نتایج جستجو "پسر"

💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک
🔹پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: 'نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند'.
🔸تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
🔹تنها یکی از مردان دانا گفت: 'فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا ...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
#داستانک 🍃🌸
@boghzesanginnn
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تر...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
💐داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
‍ 🖕🖕🖕🖕

#داستانک :
نفس بادکنک
پسر کوچولو بادکنکش را به مادر بزرگ داد تا آن را باد کند. مادر بزرگ که بر تراس خانه نشسته بود، شروع به دمیدن در بادکنک کرد.
هی در آن می‌دمید و هر قدر باد بیشتری در بادکنک می‌رفت پسرک خوشحالی‌اش بیشتر می‌شد.
مادر بزرگ نیز از این که نوه‌اش را خوشحال م...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
💕 داستان کوتاه
در روستایی در ماه رمضان سیلی آمد و گندم‌زار پیرمرد ڪشاورزی را برد.
پیرمرد ناراحت شده و یڪ ڪوزه آب برداشت و با یڪ 'ڪلنگ' به پشت‌بام مسجدِ روستا رفت.
آب را از ڪوزه خورد و با ڪلنگ بخشی از 'سقف مسجد' را 'ویران' ڪرد و گفت:
«خدایا برای تو روزه بودم، روزه‌ات را خوردم و خانه‌ی تو را خراب...
داستان کوتاه کودکانه...
کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی به...
داستانک قسمت اول 👇
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.🚶‍♂🚶‍♂
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی🤷‍♀.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته🤷‍♀
پسرک با خجالت و در حال...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
❤️❤️❤️
#داستانک...
مرد آهسته درِ گوش فرزندِ تازه به بلوغ رسیده اش گفت: پسرم، در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدیست، در زندگی هرگز دزدی نکن...!!!
پسر متعجب و مبهوت به پدر نگاه کرد بدین معنا که او هرگز دست کج نداشته. پدر به نگاه متعجب فرزند، لبخندی زد و ادامه داد:
🌸🍃در زندگی دروغ نگو، چرا که اگر گفتی...
#داستان_شب📚📒
این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! 😞
لطفا بخونید 🙏🏻
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عج...
#داستانک
برادر
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود' شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد'پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست' اقا؟ پل سرش را به علام...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
🎄حکایت
'ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.'
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهم...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
#داستانک
♦️پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی در...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...