نتایج جستجو "پرواز"

🍃🌷🍃🌷🌷🍃🌷🍃
‍ 🌷#داستانک
🌷دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت.
پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت :
🌷ای #گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .
🌷در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. ...
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋🕸
داستانک
💎برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم .
بیرون بیمارستان غُلغله بود .
چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند .
چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند .
وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پر درخت. ب...
⚡️ داستان کوتاه
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو ، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ
ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان ، برگ تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩن تا هزینه ی جراحی را بپردازد .
❣️پیرﻣﺮﺩ همینکه بر...
🌺 @mano_2to 🌺
خواندنی👌👇👇
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند زمزمه‌های توام با ترس وخنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال ...
‌ ঊঈ🦋🌸🦋ঊঈ
@teeehran
📜 #طهران_حکایت
خواندنی👌👇👇
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند زمزمه‌های توام با ترس وخنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین...
Superhero High School
دبیرستان قهرمانان
#داستان_کوتاه_انگلیسی
“This is my cousin’s new school. It’s called Superhero High. This morning she’ll show us around.”
پسر: اینجا مدرسه جدید دخترعموی من است. اسمش دبیرستان ابرقهرمان است. امروز او اینجا را به ما نشان می‌دهد.
“First, I’ll put my uniform on. ...
❣️ یک دقیقه مطالعه
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تع...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
📖 حکایت عقاب و روباه
آورده اند که در ایام پیشین، عقاب و روباه با هم عهد دوستی بستند.
روزی روباه از بهرِ طلبِ روزیِ بچگانِ خود بیرون رفت.
عقاب، فرصت غنیمت شمرده و بچگان را تلف کرد.
چون روباه بازآمد و مکر و حیله دوست خود را دید، گفت ان شاء الله تعالی در عرصه قلیل از وی انتقام...
#داستان کوتاه
در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد، تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کش...
خواندنی👌👇👇
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند زمزمه‌های توام با ترس وخنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما ش...
داستان کوتاه: ساعت چنده؟⏰⏰⏰
  پسر جوان، چند بار انگشتش را روی دیوار چرخاند و چند قدم عقب رفت، به دیوار زل زد و به سمت پیرمرد چرخید و گفت : « این یه شاهکاره! مگه نه عمو ؟ »
پیرمرد لبخند زد و به علامت تایید، سر تکان داد. دو پرستار با برانکار وارد اتاق شدند. جوان فریاد زد: « قدم نو رسیده مبارک...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
'چیزی را خوش ندارم'
مردی در اتوبوس گفت:
چیزی را خوش ندارم
نه رادیو
و نه روزنامه
و نه پرواز بر دشت‌ها
می‌خواهم که بگریم.
راننده گفت: صبر کن تا به ایستگاه برسیم،
آن‌جا هر چقدر که خواستی تنهایی گریه کن.
زنی گفت: من نیز.
من نیز چیزی را خوش ندارم
فرزندم را در قبر خویش گذاشتم
خوشش آمد و خوابید، بدون ...
📘 🌿 📗 🌿 📙 🌿 📕 🌿📒
اطلاعات بیشتر
داستان کوتاه
✾•••🍀 زندگى خروسى 🍀•••✾
كوه بلندى بود كه لانه عقابى با چهار تخم ، بر بلنداى آن قرار داشت . يك روز زلزله اى كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكى از تخم ها از دامنه كوه به پائين بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اى رسيد كه پُر از مرغ و خروس بود . مرغ و خروس ها مى دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيرى داوطلب شد تا روى آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد .
يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد. جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولى نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزى جُز يك جوجه خروس نيست . او زندگى وخانواده اش را دوست داشت اما چيزى از درون او فرياد مى زد كه تو بيش از اين هستى . تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازى مى كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مى گرفتند و پرواز مى كردند . عقاب آهى كشيد و گفت : اى كاش من هم مى توانستم مانند آنها پرواز كنم . مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند : تو خروسى و يك خروس هرگز نمى تواند بپرد . اما عقاب هم چنان به خانواده واقعى اش كه در آسمان پرواز مى كردند خيره شده بود و در آرزوى پرواز به سر مى برد . اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مى گفت به او مى گفتند كه روياى تو به حقيقت نمى پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد . بعد از مدتى او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگى ادامه داد و بعد از سال ها زندگى خروسى از دنيا رفت .
تو همانى كه مى انديشى ، هرگاه به اين انديشيدى كه تو يك عقابى ؟ پس به دنبال روياهايت برو و به ياوه هاى مرغ وخروس هاى اطرافت فكر نكن .
✾•••🍀 گابريل گارسيا ماركز 🍀•••✾
#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#بازگشت_به_خانه_قسمت_سوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
لحظه ای چشمم به دیواری افتاد که طاقچه بزرگی داشت و توش عکس و قاب عکس پر بود. به سمتشون رفته و خیلی جالب دستم رو بردم سمت یکی از قاب عکس ها که توش عکس دخترو پسر بچه شیرینی بود. خودشون بودن، بچه های توی...
#داستانک
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان.
نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.
پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گ...
#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#بازگشت_به_خانه_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
همون زن و مرد رو دیدم که درب خروجی یک ساختمان بزرگ ایستادن و گویا میخواستن از پله های فراوانی که جلوی پاشون بود پایین بیان. تا زن خواست پاش رو از اولین پله پایین بذاره باز اون صدا و لحن شیرین بگوشم رس...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
اين داستان كوتاه رو حتما بخونيد
روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.
مار ميگفت: ادما از ترسِ ظاهر ترسناك من ميميرند؛ نه بخاطر نيش زدنم!
اما زنبور قبول نمى كرد.
مار هم براي اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و رو به زنبور گفت:
من چوپان رو نيش مى زنم ومخفى ميشم ؛ تو بالاى سرش سر و ...
کره‌شمالی توان پرداخت هزینه هتل محل اقامت رهبرش در سنگاپور را ندارد
چند روز مانده به دیدار کیم‌جونگ اون، رهبر کره‌شمالی و دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری ایالات متحده آمریکا در سنگاپور، مشخص شد مردی که تمام ثروت کشورش را خرج برنامه هسته‌ای کرده و ملت را به فقر و گرسنگی کشانده، توان پرداخت هزینه هتل محل اق...
👌 #داستان کوتاه پند آموز
🌸🍃 @baleparvazam 🌸🍃
💭 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز ...
مدیریت کور
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنه...
به کسانی که دوستشان دارید
بالی برای پرواز
ریشه ای برای برگشتن
و دلیلی برای ماندن بدهید
#دالایی_لاما
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
📖 #داستانک
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود.
نامه را داد.با دست لرزان امض...
📖 داستانک: هیچ راهی دور نیست.
(برای آنان که جاناتان را درک کرده‌اند.)
'پرواز کن'
پایان.
@sedayeDastanak
@sedayeDastanak
📖 داستانک: هیچ راهی دور نیست.
'پرواز کن'
@sedayeDastanak
@sedayeDastanak
📖 #داستانک
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود.
نامه را داد.با دست لرزان امض...
#حتما_بخونید
مدیریت کور
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال ...
📚 #داستان_کوتاه: 'اینجا نیست'
✍️ نویسنده: نسرین پرک
🗞نشسته‌ام بر در غار، چشم دوخته‌ام به پروانه‌ای که به دام نمی‌افتد. زیرک‌تر از آن‌ست که گول دعوت مرا بخورد، و بخواهد بر تارهای تنیده‌ام دمی بیاساید. خسته از این انتظار بیهوده، بر فراز صخره می‌روم، تا به تماشای روزی دیگر از عمر کوتاه خویش بنشینم. ش...
اين داستان كوتاه رو حتما بخونيد
روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.
مار ميگفت: ادما از ترسِ ظاهر ترسناك من ميميرند؛ نه بخاطر نيش زدنم!
اما زنبور قبول نمى كرد.
مار هم براي اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و رو به زنبور گفت:
من چوپان رو نيش مى زنم ومخفى ميشم ؛ تو بالاى سرش سر و ...
❣️ یک دقیقه مطالعه
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تع...
📖 #داستانک
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود.
نامه را داد.با دست لرزان امض...
🍎🍀🍎🍀🍎🍀
🕊JOiN●👇🏻●
🍃داسـتـانـک 🍃
🌸🍃بوقلمونی به گاوی گفت: در آرزوی پروازم، اما نمیدانم چگونه
گاو پاسخ داد: اگر از فضولاتم بخوری، قدرت میگیری و پرواز میکنی✨🕊
🌸🍃بوقلمون خورد و بر شاخی نشست. تیراندازی ماهر، بوقلمون را دید، تیری بسمتش انداخت و هلاکش کرد✨🍒
🌹🍃شاید از راه نادرست و به هر قیمتی به بالا...
❣️ یک دقیقه مطالعه
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تع...
❣️ یک دقیقه مطالعه
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تع...