نتایج جستجو "منبر"

جای عاقل صدر دیوان
جای مجنون قعر زندان
حبس و تهمت قسم عاشق
تخت و منبر جای عالم
گر بگویم ور خموشم
ور بجوشم ور نجوشم
اندر این فتنه خوشم من
تو برو می باش سالم
مولوی
اطلاعات بیشتر
🍃
#داستانک
واعظی بر منبر میگفت:
هر که نام ' آدم و حوا ' نوشته در خانه آویزد، شیطان بدان خانه در نیاید!
رندی از پای منبر برخاست و گفت:
ای شیخ !
شیطان در بهشت در جوار خداوند به نزد ایشان رفت و آنها را بفریفت!!!!
چگونه میشود که در خانه ما، از اسم ایشان پرهیز کند؟! 🤔
#عبید_زاکانی
🍃🌸 @doostaneh11
🍃
#داستانک
واعظی بر منبر میگفت:
هر که نام ' آدم و حوا ' نوشته در خانه آویزد، شیطان بدان خانه در نیاید!
رندی از پای منبر برخاست و گفت:
ای شیخ !
شیطان در بهشت در جوار خداوند به نزد ایشان رفت و آنها را بفریفت!!!!
چگونه میشود که در خانه ما، از اسم ایشان پرهیز کند؟! 🤔
#عبید_زاکانی
🍃🌸 @fantasticfar...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
#داستانک.
درخت گردو به سخره با درخت چنار چنین گفت.
تو نه سایه داری و نه میوه...اما در عوض جنس من چنان است که از من منبر میسازند.اما از تو چوبه دار!
چنار درجواب گفت.
اگر منبر تو منبر می بود کار مردم به اعدام نمی کشید!
@danaeeii
▪️ #داستانک
🏴 مردم را نترسان
در آخرین سفر علامه میرجهانی به مشهد مقدس در جمعی بین دوستان به نقل خاطره ای پرداختند که بدین شرح است:
در سال های اقامت در جوار ملکوتی سلطان سریر حضرت علی بن موسی الرضا ـ علیه التحیه و الثناء ـ شبی در منزل یکی از محترمین تجّار در دهه عاشورا منبر می رفتم و موضوع سخنانم م...
✅ داستانک
🔻 شیخ احمد جامی، عالم اهل سنت بر بالای منبر گفت: مردم هر چه میخواهید از من بپرسید.
زنی فریاد زد: ای مرد! ادعای بیهوده نکن! خداوند رسوایت خواهد کرد.هیچ کس جز امیرالمومنین علی (علیه السلام) نمی تواند بگوید که پاسخ تمام سؤالات را میداند.
شیخ گفت: اگر سؤالی داری بپرس !
زن گفت: مورچه ای که بر ...
🔘 داستان کوتاه
#تلنگر
@azizisafiretahavol 🌻
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش ...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🔘 داستان کوتاه
صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.
نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....
پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.
چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گا...
🔘 داستان کوتاه
صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.
نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....
پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.
چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گا...
#داستان_کوتاه_زیبا👌😎
((ماجرای پیراهن عثمان چیست ؟))
بعد از کشته شدن #عثمان همزمان با توطئه ی #ناکثین همسر عثمان(نائله) پیراهن عثمان را همراه با #انگشتان بریده شده خودش ,که در دفاع از عثمان بریده شده بود و نیز مقداری از موهای #ریش عثمان که توسط مهاجمین کنده شده بود , توسط “نعمان بن بشیر” به #شام ف...
🌡 دوایت اینجاست
یکی از اهل منبر اصفهان که خیلی هم معروف بوده، یکبار هنگامی که مردم را خطاب قرار می‌داده و سرزنش می‌کرده که «چرا چنین هستید؟ چنان نیستید؟» یکدفعه به خود می‌آید و با خودش می‌گوید: «مگه تو قَیّم مردمی؟! تو خودت به آنچه می‌گویی عمل می‌کنی؟!» زبانش بند می‌آید. حتی یک کلمه نمی‌تواند بگوید...
🔘 داستان کوتاه
صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.
نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....
پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.
چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گا...
🖊
گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.
نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....
پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.
چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به ...
داستانک
روزی واعظی به مردمش میگفت: «ای مردم! هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، میتواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه میرود.»
جوانی ساده و پاکدل، که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز میبایست از رودخانه میگذشت، در پای منبر بود. چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت ب...
داستان کوتاه
روزی واعظ به مردمش می گفت : « ای مردم! هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید ، می تواند از روی آب بگذرد ، مانند کسی که در خشکی راه می رود . »
جوان ساده و پاکدل، که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت ، در پای منبر بود . چون این سخن از واعظ شنید ، بسیار خوشحال شد ....
💠روزی واعظی به مردمش می گفت:
ای مردم!
هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید،
می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می‌رود.
جوان ساده و پاکدل،
که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود.
چون این سخن از واعظ شنید،
بسیار خوشحال شد.
هنگام بازگشت به خانه...
📝📝📝📝📝
داستان کوتاه
واعظ و جوان پاکدل
روزی واعظی به مردمش می گفت: ای مردم!
هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می‌رود.»
جوان ساده و پاکدل،
که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود.
چون این سخن از واعظ شنید،
...
[Forwarded from سروش]:
#منبر_متنی
🌹اهمیت نماز🌹
قال امير المومنين عليه السلام:
لَا يَخْرُجِ الرَّجُلُ فِي سَفَرٍ يَخَافُ مِنْهُ عَلَى دِينِهِ وَ صَلَاتِهِ
انسان نبايد به سفري برود كه ترس آن دارد به دين يا نمازش لطمه وارد شود [وسائل الشيعه جلد 11 صفحه 344]
يكي از مسائلي كه انسان بايد هنگام تفريح يا...
📖 #داستانک
💞 پیوند آسمانی
🌸ازدواج علی (ع) و فاطمه (س)، در اول ذی‌الحجه سال دوم هجری رخ داد و خطبه عقد، پیش از آن از سوی پیامبر جاری شده بود.
🌸بر اساس منابع روایی، پیش از امام علی(ع)، کسان دیگری از  مهاجران و  انصار، تمایل خود برای ازدواج با حضرت فاطمه(س) به پیامبر (ص) اعلام کردند اما با مخالفت ...
#داستان_کوتاه_زیبا👌😎
حکیمی بر بالای منبر رفت و گفت: روزی پسربچه ای زندگی میکرد، بعد از گذشت ایامی جوان شد، ازدواج کرد و صاحب بچه ای شد، به سختی کار کرد و خانه و تجارتخانه ای برای خود دست و پا کرد. حکیم مدتی سکوت کرد. مردم ابتدا کمی صبر کردند، اما عاقبت عصبانی شدند و گفتند: که چی؟ حکیم با تاسف گفت:...
#داستانک
🍃نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند نگاهی از سر غرور انداخت.
🔹عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمی‌آمدند و «علی» را انتخاب می‌کردند.
🍃 معاویه...
☁️🌞☁️
#داستانک
🍃نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند نگاهی از سر غرور انداخت.
🔹عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمی‌آمدند و «علی» را انتخاب می‌کردند.
🍃...
📚 #داستانک
👈 پیش بینی وضع آب و هوا
همه جا صحبت از پیش بینی منجمان بود که امسال هوا چگونه خواهد بود و کشت و زرع به چسان و باغ ها چه اندازه میوه خواهند داد و راه ها آیا امن هستند یا نه ...
شیخ ابوسعید روزی بر منبر رفت و گفت: سخن منجمان را شنیدید و درباره سال آینده، چنین و چنان گفتید. اکنون بشنوید ت...
رفت بالای منبر!
مسجد کیپه کیپ از جمعیت!
جا نبود اصلا!
یک نفر بلند شد برای اینکه مردم بیرون هم بتونن بیان داخل، داد زد:
برای #خدا چندقدم بیایید جلو
منبری سکوت کرد...
سکووووت...
و گفت‌:
کل منبر همین بود:
برای #خدا چندقدم بیایید جلو!!
اومد پایین رو رفت....
#داستانک