نتایج جستجو "مسافرت"

🌱داستان کوتاه
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها ...
🌱داستان کوتاه
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها ...
🌱داستان کوتاه
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها ...
🌱داستان کوتاه
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها ...
🌱داستان کوتاه
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها ...
🌱داستان کوتاه
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها ...
🍃🌺 #داستان_کوتاه🌺🍃
🌟'دانشجوی نمونه'🌟
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود ب...
رضا شاه به اتفاق هیئت همراه به ترکیه مسافرت میکنه که تنها مسافرت خارجی رضا شاه بود.
وقتی آخر شب بعد از صرف شام و شب نشینی رضا شاه به اتاقش
میره میبینه یه دختر جوان و زیبای ترک تو اتاقش منتظرشه،با عصبانیت یه نفرو صدا میزنه و میگه این خانم اینجا چیکار میکنه؟
اون شخص میگه آتاتورک گفتن این خانوم پیشتون...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
📖 ایمان واقعی
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گران بهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.
فکر می ‌کنید آن مرد چه کرد؟
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد و یا اشک ریخت؟
نه، او با لبخندی بر ...
استخاره
مردی تصمیم داشت به سفر تجارت برود خدمت امام صادق علیه‌السّلام كه رسید درخواست استخاره‌ای كرد، استخاره بد آمد، آن مرد نادیده گرفت و به سفر رفت اتفاقاً به او خوش گذشت و سود فراوانی هم برد امام از آن استخاره در تعجب بود
پس از مسافرت خدمت امام رسید و عرض كرد: یابن‌رسول‌الله ! یادتان هست چندی ق...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** پاداش جوانمردی**
عبدالله بن جعفر، در راه مسافرت، نيمه روزى به روستائى رسيد و باغ نخلى را سرسبز و خرم در نزديكى آن ديد. تصميم گرفت پياده شود و چند ساعت در آن باغ بياسايد. مالك باغ خود در روستا زندگى مي كرد ولى غلام سياهى را در باغ گمارده بود تا از آن نگهبانى و مراقبت ...
'دانشجوی نمونه'
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌د...
'دانشجوی نمونه'
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌د...
'دانشجوی نمونه'
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌د...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
مرد دانشمندي با خانواده اش خداحافظي کرد و به آنان گفت که من براي کسب علم و تحصيل به مسافرت مي‌روم و اگر مدّت مسافرت من طول کشيد شما ناراحت نشويد. آنگاه از خانه خارج شد و راه مسافرت در پيش گرفت تا اين که عاقبت وارد دروازه شهري شد و مردي را...
📚
#داستان‌کوتاه
یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا.
فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت:
بازم نیست دخترم...
بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟
ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود.
چراشو هم خوب میدونستم.
چون مامان درستش ...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** يهودی و زرتشتی **
مرد يهودی و فقير با شخصی آتش پرست كه مال زياد داشت، به راهی می رفتند، آتش پرست شتری داشت و اسباب سفر نيز همراه داشت؛ ازيهودی سؤ ال كرد: مذهب و مرام تو چيست؟ گفت: عقيده ام آن است كه جهان را آفريدگاری است و او را پرستش می كنم و به او پناه می برم، و...
در ذهنش میدانست مطلوبش از عشق چیست. در داستان کوتاه موپاسان درباره ی فرمانده جوان پادگان شهری در ساحل مدیترانه به خوبی توصیف شده بود. انتیب ، اسم شهر همین بود. به هر حال، فرمانده هرشب موقع قدم زدن در جنگل بیرون شهر با همسر یک کاسب محلی روبرو میشد، همسر مسیو پاریس. طبیعتن عاشقش شد. زن مرتب اظهار عشق ...
🈹🌀🈹🌀🈹🈹🌀🈹🌀🈹🌀
🈹 @Dastanvpand
#داستانک
#تلنگر
#قرآن
✅یکی از بزرگترین ثروتمندان یهودی در انگلستان اسمش 'رود تچلد'است
🔷بخاطر ثروت زیادش گاهی وقت ها به دولت انگلستان هم قرض می داد .
🔷گاو صندوقش به اندازه اتاق بود ..
روزی از روزها به گاو صندوقش رفت و به اشتباه در اتاق قفل شد فریاد کشید اما کسی صدایش ...
#داستانک📝
🌼🕊ʝσłŋ «👇🏻»
🆔: @asil_o_aayan 💯
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود كه مرد سطل چرمی اش را پر از آب كرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش كه پیر قبیله بود ببرد.
مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم كرد.
پیرمرد، مقدار...
#داستانک📝
🌼🕊ʝσłŋ «👇🏻»
📖« @dastanvpand 💜💫
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود كه مرد سطل چرمی اش را پر از آب كرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش كه پیر قبیله بود ببرد.
مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم كرد.
پیرمرد، مقدار...
📚
#داستان_کوتاه_شب
نام و نام خانوادگی : كاظم بی نام؛ كلاس: دبستان
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟
قلم بر وسط سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاءام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر بركتی می باشد. سال گذشته پسرخاله ام زیر تریلی چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم ...
#داستانک۱۶۰
رابطه

گفتم: ' حسابی خسته ام.'
گفت: ' یک قسط دیگر از بدهی ام مانده.'
گفتم: ' چطور است به یک مسافرت برویم.'
گفت: ' راستی فردا وقت دکتر هم دارم.'
گفتم: ' دو سه روزه هم باشد خوب است.'
گفت: ' یادم باشد لباس هایم را از خشکشویی بگیرم.'
گفتم: ' آخ... تمام بدنم ...
داستان کوتاه
The Loan
Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on. The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollar...
@idinsayyar1 مسواکم رو پشت آینه میذاشتم که کسی برش نداره.برادرم داشت میرفت مسافرت،مسواک رو برداشت.گفتم این مال منه.گفت من چند ماهه دارم ازش استفاده میکنم.وسط این حرفا، بابام رسید گفت دیدم این مسواک پشت آینه افتاده بی صاحاب، باهاش ماشین ریش‌تراش رو تمیز میکردم. #داستان_كوتاه_ترسناك
Hessam 🌐
✅ ...
@idinsayyar1 مسواکم رو پشت آینه میذاشتم که کسی برش نداره.برادرم داشت میرفت مسافرت،مسواک رو برداشت.گفتم این مال منه.گفت من چند ماهه دارم ازش استفاده میکنم.وسط این حرفا، بابام رسید گفت دیدم این مسواک پشت آینه افتاده بی صاحاب، باهاش ماشین ریش‌تراش رو تمیز میکردم. #داستان_كوتاه_ترسناك
Hessam 🌐
✅ ...
#داستانک۱۶۰
رابطه

گفتم: ' حسابی خسته ام.'
گفت: ' یک قسط دیگر از بدهی ام مانده.'
گفتم: ' چطور است به یک مسافرت برویم.'
گفت: ' راستی فردا وقت دکتر هم دارم.'
گفتم: ' دو سه روزه هم باشد خوب است.'
گفت: ' یادم باشد لباس هایم را از خشکشویی بگیرم.'
گفتم: ' آخ... تمام بدنم ...
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
داستان کوتاه “طعم هدیه”
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد، مقدار زیادی از آب...
💕 داستان کوتاه
استاد ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭ به روی ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺧﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ؛
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﺱ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ، ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ، ﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ پُر ﮐﺮﺩﻥِ ﺁﻥ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﻮﭖ ﮔﻠﻒ ﮐﺮﺩ....
وقتی توپ ها را درونِ شیشه جا داد، ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ
ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ...
📚 داستان کوتاه
👈 امانت
🌴روزی مردی قصد سفر کرد، پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد. به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت: به مسافرت می روم، می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو پس بگیرم. قاضی گفت: اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار پس مرد همین کار را کرد.
🌴وقتی از سفر...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** پرهیز از گناهان کوچک **
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در یکی از مسافرت ها همراه جمعی از اصحاب خود در سرزمین خالی و بی آب و علفی فرود آمدند و به یاران خود فرمودند: هیزم بیاورید تا آتش روشن کنیم. اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! اینجا سرزمینی خالی است و هیچ گون...
#داستانک
درویش کوچکعلی
⭕️⭕️⭕️⭕️
درویش کوچک علی درویش خرسندی بود، که سالیان سال درکنار مقبره بابا کوهی بسر میبرد
هیچکس ندیده بود که درویش دستش را جلو کسی دراز کرده باشد لوتیانی که به بابا کوهی میامدند بنا به کرم شان درویش را تحفه ای میدادند درخور درویش هیچ وقت گله ای از روزگار نداشت که دروشیست وخر...
امنیت_چیست؟
شادمان
امنیت به این نیست که داعش سرت را نمیبرد، امنیت به این نیست که نصف شب بمباران نمی شوی، اینها یعنی جنگ نیست.
عدم امنیت یعنی نرخ دلار امروز و فردایت مشخص نیست، عدم امنیت یعنی نرخ سکه و تورم امروز و فردایت مشخص نیست!
عدم امنیت یعنی نمیدانی فردا سر کار خواهی بود یا نه، عدم امنیت یعن...
هر شیب یک داستان کوتاه از انتشارات شمیسا بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟
و یا اشک ریخ...
#داستانک
✔️ تاریخ مصرف
امیدوارم با خواندن این تیتر از دست من عصبانی نشید .
باور کنید چند سال پیش همین حرف را به یکی از هم اتاقی هایم زدم و چنان نگاهم کرد که انگار بی معرفت ترین آدم روی زمینم !!!
منظورم من اما اصلا این نبود که برای هم رفیق نیمه راه باشیم یا از گردن آدمها بالا برویم و بعد که راهمان...
#داستان کوتاه
🦋
استاد ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭ به روی ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺧﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ؛
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﺱ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ، ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ، ﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ پُر ﮐﺮﺩﻥِ ﺁﻥ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﻮﭖ ﮔﻠﻒ ﮐﺮﺩ....
وقتی توپ ها را درونِ شیشه جا داد، ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ
ﺁﯾﺎ ﺍﯾ...
#داستان کوتاه
🦋‿🦋« @dastanvpand
استاد ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭ به روی ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺧﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ؛
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﺱ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ، ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ، ﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ پُر ﮐﺮﺩﻥِ ﺁﻥ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﻮﭖ ﮔﻠﻒ ﮐﺮﺩ....
وقتی توپ ها را درونِ شیشه جا داد، ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ...
💕 داستان کوتاه
سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما
(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می‌کند.
پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند....
#داستانک
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می‌رفت. به خاطر بی توجهی یک لنگه از کفش ورزشی‌اش از دست‌اش رها شد و از پنجره بیرون افتاد.
در همان حال که مسافران دیگر در کوپه برای او غصه می‌خوردند او به سرعت لنگه‌ی دیگر کفش‌اش را هم از پنجره به بیرون پرت کرد.
کار او باعث تعجب هم‌سفرانش شد. آنها علت این کار ر...
#داستانک
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می‌رفت. به خاطر بی توجهی یک لنگه از کفش ورزشی‌اش از دست‌اش رها شد و از پنجره بیرون افتاد.
در همان حال که مسافران دیگر در کوپه برای او غصه می‌خوردند او به سرعت لنگه‌ی دیگر کفش‌اش را هم از پنجره به بیرون پرت کرد.
کار او باعث تعجب هم‌سفرانش شد.
آنها علت این کار ...