نتایج جستجو "مهربان"

#داستانک۲۲۶
جیهان
یک‌هفته‌ای می‌شد که ایل اینجا ساکن شده بود. از تمام اهالی ایل فقط جیهان را می‌شناختم. او تنها کسی بود که مهربانانه جلو آمد و با لحنی کودکانه گفت: «سلام من جیهان هستم. چقدر قد شما بلنده!» و شروع کرد به پر کردن کوزه‌اش از چشمه‌ی کنار پایم. برای پیر سالخورده‌ای مثل من که تمام عمرش ر...
' داستانک '
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل نقل میکند:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالیجناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا ادیان شرقى که خیلى قدیم...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** زن مؤمنه و نماز اول وقت **
روزی زن صالحه ای به مجلس و اعظی رفت و آن واعظ می گفت: « هر مومن و هر مومنه ای که در اول وقت نماز کند و کارهای دنیا نکرده به نماز مشغول شود، حق تعالی به نور خود دل او را روشن گرداند و مهمات دنیا و آخرت او را بسازد و او را از شرّ نگاه دارد ».
...
#حواسمان_باشد
هر روز صبح خندان تر باشيم آرام تر ، مهربان تر بخشنده تر ، صبورتر ، با گذشت تر
، و حواسمان به نگاه خدا باشد ، كه چشمش به شايسته تر شدن و زيباتر شدن روح ماست خطا از ماست ، که سالهاست
گفته ايم ” ایاک نعبد “
اما به دیگران هم دلسپرده ايم
از ماست که سالهاست گفته ايم ایاک نستعین “
اما ...
۱۲ ژوئن، ۲۲ خرداد
#روز_جهانی_مبارزه_با_کار_کودک
کار اجباری کودکان ممنوع ⛔️
با کودکان کار مهربان باشیم🙏
📸 #آرش_بنی_جمالی
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
📚 #داستانک
👈 تاجر ورشکسته
مرد تاجری در شهر کوفه ورشکست شد و مقدار زیادی بدهکار گردید، به طوری که از ترس طلبکاران در خانه اش پنهان شد، و از خانه بیرون نیامد، تا اینکه شبی از ماندن در خانه دلتنگ گردید.
بنابر این نیمه شب از خانه خارج شد و برای مناجات به مسجد رفت، و مشغول نماز و راز و نیاز به درگاه...
#داستان_شب
فهميده بودم: اكنون حسادت می‌کردم به اسب پريشان و تازان، حسادت می‌کردم به باد كه چهره‌ي او را، وقتي ديوانه وار به سواركاري مي‌پرداخت، نوازش مي‌كرد ؛ حسادت می‌کردم به برگ‌ها كه هنگام عبور گوش‌هايش را مي‌بوسيدند؛ به قطره هاي آفتاب كه از ميان شاخه‌ها روي پيشاني‌اش مي افتادند؛ حسادت می‌کردم...
📖 #داستانک
💢اولین زائر مزار امام علی (ع)
♦️هنگامى كه امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) از دفن پیکر امیرالمومنین باز مى‌گشتند، نزديك كوفه، مردی نابينا را ديدند كه ناله مى‌کرد.
♦️از او پرسيدند :
كيستى و چرا ناله مى‌كنى؟
♦️مرد گفت :
غريبى بينوا و نابينا هستم که مونسى ندارم. هر روز مردى مهربان ن...
👌#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭 مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید
روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟🌸🍃
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور🌸🍃
پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند🌸🍃
💭 پدر گفت: امتحان کن پسرم.
پسر...
👌#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭 مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید
روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟🌸🍃
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور🌸🍃
پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند🌸🍃
💭 پدر گفت: امتحان کن پسرم.
پسر...
داستان کوتاه 'پل و نجار مهربان'/ قصه های کودکانه
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی می کردند .یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند .
از دست بر قضا یک روز صب...
‍ #موش‌ها_و_آدم‌ها
#جان_استاین‌بک
#سروش_حبیبی
#نشر_ماهی
موش‌ها و آدم‌ها داستان کوتاه و تأثیرگذاری است از نویسندهٔ امریکایی و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۶۲ به نام جان استاین‌بک که بسیاری او را با نام جان اشتاین‌بک می‌شناسند.
حکایتی‌ست دردناک از زندگی کارگران تهی‌دست که از حداقل نیازهای جا...
#داستانک
رفته بودم میوه فروشى آقای مسنی که از دستهای پینه بسته اش به نظر می آمد کارگراست یک کیسه پر از زردآلوی درشت و مرغوب روی ترازو گذاشته بود. فروشنده گفت: 27500 تومن ، پیرمرد که به نظر می رسید شوکه شده پرسید: مگه چند کیلو هست؟
فروشنده گفت: یه کم از دو کیلو بیشتر ، پیرمرد با دهانی که از تعجب ب...
داستان کوتاه
حرکت ظالمانه مردی مهربان
اون زمان کامل مردی ۶۵ ساله بود صاحب سه فرزند پسر که هرگز حتی با صدای بلند با فرزندانش سخن نگفته بود . او همچنین یک شرکت خصوصی کوچک داشت که در زمینه باز سازی ماشین الات راهسازی و نیرو محرک یدک کش های دریایی فعالیت داشت .
از مهربانی و دست و دل بازی در کل خ...
#داستانک۲۰۲
پارسال روزت بود. دست بر گردنت حلقه کردم، قبل اینکه بتوانم ببوسمت، لبانِ تو بود که با گونه هایم مهربان شد. دستت را گرفتم، می لرزید. تازه دانستم چرا استکان چایت هیچ گاه پر نمی شود.
امروز هم روزت هست. تکیه دادمت به جای ِ نشستن همیشگیت، زیر قابِ پدر. دستت دیگر نمی لرزد. گونه های بی رمقت را ...
#داستانک۲۰۲
پارسال روزت بود. دست بر گردنت حلقه کردم، قبل اینکه بتوانم ببوسمت، لبانِ تو بود که با گونه هایم مهربان شد. دستت را گرفتم، می لرزید. تازه دانستم چرا استکان چایت هیچ گاه پر نمی شود.
امروز هم روزت هست. تکیه دادمت به جای ِ نشستن همیشگیت، زیر قابِ پدر. دستت دیگر نمی لرزد. گونه های بی رمقت را ...
قوله: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بنام خداوند فراخ بخشایش مهربان.
إِنَّا أَنْزَلْناهُ ما فرو فرستادیم قرآن را فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (۱) در شب حکم و بریدن بهره‏ها.
وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ (۲) و چه دانى تو که آن شب قدر چه شب است؟
لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (۳) ...
قوله: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بنام خداوند فراخ بخشایش مهربان.
إِنَّا أَنْزَلْناهُ ما فرو فرستادیم قرآن را فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (۱) در شب حکم و بریدن بهره‏ها.
وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ (۲) و چه دانى تو که آن شب قدر چه شب است؟
لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (۳) ...
#داستان_کوتاه_شب 📚
منو رعنا یار غار هم بودیم به قول امروزی ها با هم بدجور مچ بودیم
رعنا دختری زیبا و سفید و بور بود و برعکس من دختری سبزه رو و مو مشکی با چشمهایی قهوه ای بودم
درست متضاد هم بودیم خصوصأ در اخلاق
من هرچقدر زورگو و بداخلاق بودم او مهربان و آرام و صبوربود
خلاصه بگویم از آن رفیق هایی بود...
داستانک
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش...
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت ش...
هرشب داستان کوتاه
🆔 @ghasabcity
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش...
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گ...
#داستانک
می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمی‌ارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل...
💙🍃🦋
🍃🍁
🦋
🌱داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بها...
داستان کوتاه👇
@best_stories
'میز میز است'
می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمی‌...
#داستانک
چوپانی هر روز گوسفندانش را به صحرا می برد عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد.
زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه ازآنها برای آتش درست کردن استفاده می کرد و برای خود چای آماده می کرد هر بار که او آتشی میان سنگها می افروخت متوجه می ش...
#داستانک
چوپانی هر روز گوسفندانش را به صحرا می برد عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد.
زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه ازآنها برای آتش درست کردن استفاده می کرد و برای خود چای آماده می کرد هر بار که او آتشی میان سنگها می افروخت متوجه می ...
#داستانک

در روزگاران دور شخصي عمه مهرباني داشت. روزي از عمه خود پول قرض مي خواهد و عمه با خوش رويي به او مي گويد: ...
داستان کوتاه
@aliabadkatol
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺎﺷ...
داستان کوتاه
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍ...
#داستانک
می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمی‌ارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل...
#داستانک
می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمی‌ارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل...
مردها خیلی هم خوبند ... دوست داشتنی و مهربان !
عاشق محبتِ واقعی ...
گاهی وقت‌ها مثل یک بچه از ته دل خوشحالند و گاهی مثل یک پیرمرد خسته ...
اکثرشان تنهایی را تجربه کرده‌اند ، بیشترشان درد کشیده‌اند ...
و اکثرا غم‌هایشان را در وجودشان مخفی کرده‌اند ...!
خیلی از اشک‌ها را نگذاشته‌اند از چشمانشان بیرون ...
🔸 داستانک ۱۰۷
روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می‌خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند.
خیلی او را صدا می زند اما به خاطر شلوغی و سرو صدا کارگر متوجه نمی‌شود.
به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰ دلاری به پایین می‌اندازد تا بلکه کارگر بالا رو نگاه کند.
کارگر ۱۰ دلار را برمی‌دارد و توی جیبش می‌گذارد و بد...
💜⭐️💜⭐️💜⭐️💜
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
💦داستان کوتاه و زیبا💦
💛دلی مهربان و بزرگ❤️
❤️دختر کوچکی به مهمانشان گفت:« می خوای عروسک هامو ببینی؟» مهمان با مهربانی جواب داد:« آره عزیزم.» دخترک دوید و همه ی عروسک هایش را آورد✨🍃.
🌸🍃بعضی از آنها خیلی با نمک بودند. در بین آنها یک عروسک « باربی» هم بود. مهمان از دخترک پرس...
قصه اطلس بانو با تخیلى کودکانه به ناهنجاریهاى اجتماعى ، خانوادگى مى پردازد. اطلس بانویى که نه تنها در ذهنش, بلکه به واقع در قلبش خواهرى براى خود زاییده و متصور گشته است. خواهرى و همدمى و همدردى به نام اطلس بانو. در کتاب, دوازده داستان کوتاه جمع آمده است .داستان نخست، اطلس بانو ، روایت دو دختر بچه‌ای...
احمدرضا احمدی می‌گوید از 17سالگی جذب کتاب‌های ارنست همینگوی شده و علاقه زیادی به او داشته است، بطوریکه در ادبیات معبودش شده و دنیای او و نگاهش به ادبیات و داستان کوتاه را تغییر داده است.
مدتی بود که در خبرگزاری ایبنا به سوژه «نویسندگان ایرانی روز خود را چگونه می‌گذرانند» می‌پرداختیم و در این باره ب...
#داستانک
زارصفر
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
صفر هیبت رستم داشت،وقتی میون نخلستان پیداش میشد،باغداران ماستها را کیسه میکردن،حتی ژندارم ده که خیلی بخودش میبالید،وکمربند نو می بست وجلو کدخدا رسول ده تیرش راپس وپیش میکرد وبپاگون حضرت اجل قسم میخورد ازصفر سخت حساب میبرد
صفر قدی بلند داشت چهار شانه بودکوهی رابجای تنه روی پا ...
#داستانک
توی اتوبوس، بغل دست یه آقای میانسال نشسته بودم. تلفنش زنگ خورد و جواب داد: سلام عزیز دلم! سلام همه کس و کارم! سلام زندگیم! قربونت برم دخترم...
بعدش هم دخترش گوشی رو داد به مادر و باز هم همان مهربانی در کلام. چقدر کیف کردم از این رابطه‌ی پدر و دختری. دیدم پدری که این ‌همه مهربانی بی‌سانسور ...
#داستانك
زن دروغ می‌گفت. مرد باور می‌کرد. به ظاهر. دلش نمی‌آمد بگوید حرف‌هاش بهانه‌هاش راست نیستند دروغ‌اند. دوستش داشت. مرد زن را دوست داشت، زن اما حواسش به خودش بود. مشغولِ خودش.
مرد نشسته روو کاناپه، و از پنجره‌ی روبه‌رو خیره شده است به درخت‌های خیابان، که نور چراغ‌ برقْ میان‌شان را سبزِ روشن ک...
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
🌼🍃🌼
🍃🌼
🌼
داستان کوتاه همه همسران من
روزی، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه هم...