نتایج جستجو "هزار"

🌺 داستانک کوتاه واقعی...
✍💞 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
آقا این بسته نون چند ؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت : هزار و پونصد تومن !
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت :
نمیشه کمتر حساب کنی ؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم
نه، ...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** توبه مقبول **
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی ا...
🎀 داستانک🎀
خيلي قشنگه ❤️
خانم و آقایی دریکی از شهرهای کشورمان میروند میدانی که کارگران در آن می ایستند تا به کار بروند میگویند به سه کارگر نیاز دارند
ولی بیشتر از بیست هزار تومان برای یک روز کار به آنها نمیدهند
خیلی ها عقب گرد میکنند و نمیروند
ولی از میان آن همه کارگر سه نفر که نیاز مند بودند به...
#داستانک
همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد
من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام
که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام قطار شوم.
راست میگفت بیچاره، گیج شده بود و راه را گم.
گفتم هم مسیریم با من ...
💕 داستان کوتاه
ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ 'ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ' ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
'ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟'
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ: 'ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ' ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ 'ﺑﯿﻮﻩ' ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ۳ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ 'ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ' ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘ...
📑 هزار و یک هوس
✍ آنتون چخوف
🔃 احمد گلشیری
نشر الکترونیکی زون
۴ صفحه
داستان کوتاه
@boostanbooks
#داستانک
🍃بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد.
🍂آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
🦋یک داستان کوتاه تقدیم شما همراهان گرامی:
🌸🌸🦋🦋🌸🌸🦋🦋🌸🌸🦋🦋
An old man walked across the beach until he came across a young boy throwing🌸 something into the breaking waves.
پيرمردي در كنار ساحل قدم ميزد تا اينكه پسركي را ديد كه چيزي را به درون موج هاي متلاطم دريا مي🦋 انداخت.
Upon closer inspection, the ...
📚 #داستانک
#آموزنده
👈 توبه مقبول
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است گوشها م...
#داستانک
🌹اهمیت حق الناس
🍃روزي حسين عليه السلام به عيادت اسامة بن زيد كه در بستر بيماري افتاده بود، رفت. شنيد اسامه مي گويد:
واي از اين غم كه من دارم!
🍃امام عليه السلام به او فرمود:
برادر چه غم داري؟
🍂عرض كرد: قرضم، كه شصت هزار درهم است.
🍃حسين عليه السلام فرمود:
قرضت به عهده من، آن را ادا مي كنم.
🍂...
#داستانک
نیت 
مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشم...
‍ سه‌شنبه روز به تاریخ بیست شهریور هزار و سیصد و نود و هفت، رونمایی جه کتاب (علی عمو چنین گفت و سال‌های آغاز داستان کوتاه) جه شاعر عزیز جناب #رحیم_چراغی با سخنرانی دکتر معصومه غیوری، حسین رسول زاده و اجرای دکتر بهرام علیزاده، خانه فرهنگ گیلان مئن به انجام برسه.
@gilaki_binvishte
‍ سه‌شنبه روز به تاریخ بیست شهریور هزار و سیصد و نود و هفت، رونمایی جه کتاب (علی عمو چنین گفت و سال‌های آغاز داستان کوتاه) جه شاعر عزیز جناب #رحیم_چراغی با سخنرانی دکتر معصومه غیوری، حسین رسول زاده و اجرای دکتر بهرام علیزاده، خانه فرهنگ گیلان مئن به انجام برسه.
@gilaki_binvishte
✅ بخشی از نقد نازنین جودت بر داستان «تاوان»، نوشته‌ی زهره طالبی علی
شما داستان را می‌شناسید. طرح را می‌شناسید. برای شخصیت‌های داستان‌تان ماجرا و اتفاق رقم زده‌اید و همه‌ی این‌ها برای شروع خوب است اما کافی نیست. در همین ابتدای راه از پایگاه نقد شروع کنید. داستان‌های ارسال‌شده به پایگاه و نقد‌ها و یا...
#یک_دقیقه_مطالعه 📚
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگ...
#داستانک
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگی میکنین و ...

وقتی اس ام اسي از مادرم مي رسد غمگین ميشوم؛ از شکل اس ام اس دادنش حتي. چشمهايش را ریز مي كند و دکمه ها را سخت مي فشارد. اس ام اس هایش همیشه جاافتادگي دارند. چند حرف را از قلم مي اندازد یا کلمه ای را به شکلي غیر معمول مي نويسد؛ یک شکل ِ ویژه که یادآوری مي كند او با زحمت اینها را نوشته. انگار از درو...
📚داستان کوتاه 📚
👌در قدیم یک فردی بود در همدان به نام ' اصغر آواره '
🍃اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را میشناختند...
🌿و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره!
انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش ای...
#داستانک
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد.
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد ...
‍ #تقویم
🌹 بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ 🌹
☀️امروزجمعه : 23 شهریورماه 97
1397/06/23
🌙 4 محرم الحرام 1440 هجری قمری
1440/01/04
🎄 14 سپتامبر 2018 میلادی
2018/09/14
#رویداد
☀️ رویدادهای مهم این روز در تقویم خورشیدی ( 23 شهریور ماه 97 )
1️⃣ • تجمع سوگواران شهداي 17 شهريور در بهشت زهرا...
‍ #تقویم
🌹 بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ 🌹
☀️امروزجمعه : 23 شهریورماه 97
1397/06/23
🌙 4 محرم الحرام 1440 هجری قمری
1440/01/04
🎄 14 سپتامبر 2018 میلادی
2018/09/14
#رویداد
☀️ رویدادهای مهم این روز در تقویم خورشیدی ( 23 شهریور ماه 97 )
1️⃣ • تجمع سوگواران شهداي 17 شهريور در بهشت زهرا...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک...
#داستانک
چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خوندن به تفریح رفته بودن و هیچ آمادگی برای امتحان نداشتن.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای رو سوار کردن . به این صورت که سر و صورتشون رو کثیف کردن و مقداری هم لباساشون رو پاره کردن و تو ظاهرشون تغیراتی رو به وجود آوردن .
بعد به دانشگاه پیش استاد رفت...
#داستانک
مستاجر بودیم،تو راهی داشت و طبقه ی چهارم بودیم ،پله های زیاد ساختمون سخت بود براش.
ولی با همه ی سختی ها دوست داشتیم تا یکی دو سال دیگه اونجا بمونیم تا بچه رو مقداری از آب و گل بگیریم.
_حمید جان خیلی سختمه،اذیت میشم تو رو خدا این خونه رو عوض نکن....
+نیلوفر جان چی کار کنم،صاحبخونه گیر ...
#داستانک
حضرت داود علیه‌السلام هنگامی که «زبور» را تلاوت می‌کرد، کوه‌ها و سنگ‌ها و پرندگان، پاسخ وی را می‌دادند.
روزی آن حضرت به کوهی رسید که پیامبر عابدی به نام حزقیل علیه‌السلام در آنجا بود، چون آوای کوه‌ها و آواز درندگان و پرندگان را شنید، دانست که وی داود علیه‌السلام است.
حضرت داود علیه‌السلا...
🔘 داستان کوتاه
ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ 3ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍي ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ...
#داستانک
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد
پسر را گفت ،نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت ای پدر فرمان تراست، نگویم
ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی
که مصلحت در نهان داشتن چیست؟
گفت تا مصیبت دو نشود:
یکی نقصان مایه
و دیگر شماتت همسایه.
مگوی اندوه ِ خویش با دشمنان
که لاحول گوین...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
شخصی را قرض بسیار آمده بود.
تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند
که احسان می کند و دستگیر است.
شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت
و دید که به معامله مشغول است و
بر سر دِرهمی چانه می زند، بازگشت.
تو را که این همه گفت و گوی است بر دَرمی
چگونه از تو توقع کند کَس کَ...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخواند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخواند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو ...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک...
♦️حتما بخونید ♦️
👌 داستان کوتاه و بسیار پندآموز در باره نماز
💭 شیطان با بنده ای همسفر شد
موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند
موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد
💭 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم
چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک...
داستان کوتاه غم‌انگیز:
قیمت کتاب جدید صابر ابر، 300 هزار تومان.
پ.ن: کتاب دلنوشته‌.
@amirreza_lotfipanah
#داستانک
#زهرانوری(گل یخ)
ساعت هاست مقابل کارخانه تحصن کرده ایم. پنج ساعت از ساعت کاری گذشته و بدون آب و غذا چشم انتظار رییس کارخانه ایم تا حقوقمان را بدهد. یک ساعتی می شود که زنم مدام تک زنگ می زند. دست در جیب می کنم و لیست خرید صبح را در جیبم مچاله می کنم. حتما باز بچه گریه می کند و همسایه از صد...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
شخصی را قرض بسیار آمده بود.
تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند
که احسان می کند و دستگیر است.
شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت
و دید که به معامله مشغول است و
بر سر دِرهمی چانه می زند، بازگشت.
تو را که این همه گفت و گوی است بر دَرمی
چگونه از تو توقع کند کَس کَ...