نتایج جستجو "پرحرف"

📚 #Book #Story 📚
ما هر شب يك #داستان كوتاه برايتان ميخوانيم
📖 #داستان_شب
📚 #داستان_كودك 👶
خانم کوچولوی پرحرف
نوشته: راجر هارگريوز
گوینده: آزاده مقدم
#رادیو_مداد
👉🇨🇦 @IranianCANADA 🇨🇦👈
🎭داستان کوتاه
چیزهایی هست که نمی‌دانی
نوشته‌ی: علی سلطانی
💢 بخش اول
■ اواخر سال اول دبیرستان بود‌ پس از گودبرداری ساختمانی که دقیقا کنار مدرسه‌مان بود، تَرک‌هایی روی دیوار مدرسه به وجود آمد و هر لحظه احتمال تخریب مدرسه وجود داشت.
▪مدرسه تعطیل شد و بعد از اعتراض دسته جمعی اولیا باید فکری به حال م...
#داستانک
این دروغ است!
🔹 دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...
دوستش گفت: این دروغ است!
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: وا، من که هنوز چیزی نگفت...
دروغ نشنیده
دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...»
دوستش گفت: «این دروغ است!»
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، چط...
#داستانک۱۰۸
چشم که باز می کنم رو به روی پنجره ایستاده ای با یک دسته گل قرمز با همان لباس آبی رنگ و شلوار جینت.همان لباس قبل از تصادف. خوشحال می شوم و به سمتت می آیم و شروع می کنم به حرف زدن: سلام عزیزم، اگه این قرصای خواب آور بذارن و این مریم خله ی پرحرف-همین هم تختی کناری ام- مدام بهت فکر می کنم....
#داستانک۱۰۸
چشم که باز می کنم رو به روی پنجره ایستاده ای با یک دسته گل قرمز با همان لباس آبی رنگ و شلوار جینت.همان لباس قبل از تصادف. خوشحال می شوم و به سمتت می آیم و شروع می کنم به حرف زدن: سلام عزیزم، اگه این قرصای خواب آور بذارن و این مریم خله ی پرحرف-همین هم تختی کناری ام- مدام بهت فکر می کنم....
#داستانک
احساسی نیستید نخونید مرسی اه😐❗️
➖ این پلک به اون پلک می گفت از سر جات پاشو! وقتی هردوشون بلند شدند دختر چشم آبی ای جلوی دیدم ظاهر شد که نسیم کلاه پالتوش رو به رقص در می اورد. فکر کردم: ' این کیه؟! یه فرشته؟ به من چه که کیه.. اگه یه فرشتست من با بازی کردن با فرشته ها مشکلی ندارم.'
〰 بابا ...
🍃🍃🍃🍃
داستانک
دروغ نشنیده
دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...»
دوستش گفت: «این دروغ است!»
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز...
‍ 📡 PrànaáArt.TeleCast™
📜 موضوع: ادبیات
🖋 نویسنده: ویولا کیتا
📕 مقاله: رئالیسم کثیف در آثار ریموند کارور
📑 ترجمه: فاطمه شمسی
📚 بخش: اول
━🔹🔶Prànaá Literature🔶🔹━
رئالیسم کثیف نام سبکی در ادبیات آمریکا است که نویسندگانش در باب جنبه‌های سیاه زندگی معاصر می‌نویسند؛ ریموند کارور یکی از بهترین نمایند...
#داستانک
مثل هر روز آخرین نفری بودم که
کامپیوتر را خاموش میکردم و
از محل کارم خارج میشدم
و مثل هر دفعه بی تفاوت از مقابل آینه عبور کردم
و زدم بیرون و مثل همیشه نه باکسی قرار داشتم
و نه کسی در جایی انتظارم را میکشید...
داشتم فکر میکردم آنقدر کسی نبوده خستگی هایم راخسته نباشید بگوید که فراموش ک...
#داستانک
این دروغ است!
🔹 دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...
دوستش گفت: این دروغ است!
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: وا، من که هنوز چیزی نگفت...
#داستانک
این دروغ است!
🔹 دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...
دوستش گفت: این دروغ است!
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: وا، من که هنوز چیزی نگفت...
#داستانک
این دروغ است!
🔹 دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...
دوستش گفت: این دروغ است!
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: وا، من که هنوز چیزی نگفت...
#داستانک
این دروغ است!
🔹 دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...
دوستش گفت: این دروغ است!
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: وا، من که هنوز چیزی نگفت...
#داستانک
این دروغ است!
🔹 دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...
دوستش گفت: این دروغ است!
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: وا، من که هنوز چیزی نگفت...
#داستانک
این دروغ است!
🔹 دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...
دوستش گفت: این دروغ است!
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: وا، من که هنوز چیزی نگفت...
#داستانک
🔹هنوز نگفتم چه جوری میگی دروغه!
دو نفر با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برایت بگویم که دیروز چه چیزهایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...» دوستش گفت: «این دروغ است!». فرد پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی...
#داستانک
مثل هر روز آخرین نفری بودم که کامپیوتر را خاموش می کردم و از محل کارم خارج می شدم و مثل هر دفعه بی تفاوت از مقابل آینه عبور کردم و زدم بیرون و مثل همیشه نه با کسی قرار داشتم و نه کسی در جایی انتظارم را میکشید...
داشتم فکر می کردم آنقدر کسی نبوده خستگی هایم را خسته نباشید بگوید که فراموش کر...
●تعریف 'رئالیسم کثیف' و کیفیت آن در آثار 'کارور'
● 'رئالیسم کثیف'، نام سبکی در ادبیات آمریکا است که نویسندگانش در باب جنبه‌های سیاه زندگی معاصر می‌نویسند.
'کارور'، یکی از بهترین نمایندگان این نسل است.
داستان‌های او، صدایی تازه در دنیای داستان خلق کردند! در واقع او در مورد چیزهای عادی و به زبانی ساد...
بعضیها عجیب بوی خدامی دهند!(داستان کوتاه)
خسته ام !بی خوابی شب گذشته حسابی کلافه وعصبی ام کرده
طفلک عمه حالش بد است وامیدی هم به زنده ماندن وبهبودی اش نیست
دلم بدجورشورمی زند ،الان شش روزه بیمارستانه وحالش نه تنها تغییری نکرده
بلکه روزبه روزبدترشده چشماهیش کاملن بسته است انگاربیهوش است وفقط باد...
قسمت پانزدهم
'آغوش'
دو روز از آن بوسه ی پرحرف میگذشت که خسرو و ناهید همدیگر را نه دیده بودنند نه تماسی گرفته بودنند نه... .
دست هر جفتشان رو شده بود و حالا دیگر همه چیز فرق میکرد.
خسرو همان خسرو بود و ناهید هم همان ناهید
اما حالا...لیوانِ چایِ ناهید یا عزیزم گفتن خسرو ،خورده شیشه داشت!
حرفِ اضافه د...
‍ داستان دوم:
۱- نام داستان: «حالا می‌فهمم» از مجموعه‌داستان «الآن أفهم» چاپ شده در ماهنامه‌ی «اوحدی» شماره‌ی فروردین و اردیبهشت ۹۶
۲- معرفی کتاب: این کتاب دربردارنده‌ی ۱۳ داستان کوتاه با فضای رعب و وحشت و رازآلود است که پایان همه‌ی داستان‌ها مشابه است و تنها روشی که این پایان رقم می‌خورد با هم متف...
‍ داستان دوم:
۱- نام داستان: «حالا می‌فهمم» از مجموعه‌داستان «الآن أفهم» چاپ شده در ماهنامه‌ی «اوحدی» شماره‌ی فروردین و اردیبهشت ۹۶
۲- معرفی کتاب: این کتاب دربردارنده‌ی ۱۳ داستان کوتاه با فضای رعب و وحشت و رازآلود است که پایان همه‌ی داستان‌ها مشابه است و تنها روشی که این پایان رقم می‌خورد با هم متف...
#داستانک
دو نفر با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برایت بگویم که دیروز چه چیزهایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...» دوستش گفت: «این دروغ است!». فرد پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، ...
#داستانک
@Y7taraneh
هميشه عادت داشت صدايم كند
بعد كه خيالش راحت ميشد ميگويم جانم
با خيال راحت مي گفت:
'هيچي'
من هم ديگر عادت كرده بودم
سعي مي كردم جانم از دهانم نيوفتد
اما بعضي وقت ها يادم ميرفت و ميگفتم 'بله'
خيلي ساده بود
خيلي ساده تر از همه چيز
اما انگار براي او يك دنيا بود
ميفهميدم كه دلخور ش...
#داستانک
@xpoemx
هميشه عادت داشت صدايم كند
بعد كه خيالش راحت ميشد ميگويم جانم
با خيال راحت مي گفت:
'هيچي'
من هم ديگر عادت كرده بودم
سعي مي كردم جانم از دهانم نيوفتد
اما بعضي وقت ها يادم ميرفت و ميگفتم 'بله'
خيلي ساده بود
خيلي ساده تر از همه چيز
اما انگار براي او يك دنيا بود
ميفهميدم كه دلخور شده
...
#داستانک
دو نفر با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برایت بگویم که دیروز چه چیزهایی از همسایه‌ات درباره تو شنیدم...» دوستش گفت: «این دروغ است!». فرد پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، چطور ...
#داستانک
دو نفر با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برایت بگویم که دیروز چه چیزهایی از همسایه‌ات درباره تو شنیدم...» دوستش گفت: «این دروغ است!». فرد پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، چطور ...
#داستانک
دو نفر با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برایت بگویم که دیروز چه چیزهایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...» دوستش گفت: «این دروغ است!». فرد پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، ...
#داستانک
دو نفر با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برایت بگویم که دیروز چه چیزهایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...» دوستش گفت: «این دروغ است!». فرد پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، ...
#داستانک
دو نفر با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برایت بگویم که دیروز چه چیزهایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...» دوستش گفت: «این دروغ است!». فرد پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، چ...
داستان کوتاه
Believing
A young man who had been raised as an atheist was training to be an Olympic diver. The only religious influence in his life came from his outspoken Christian friend. The young diver never really paid much attention to his friend's sermons, but he heard them often.
One night ...
داستانک 📖
@aramesh_hes2🎻
دو نفر با هم حرف مي‌زدند.
ناگهان يکي از آن دو که بي‌وقفه حرف مي‌زد و تقريباً اجازه حرف زدن به ديگري نمي‌داد، گفت: «و حالا بايد برايت بگويم که ديروز چه چيزهايي از دهان همسايه‌ات درباره تو شنيدم...»
دوستش گفت: «اين دروغ است!».
فرد پرحرف تعجب کرد و با ناراحتي گفت: «وا، من ک...
خلاصه ی داستان کوتاه
...........که دختری پریشان حال وارد کافه شد و جلوی درب ایستاد و زل زد به چشمانم.
همان طور که نگاهم میکرد نزدیک آمد و درست مقابلم نشست و با ذوقی مملو از تمنا حالم را پرسید
گفتم اشتباه گرفته اید خانوم
صورتش را جلو آورد و آرام گفت میدانم اشتباه گرفته ام، تو فقط شبیه گم شده ی منی ا...
داستان کوتاه:
#دروغ_نشنیده
دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...»
دوستش گفت: «این دروغ است!»
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز ...
🌼🌼🌼
داستانک '' دروغ شنیده نشده ..
دو زن با هم حرف مي‌زدند. ناگهان يکي از آن دو که بي‌وقفه حرف مي‌زد و تقريباً اجازه حرف زدن به ديگري نمي‌داد، گفت: «و حالا بايد برات بگم که ديروز چه چيزايي از دهان همسايه‌ات درباره تو شنيدم...»
دوستش گفت: «اين دروغ است!»
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتي گفت: «وا، من ک...
📚 داستانــــــــــک
دو زن با هم حرف مي‌زدند. ناگهان يکي از آن دو که بي‌وقفه حرف مي‌زد و تقريباً اجازه حرف زدن به ديگري نمي‌داد، گفت: «و حالا بايد برات بگم که ديروز چه چيزايي از دهان همسايه‌ات درباره تو شنيدم...»
دوستش گفت: «اين دروغ است!»
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتي گفت: «وا، من که هنوز چيزي نگ...
📚 داستانــــــــــک
دو زن با هم حرف مي‌زدند. ناگهان يکي از آن دو که بي‌وقفه حرف مي‌زد و تقريباً اجازه حرف زدن به ديگري نمي‌داد، گفت: «و حالا بايد برات بگم که ديروز چه چيزايي از دهان همسايه‌ات درباره تو شنيدم...»
دوستش گفت: «اين دروغ است!»
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتي گفت: «وا، من که هنوز چيزي نگ...