نتایج جستجو "چاق"

#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
#یک_دقیقه_مطالعه 📚
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگ...
#داستانک
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگی میکنین و ...
🖊
مثنوی یک قصه‌ای دارد حکایت یک گاو است که از صبح تا شب، توی یک جزیره سبزِ خوش آب و علف مشغول چراست. خوب می‌چرد، خوب می‌خورد، چاق و فربه می‌شود، بعد شب تا صبح از نگرانی اینکه فردا چه بخورد، هرچه به تن‌اش گوشت شده بود، آب می‌شود !
حکایت آن گاو، حکایت دل نگرانی‌های بیخود ما آدم‌هاست. حکایت‌‌ همان ترس‌...
🍁🍃🍂🍃🍁
#داستانک
#آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مرات...
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
📝
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر پاییزی، از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِنو مِن کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدی...
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
#تلخند
♨ ‏عيسی کلانتری رییس سازمان حفاظت محیط زیست گفته: *قوچ های پیر و چاق زیاد آب میخورند برای همین مجوز شکارشان را می دهیم تا به قوچ های ماده و لاغر آب بیشتر برسد.*
خدا پدرتون بیامرزه، ☆ای کاش میشد مجوزی هم برای شکار مدیران پیری که بیت المال رو بیشتر میخورند و اختلاس میکنن، می دادین تا باهاشون ...
📚داستان کوتاه 📚
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد...
داستان کوتاه
همسر جوان و خوشگل «سلادکوپرتسوف»، رئیس پست‌خانه‌ی شهرمان را چند روز قبل، به خاک سپردیم. بعد از پایان مراسم خاک‌سپاری آن زیبارو، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان پست‌خانه برپا شده بود شرکت کردیم. هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک ...
#تلخند
♨ ‏عيسی کلانتری رییس سازمان حفاظت محیط زیست گفته: *قوچ های پیر و چاق زیاد آب میخورند برای همین مجوز شکارشان را می دهیم تا به قوچ های ماده و لاغر آب بیشتر برسد.*
خدا پدرتون بیامرزه، ☆ای کاش میشد مجوزی هم برای شکار مدیران پیری که بیت المال رو بیشتر میخورند و اختلاس میکنن، می دادین تا باهاشون ...
📜 @Venusness ❣
#داستانک 👌
بيــن ھمۂ پيـــامبــرا چــرا جـــرجـیـــــس آخـہ لامصــب
روزي روباه ، خروسي را گرفت و دويد تا او را در يك جاي امن بخورد .
خروس كه جان خود را در خطر ديد سعي كرد كه حقه اي به روباه بزند تا او دهانش را باز كند و از دست او فرار كند بنابراين به او گفت : اگر مرا ول كني در حق...
#داستان_کوتاه_زیبا👌😎
((گوسفند پر برکت ))
مردی داشت گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.مردشروع کردبه دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد . عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند...
#داستانک
نامه ۱۴۳ برای یک غریبه
( - بخند ، بگذارخورشید جان بگیرد.
- های مرده های گمشده درخاک رهایم کنید و بگذارید دکمه هایم ازآن خودم باشد.
او روی صحنه آن قدرها هم زیبا به نظر نمی رسید کمی چاق و پیرتر از وقتی بود که در آغوشم پروانه می شد گاهی کفشدوزک و گاهی چیزی که اصلا دلم نمی خواهد حرفش را بز...
#داستانک
آ خرین یاغی
☘☘☘☘☘☘
مردان روستا کنار دیوار قلعه ی اربابی نشسته بودن واز هر دری صحبت میکردن،از رضاخان وجعفر قلی خان که درجنگ وگریز با نصیر خان سردار جنگ بودند تا پیغامهای رضا خان به سردار حنگ که گفته بود سردارجنگ اومده درتیران وکروند اردو زده وآ سیابانی میکند،وپیغام سردار جنگ که گفته بود بل...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
#مهمان_ناخونده
صدای چهچه ی قناری فضای اتاق را پر کرده بود . آنطرف کوچه درست روبروی خانه ما پیرمردی با موهای سفید و بلند و ژولیده که با یک عینک ته استکانی مشکی به چشم داشت ، در سینه کش آفتاب نشسته بود ، و به آواز قناری گوش می داد و با سوت ، ادای قناری رو در می آورد .
چند قدم بالا تر بچه ...
#داستان_کوتاه_شب 📚
بچه که بودم یادم هست یک بار از مادرم پرسیدم که چرا بعضی از آدم‌ها با خودشان حرف می‌زنند؟ مادرم می‌گفت هرکسی که با خودش حرف بزند دیوانه است. من با خودم حرف می‌زدم!
آن روزگاران دوست داشتم که بازیگر شوم؛ هروقت کسی خانه نبود توی پذیرایی راه می‌رفتم و دیالوگ‌های فیلمی که در ذهنم ساخت...
'#هرکول_پوآرو' کارآگاه تخیلیِ بلژیکیه که‌توسط'#آگاتا_کریستی' نویسندهٔ شهیر انگلیسی خلق شده‌.
پوآرو از مشهورترین شخصیت‌های داستانی تاریخ ادبیاته و از نظر منتقدین با اختلاف زیادی باهوش ترین کارآگاه ادبیات جنایی هستش! هرکول پوآرو توی بیشتر از سی داستان بلند و پنجاه داستان کوتاه به عنوان شخصیت اصلی ظاه...
دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند ...
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌بَرَد، اما به محض آنکه بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد ...!
ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حس...
#داستانک
#چهارشنبه‌ای_که_هرگز_نیامد
دو ترم مانده بود به اتمام دانشگاه
کلافه‌تر از همیشه
و خسته از دروس به شدت طاقت فرسای علوم پایه
و کش و قوس مداوم با دغدغه‌های جوانیو بلاتکلیفی آینده
گوشه‌ای از حیاط دانشگاه روی سنگی بتونی زیر درختی مشابه حال خودم، مجنون، نشسته بودم.
بر خلاف همیشه که با دوستان جمع...
#داستانک
آ خرین یاغی
☘☘☘☘☘☘
مردان روستا کنار دیوار قلعه ی اربابی نشسته بودن واز هر دری صحبت میکردن،از رضاخان وجعفر قلی خان که درجنگ وگریز با نصیر خان سردار جنگ بودند تا پیغامهای رضا خان به سردار حنگ که گفته بود سردارجنگ اومده درتیران وکروند اردو زده وآ سیابانی میکند،وپیغام سردار جنگ که گفته بود بل...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
#چهارشنبه‌ای_که_هرگز_نیامد
دو ترم مانده بود به اتمام دانشگاه
کلافه‌تر از همیشه
و خسته از دروس به شدت طاقت فرسای علوم پایه
و کش و قوس مداوم با دغدغه‌های جوانیو بلاتکلیفی آینده
گوشه‌ای از حیاط دانشگاه روی سنگی بتونی زیر درختی مشابه حال خودم، مجنون، نشسته بودم.
بر خلاف همیشه که با دوستان جمع...
#داستانک
آ خرین یاغی
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
مردان روستا کنار دیوار قلعه ی اربابی نشسته بودن واز هر دری صحبت میکردن،از رضاخان وجعفر قلی خان که درجنگ وگریز با نصیر خان سردار جنگ بودند تا پیغامهای رضا خان به سردار حنگ که گفته بود سردارجنگ اومده درتیران وکروند اردو زده وآ سیابانی میکند،وپیغام سردار جنگ که گفته بود ب...
داستانک
#داستان روزی حلال
مردی ساده و زحمتکش، چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج سکه از او دریافت میکرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم و به مسافرت بروم و دیگر نیازی به چوپان و نگهداری از گوسفندان ندارم و مزد زحماتت را نیز هم اکنون میپردازم....
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
آ خرین یاغی
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
مردان روستا کنار دیوار قلعه اربابی نشسته بودن واز هر دری صحبت میکردن،از رضاخان وجعفر قلی خان که درجنگ وگریز با نصیر خان سردار جنگ بودند تا پیغامهای رضا خان به سردار حنگ که گفته بود سردارجنگ اومده درتیران وکروند اردو زده وآ سیابانی میکند،وپیغام سردار جنگ که گفته بود بلاخ...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
داستان کوتاه
انفاق
مردی داشت گوسفندی را از کامیون پایین می‌آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند.
گوسفند از دست مرد جدا شد و فرار کرد. مرد شروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد. عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می‌ایستاد و منتظر می‌ماند تا کسی غذا و صدقه‌ای ...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...
#داستانک
🐏 مردی گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.
🏃 مردشروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
🛎 عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایش...