نتایج جستجو "منبر"

#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** دهاتی عارف در مسجد**
نقل شده روزی سید هاشم امام جماعت مسجد سردوزک بعد از نماز منبر رفتند. در ضمن توصیه به لزوم حضور قلب در نماز فرمودند: روزی پدرم می خواست نماز جماعت بخواند، من هم جزء جماعت بودم، ناگاه مردی به هیأت دهاتی وارد شد. از صفوف عبور کرد. تا صف اول و پشت سر پد...
📰 #داستانک؛ روزی واعظی به مردمش میگفت: «ای مردم! هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، میتواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه میرود.»
جوانی ساده و پاکدل، که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز میبایست از رودخانه میگذشت، در پای منبر بود. چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت...
🔘 داستان کوتاه
يادم مياد پدربزرگم مى گفت: امیر جان ميدونى چرا ميگن سگ نجس و حرام است در صورتي كه در قران نيست و چرا ميگفتن اگر در خانه اى سگ باشد تا هفت تا خانه از چپ و راست و پس و پيش نمازشان قبول نيست؟
گفتم: نه
گفت: براى اينکه يک عده دزد و يک عده بدناموس اگر خواستن يواشکى در تاريکى شب غلطى بکنند ...
#داستان کوتاه
#حتما بخوانید
يادم مياد پدرم مى گفت: قاسم جان ميدونى چرا ميگن سگ نجس و حرام است در صورتي كه در قران نيست و چرا ميگفتن اگر در خانه اى سگ باشد تا هفت تا خانه از چپ و راست و پس و پيش نمازشان قبول نيست؟
گفتم: نه
گفت: براى اينکه يک عده دزد و يک عده بدناموس اگر خواستن يواشکى در تاريکى شب غل...
#داستان کوتاه
گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت،😱
در حال فرار شنید که زن شیخ فغان سر داد
گفت:
حاج آقا گربه مرغ را برد...😐
شیخ با خونسردی گفت:
ملالی نیست زن، قرآن را بیاور.😏
گربه با شنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت...😳
از او پرسیدند:
تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کر...
🔘 داستان کوتاه
يادم مياد پدرم مى گفت: قاسم جان ميدونى چرا ميگن سگ نجس و حرام است در صورتي كه در قران نيست و چرا ميگفتن اگر در خانه اى سگ باشد تا هفت تا خانه از چپ و راست و پس و پيش نمازشان قبول نيست؟
گفتم: نه
گفت: براى اينکه يک عده دزد و يک عده بدناموس اگر خواستن يواشکى در تاريکى شب غلطى بکنند با خ...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد.
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت:
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر!
واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ی کدخدا رفت و از کیسه های برنج سراغ گرفت.
کدخدا گفت:
راستش برنجی در کار نیست.
آن روز منبر جالب...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
💥💥 داستانک : حماقت
✍ نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند نگاهی از سر غرور انداخت.
عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمی‌آمدند و «علی» را انتخاب می‌کردند....
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
#سه_خر !!!
 
می گویند مردی روستایی با چند
الاغش وارد شهر شد. 
هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت. از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود. 
نزدیک ظهر، در ...
🌾🌿🌾
#داستانک
✍از شام تا مدینه راه طولانی را پیموده بود. پیرمرد خسته راه در گوشه ای نشست تا نفسی تازه کند. چشمهایش را برای لحظاتی بست و چون گشود مردی خوش سیما را سوار بر اسب دید.
💞مردی که آقایی از سر و رویش می بارید. بدون اینکه نگاهش را آن از چهره نورانی بردارد پرسید: این مرد کیست؟
⚜گفتند: او ...
🌾🌿🌾
#داستانک
✍از شام تا مدینه راه طولانی را پیموده بود. پیرمرد خسته راه در گوشه ای نشست تا نفسی تازه کند. چشمهایش را برای لحظاتی بست و چون گشود مردی خوش سیما را سوار بر اسب دید.
💞مردی که آقایی از سر و رویش می بارید. بدون اینکه نگاهش را آن از چهره نورانی بردارد پرسید: این مرد کیست؟
⚜گفتند: او ...
🌾🌿🌾
#داستانک
✍از شام تا مدینه راه طولانی را پیموده بود. پیرمرد خسته راه در گوشه ای نشست تا نفسی تازه کند. چشمهایش را برای لحظاتی بست و چون گشود مردی خوش سیما را سوار بر اسب دید.
💞مردی که آقایی از سر و رویش می بارید. بدون اینکه نگاهش را آن از چهره نورانی بردارد پرسید: این مرد کیست؟
⚜گفتند: او ...
🌾🌿🌾
#داستانک
✍از شام تا مدینه راه طولانی را پیموده بود. پیرمرد خسته راه در گوشه ای نشست تا نفسی تازه کند. چشمهایش را برای لحظاتی بست و چون گشود مردی خوش سیما را سوار بر اسب دید.
💞مردی که آقایی از سر و رویش می بارید. بدون اینکه نگاهش را آن از چهره نورانی بردارد پرسید: این مرد کیست؟
⚜گفتند: او ...
داستان کوتاه ؛
' کفن بهشتی '
نوشته ؛
اسماعیل مهرابیان ' داتیس'
بخش پایانی
در شلوغی کاغذها چشمم روی تیتر درشت 'عباسعلی چه کسی بود' ایستاد ، چند خطی از مطلب را که خواندم ، تازه متوجه شدم عباسعلی ، همان آخوند روضه خوان عباس میرزای قاجار بوده ، شاهزاده ای که برای جمع کردن مالیات ا...
✅ داستانک
🔻 شیخ احمد جامی، عالم اهل سنت بر بالای منبر گفت: مردم هر چه میخواهید از من بپرسید.
زنی فریاد زد: ای مرد! ادعای بیهوده نکن! خداوند رسوایت خواهد کرد.هیچ کس جز امیرالمومنین علی (علیه السلام) نمی تواند بگوید که پاسخ تمام سؤالات را میداند.
شیخ گفت: اگر سؤالی داری بپرس !
زن گفت: مورچه ای که بر ...
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر ...!
واعظ شادمان شد و تشکر کرد
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت :
کدخدا گفت :
راستش برنجی در کار نیست ...!
آن روز منبر جالبی ...
عمو جان چرا مردم اینجا کورند؟!
- این سرزمین خاکش مخلوط با طلاس و خاصیتش اینه که چشم رو کور می کنه. ما چشم به راه پیغمبری هستیم که بیاد و چشم های ما رو شفا بده!
حسنی با خودش گفت اینا رو خوب میشه گولشون زد و دوشید! خب چه عیب داره که من پیغمبرشون بشم؟!
بنابراین رفت بالای منبر و فریاد کشید:' آهای...
🔘 داستان کوتاه هرشب تقدیم شما دوستان گرامی عزیزم قاسم شریفی
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩی ﺑﻨﺎﻡ ﺣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻫﻞ ﻳﻤﻦ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺵ نگهدﺍﺭﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺑﻨﺎﻡ ‏(ﻏﺎﻟﺐ‏) ﭘﯿﺶ ﺍﻭ آﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺳﻨﺖ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻨﺪ! ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﺍ...
داستانک شماره ۵۲۵
حقیقت...
گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.
نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....
پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.
چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسو...
نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند نگاهی از سر غرور انداخت.
عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمی‌آمدند و «علی» را انتخاب می‌کردند.
معاویه» برافروخت. «...
‍ ‍ بخوانیم و بدانیم و آگاه شویم📖📚
داستان کوتاه امروز
« قدرت »💪🏽
مرحوم_صدرالممالک_اردبیلی
عارف بود و صوفی مسلک
بسیاری از آخوندها همیشه او را به دلیل
عرفان لعن و طرد می کردند
تا آن که محمدشاه قاجار 👑
لقب صدرالممالکی به وی عطا کرد
و او را رأس علمای آذربایجان قرار داد
از همان ساعت اولیه
بسی...
#داستانک
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت: طلاها را بزاریم پشت منبر
اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش برمیداریم ا...
#داستان_کوتاه_سریالی
#آبجی_خانم (قسمت اول)
آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هر کس که سابقه نداشت و آنها را می دید ممکن نبود باور بکند که با هم خواهر هستند. آبجی خانم بلند بالا، لاغر، گندمگون، لب های کلفت، موهای مشکی داشت و روی هم رفته زشت بود. در صورتی که ماهرخ کوتاه، سفید، بینی کوچک، موهای خرم...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** گامی به پیش **
شیخ ابوسعید ابوالخیر، یکبار به طوس رسید، مردمان از شیخ خواستند که بر منبر رود و وعظ گوید. شیخ پذیرفت. مجلس را آراستند و منبری بزرگ ساختند. از هر سو مردم می آمدند و در جایی می نشستند.
چون شیخ بر منبر شد، کسی قرآن خواند. جمعیت، همچنان ازدحام می کردند تا آ...
‍ ‍ بخوانیم و بدانیم و آگاه شویم📖📚
داستان کوتاه امروز
« قدرت »💪🏽
مرحوم_صدرالممالک_اردبیلی
عارف بود و صوفی مسلک
بسیاری از آخوندها همیشه او را به دلیل
عرفان لعن و طرد می کردند
تا آن که محمدشاه قاجار 👑
لقب صدرالممالکی به وی عطا کرد
و او را رأس علمای آذربایجان قرار داد
از همان ساعت اولیه
بسی...
‍ ‍ بخوانیم و بدانیم و آگاه شویم📖
📚📘📕📗
داستان کوتاه امروز📝
« قدرت »💪🏽
مرحوم_صدرالممالک_اردبیلی
عارف بود و صوفی مسلک
بسیاری از آخوندها همیشه او را به دلیل
عرفان لعن و طرد می کردند
تا آن که محمدشاه قاجار 👑
لقب صدرالممالکی به وی عطا کرد
و او را رأس علمای آذربایجان قرار داد
از همان ساعت اولیه ...
‍ ‍ بخوانیم و بدانیم و آگاه شویم📖
📚📘📕📗
داستان کوتاه امروز📝
« قدرت »💪🏽
مرحوم_صدرالممالک_اردبیلی
عارف بود و صوفی مسلک
بسیاری از آخوندها همیشه او را به دلیل
عرفان لعن و طرد می کردند
تا آن که محمدشاه قاجار 👑
لقب صدرالممالکی به وی عطا کرد
و او را رأس علمای آذربایجان قرار داد
از همان ساعت اولیه ...