⏹ #جوگیر_ونکیم
⏺ #پارت_1136
✔️ دوستی برام تعریف هکرد که: چند سال پیش چارشنبه روزی که «سلیمان آباد» بازار مطابق معمول شکل بیتبا یه وانتی #ساجه برای #روتن بیارده با ، دو سه ساعتی بیسه و بده خبری از مشتری نیه سریع کاغذی سر بنوشت که #ساجه سهمیه ای هسه .چند دقیقه از نوشتن و‌نن این کاغذ پا...
💕داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى ...
🌷بسم تعالی🌹
🖊 #داستان کوتاه📖
یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی را برای کار استخدام کرده بود. کارگران بنا به وظیفه شرعی وقت اذان که می‌شد برای خواندن نماز دست از کار می‌کشیدند. یک روز مهندس به آنان اخطار کرد که اگر هنگام کار نماز بخوانند آخر ماه از حقوقشان کسر می‌شود. کسانی که ایمان ضعیف و سست دا...
داستانک واقعی
ویولون زنی در ویرانه
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن ، صبح زود مثل هر روز ، مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند . زنان و مردانی که تفریح و لذت ...
‍ #موش‌ها_و_آدم‌ها
#جان_استاین‌بک
#سروش_حبیبی
#نشر_ماهی
موش‌ها و آدم‌ها داستان کوتاه و تأثیرگذاری است از نویسندهٔ امریکایی و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۶۲ به نام جان استاین‌بک که بسیاری او را با نام جان اشتاین‌بک می‌شناسند.
حکایتی‌ست دردناک از زندگی کارگران تهی‌دست که از حداقل نیازهای جا...
#داستانک : دو پنجره اُمید
داشتم ماشینِ عرووس گل می‌زدم که صدای پیر و لرزانی زیرِ گووشَ‌م گفت: پسرم، بامبو هم داری؟ سرم را برگرداندم آوردم بالا طرفِ صدا و نِگاش کردم. پیرزن دوباره سؤالَ‌ش را تکرار کرد. گفتَ‌م: ها، مادر. داریم. خوبَ‌ش را هم داریم. نرمه لب‌خندی روو لب‌هاش نشست و چشم‌هاش هم که عجیب...
📖 #داستانک
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود.
نامه را داد.با دست لرزان امض...
#اداره_مشاوره_و_سلامت_روان
#علمی_آموزشی
#یک_دقیقه_مطالعه
🔘 داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ....
🔘 داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى...
#داستانک🍃🌺🍃
#جالب_و_خواندنی
در سال 1330کفش ایرانی ها گیوه و
نعلین و گالش بود و از طرفی شهر نشینی باب شده بود. یک جوان اصالتا شیرازی،به نام محمد تقی ایروانی، پیش خودش فکر کرد که مردم ممکن است بی نان سر کنند، اما بی کفش نمیتوانند دنبال نان بدوند!
به قول او نمیتوان شهرنشینی کرد، آن هم بدون کفش و...
#داستان‌کوتاه :
«حفاظت از هويت جایی كه كار می‌كنيم»
💠 یکی از مدیران برجسته که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف می‌کرد روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می‌گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایست...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
«حفاظت از هويت جایی كه كار می‌كنيم»
💠 یکی از مدیران برجسته که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف می‌کرد روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می‌گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود...
🔘 داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى...
🔘 داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى...
🔘 داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى...
🔘 داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى...
💕 داستان کوتاه
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود.
به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت.
کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که ۴۰ هزار تومان می‌گیرند.
من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی ۳۰ هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر...
داستان کوتاه :
@managementeco
مي گويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام مي دادند. پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!
کارگرها خنديدند. ام...
🔸 داستانک ۱۰۷
روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می‌خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند.
خیلی او را صدا می زند اما به خاطر شلوغی و سرو صدا کارگر متوجه نمی‌شود.
به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰ دلاری به پایین می‌اندازد تا بلکه کارگر بالا رو نگاه کند.
کارگر ۱۰ دلار را برمی‌دارد و توی جیبش می‌گذارد و بد...
⚠️‏یک داستان کوتاه ترسناک از حال و روز امروز زندگی در تهران؛
خونه ۵۰متری تو جنوب تهران با قیمت هر مترمربع چهارمیلیون و پونصد هزار تومن میشه معادل ۲۲۵میلیون!
یک خانواده کارگر با حقوق یک میلیون و پونصد هزار تومن اگر هیچ خرجی نداشته باشه، باید ۲۰۱ماه صبرکنه تا صاحبخونه بشه
به عبارتی ۱۶سال بعد!
@irani...
داستانک شماره ۵۴۹
عار نداشتن از کار...
روزی امیر المؤمنین علی علیه السلام در حالی که در منزل غذای کافی را نداشتند از خانه بیرون آمدند و دنبال کار رفتند. به نخلستان های اطراف مدینه سر زد تا ببیند کارگر نمی خواهند، کسی کارگر نمی خواست، بازار کار کساد بود
حضرت از مدینه بیرون آمدند، دیدند خانمی کنار ب...
داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغی میگذشت ..
چشمشان به یک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگری است که در این باغ کار میکند . بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمی شاد شویم ..!
استاد گفت چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم؛ بیا کاری ک...
#داستان_کوتاه📚
#انسانیت
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت، چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت:
گمان ميکنم اين کفش کارگرى است که در اين باغ کار ميکند، بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم...!
استاد گفت:
چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم!
...
داستان کوتاه
' رزهای مصنوعی '
نوشته ی ' گابریل گارسیا مارکز '
@Zane_karegar
👷💵👷💵👷💵👷
#داستانک
#انسان‌دربرابرنعمت‌ومصیبت
🔰روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم میخواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند.
خیلی او را صدا میزند اما به خاطر شلوغی و سرو صدا کارگر متوجه نمیشود.
به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می‌اندازد تا بلکه کارگر بالا رو نگاه کند. کارگر ۱۰دلار را برمی‌دار...
👷💵👷💵👷💵👷
#داستانک
#انسان‌دربرابرنعمت‌ومصیبت
🔰روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم میخواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند.
خیلی او را صدا میزند اما به خاطر شلوغی و سرو صدا کارگر متوجه نمیشود.
به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می‌اندازد تا بلکه کارگر بالا رو نگاه کند. کارگر ۱۰دلار را برمی‌دار...
📚 #داستان کوتاه
 
🌴یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی استخدام کرد. کارگر ها موقع اذان نمازشونو می خوندند. یه روز مهندس روسی بهشون اخطار داد که اگه موقع کار نماز بخونید آخر ماه از حقوقتون کم می کنم.
🌴بعضیا از ترس این که حقوقشون کم نشه نماز رو بعد از کار میخوندن و بعضی هم همچنان اول وقت... آخر ماه شد...
📚 #داستان کوتاه
 
🌴یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی استخدام کرد. کارگر ها موقع اذان نمازشونو می خوندند. یه روز مهندس روسی بهشون اخطار داد که اگه موقع کار نماز بخونید آخر ماه از حقوقتون کم می کنم.
🌴بعضیا از ترس این که حقوقشون کم نشه نماز رو بعد از کار میخوندن و بعضی هم همچنان اول وقت... آخر ماه شد...
# داستانک
ظرف‌های یک کیلویی آش را کارگر مغازه گذاشت توی صندوق عقب ماشین حاجی.
حاجی حساب و کتابش را کرد و از مغازه بیرون زد.
توی پیاده‌رو مردمیانسالی نزدیکش شد:
آقا! پول یه کاسه آش به من بده.
حاجی دستش را توی جیبش فرو برد
اما در همان لحظه سیگار را لای انگشت‌های مرد میانسال دید.
یاد نیتش افتاد ...
‏🌿داستان كوتاه
قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید، اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند، جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه، حضور و غیاب کارگرها، کنترل انبار، سفا...
#داستان کوتاه وتاثیرگذار:نماز
یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی استخدام کرد.
کارگر ها موقع اذان نمازشونو می خوندند.
یه روز مهندس روسی بهشون اخطار داد که اگه موقع کار نماز بخونید آخر ماه از حقوقتون کم می کنم!
بعضیا از ترس این که حقوقشون کم نشه نماز رو بعد از کار میخوندن و بعضی هم همچنان اول وقت...
آ...
#داستانک
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت، چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت:
گمان ميکنم اين کفش کارگرى است که در اين باغ کار ميکند، بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم...!
استاد گفت:
چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم!
بيا کارى که مي...
#داستانک
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت، چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت:
گمان ميکنم اين کفش کارگرى است که در اين باغ کار ميکند، بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم...!
استاد گفت:
چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم!
بيا کارى که مي...