نتایج جستجو "پرست"

👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مجلس میهمانی بود
پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...
اما وقتی ڪه بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد..
و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت...
💭 دیگران فکر ڪردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین ...
داستان کوتاه
واعظ
در دهی واعظی زندگی میکرد واعظ هفته ای یک روز مردم را جمع می کرد و نصحیتشان می نمود ولی خودش به حرف هایی که به مردم میگفت عامل نبود مثلا به آنها می گفت دروغ نگویید دروغ گفتن گناه هست ولی وقتی کارش به مشکل می افتاد خودش دروغ می گفت یا به آنها می گفت حرف های رکیک به زبان نیاورید حرام ...
🌹 مرزٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍپرٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍگهرٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍ 🌿
🔵 داستان شب ( کتاب شب )
هرشب یک کتاب یا یک داستان کوتاه بشنوید از ادبیات ایران وجهان ... .
🌹🌹🌹🌹🌹
IRAN
🌿🌿🌿🌿🌿
🔴 شبانه
«و.پ» نام کتاب: 📕 نفس آخر 📗
«و.پ» نویسنده: ✍ جو هیل ( جوزف وا...
🌹 مرزٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍپرٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍگهرٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍ 🌿
🔵 داستان شب ( کتاب شب )
هرشب یک کتاب یا یک داستان کوتاه بشنوید از ادبیات ایران وجهان ... .
🌹🌹🌹🌹🌹
IRAN
🌿🌿🌿🌿🌿
🔴 شبانه
«و.پ» نام کتاب: 📕 نفس آخر 📗
«و.پ» نویسنده: ✍ جو هیل ( جوزف وا...
‍ ‍#داستانک
تو محل همه صداش می کردن علی
ده تُن،قد بلندی داشت با هیکل درشت وصورتی سوخته از آفتاب خرمشهر....
از ته کوچه که میومد،همه می گفتن علی اومد، انقدر بزرگ بود که از ته کوچه معلوم بود..
با اون هیکل بزرگ و قیافه ی ترسناک اخلاق های خوب زیاد داشت....
دزدی و خلاف نمی کرد،تمام گنده لاتهای شهر میوم...
‍ 🌹 مرزٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍپرٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍگهرٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍ 🌿
🔵 داستان شب ( کتاب شب )
هرشب یک کتاب یا یک داستان کوتاه بشنوید از ادبیات ایران وجهان ... .
🌿🌿🌿🌿🌿
IRAN
🌹🌹🌹🌹🌹
🔴 شبانه
«و.پ» نام کتاب: 📕 چرا شب را دوست دارم؟! 📗
«و.پ» نویسنده: ✍ ...
‍ 🌹 مرزٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍپرٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍگهرٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍ 🌿
🔵 داستان شب ( کتاب شب )
هرشب یک کتاب یا یک داستان کوتاه بشنوید از ادبیات ایران وجهان ... .
🌿🌿🌿🌿🌿
IRAN
🌹🌹🌹🌹🌹
🔴 شبانه
«و.پ» نام کتاب: 📕 چرا شب را دوست دارم؟! 📗
«و.پ» نویسنده: ✍ ...
💕داستان کوتاه
حضرت ابراهیم علیه السلام بسیار میهماندوست بود و تا میهمان به خانه او نمى‏ آمد، غذا نمى‏ خورد.
زمانی فرا رسيد كه يك شبانه روز، هیچ میهمانی بر او وارد نشد؛ پس از خانه بيرون آمد و به جستجوى میهمان پرداخت.
پيرمردى را ديد، جوياى حال او شد، ولی فهميد آن پيرمرد، بت پرست است. حضرت ابراهيم ...
داستانک معنوی
عابدی بود که در دل کوه با خدا راز و نیازمیکرد،
و خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی،
برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...
بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت:
امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم
آن شب گرسنگی بر عابد غالب شد. طاق...
📖 #داستانک
🏴 شهادت شیخ فضل اللّه نوری
▪️بعد از فتح تهران، مخالفان شیخ فرصت را غنیمت شمرده، واهمه خود از روشنگری های شیخ را در میان سردمداران حاکم مطرح ساختند.
▪️در منزل سپهدار تصمیم به اعدام شیخ گرفته شد. یپرم خان بر جنایت اصرار داشت و سپهدار راضی بود و سردار اسعد هم سکوت کرد.
▪️ روز یازدهم رجب...
#داستانك
ابوالحسن ورزی زن زیبائی داشت که از خوبرویان تهران به شمار می‌آمد و علاوه بر چهره‌ی جذاب، روحی زیبا پرست و لطیف داشت. اهل دل و شیفته شعر و ادبیات و هنر بود و با این خصائل جسمی و روحی، الهام‌بخش طبع شاعرانه ورزی به شمار می‌آمد. وی نیز در جلساتی که همسرش شرکت می‌کرد، حضور داشت و در همین نشست...
#داستانك
ابوالحسن ورزی زن زیبائی داشت که از خوبرویان تهران به شمار می‌آمد و علاوه بر چهره‌ی جذاب، روحی زیبا پرست و لطیف داشت. اهل دل و شیفته شعر و ادبیات و هنر بود و با این خصائل جسمی و روحی، الهام‌بخش طبع شاعرانه ورزی به شمار می‌آمد. وی نیز در جلساتی که همسرش شرکت می‌کرد، حضور داشت و در همین نشست...
🍃 داستان کوتاه شبانه🍃
هم خدا را می‌خواهد هم خرما را
قبایل عرب هر كدام بتی به نام داشتند كه با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می كردند.
جالبترین بت پرستیها بت پرستی طایفه حنیفه بوده است زیرا كار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانیده بودند كه بت معبود خویش را از آرد و خ...
#ریشه_ضرب_المثل
🔴هم خدا را می‌خواهد هم خرما را
قبایل عرب هر كدام بتی به نام داشتند كه با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می كردند.
جالبترین بت پرستیها بت پرستی طایفه حنیفه بوده است زیرا كار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانیده بودند كه بت معبود خویش را از آرد و خرما ...
ملا وارد شهری شد و سراغ مسجد را گرفت
به او گفتند که دراین شهر مسجدی وجود ندارد !
ملا گفت مگر شما خدا پرست نیستید؟گفتند آری هستیم
پرسید مگر عبادت خدا را بجا نمی آورید؟
گفتند آری خدا را عبادت میکنیم
ملا گفت اگر مسجد و یا عبادتگاهی ندارید پس چگونه خداوند را عبادت میکنید؟
شخصی به وی گفت فردا صبح به...
#داستان_کوتاه_سریالی
#آینه_شکسته | قسمت دوم (پایانی)
دیدم اودت آمده پائین پنجرة اطاقش پهلوی چراغ گاز در کوچه ایستاده . من از این حرکت او تعجب کردم، پنجره را به تغیر بستم . همینکه آمدم لباسم را در بیاورم ، ملتفت شدم که کیف منجق دوزی و دستکش های اودت در جیبم است و می دانستم که پول و کلید در خانه اش ...
📑 میهن پرست
✍ صادق هدایت
نشر الکترونیکی سایت سخن
۱۲ صفحه
داستان کوتاه
@boostanbooks
#داستان_کوتاه_سریالی
#آینه_شکسته | قسمت دوم (پایانی)
دیدم اودت آمده پائین پنجرة اطاقش پهلوی چراغ گاز در کوچه ایستاده . من از این حرکت او تعجب کردم، پنجره را به تغیر بستم . همینکه آمدم لباسم را در بیاورم ، ملتفت شدم که کیف منجق دوزی و دستکش های اودت در جیبم است و می دانستم که پول و کلید در خانه اش ...
#داستانک
شیخی وارد شهری شد و سراغ مسجد را گرفت
به او گفتند که در این شهر مسجدی وجود ندارد!
شیخ گفت مگر شما خدا پرست نیستید؟
گفتند آری هستیم
پرسید مگر عبادت خدا را بجا نمی آورید؟
گفتند آری خدا را عبادت میکنیم
شیخ گفت اگر مسجد و یا عبادتگاهی
ندارید پس چگونه خداوند را عبادت میکنید؟
شخصی به ...
داستانک : بخشندگی کوروش کبیر
روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم 'ارتب' خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد ...
🍃 داستان کوتاه شبانه🍃
شیخی وارد شهری شد و سراغ مسجد را گرفت
به او گفتند که در این شهر مسجدی وجود ندارد!
شیخ گفت مگر شما خدا پرست نیستید؟
گفتند آری هستیم
پرسید مگر عبادت خدا را بجا نمی آورید؟
گفتند آری خدا را عبادت میکنیم
شیخ گفت اگر مسجد و یا عبادتگاهی
ندارید پس چگونه خداوند را عبادت میکنی...
#داستان_کوتاه_سریالی
#آینه_شکسته | قسمت دوم (پایانی)
دیدم اودت آمده پائین پنجرة اطاقش پهلوی چراغ گاز در کوچه ایستاده . من از این حرکت او تعجب کردم، پنجره را به تغیر بستم . همینکه آمدم لباسم را در بیاورم ، ملتفت شدم که کیف منجق دوزی و دستکش های اودت در جیبم است و می دانستم که پول و کلید در خانه اش ...
داستانک عابد بت پرست
شخص بت پرستی بود که به سنگ و چوب سجده میکرد و خدای مهربان را باور نداشت.
روزی زندگی بر او تنگ شد.و هر چه به بتها التماس میکرد دردش درمان نمیشد
رنج و سختی و گرسنگی بر او فشار آورد و از عبادت بتها به تنگ آمد.
معبد خود را ترک کرد و در گوشه ای شروع به تفکر نمود.
گفت اگر خدایی غیر ...
بسیار پرمعنا و قابل تامل...یکی از بهترین متن‌هایی که تا الان خوانده‌اید👌
#داستانک
شیخی وارد شهری شد و سراغ مسجد را گرفت
به او گفتند که دراین شهر مسجدی وجود ندارد !
شیخ گفت مگر شما خدا پرست نیستید؟گفتند آری هستیم
پرسید مگر عبادت خدا را بجا نمی آورید؟
گفتند آری خدا را عبادت میکنیم
شیخ گفت اگر ...
داستان کوتاه
شیخی وارد شهری شد و سراغ مسجد را گرفت
به او گفتند که دراین شهر مسجدی وجود ندارد !
شیخ گفت مگر شما خدا پرست نیستید؟گفتند آری هستیم
پرسید مگر عبادت خدا را بجا نمی آورید؟
گفتند آری خدا را عبادت میکنیم
شیخ گفت اگر مسجد و یا عبادتگاهی ندارید پس چگونه خداوند را عبادت میکنید؟
شخصی به...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
حضرت ابراهیم (ع) بسیار میهماندوست بود و تا میهمان به خانه او نمى‏‌آمد، غذا نمى‏ خورد. زمانی فرا رسيد كه يك شبانه روز، هیچ میهمانی بر او وارد نشد؛ پس از خانه بيرون آمد و به جستجو پرداخت. پيرمردى را ديد و جوياى حال او شد، ولی فهميد آن پيرمر...
#داستان_کوتاه_و_آموزنده
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و...
#داستان_کوتاه_و_آموزنده
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و...
داستان کوتاه و واقعی امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
حضرت ابراهیم علیه السلام بسیار میهماندوست بود و تا میهمان به خانه او نمى‏ آمد، غذا نمى‏ خورد. زمانی فرا رسيد كه يك شبانه روز، هیچ میهمانی بر او وارد نشد؛ پس از خانه بيرون آمد و به جستجوى میهمان پرداخت. پيرمردى را ديد، جوياى حال او...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** يهودی و زرتشتی **
مرد يهودی و فقير با شخصی آتش پرست كه مال زياد داشت، به راهی می رفتند، آتش پرست شتری داشت و اسباب سفر نيز همراه داشت؛ ازيهودی سؤ ال كرد: مذهب و مرام تو چيست؟ گفت: عقيده ام آن است كه جهان را آفريدگاری است و او را پرستش می كنم و به او پناه می برم، و...
.
#داستانک
مرد میانسالی در محله ی ما زندگی میکند که من از بچگی اورا میشناسم
آدم تو دار و خنده روییست...
همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد میپوشد...
او حتی محرم هم پیرهن سفید میپوشه...
من هرگز اونو توی هیأت و مسجد و امامزاده ها ندیدم..
به قول بابام اصلا شاید کافر باشه...
ولی هیچوقت کسی ازش بدی ندیده ...
سعدی:
به دولت کسانی سر افراختند
که تاج تکبر بینداختند
تکبر کند مرد، حشمت پرست
نداند که حشمت به حلم اندرست
صبح یکشنبه شما بخیر
اطلاعات بیشتر
سعدی:
به دولت کسانی سر افراختند
که تاج تکبر بینداختند
تکبر کند مرد، حشمت پرست
نداند که حشمت به حلم اندرست
صبح یکشنبه شما بخیر
اطلاعات بیشتر
داستان کوتاه:
من بی حیا نیستم
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادت‌کده‌ای در دل کوه راز و نیاز خدا می‌کرد، آن‌قدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر می‌کرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند… و او را بدین گونه سیر نمایند.
بعد از ۷۰ سال عبادت، روزی خدا به فرشتگانش گ...
‍ ‍#داستانک
تو محل همه صداش می کردن علی
ده تُن،قد بلندی داشت با هیکل درشت وصورتی سوخته از آفتاب خرمشهر....
از ته کوچه که میومد،همه می گفتن علی اومد، انقدر بزرگ بود که از ته کوچه معلوم بود..
با اون هیکل بزرگ و قیافه ی ترسناک اخلاق های خوب زیاد داشت....
دزدی و خلاف نمی کرد،تمام گنده لاتهای شهر میوم...
‍ ‍#داستانک
تو محل همه صداش می کردن علی
ده تُن،قد بلندی داشت با هیکل درشت وصورتی سوخته از آفتاب خرمشهر....
از ته کوچه که میومد،همه می گفتن علی اومد، انقدر بزرگ بود که از ته کوچه معلوم بود..
با اون هیکل بزرگ و قیافه ی ترسناک اخلاق های خوب زیاد داشت....
دزدی و خلاف نمی کرد،تمام گنده لاتهای شهر میوم...
با سلام کسب مقام سوم کشوری جشنواره داستان کوتاه (تابش) توسط دانش آموز پرتلاش جناب آقای محسن حسن پور را به ایشان و خانواده محترمشان و رابط محترم پژوهشی همکار محترم جناب اقای حق پرست تبریک و شادباش عرض می نماییم
# داستانک
🔰حکایت عابد و سگ 👇👇👇
🔶 روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدین گونه سیر نمایند...
🔷 بعد از ۷۰ سال عبادت، روزی خدا به فرشتگانش...
#داستان‌کوتاه
(عشق راستین)
آرایشگر دختر فرعون، خدا پرست بود. روزی در حالی که سر دختر فرعون را شانه می کرد، شانه از دستش افتاد، آن را برداشت و نام خدا را بر زبان آورد.
دختر فرعون گفت: آیا جز پدر من، خدای دیگری داری؟
 آرایشگر گفت: خدای من و خدای پدر تو و خدای آسمان ها و زمین، خدای یگانه است که شریکی...
#تلنگر
👈مُرده پرست
💎روزی کسی به خیام خردمند، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت: «شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من، چه زمانی درگذشت؟»
خیام پرسید: «این پرسش برای چیست؟»
آن جوان گفت: «من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات...