نتایج جستجو "پری"

هوالعزیز....
ای از پری رویانِ این عالم ، پری تر .
مُردابِ اشعارِ مرا ، نیلوفری تر .
دربینِ آغوشم نهان سازم رُخَت را .
کز روسری هایِ خودت هم روسری تر .
من مست و لبریزم زمانیکه نگاهت .
یک لحظه می اُفتَد به چشمم ، سَرسَری تر .
گویی که بازارِ حسادت داغِ داغ است .
از دلبران هم دل ربودی ، دلبری تر .
...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
به اتاقم رفتم و جلوی آینه آرایشیم دستی به موهام کشیده و بستمشون، کمی مرتب شدم .
به سمت کمدی که گوشه اتاق بود رفتم، درش رو که باز کردم چند دست لباس ساده ولی زیبا توش بچشم میخورد که خیلی مرتب چیده شده...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_اول
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
اولین شبی بود که توی اتاق خونمون میخوابیدم.
توی خواب و رویا فقط جشن عروسی میدیدم و شیرینی عشق رو توی بند بند وجودم حس میکردم،
من و آریو چقدر عاشقانه توی اون مجلس میخرامیدیم و چقدر شاد و خوشبخت دیده ...
#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#بازگشت_به_خانه_قسمت_سوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
لحظه ای چشمم به دیواری افتاد که طاقچه بزرگی داشت و توش عکس و قاب عکس پر بود. به سمتشون رفته و خیلی جالب دستم رو بردم سمت یکی از قاب عکس ها که توش عکس دخترو پسر بچه شیرینی بود. خودشون بودن، بچه های توی...
داستانک __ انگیزشی
♦️مردی دختر شش ساله خود را به خاطر هدر دادن یک رول کاغذ کادوی طلایی تنبیه کرد. اوضاع مالی مرد خوب نبود و وقتی دید که دختر سعی دارد یک جعبه را برای مراسم کریسمس تزیین کند عصبانی شد. با این حال، صبح روز بعد دختر جعبه را به عنوان هدیه به پدرش داد و گفت: «این برای شماست پدر.»
مرد ا...
‌ The Rooster, the Duck, and the Mermaids
خروس، اردک و پری دریایی
#داستان_کوتاه_انگلیسی
بادقت گوش دهید و سپس ان را با متن دنبال کنید
‌ The Rooster, the Duck, and the Mermaids
خروس، اردک و پری دریایی
#داستان_کوتاه_انگلیسی
A rooster and a duck were arguing so much over whether mermaids exist or not, that they decided to settle the matter once and for all, by searching the bottom of the sea.
یک خروس ویک اردک باهم بحث‌های زیادی میک...
🔘 داستان کوتاه
زن کشاورزی بیمار شد. کشاورز به سراغ مرد مقدسی رفت و از او خواست برای سلامتی زنش دعا کند. راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ی بیماران را شفا بخشد. ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت:« صبر کنید. از شما خواستم برای زنم دعا کنید؛ اما شما برای همهی مریض ها دعا می کنید.» راهب ...
The Rooster, the Duck, and the Mermaids
خروس، اردک و پری دریایی
#داستان_کوتاه_انگلیسی
A rooster and a duck were arguing so much over whether mermaids exist or not, that they decided to settle the matter once and for all, by searching the bottom of the sea.
یک خروس ویک اردک باهم بحث‌های زیادی میکردن...
هوالعزیز...
آغاز میشَوم به تمنّایِ دیگری.
در واژه هایِ زخمیِ این شعر سَرسری.
باید قلم به دست ، بمیرم برایِ تو.
تا از تمام حادثه ی عشق بگذری.
من ، رایگان غزل به تو تقدیم میکنم.
تو از رقیبِ شاعرِ من ، شعر میخری.
اعلان جنگ میکنی و دست پاچه ام.
با زُلفِ در کمندِ خودت ، زیر روسری.
تاراجِ من ، غنی...
#شعر
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد...
🌸🍃
#داستانك
پری ترشیده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنا...
#داستانك
پری ترشیده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« ظرفیت آدمی »

💠 روزی شاگرد یک راهب پیر از او خواست تا به او درسی به یاد ماندنی دهد.
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه‌ی آن آب را بخورد.
شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را ...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« ظرفیت آدمی »

💠 روزی شاگرد یک راهب پیر از او خواست تا به او درسی به یاد ماندنی دهد.
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه‌ی آن آب را بخورد.
شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را ...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« ظرفیت آدمی »

💠 روزی شاگرد یک راهب پیر از او خواست تا به او درسی به یاد ماندنی دهد.
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه‌ی آن آب را بخورد.
شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را ...
#داستان‌کوتاه :
« ظرفیت آدمی »

💠 روزی شاگرد یک راهب پیر از او خواست تا به او درسی به یاد ماندنی دهد.
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه‌ی آن آب را بخورد.
شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به ...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« ظرفیت آدمی »

💠 روزی شاگرد یک راهب پیر از او خواست تا به او درسی به یاد ماندنی دهد.
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه‌ی آن آب را بخورد.
شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را ...
‍#داستانک
روایتی از پروفسور پری رخ دادستان:
وی تنها روانشناس ایرانی بود که از ژان پیاژه 'پدر روانشناسی شناختی' مدرک گرفت. بسیاری او را مادر روانشناسی ایران می نامند! وی در 22 آبان 1389 به علت سرطان درگذشت!
از بخشی از دفتر خاطرات ایشان:
در دو سالی که در سوئیس درس می خواندم نود درصد غذای من نان و ...
عمو جان چرا مردم اینجا کورند؟!
- این سرزمین خاکش مخلوط با طلاس و خاصیتش اینه که چشم رو کور می کنه. ما چشم به راه پیغمبری هستیم که بیاد و چشم های ما رو شفا بده!
حسنی با خودش گفت اینا رو خوب میشه گولشون زد و دوشید! خب چه عیب داره که من پیغمبرشون بشم؟!
بنابراین رفت بالای منبر و فریاد کشید:' آهای...
صداش تغییری نکرده بود،همون صدایی بود ک با شنیدنش ذوق میکردم.
همون صدایی که برام شعر خونده بود.
چشم از بارون گرفتم،میخواستم جوابش رو بدم بگم صدام نکن ،بگم سارا مرده اما نتونستم.
_بله؟
و صدای لرزونم پیچید تو اتاق،صدای پاشو شنیدم که نزدیک تر میشد.
_حالت خوبه؟
چی باید میگفتم؟باید لب باز میکردم به گلهُ ش...
داستانک
💎سعید: بابا، #بچه از کجا می‌آد؟
من: عرض شود که بابا و مامان عروسی می‌کنند بعد فی‌الواقع بچه به دنیا می‌آد.
سعید: بابا پس چرا اون روز با پری عروس‌بازی کردیم بچه به دنیا نیامد.
من: برای اینکه فی‌الواقع شماها بازی می‌کردید جدی نبود.
سعید: بابا مگه دایی جون غلام هم #عروسی کرد بازی می‌کرد؟
من: ...
روانشناسي مهاجرت:
👈 داستان کوتاه روان روانشناسی
☘ ' روح و قدرت پذیرش' انسان
🌺 روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جر...
پری ترُشیده بود 👆👆👆👆👆 نظر درباره این داستان کوتاه در دایرکت اینستاگرام
The Rooster, the Duck, and the Mermaids
خروس، اردک و پری دریایی
#داستان_کوتاه_انگلیسی
A rooster and a duck were arguing so much over whether mermaids exist or not, that they decided to settle the matter once and for all, by searching the bottom of the sea.
یک خروس ویک اردک باهم بحث‌های زیادی میکردن...
#داستان_کوتاه_سریالی
#آبجی_خانم (قسمت پایانی)
از این حرفها در این چند روزه ما بین آنها رد و بدل می شد. ماهرخ هم مات به این کشمکش ها نگاه می کرد و هیچ نمی گفت تا اینکه شب عقد رسید، همه همسایه ها و زنکه شلخته ها با ابروهای وسمه کشیده، سرخاب و سفید آب مالیده چادرهای نقده، چتر زلف، تنبان پنبه دار جمع ...
‍ #نقد_رمان
نقد داستان کوتاه 'مردی بسیار پیر با بالهایی بزرگ'
A Very Old Man with Enormous Wings
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز – Gabriel García Márquez
سال: ۱۹۵۵
منبع: Spark Notes/Academia
#کانال_هنر_تهی
مردی بسیار پیر با بالهایی بزرگ یکی از شناخته شده ترین نمونه‌های سبک رئالیسم جادویی است. ...
‍ #نقد_رمان
نقد داستان کوتاه 'مردی بسیار پیر با بالهایی بزرگ'
A Very Old Man with Enormous Wings
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز – Gabriel García Márquez
سال: ۱۹۵۵
منبع: Spark Notes/Academia
#کانال_هنر_تهی
مردی بسیار پیر با بالهایی بزرگ یکی از شناخته شده ترین نمونه‌های سبک رئالیسم جادویی است. ...
‌ The Rooster, the Duck, and the Mermaids
خروس، اردک و پری دریایی
#داستان_کوتاه_انگلیسی
A rooster and a duck were arguing so much over whether mermaids exist or not, that they decided to settle the matter once and for all, by searching the bottom of the sea.
یک خروس ویک اردک باهم بحث‌های زیادی میکر...
‌ The Rooster, the Duck, and the Mermaids
خروس، اردک و پری دریایی
#داستان_کوتاه_انگلیسی
A rooster and a duck were arguing so much over whether mermaids exist or not, that they decided to settle the matter once and for all, by searching the bottom of the sea.
یک خروس ویک اردک باهم بحث‌های زیادی میکر...
⚪️ The Rooster, the Duck, and the Mermaids
⚪️ خروس، اردک و پری دریایی
#داستان_کوتاه_انگلیسی
⚪️ @coding_504 ⚪️
‌ The Rooster, the Duck, and the Mermaids
خروس، اردک و پری دریایی
#داستان_کوتاه_انگلیسی
A rooster and a duck were arguing so much over whether mermaids exist or not, that they decided to settle the matter once and for all, by searching the bottom of the sea.
یک خروس ویک اردک باهم بحث‌های زیادی میکر...
#داستانک۵۵
«بچه گدا»
پدر شب بهمون پول توجيبی داد. گدا بازی در مياره پول خرد و اسكناس های پاره رو می ندازه به ما. مادر غرغرشو می بافه.
پدر يه دونه پاشو كرد توی دمپايی و رفت توی زير زمين تا پولاشو قایم کنه.
بعد مدرسه، نازی گفت بريم سر چهار راه بستنی بخريم. پول كه داری؟
-آره دارم
پول خرده ها رو توی ...
#داستانک۵۵
«بچه گدا»
پدر شب بهمون پول توجيبی داد. گدا بازی در مياره پول خرد و اسكناس های پاره رو می ندازه به ما. مادر غرغرشو می بافه.
پدر يه دونه پاشو كرد توی دمپايی و رفت توی زير زمين تا پولاشو قایم کنه.
بعد مدرسه، نازی گفت بريم سر چهار راه بستنی بخريم. پول كه داری؟
-آره دارم
پول خرده ها رو توی ...
#داستانک
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.
استاد پرسید: «مزه ...
#داستانک
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.
استاد پرسید: «مزه ...
❄️داستان_کوتاه
💧نمک و آب
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.
اس...
در کافه نشسته ام و سرم پایین است...
دستش زیر چانه اش و با علاقه نگاهم میکند🙈
به رسم عادتم که وقتی ذوق زده و هیجان زده میشوم لبم را گاز میگیرم !
نزدیکتر می آید و خیره در چشمانم لب میزند: 'دوستت دارم'🙈🙈
خون در رگهایم یخ میزند !
ضربان قلبم تند میشود !
لبخند محجوبی میزنم
و دوباره سرم را پایین می اندازم...
داستانک ،حتما بخونید📚
✨💫✨💫✨💫✨
تفسیر کارتون زیبای پینوکیو از دید روانشناسی
چوبی که پینوکیو از آن ساخته شد، بشریت نام داشت
داستان پینوکیو را همه تان شنیده اید. ژپتو (ژوپیتر،خدای خدایان) عروسکی چوبی می سازد شبیه عروسک های خیمه شب بازی، ولی فراموش می کند نخ های آن را نصب کند، و این عروسک به نوعی صاحب ...
📎📖
#داستان_کوتاه_آموزنده
#لیوان_نباش_دریا_باش
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را ب...