نتایج جستجو "هفت"

🌺 داستانک کوتاه واقعی...
✍💞 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
آقا این بسته نون چند ؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت : هزار و پونصد تومن !
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت :
نمیشه کمتر حساب کنی ؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم
نه، ...
💕 داستان کوتاه
'داستان جالب قصر پادشاه'
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از 'پادشاهان بزرگ' برای 'جاودانه' کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که 'قصری باشکوه' بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت 'ستونی' نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاس...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_نوزدهم
زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم.شیرآب، همان بود.چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ هفت بار از سرگیشا تا بالای تپه های آخر را بدود و یا علی فریادکند؟تپه های گیشا، آن زمان به یک تیمارستان م...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
#داستانک
@Y7taraneh
باز فنجون چاییشو با قوری کنار دستش پر کرد...
_میدونی... چایی مسکن بیخودیه...یجوری معتادشم که اگه نخورم تا دو روز از خماریش سردرد دارم...! تا حالا خمار بودی؟ من بودم...بیشتر از یه بار...بیشتر از چایی!
یه عصر برفی که رفته بودم شمرون یه چرخ دستی بود لبو و چایی میفروخت...دخترش کنار...
#معرفی_کتاب 📚
یکی از داستان های کوتاه فاکنر که در هر خوانش، ایده های تازه ای به ذهن خواننده متبادر می کند، داستان «سپتامبر بی باران» است.
این کتاب شامل هفت داستان کوتاه از فاکنر است.
#داستانک
🍃بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد.
🍂آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه...
#معرفی_کتاب 📚
یکی از داستان های کوتاه فاکنر که در هر خوانش، ایده های تازه ای به ذهن خواننده متبادر می کند، داستان «سپتامبر بی باران» است.
این کتاب شامل هفت داستان کوتاه از فاکنر است.
‍ سه‌شنبه روز به تاریخ بیست شهریور هزار و سیصد و نود و هفت، رونمایی جه کتاب (علی عمو چنین گفت و سال‌های آغاز داستان کوتاه) جه شاعر عزیز جناب #رحیم_چراغی با سخنرانی دکتر معصومه غیوری، حسین رسول زاده و اجرای دکتر بهرام علیزاده، خانه فرهنگ گیلان مئن به انجام برسه.
@gilaki_binvishte
‍ سه‌شنبه روز به تاریخ بیست شهریور هزار و سیصد و نود و هفت، رونمایی جه کتاب (علی عمو چنین گفت و سال‌های آغاز داستان کوتاه) جه شاعر عزیز جناب #رحیم_چراغی با سخنرانی دکتر معصومه غیوری، حسین رسول زاده و اجرای دکتر بهرام علیزاده، خانه فرهنگ گیلان مئن به انجام برسه.
@gilaki_binvishte
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریمخان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی...
کوپه ی شماره ی پنج
مریم بدر رجایی
داستانک
ساعتِ روی کمدِ کوچک کنار تخت، دوازده شب را نشان می داد.آسمان خاکستری با ابرهای تیره وسایه هایی در شهر، نمایان شده بود.تلفن زنگ خورد .آرامش وسکوت خانه را شکست .
چه کسی می توانست باشد ، حتما یک آشنا بود؟ به نظرم از بدشگون ترین صداها، صدای زنگ تلفن است،من ...
🔘 داستان کوتاه
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم..
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد..
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم ...
#داستانک
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد.
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد ...
🔸داستان_کوتاه📗
پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...
راننده ی عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:
'این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه'
بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:
' اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اون...
#داستانک
زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مارو دوست داشت که هفت فوت طولش بود یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مار و برد پیش دامپزشک .
دامپزشک پرسید ایا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شماخودش و جمع میکن...
#داستانک
جوانکی که عینک پنسی داشت گهگاه خوشمزگی‌اش گل می‌کرد و هفت تیرش را درست زیر دماغم تکان تکان می‌داد و می‌گفت آخرش، دیر یا زود، اعدام می‌شوم. دون رامون که پشت سرش، روی تخت نشسته بود، به من اشاره می‌کرد که جدی نگیرم، حتی تا آنجا پیش رفت که با انگشتش، معنی‌دار، به پیشانیش زد.
گفتم: اگر تو جا...
#توصيه_هايي_براي_نوشتن
@gardoonedastan
#داستان_كوتاه نوعي از ادبيات تخيلي است كه بايد بر احساسات خوانندگان تاثير بگذارد. از آن جا كه داستان كوتاه حاكي از تفسير #نويسنده از واقعيت است ، بايد به گونه اي هنري از زبان استفاده كند كه بر تجربيات بشري دلالت كند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
👳✏️داستانک:
🔺ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
🔹کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دق...
#داستان_واقعی
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند
مرد به آرامی گفت : « م...
🍁🍃🍂🍃🍁
#داستانک
#آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مرات...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
#داستانک
@Y7taraneh
فرض کنید روی یک صندلی رو به پنجره نشسته اید . پرده ها کشیده شده و نور روی صورتتان میخورد . شما تنها هستید. در همین هنگام سایه ای درست پشت سر شما ظاهر میشود و شما هنوز فکر میکنید تنهایید و زل زده اید به آسمان خالی .سایه شما را درک نمی کند او نمی تواند به چیز هایی که شما فکر میکنی...
📝
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر پاییزی، از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِنو مِن کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدی...
‍ ‍#داستان
📚داستان کوتاه؛
#ترازوی_معیوب
📚 ازکتاب؛
#ظلمات_عدالت
✍ نویسنده:
#ابوالقاسم_پاینده
🌴 پاسبان چکمه پوش ، شمیز خاکستری را تحویل داد وامضا گرفت . متهم ،کنار اطاق به دیوار تکیه داد . یک کاریکاتور بود ، سیه چرده ولاغر ، با قد خمیده وسبیل فلفل نمکی ورزشی که هفته ها ول مانده بود . یک پاچه...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** انصاف با مردم شرط دیداربا امام زمان(عج)**
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید ت...
#تا_هفت_خانه_آنورتر
به کوشش #صابر_ابر
کتابی نفیس در چهارصد و سی و شش صفحه‌ی گلاسه
ارسال رایگان به سراسر ایران با امضای «صابر ابر»
این کتاب درباره‌ی صد زندگی‌ست؛ صد داستان، صد مادر، صد غذا، صد عشق؛ و صد تکه از ایران...
پروژه «تا هفت خانه آن‌وَرتر» با بهانه آشپزی، نگاهی ساده و بی‌پرده به هنری بزرگ ...
🔺mp3 → 64kb
#کتاب_گویا 📖🎧 #هفت_گنبد
📘 داستان‌‌کوتاه: #زندانیان
✍️ نویسنده: #گی_دو_موپاسان
🎙 راوی: #امید_زندگانی
⏳ زمان: 00:21:28
🗜 حجم: 9.9 mb
@isfahanbooks
🖊
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، ...
🖊
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، ...
#داستانك :
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد.... بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.
آن شب سر سفره شام، به پدرش گفت که...
#داستانک
@Y7taraneh
آقای مگز تصمیم‌اش را گرفته بود. می‌خواست خودکشی کند.
از وقتی اولین بار ایده‌ی این کار به ذهنش رسید تا آن موقع که کاملا مصمم به انجام آن بود، لحظه‌هایی پیش آمده بود که دچار تردید شده بود. در چنین لحظاتی با هملت درونش به گفت و گو نشسته بود:
آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم...
#داستانک
زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مارو دوست داشت که هفت فوت طولش بود یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مار و برد پیش دامپزشک .
دامپزشک پرسید ایا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شماخودش و جمع میکن...
چاقوی شکاری شامل هفت داستان کوتاه در 150 صفحه است.
موراکامی نویسنده ژاپنی متولد 1949 میلادی است. اغلب داستان‌های موراکامی معناگرا و رئالیستی و برخی سوررئالیستی هستند، بدون بازی‌های زبانی و تاکید بر تکنیک‌های داستان نویسی.
او جسورانه به نقد اصول و باورهای پذیرفته شده‌ جوامع، بخصوص جامعه ژاپن و فر...
🔘 داستان کوتاه
بعد از ظهر شنبه بود و هوا آفتابی ، دوستم بابی لوییس آن پدر نمونه، بچه هایش را برای بازی گلف برده بود، به باجه بلیت فروشی که رسید پرسید:
'ورودی چقدر است ؟'
'سه دلار برای خودتان و سه دلار برای بچه های شش سال به بالا؛ بچه های شش ساله و کوچک تر هم نیازی به بلیت ندارند. بچه های شما چند ...
#داستانک
زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مارو دوست داشت که هفت فوت طولش بود یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مار و برد پیش دامپزشک .
دامپزشک پرسید ایا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شماخودش و جمع میکن...
#نقد_شعر
‍ آخرین شعرم را برایتان می خوانم
دیروز سر ساعت پر پر
گره گلویی باز شد
همچون اسبی سرکش
در خیابانی بی مهتاب !...
دیروز ....
هزار سیصد و پنجاه و هفت خار خفیف
هزار سیصد و پنجاه و هفت تنفر مرتد
هزار و سیصد و پنجاه و هفت باتوم مومن
یک رویا را دوره کردند ...
زخمی شد پر پروانه ای
د...
* 'هفت کشور'
* نوشته محمدعلی جمالزاده
* سال چاپ 1357
* تعداد صفحات 173 صفحه
* قیمت 30 هزار تومان
** حاوی هفت داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ جهان از جمله چخوف، تولستوی، آناتول فرانس، و...
.
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
@Gilanezibayeman 📣 شمالی ها
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی ب...
🔘 داستان کوتاه
بعد از ظهر شنبه بود و هوا آفتابی ، دوستم بابی لوییس آن پدر نمونه، بچه هایش را برای بازی گلف برده بود، به باجه بلیت فروشی که رسید پرسید:
'ورودی چقدر است ؟'
'سه دلار برای خودتان و سه دلار برای بچه های شش سال به بالا؛ بچه های شش ساله و کوچک تر هم نیازی به بلیت ندارند. بچه های شما چند ...