نتایج جستجو "پدر"

📚 #داستانک
می‌گویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر به زرگری نشسته و دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی به دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.
روزی قافله‌ای از جلو غار گذشته و چون به شهر برادر می‌رفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده به قافله سالار می‌دهد تا در شهر به برادرش بر...
.
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ...
💕 داستان کوتاه
'به امید کرم'
'جوانى' از کویى مى گذشت.
'صیدى' را بر شاخه درختى دید.
'تیرى' انداخت تا آن را 'شکار' کند، ولى تیر به 'قلب فرزند' صاحب باغ نشست و 'او را کشت.'
عده اى را در اطراف باغ 'دستگیر' کردند.
جوان 'تیرانداز' وارد معرکه شد و گفت چه خبر است؟
گفتند؛ این جوان به تیر تیراندازى کشته...
#داستانک
☘یک معلم و یک درس عاشورایی واقعی برای همه☘
🔷در یکی از مدارس، معلمی دچار مشکل
شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند.
معلّم مت...
داستانک
با پدرم رفتم سیرک توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری ...
داستانک
با پدرم رفتم سیرک توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری ...
😢خداییش خدا غریبه😢:
داستان کوتاه حضرت موسی و بد ترین بنده خدا
روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.
ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.
حضرت موسی صبح روز بعد به ...
🔴داستان کوتاه دامادها Sons in law
🔻A woman had 3 girls.
✅خانمی سه دختر داشت.
🔻One day she decides to test her sons-in-law.
✅یک روز او تصمیم گرفت دامادهایش را تست کند.
🔻She invites the first one for a stroll by the lake shore ,purposely falls in and pretends to be drowning.
✅او داماد اولش را ...
داستان کوتاه✅
بخونید زیباست😊
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
پدرم بود، مادر...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
داستان کوتاه ، مسیر زندگی👇👇👇
هشت سال پیش یک همکار آمریکایی جوان داشتم که اسمش هانتر بود. همان شکارچی. بیشتر از دو متر قد داشت و از هیچ دری بدون تعظیم کردن نمی‌توانست رد شود. دو سال با هم کار کردیم. یک روز صبح یکهو نامه‌ی استعفایش را گذاشت روی میز رئیس و گفت از فردا نمی‌آید سرکار. خلاص. آن هم وسط ر...
داستان کوتاه
از خوزستان آمده بود، سلام كرد و پشت اسليت نشست جواب سلامش را گفتم و به معاينه مشغول شدم ديد چشم چپش در حد درك نور، كاتاراكتي بسيار پيشرفته .
-سن ات چقدره؟! چه مدتيه چشمت اینجوری شده؟!
-١٦ سالمه، از بچگي ديابت داشتم چندماهيه كه كلا نميبينم.
به جوان همراهش كه ده سالي بزرگتر از او بود رو...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
داستانک
با پدرم رفتم سیرک توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری ...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
🦋
✙﷽✙
👌داستان کوتاه پند آموز
💭 دختری یک تبلت خریده بود.
پدرش وقتی تبلت را دید پرسید:
وقتی آنرا خریدی اولین کاری که کردی چی بود؟
دختر گفت: روی صفحه اش را با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم.
💭 پدر: کسی مجبورت کرد اینکار را بکنی؟
دختر: نه!
پدر: به نظرت با این کارت به شرکت سازنده ا...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گف...
‌‌╲\   ╭``┓ ‌                     
╭``🖤``╯  
┗``╯  \╲‌
📚 #داستانک
👈 شق القمر کربلا
عده ای از مشرکان به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند و درخواست معجزه کردند. گفتند: اگر نزد خدا منزلتی داری به ماه دستور بده تا دو نیم شود.
حضرت سر به آسمان بلند کرد و به ماه دستور داد تا دو نیمه شود...
😭😭😭😭😭😭
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرت...
‌‌╲\   ╭``┓ ‌                     
╭``🖤``╯  
┗``╯  \╲‌
📚 #داستانک
👈 شق القمر کربلا
عده ای از مشرکان به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند و درخواست معجزه کردند. گفتند: اگر نزد خدا منزلتی داری به ماه دستور بده تا دو نیم شود.
حضرت سر به آسمان بلند کرد و به ماه دستور داد تا دو نیمه شود...
🌾🌿🌾
📚 #داستانک
👈 گریه پیغمبر
چون روز هفتم تولد حضرت سیدالشهداء (ع) شد، حضرت رسول (ص) تشریف آوردند و فرمودند: فرزندم را نزدم بیاور. قنداقه حضرت را به دست حضرت رسول(ص)دادند و حضرت گوسفند سیاه و سفیدی برای امام عقیقه کرد و یک رانش را بقابله داد و سر مبارک حضرت حسین (ع) را تراشید و به وزن موی حضرتش ...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
داستان های آموزنده
🆔 @dastanamozande 💯
این داستان کوتاه یکی از داستان های
برتر ایتالیا نامیده شد 👇
🔻لوئیجی دلاپانته تفنگ شکاری همسایشان را قرض گرفت تا به شکار برود تا شاید با شکاری خانواده ۸ نفره گرسنه خود را سیر کند.
🔹از این جمع پسر ۱۰ ساله او آندره آ گفته بود که حاضر است گرسنه بماند و بمیرد ...
✅ بخشی از نقد نازنین جودت بر داستان «قدیمی‌ها عاشق‌ترند»، نوشته‌ی فاطمه علیرضایی
در طول روایت نوه و مادربزرگ که طرح مشخص نمی‌شود. خاطراتی بازگو می‌شوند. در این بازگفتنِ گذشته، هیچ بهانه ای برای خواننده نمی‌تراشید و بی مقدمه می‌‌روید به سراغ مادربزرگ و این‌که نطقش گل کرده و شب یلدا از گذشته می‌گوید....
🆔 : @intbook 📘 🌺
▼داستان کوتاه'سیگار و فوتبال'▼
↓تیم محبوبم پرسپولیس بازیکن عراقی را به نام جاسم محمد خرید. او بازیکنی بود که قدی بلند داشت و هیکلی درشت داشت که به مهاجم ها می خورد. موهای بلندی داشت و ریشش را پرفسوری زده بود. من و پدرم عاشق پرسپولیس بودیم. او مرا به ورزشگاه می برد. روی سکوها می زد...
خاطره ای از استاد #شهریار و ماجرای دانشکده پزشکی ایشان، که استاد #ابتهاج بیان کرده اند:
شهریار تعریف می‌کرد که همون موقع که من دانشجوی طب بودم، یواشکی یه مطب راه انداختم. بعد سید هم بودم و دستم سبک بود، خیلی هم مریض می‌اومد پیش من. می‌گفت دانشکده هم می‌دونستن ولی چیزی نمی‌گفتن. بعد می‌گفت یه روز ...
#داستانک
همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد
من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام
که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام قطار شوم.
راست میگفت بیچاره، گیج شده بود و راه را گم.
گفتم هم مسیریم با من ...
داستان کوتاه ارسالی دکتر جینا پهلوانی
📚📚📚📚🍀📚🍀📚🍀📚💐💐
زود‌تر قیچی‌اش کن: داستان‌هایی در باب نمایشگاه کتاب
علیرضا لبش
داستان 1:
نویسنده‌ای با مخاطبی در یکی از صف‌های طولانی آبریزگاه نمایشگاه کتاب برخورد می‌کنند.
مخاطب: سلام آقای نویسنده. امسال تو نمایشگاه کتاب جدید دارید؟
نویسنده: کتاب که چه عرض کن...
👌داستان کوتاه پند آموز
💭 دختری یک تبلت خریده بود.
پدرش وقتی تبلت را دید پرسید:
وقتی آنرا خریدی اولین کاری که کردی چی بود؟
دختر گفت: روی صفحه اش را با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم.
💭 پدر: کسی مجبورت کرد اینکار را بکنی؟
دختر: نه!
پدر: به نظرت با این کارت به شرکت سازنده اش توهین ...
▼داستان کوتاه'سیگار و فوتبال'▼
↓تیم محبوبم پرسپولیس بازیکن عراقی را به نام جاسم محمد خرید. او بازیکنی بود که قدی بلند داشت و هیکلی درشت داشت که به مهاجم ها می خورد. موهای بلندی داشت و ریشش را پرفسوری زده بود. من و پدرم عاشق پرسپولیس بودیم. او مرا به ورزشگاه می برد. روی سکوها می زد روی شانه هایم و م...
جواد فضل الله
💕 داستان کوتاه
خاطره خسرو شکیبیایی، (روحش شاد)
عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش به تهران برميگردد. بعد از ورود به خانه، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند ميگويد: طلعت ... طلعت كجايي..؟ سلام آقا..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يكي از اتاق ها را آماده كن. ا...
.
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ...
#داستان_کوتاه-شب
#مسئله خانوادگی
#قسمت اول
صبح يك شنبه‌س. ايستادم توی ايستگاه قطار و به اونائی كه الان راحت خوابيدن، غبطه می‌خورم. سالهاست كه اينجا نيومدم ولی امروز ديگه واجب بود. كميته يك نفره استقبال از پدر و مادر زنم! سطر به سطر روزنامه‌ای رو كه واسه سرگرم شدن خريدم، خوندم حتی همه آگهی‌هاشو. ب...
#داستانک
اثر 
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته
رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :...
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم ...
💕 #داستان کوتاه
‍‌📚________
( @dastanvpand ••••• ❤️
 ̄ ̄ ̄ ̄🔝 ̄ ̄ ̄
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با...
#داستانک
آیت الله العظمی مرعشی نجفی
کسی است که ۶۰ سال نماز شبش را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها خواند. رئیس دفتر این عالم بزرگوار می گوید؛ یک بار به آقا گفتم: اجازه می دهید که دفتر را زود تعطیل کنم و بروم؟ چون پدرم آمده است، می خواهم به دیدارش بروم. آقا بغض کرد و فرمود: خوش به حالت که پدر دار...
داستانک
آیت الله العظمی مرعشی نجفی
کسی است که ۶۰ سال نماز شبش را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها خواند. رئیس دفتر این عالم بزرگوار می گوید؛ یک بار به آقا گفتم: اجازه می دهید که دفتر را زود تعطیل کنم و بروم؟ چون پدرم آمده است، می خواهم به دیدارش بروم. آقا بغض کرد و فرمود: خوش به حالت که پدر داری...
...داستان کوتاه.....
☘مسئله خانوادگی ☘
صبح يك شنبه‌س. ايستادم توی ايستگاه قطار و به اونائی كه الان راحت خوابيدن، غبطه می‌خورم. سالهاست كه اينجا نيومدم ولی امروز ديگه واجب بود. كميته يك نفره استقبال از پدر و مادر زنم! سطر به سطر روزنامه‌ای رو كه واسه سرگرم شدن خريدم، خوندم حتی همه آگهی‌هاشو. بين ا...
#داستانک
پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد. او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم...