نتایج جستجو "هفت"

#داستانک
زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مارو دوست داشت که هفت فوت طولش بود یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مار و برد پیش دامپزشک . دامپزشک پرسید ایا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شماخودش و جمع میکنه ...
#داستانک
زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مارو دوست داشت که هفت فوت طولش بود یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مار و برد پیش دامپزشک . دامپزشک پرسید ایا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شماخودش و جمع میکنه ...
#داستانک
زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مارو دوست داشت که هفت فوت طولش بود یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مار و برد پیش دامپزشک . دامپزشک پرسید ایا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شماخودش و جمع میکنه ...
👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
♦️این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
@aynarMarketing77
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخا...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
📚☕️
داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به حرف زدن کرد:
ب...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، هف...
📚☕️
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت ه...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، ه...
🍃🌺 #داستان_کوتاه🌺🍃
🌟'دانشجوی نمونه'🌟
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود ب...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
@majmaaemadehin
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به ح...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به حرف زدن کرد:
ب...
.
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ...
داستان کوتاه
روزی روزگاری، 'هیزم‌شکن' نیرومندی نزد یک تاجر چوب رفت و تقاضای کار کرد و 'استخدام' شد.
دستمزدش خیلی خوب بود و بنابراین شرایط کاری خوبی داشت. به همین دلیل، هیزم‌شکن مصمم بود به بهترین نحو کارش را انجام دهد. رئیسش به او تبری داد و محدوده ای که باید 'درختان' را 'قطع' میکرد را به او نشان...
💕 داستان کوتاه
'تفاوت افرادی که مانند مرغابی هستند،
با افرادی که عقابند!'
وقتی شما به شهر نیویورک سفر می‌کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛...
🍃🌸🍃
داستان کوتاه...
حتما بخوانید عالیه...
✨پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود،
قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد.... 
بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد ، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.
 آنشب ...
#داستانک
دیوانه
🔹 دیوانه ای در شهر بود که می گفتند از رفتن عشقش دیوانه شده است!
روزی دیوانه از کنار جمعی می گذشت، بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفتند:
آهای دیوانه! می توانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ «ﺩﻝ» ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷد ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪاﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
دیوانه گفت: بله می توانم!
ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩ...
داستان کوتاه
#همسر
#آنتوان_چخوف
#قسمت_اول
نیکلاس گفت: «خیال می کنم بهت گفته م که میز منو تمیز نکن. وقتی می آی تو اتاق میزمو تمیز می کنی چیزهای من گم و گور می شن. اون تلگرام چی شد؟ کجا گذاشتیش؟ بیا پیداش کن. از کازان رسیده بود، به تاریخ دیروز بود.»
خدمتکار خانه، که دختری رنگ پریده و بسیار لاغر بو...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
‍ #موسیقی_بی‌کلام🎼
میکیس تئودوراکیس» آهنگساز برجسته‌ای که این قطعه را نواخته، هفت ماه قبل از کودتای نظامی دیکتاتور معروفِ کشور شیلی، اگوستو پینوشه؛
با دختری به نام «پائولا» آشنا می‌شود که این آشنایی به عشقی عمیق می‌انجامد؛
خودِ میکیس در خاطراتی که بعدها برای دوستانش تعریف می‌کند می‌گوید: «درست یک ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
داستان کوتاه: ساعت چنده؟⏰⏰⏰
  پسر جوان، چند بار انگشتش را روی دیوار چرخاند و چند قدم عقب رفت، به دیوار زل زد و به سمت پیرمرد چرخید و گفت : « این یه شاهکاره! مگه نه عمو ؟ »
پیرمرد لبخند زد و به علامت تایید، سر تکان داد. دو پرستار با برانکار وارد اتاق شدند. جوان فریاد زد: « قدم نو رسیده مبارک...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
#داستانک
✨💫🕊
قصه را كه مي داني؟
قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست... حكايت تقدير است كه بر پيشاني ام نوشته اند.
هزار سال است كه تقدير را تاخير مي كنم
اما چه كنم با هدهد، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم مي زند...
و من همان گنج...
#داستانک
✨💫🕊
قصه را كه مي داني؟
قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست... حكايت تقدير است كه بر پيشاني ام نوشته اند.
هزار سال است كه تقدير را تاخير مي كنم
اما چه كنم با هدهد، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم مي زند...
و من همان گنج...
💕 داستان کوتاه
'تفاوت افرادی که مانند مرغابی هستند،
با افرادی که عقابند!'
وقتی شما به شهر نیویورک سفر می‌کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...