نتایج جستجو "مسافرت"

سلام
با شروع ایام حزن و اندوه اهلبیت ، جریان مرموزی تصاویر ، داستانک و پیام هایی در سایتها و فضای مجازی ارسال میکنند که در آنها مسئله فقرا و نیازمندان مطرح میشود و با ایجاد شک و شبهه اعتقادات پاک و خالص بانیان مجالس امام حسین(ع) را نشانه می گیرند ؛
ولی چند نکته را به خاطر داشته باشیم:
۱- معمولا ا...
سلام
با شروع ایام حزن و اندوه اهلبیت ، جریان مرموزی تصاویر ، داستانک و پیام هایی در سایتها و فضای مجازی ارسال میکنند که در آنها مسئله فقرا و نیازمندان مطرح میشود و با ایجاد شک و شبهه اعتقادات پاک و خالص بانیان مجالس امام حسین(ع) را نشانه می گیرند ؛
ولی چند نکته را به خاطر داشته باشیم:
۱- معمولا ا...
سلام
با شروع ایام حزن و اندوه اهلبیت ، جریان مرموزی تصاویر ، داستانک و پیام هایی در سایتها و فضای مجازی ارسال میکنند که در آنها مسئله فقرا و نیازمندان مطرح میشود و با ایجاد شک و شبهه اعتقادات پاک و خالص بانیان مجالس امام حسین(ع) را نشانه می گیرند ؛
ولی چند نکته را به خاطر داشته باشیم:
۱- معمولا ا...
سلام
با شروع ایام حزن و اندوه اهلبیت ، جریان مرموزی تصاویر ، داستانک و پیام هایی در سایتها و فضای مجازی ارسال میکنند که در آنها مسئله فقرا و نیازمندان مطرح میشود و با ایجاد شک و شبهه اعتقادات پاک و خالص بانیان مجالس امام حسین(ع) را نشانه می گیرند ؛
ولی چند نکته را به خاطر داشته باشیم:
۱- معمولا ا...
سلام
با شروع ایام حزن و اندوه اهلبیت ، جریان مرموزی تصاویر ، داستانک و پیام هایی در سایتها و فضای مجازی ارسال میکنند که در آنها مسئله فقرا و نیازمندان مطرح میشود و با ایجاد شک و شبهه اعتقادات پاک و خالص بانیان مجالس امام حسین(ع) را نشانه می گیرند ؛
ولی چند نکته را به خاطر داشته باشیم:
۱- معمولا ا...
#داستان_کوتاه_سریالی
#آینه_شکسته | قسمت دوم (پایانی)
دیدم اودت آمده پائین پنجرة اطاقش پهلوی چراغ گاز در کوچه ایستاده . من از این حرکت او تعجب کردم، پنجره را به تغیر بستم . همینکه آمدم لباسم را در بیاورم ، ملتفت شدم که کیف منجق دوزی و دستکش های اودت در جیبم است و می دانستم که پول و کلید در خانه اش ...
❐ داستانک ❐
بازرگانِ موفقی از مسافرت بازگشت و متوجە شد خانه و مغازه‌اش در غیاب او ، آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته‌اند و خاکستر شده‌اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است...
او بدون هیچ گلایه‌ای از خدا ، تابلویی بر ویرانه‌های خانه و مغازه‌اش آویزان کرد که روی آن نوشته بود:
#مغازه‌ام سوخت...
🌹اهمیت نماز🌹
قال امير المومنين عليه السلام:
لَا يَخْرُجِ الرَّجُلُ فِي سَفَرٍ يَخَافُ مِنْهُ عَلَى دِينِهِ وَ صَلَاتِهِ
انسان نبايد به سفري برود كه ترس آن دارد به دين يا نمازش لطمه وارد شود [وسائل الشيعه جلد 11 صفحه 344]
يكي از مسائلي كه انسان بايد هنگام تفريح يا مسافرت مد نظر داشته باشد ، محو بو...
من همیشه عاشق دریا بودم ...
یه بار ابتدایی بودم رفتیم دریا با کل فامیل . همه سوار قایق شدن ولی مامانم نذاشت من سوار شم ! موند تو دلم !!
من همیشه عاشق دریا بودم ...
یه بار با عمم رفتم مسافرت و کل حاشیه دریای خزر ، تو شهراش وایمیسادیم میرفتیم دریا :))
من همیشه عاشق دریا بودم ...
با یکی از بچه های بلا...
👈 وقتی خودمان فاقد چیزی هستیم، چگونه می خواهیم آن را به فرزندمان بدهیم؟
#داستانک
👴استاد دانشگاهی در هواپیما نشسته بود؛ اما ناگهان فراموش کرد چرا در آنجاست و هدفش از این مسافرت چه بوده است؛ وقتی هواپیما به زمین نشست به منشی اش تلفن کرد و پرسید: برنامه اش در شهر مقصد چیست؟
منشی گفت: شما برای سخنران...
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
📚داستان کوتاه 📚
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد...
اگر ده داستان کوتاه را به عنوان بهترین‌ها انتخاب کنند، قطعا این جزو ده تاست!!
جلوی قانون:
جلوی قانون، پاسباني دم در قد برافراشته بود. يک‌ مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نمي‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود....
#داستان__کوتاه__وسوسه__قسمت__چهارم
پس از آماده شدن مقدمات عروسی، مراسم با شکوهی در تالار برگزار شد.
####
_ چیه خانم؟! باز چی شده! سگرمه هات رفته تو هم!
جوش آوردم و گفتم: «جلال یا دور دوستاتو خط میکشی، با میذارم از این خونه میرم! یعنی چی! هر وقت می یان این جا، بساط دود و دمشون رو علم می کنن! تو هم...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** انصاف با مردم شرط دیداربا امام زمان(عج)**
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید ت...
🥀🥀🥀🥀
داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پوله...
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش ...
🆑 @delekhony 💯👈
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ ...
🌹 @sedayesepidrood
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزر...
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش ...
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش ...
🌹 @yaho95❤️
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، ت...
🆑 @BarhamTel 💯👈
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ ...
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش ...
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش ...
#حرف_ناب🍃☘🌹
#بسیار_قابل_تامل ☘🍃🌹
✅ داستان کوتاه : درس مهم زندگی👇

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و...
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش ...
✍ داستانِ کوتاه ...
لطفِ مکرر میشه حقِ مُسَلم ...
پدری برای پسرش تعریف میکرد که:
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از کافه یِ نزدیکِ دفترم می‌آمدم بیرون جلویم را می‌گرفت
و من هر روز یک سکه یِ بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش... هر روز.
منظورم اینه که اونقدر اینکار روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت ن...
💕 داستان کوتاه
'حکایت جواب دندان شکن'
'تاجری' مسافرت میکرد.
در بین راه شب در 'کاروانسرائی' اقامت نموده برای شام غذائی خواست.
'سرایدار' مرغی پخته با سه تخم مرغ آب پز برای او آورد که خورد و به دلیل 'خستگی' راه خوابید.
بامدادان به موقعی که 'قافله' حرکت میکرد سرایدار پیدا نبود که 'قیمت غذا' را بگ...
🌹
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولها...
🌹 @kisheh
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تم...
🌹 @ArBaoGif
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، ت...
🌹 @EMAMHASAN
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، ...
🌹
داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش...
🌹 @niki_faall♥️
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که خ حکپسر بز...
@mokhlesin_bazghand
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر ...
✅ @eslamabadkerman
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزر...
🌹
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که خ حکپسر بزرگ شد، تمام پ...