نتایج جستجو "پری"

#english
The Pillow Fairy
بالشت سخنگو
#داستان_کوتاه_انگلیسی
A long, long time ago, thousands of children in the world didn’t know how to tell whether they were treating others well or badly. They could hit their brothers and sisters, thinking they were doing good. They could be filled with regret ...
🍁داستان کوتاه
موشي در خانه ي صاحب مزرعه، تله موش ديد. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش؛ مشکل توست به ما ربطي ندارد...ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزيد و سپس از آن مرغ، برايش سوپ درست کردند و گوسفند را براي عيادت کنندگان از زن مزرعه دار، سر بريدند. زن مز...
📗«کاج» منتشر شد
🔹نخستین شماره‌ فصل‌نامه‌ی فرهنگی، هنری، ادبی”کاج ” در دوره جدید به مدیرمسؤلی #عطیه_جوادی_راد و سردبیری #محمود_ساطع در ۱۵۴ صفحه، ارگان منتشره کانون اندیشه جوان سپهری کاشان منتشر شد.
🔹در این شماره از کاج بعد از مقدمه محمود ساطع با عنوان «سلامی و درودی»، صفحاتی از بخش ابتدایی آن به طو...
📗«کاج» منتشر شد
🔹نخستین شماره‌ فصل‌نامه‌ی فرهنگی، هنری، ادبی”کاج ” در دوره جدید به مدیرمسؤلی #عطیه_جوادی_راد و سردبیری #محمود_ساطع در ۱۵۴ صفحه، ارگان منتشره کانون اندیشه جوان سپهری کاشان منتشر شد.
🔹در این شماره از کاج بعد از مقدمه محمود ساطع با عنوان «سلامی و درودی»، صفحاتی از بخش ابتدایی آن به طو...
بنی آدم
 
محمود دولت آبادی
 
انتشارات چشمه
سال نشر : 1394
مولی و شازده:مردی که برای برداشتن پرچم تلاش می کند .
اسم نیست:افراد زندانی افراد فراری
یک شب دیگر:گربه اتاق خواب پری ....
امیلیانو حسن :یک هتل یک جنازه ....
چوب خشک بلوط :پیرمرد در حال احتضار ایل
اتفاقی نمی افتد :زندان خودکشی پناهن...
#داستانک
عاشق لحظه هایی بودم که مثلا با هم قهر میکردیم....
می رفت سمت آشپزخونه و در حین ریختن لیوان چایی برای خودش با صدای بلند میگفت:
- گفته باشم، قهر هستیم که هستیم، تو این خونه اگر هم کسی با کسی قهره باید با هم حرف بزنن..
- فهمیدن بعضی ها؟؟؟
آخ که وقتی اسمم رو میاورد انگار دلم رو چنگ می زدن،د...
داستان کوتاه و شنیدنی
پسرکی که میخواست پزشک
شود
🅿️ @kolbehpari
از لکستان می آیم کوله باری وزین آورده ام :
قانون کریم خانی
عشق و عرفان بابا طاهر لک
زیبایی لطفعلی خان
سر بلندی باستان و آریایی ...
« له کی بارمه »
«ئی قه صر هاتمه لیمو بارمه / وه که س نمیه میِ ئه را یارمه»
ئیِ لکسونه مام ، بارکوله م سه نگینه
قانون کریم خانی ئو ئشق بابا طاهرم ها بیِ
ره نگینی لطفعل...
از لکستان می آیم کوله باری وزین آورده ام :
قانون کریم خانی
عشق و عرفان بابا طاهر لک
زیبایی لطفعلی خان
سر بلندی باستان و آریایی ...
« له کی بارمه »
«ئی قه صر هاتمه لیمو بارمه / وه که س نمیه میِ ئه را یارمه»
ئیِ لکسونه مام ، بارکوله م سه نگینه
قانون کریم خانی ئو ئشق بابا طاهرم ها بیِ
ره نگینی لطفعل...
از لکستان می آیم کوله باری وزین آورده ام :
قانون کریم خانی
عشق و عرفان بابا طاهر لک
زیبایی لطفعلی خان
سر بلندی باستان و آریایی ...
« له کی بارمه »
«ئی قه صر هاتمه لیمو بارمه / وه که س نمیه میِ ئه را یارمه»
ئیِ لکسونه مام ، بارکوله م سه نگینه
قانون کریم خانی ئو ئشق بابا طاهرم ها بیِ
ره نگینی لطفعل...
از لکستان می آیم کوله باری وزین آورده ام :
قانون کریم خانی
عشق و عرفان بابا طاهر لک
زیبایی لطفعلی خان
سر بلندی باستان و آریایی ...
« له کی بارمه »
«ئی قه صر هاتمه لیمو بارمه / وه که س نمیه میِ ئه را یارمه»
ئیِ لکسونه مام ، بارکوله م سه نگینه
قانون کریم خانی ئو ئشق بابا طاهرم ها بیِ
ره نگینی لطفعل...
از لکستان می آیم کوله باری وزین آورده ام :
قانون کریم خانی
عشق و عرفان بابا طاهر لک
زیبایی لطفعلی خان
سر بلندی باستان و آریایی ...
« له کی بارمه »
«ئی قه صر هاتمه لیمو بارمه / وه که س نمیه میِ ئه را یارمه»
ئیِ لکسونه مام ، بارکوله م سه نگینه
قانون کریم خانی ئو ئشق بابا طاهرم ها بیِ
ره نگینی لطفعل...
قسمت #سوم
حنانه آمد کنارم...
گفت : احسان
گفتم : بله (سرم پایین بود)
گفت : تو مرد خونه ی مایی , داداش کوچیکه
گفتم : اره جون خودت!
گفت : تو که وصیت بابا و خوندی .نوشته همه ی مارو سپرده به تو , داداش کوچیکه.
گفتم : آره خوندم ولی من آدم این همه مسئولیت نیستم .
گفت : حتما بودی که امروز گیر داده بودم ...
💠داستان کوتاه 'امیرالمومنین و پری' 💠
يكى از پريان نزد حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بود...
اميرالمؤمنين علی بن ابیطالب عليه السلام وارد شد.
آن پرى فرياد زد و كمك خواست
و عرض كرد : اى رسول خدا؛ مرا از اين جوانى كه مى آيد پناه بده.
حضرت فرمود :
او با تو چه كرده است؟
گفت : بر سليمان نب...
قسمت #اول
خلاصه بعد از اون همه سال واسه خونشون یه خط ثابت گرفتن. منم از دوستم که تو مخابرات کار میکرد شماره خونشون رو پیدا کردم.
تصمیم گرفتم بعد از یک هفته تماس بگیرم و باهاش حرف بزنم.
صبحِ تابستونِ شهریور ۷۹ ساعتِ ۹:۴۵ بود .
صدای بوق : بیب.بیب.بیت.
تموم تنم از داخل داشت میلرزید و گوشی تلفن بخاطر ...
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
@pattay_a
#داستان_کوتاه_زیبا👌😎
(( چکاوک ))
روزی چکاوکی در جنگل آواز سر داده بود. مردی با جعبه ای پر از کرم از آن حوالی می گذشت. چکاوک از او پرسید:” درون جعبه چیست و به کجا می روی؟” کشاورز گفت:” درون این جعبه کرم دارم و به بازار می روم تا آنها را بفروشم و با پول آن ها پر بخرم.” چکاوک گفت:” من پرهای زیادی د...
🔸🔹🔸#داستان_کوتاه
#پری_دریایی
زن‌ها مثل هر روز، زیر درخت «بابل» دور هم جمع شده بودند. هر کس قلیان خودش را آورده بود. «دی سالار» با آن چشم‌های نافذ و موهای مجعد خاکستری و جثه لاغر، سر جای همیشگی‌اش بالای جمع، به تنه ی قطور درخت، تکیه داده بود. زن‌ها سبزی و باقلا پاک می‌کردند و درباره دعوایِ دیشب «کل...
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
@nikotin001
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
@CrazyMind3
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
@dontcaree💙
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
@sleekdream
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
◼️join🔜 ♥️
🇮🇷💫 @justsmaaile 💫🇮🇷
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم!
#پسر_طبیعت
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم!
#پسر_طبیعت
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم!
#پسر_طبیعت
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم!
@periodiism
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم!
🌵 @officialfucktus 🌵
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم!
@roll_twitt
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
@happytimes1
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
Hα∂ïร:
@Lnti051
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
@Tran_sylvania
داستان کوتاه دراماتیک تک جمله ای:
پری*ود نشدم 😂
@rroyall
داستان کوتاه
پری ترشیده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر ز...
#داستانك
پری ترشیده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی...
داستانک
دربِ تراس را باز می کند. پرواز چند گنجشک... شمعدانی ها از دستش آب می خورند.
' مهرداد، پرنده ها بر می گردن؟'
_ چی بگم،
نمی دونم پری!
#مهرداد_پیله_ور
اطلاعات بیشتر
‍ #داستانک
پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد.
کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته بندی و بايگانی می کرد.
ظاهرش خيلي بد نبود.
صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود،قد و پاهای کوتاهی داشت و کمی گرد و چاق بود.
اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگی اش را ...
داستان کوتاه
💕نمک و آب
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.
استا...