نتایج جستجو "ماه"

🍃🖤🍃داستانک واقعی🍃🖤🍃
کباب خوران اشرافی مجلس!
✅ دیروز در مجلس شورای اسلامی ناهار دعوت بودم ، هنوز نماز عصر را نخوانده بودم که وارد سالن غذا خوری شدم و میزها تقریبا پر بود و هنوز باورم نمیشود که ناهار مجلس سلف سرویس با چند نوع کباب ، خورشت ، جوجه ، کشک و بادمجان (که ظاهرا دیر رسیده بودم و تقریبا تمام...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
ممکن است مبالغه باشد، اما 'تله موش' کمتر از یک پدیده نیست. این نمایشنامه حدود 65 سال پیش، در 6 اکتبر 1952، 8 ماه قبل از تاجگذاری الیزابت دوم در لندن و در تئاتر امبسدرز افتتاح شد، سپس در سال 1974 به تئاتر سینت مارتین منتقل شد و تا امروز در همین تئاتر اجرا می شود. تا روز انتشار این مطلب (15 سپتامبر 2...
داستان کوتاه و جذاب'ماه و کلاه' (به همراه زیرنویس)
🌸 @atlasurmia 🍃
💎 Join us 👆

#قلب_رازگو
یا قلب افشاگر داستان کوتاهی از نویسنده‌ی مشهور آمریکایی، “ادگار آلن پو” است.
قلب رازگو به عنوان یک اثر کلاسیک در سبک ادبیات گوتیک و یکی از معروفترین داستان‌های کوتاه ادگار آلن پو شناخته می‌شود.
“ادگار آلن پو” ( ۱۸۴۹-۱۸۰۹) نویسنده، منتقد ادبی و شاعر بود که او را از بنیان گذاران “جنبش...
کفشهای قرمز👠
دخترک طبق معمول هر روز،
جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و
به کفش های قرمزرنگ با حسرت نگاه
کرد.
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:
اگه تا پایان ماه، هر روز تمام چسب زخم رو که داری بفروشی،
آخر ماه کفش های قرمز رو برات
می خرم.
دخترک به کفش ه...
✅داستانک
🌻 @shadbashid96 🌻
♦️ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من حدوداً هشت ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌...
💕 داستان کوتاه
در روستایی در ماه رمضان سیلی آمد و گندم‌زار پیرمرد ڪشاورزی را برد.
پیرمرد ناراحت شده و یڪ ڪوزه آب برداشت و با یڪ 'ڪلنگ' به پشت‌بام مسجدِ روستا رفت.
آب را از ڪوزه خورد و با ڪلنگ بخشی از 'سقف مسجد' را 'ویران' ڪرد و گفت:
«خدایا برای تو روزه بودم، روزه‌ات را خوردم و خانه‌ی تو را خراب...
#داستانک_مهرآریا
📝روز برف و باران
🔶قسمت دوم
از اون روز بارون برای من یه حس دیگه ای داشت, یه حس انتظار, یه حس مثل خیره شدن به غروب دریا, خیره بودم به اون سمت خیابون, همون سمت که منتظر تاکسی بود. نکته جالب اینه که توی منطقه ما بارون تقریبا یه پدیده هر روزه بود و این یعنی هر روزه من پر شده بود از ا...
#داستانک
حلاج را که به دار آویختند، جماعتی فریب خورده یا زرگرفته و حق به ناحق فروخته، پای چوبه دار گرد آمده و به او سنگ می زدند و حلاج لب فرو بسته بود. نه سخنی به اعتراض می گفت و نه از درد فریادی می کشید.
در این میان شیخ شبلی نیز که از آن کوی می گذشت، تکه گِل کوچکی برداشته و به سوی او پرتاب کرد. م...
🍃🖤🍃داستانک🍃🖤🍃
تامّل⁉️
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحبخانه خواند....
‍ #معرفی_کتاب
#ماه_خاكستري
نامه‌ای برایت نوشته بودم روزی روی میز پدرت دیدم‌اش. از من پرسید: چقدر در برخورد با خودت واقع‌بین هستی؟ قبل از اینکه جواب بدهم پاسخ داد: تخیل در تو آنقدر قوی است که به توهم می‌رسد. بقیه‌ی حرف‌هایش را نمی‌شنیدم. به خطوط نامه نگاه می‌کنم که با خودکار قرمز نوشته‌ام آن را...
🍃🍃داستانک واقعی🍃🍃
آیا من دزدم⁉️
یکی از ایرانیان مقیم‌ خارج از کشور مقاله زیبایی نوشته تحت عنوان 'آیا من دزدم؟'
ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است اشاره می کند
رخداد اول:
او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت میکردم ...
#داستانک
امتحان ریاضی
شب امتحان ریاضی ترس و دلهره زیادی داشتم ، به نظرم اینجوری می‌آمد که ماه هم ازآسمان فرار کرده بود چونکه از شبهای قبل از امتحان تاریکتر به نظرم می‌رسید. هر شب که ریاضی با خواهر بزرگترم تمرین می‌کردم زود یاد میگرفتم خانم اسحاقی تمرین کردن را به ما یاد داده بود گفته بود با عدده...
‍ 🍃🖤🍃داستانک شبانه🍃🖤🍃
#ردپا
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش...
ملخ مادر، سوراخ‌های یک کارتن مقوایی را برای تخم‌ریزی مناسب دید. تخم گذاشت، جهید و رفت سمت سبزه‌زار. کارتن را پر کردند از دست‌سازه هاى چوبی و پوشال‌. سپردند به پستچی.
بسته را که سوار کشتی کردند، ملخ کوچولو به دنیا آمد. چند ساعت گذشت تا بتواند انگاره‌ای از جهان خود به دست آورد. اندک نوری از روزنه‌ها ...
اطلاعات بیشتر
@towardinside
ملخ مادر، سوراخ‌های یک کارتن مقوایی را برای تخم‌ریزی مناسب دید. تخم گذاشت، جهید و رفت سمت سبزه‌زار. کارتن را پر کردند از دست‌سازه هاى چوبی و پوشال‌. سپردند به پستچی.
بسته را که سوار کشتی کردند، ملخ کوچولو به دنیا آمد. چند ساعت گذشت تا بتواند انگاره‌ای از جهان خود به دست آورد. اندک نوری از روزنه‌ها به چشمش می‌رسید. با جستجو در میان پوشال‌ها، حشرات ریزی پیدا کرد برای خوردن.
سه ماه طول می‌کشید تا كشتى به مقصدش برسد.
ملخ اما تنها دو ماه زنده ماند.
تفسیری که از زندگی به دست آورد این بود:
چهار منبع نور در جهان هست، یکی از همه پر نورتر.
منابع غذایی محدودند اما شته‌های ریز، از ریزعنکبوت‌ها طعم بهتری دارند.
جهان گاهى شديد تكان مى خورَد؛ اما پوشال‌ها واقعاً نرم‌اند.
بالاترين نقطه‌ى جهان هميشه از همه‌جا تاريك‌تر است. آرزو دارم روزى پايم به آن‌جا برسد.
علی اشکان نژاد
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه ‌: ‌
« رهبر واقعی »
💠 اين جمله از عبدالکلام، رئيس جمهورى کشور هند است که در ٢٢ مارچ ٢٠٠٨ در يک کنفرانس اقتصادى در فيلادلفيا بيان کرد.
از او پرسيده شد: آيا مى‌توانيد از بين تجربيات خودتان، مثالى بزنيد در مورد اين که رهبران چگونه بايد شکست‌ها را مديريت کنند؟
پاسخ عبدال...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه ‌: ‌
« رهبر واقعی »
💠 اين جمله از عبدالکلام، رئيس جمهورى کشور هند است که در ٢٢ مارچ ٢٠٠٨ در يک کنفرانس اقتصادى در فيلادلفيا بيان کرد.
از او پرسيده شد: آيا مى‌توانيد از بين تجربيات خودتان، مثالى بزنيد در مورد اين که رهبران چگونه بايد شکست‌ها را مديريت کنند؟
پاسخ عبدال...
📝#داستان_کوتاه
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: «آیا می‏‌توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»
جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می‌بینی؟»
پاسخ دادم: «بلی....
🍃🌺 @Jazebeo 🌺🍃
#داستانک 🌺🍃
پسر زنی به سفر دوری رفته بود
و ماه ها بود که از او خبری نداشتند.
بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد🌺🍃
این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت
و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت
تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را ب...
📝#داستان_کوتاه
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: «آیا می‏‌توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»
جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می‌بینی؟»
پاسخ دادم: «بلی....
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
🍃🖤🍃داستانک🍃🖤🍃
نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بود
پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را فردا اعدام کنید
نجار آن شب نتوانست بخوابد ...
همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب ...
پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار '
کلام همسرش آرامشی بر دلش ا...
📝#داستان_کوتاه
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: «آیا می‏‌توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»
جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می‌بینی؟»
پاسخ دادم: «بلی....
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
📝#داستان_کوتاه
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: «آیا می‏‌توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»
جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می‌بینی؟»
پاسخ دادم: «بلی....
📝#داستان_کوتاه
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: «آیا می‏‌توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»
جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می‌بینی؟»
پاسخ دادم: «بلی....
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه ‌: ‌
« رهبر واقعی »
💠 اين جمله از عبدالکلام، رئيس جمهورى کشور هند است که در ٢٢ مارچ ٢٠٠٨ در يک کنفرانس اقتصادى در فيلادلفيا بيان کرد.
از او پرسيده شد: آيا مى‌توانيد از بين تجربيات خودتان، مثالى بزنيد در مورد اين که رهبران چگونه بايد شکست‌ها را مديريت کنند؟
پاسخ عبدال...
🔴داستان کوتاه:
🔻Joe Richards finished school when he was 18, and then his father said to him, 'You've passed your examinations now,Joe, and you got good marks in them. Now go and get some good work. They're looking for clever people at the bank in the town. The clerks there get quite a IN of money ...
#داستانک
#طنز
مردى مهمان مُلّانصرالدّين بود. از مُلّا پرسيد: شما اولاد داريد؟
مُلّانصرالدّين جواب داد: بله! يك پسر دارم
مرد گفت: مِثل جوانهاى اين دور و زمونه دنبال جوانگردى و عمر هٓدٓر دادن كه نيست؟
مُلّا گفت: نه!
مرد پرسيد: اهلِ شربِ خمر و دود و دٓم و اين جور چيزهاى زشت كه نيست؟
مُلّا جواب داد: اب...
#داستانک
ﺍﻻﻏﯽ ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ!
ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ..
ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ!!
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،
ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ..
ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:
«ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ...
#کتاب_صوتی
#کشته_عشق
#اسماعیل_فصیح
#رمان_داستان
کتاب کشته عشق شامل دو داستان کوتاه کشته عشق و ماه از روزهای جنگ است.در داستان اول طبق معمول جلال آریان شخصیت ثابت داستان های فصیح روایت گری می کند.کشته عشق داستان پسری دوازده ساله به نام احمد عدنان موسی است که آریان در بخش بیماران سرپایی بیمارستان ...
هر شب یک داستانک
'حرف مفت زدن' از کجا امد؟
در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف‌خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.
به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف‌خانه بی‌مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند.
ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیاین...
داستان كوتاه كه چند ماه پيش نوشتم.اميدوارم از خواندنش لذت ببريد.
حرفي نظري انتقادي بود با جان و دل ميشنوم
@jenabrezaei
داستان کوتاه #پیراهن_پاره_پاره_ی_عبدالله
اثری از #مجید_اسطیری
#شبیه_خوانی
#ویژه_ماه_محرم
...
@Ghesejomeha
🍃🖤🍃داستانک شبانه_ واقعی🍃🖤🍃
ساربان، انگشت و انگشتری..
🔴 روزى در مراسم حجّ زنى چون دیگر مسلمان‌ها مشغول طواف کردن بود،
در حالتى که دستش از آستین لباسش بیرون و نمایان بود، که ناگاه مرد بوالهوسى که او نیز مشغول طواف بود چشمش به آن زن افتاد و دید که دستش نمایان است، نزدیک او آمد و دست خود را بر روى ...
از همون روز که رفتم دیدنش، برق چشماش متفاوت شده بود. دیگه لب هاش نچرخید تا 'شکلاتی' صدام کنه. دیگه نگفت فندقی چشمات چقدر امروز شیطون تره.
نگفت چقدر لباس جدیدت بهت میاد ولی موهات رو بذار داخل شالت.
نگفت.
اون قدر متفاوت رفتار می کرد که احساس می کردم یکی دیگه به جای اون روی صندلی چوبی کافه ی دنج مهتا...
CDکتاب صوتی چهل نامه به ماه
ناشر : نوین کتاب گویا
مولف : عباس نادری
شابک : 978-600-6059-99-0
موضوع کتاب : ادبیات/ادبیات داستانی/ایران/داستان کوتاه
وزن کتاب : 90
قیمت : 150,000 ریال 🏍خرید پیک موتوری با شماره رند تلفن: 3198
ساعت کار فروشگاه های محام از 9 صبح الی 23
@mohambook
برای دیدن پشت جلد کتاب و...