نتایج جستجو "مادر"

💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
‍ 🖕🖕🖕🖕

#داستانک :
نفس بادکنک
پسر کوچولو بادکنکش را به مادر بزرگ داد تا آن را باد کند. مادر بزرگ که بر تراس خانه نشسته بود، شروع به دمیدن در بادکنک کرد.
هی در آن می‌دمید و هر قدر باد بیشتری در بادکنک می‌رفت پسرک خوشحالی‌اش بیشتر می‌شد.
مادر بزرگ نیز از این که نوه‌اش را خوشحال م...
🍃❤️🍃💞🍃❤️🍃💞🍃❤️
❤️🍃❤️
❤️
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی 'دنبال...
نقل است که روزی به کریم خان زند گفتند ، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند!
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید ، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند . کریم خان گفت : وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من
بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت . گفت ...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
🔘 داستانک(۲۵)
🔹پند
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: 'من همه شما را دوست دارم' ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام داشت، نداشت. لباسهای این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود. این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی ب...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
#داستانک
تقلید کورکورانه ...❌⛔️
عروس جوانی به عنوان شام برای شوهر تازه دامادش،
سوسیس درست میکرد. 
اما پیش از آنکه سوسیس را برای سرخ کردن داخل ماهی تابه بگذارد، سرو ته آنها را باچاقو میزد!
وقتی شوهرش دلیل این کار را از او پرسید، تازه عروس جواب داد که مادرش سوسیس را همیشه به همین صورت سرخ میکرده ا...
🍃❤️🍃💞🍃❤️🍃💞🍃❤️
❤️🍃❤️
🍃💞 @bastar_khab
❤️
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذار...
سمیه جمالی:
داستان کوتاه
در دبستانی، معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشون رو بنویسن .اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .
یکی از برگه‌ها معلم رو خیلی متاثر کرد. در همون موقع خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه.
پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟
زن جواب داد، این انشا ...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی 'دنبال گرگ' می‌دود.
از کوه با...
#خیلی_زیباست
#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم ، طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت: بلند بگو
گفتم یک کلمه سه حرفیه
نوشته: ازهمه چیز برتر است
حاجی کنارم بود ، گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پ...
🍃🖤🍃داستانک🍃🖤🍃
تامّل⁉️
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحبخانه خواند....
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
فقط غم
سعید کنگرانی برای آخرین بار مرد.
در دهه‌ی شصت چیزی وجود داشت به نام «غم». این پدیده آنگونه که به نحو اگزیستانسیال زیست می‌شد با معنایی که در لغت‌نامه‌ها یا کتب روانشناسی می‌بینیم و یا در اشعار تغزلی آمده است، زمین تا آسمان تفاوت داشت. این واژه دال بر گونه‌ای نهلیسیم بود که پژواک خود را ...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
#داستانک
امتحان ریاضی
شب امتحان ریاضی ترس و دلهره زیادی داشتم ، به نظرم اینجوری می‌آمد که ماه هم ازآسمان فرار کرده بود چونکه از شبهای قبل از امتحان تاریکتر به نظرم می‌رسید. هر شب که ریاضی با خواهر بزرگترم تمرین می‌کردم زود یاد میگرفتم خانم اسحاقی تمرین کردن را به ما یاد داده بود گفته بود با عدده...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_هجدهم
حافظه گاهی زخم میزند.خاموشش کرده ام.چه سالی است؟هفتادویک.علی بعداز جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه.یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزهارا عادی نمیشمارند.گاهی یک دقیقه، یک قرن طول میکشد و گاهی صدها سال، ثانیه ای است. علی برای ورود به جمع نظامیان ...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
ملخ مادر، سوراخ‌های یک کارتن مقوایی را برای تخم‌ریزی مناسب دید. تخم گذاشت، جهید و رفت سمت سبزه‌زار. کارتن را پر کردند از دست‌سازه هاى چوبی و پوشال‌. سپردند به پستچی.
بسته را که سوار کشتی کردند، ملخ کوچولو به دنیا آمد. چند ساعت گذشت تا بتواند انگاره‌ای از جهان خود به دست آورد. اندک نوری از روزنه‌ها ...
اطلاعات بیشتر
@towardinside
ملخ مادر، سوراخ‌های یک کارتن مقوایی را برای تخم‌ریزی مناسب دید. تخم گذاشت، جهید و رفت سمت سبزه‌زار. کارتن را پر کردند از دست‌سازه هاى چوبی و پوشال‌. سپردند به پستچی.
بسته را که سوار کشتی کردند، ملخ کوچولو به دنیا آمد. چند ساعت گذشت تا بتواند انگاره‌ای از جهان خود به دست آورد. اندک نوری از روزنه‌ها به چشمش می‌رسید. با جستجو در میان پوشال‌ها، حشرات ریزی پیدا کرد برای خوردن.
سه ماه طول می‌کشید تا كشتى به مقصدش برسد.
ملخ اما تنها دو ماه زنده ماند.
تفسیری که از زندگی به دست آورد این بود:
چهار منبع نور در جهان هست، یکی از همه پر نورتر.
منابع غذایی محدودند اما شته‌های ریز، از ریزعنکبوت‌ها طعم بهتری دارند.
جهان گاهى شديد تكان مى خورَد؛ اما پوشال‌ها واقعاً نرم‌اند.
بالاترين نقطه‌ى جهان هميشه از همه‌جا تاريك‌تر است. آرزو دارم روزى پايم به آن‌جا برسد.
علی اشکان نژاد
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی 'دنبال گرگ' می‌دود.
از کوه با...
🍃🌺 @Jazebeo 🌺🍃
#داستانک 🌺🍃
پسر زنی به سفر دوری رفته بود
و ماه ها بود که از او خبری نداشتند.
بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد🌺🍃
این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت
و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت
تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را ب...
فقط غم
سعید کنگرانی برای آخرین بار مرد.
در دهه‌ی شصت چیزی وجود داشت به نام «غم». این پدیده آنگونه که به نحو اگزیستانسیال زیست می‌شد با معنایی که در لغت‌نامه‌ها یا کتب روانشناسی می‌بینیم و یا در اشعار تغزلی آمده است، زمین تا آسمان تفاوت داشت. این واژه دال بر گونه‌ای نهلیسیم بود که پژواک خود را د...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (4)
🔳 شرح مصايب امام حسين (ع) برای فاطمه (س) توسط پیامبر (ص)
▪️محمد بن عبدالله بن جعفر حميرى از پدرش ، از على بن محمد بن سالم ، از محمد بن خالد از عبدالله بن حماد بصرى از عبد الله بن عبد الرحمن اصم از مسمع بن عبدالملك از ابى عبدالله نقل كرده كه آن جناب ف...
👇
باید فرزندان خود را به گونه ای تربیت کنیم که به مردم عشق بورزند و علاوه بر آن عاشق همه هستی و طبیعت هم بشوند.
#داستانک 😁 طنز
👩‍👦مادر: پرویز چرا گریه می کنی؟
پرویز: بابا می خواست به دیوار میخ بکوبد، چکش را زد روی دستش.
مادر: این که گریه نداره، خوب میشه.
پرویز: من که برای اون گریه نمی کنم، برای کت...
فقط غم
سعید کنگرانی برای آخرین بار مرد.
در دهه‌ی شصت چیزی وجود داشت به نام «غم». این پدیده آنگونه که به نحو اگزیستانسیال زیست می‌شد با معنایی که در لغت‌نامه‌ها یا کتب روانشناسی می‌بینیم و یا در اشعار تغزلی آمده است، زمین تا آسمان تفاوت داشت. این واژه دال بر گونه‌ای نهلیسیم بود که پژواک خود را ...
کوپه ی شماره ی پنج
مریم بدر رجایی
داستانک
ساعتِ روی کمدِ کوچک کنار تخت، دوازده شب را نشان می داد.آسمان خاکستری با ابرهای تیره وسایه هایی در شهر، نمایان شده بود.تلفن زنگ خورد .آرامش وسکوت خانه را شکست .
چه کسی می توانست باشد ، حتما یک آشنا بود؟ به نظرم از بدشگون ترین صداها، صدای زنگ تلفن است،من ...
#⃣ داستان کوتاه اامروز #⃣
دختربچه ای دو سیب در دست داشت
مادرش گفت : یکی از سیب هاتو به من میدی ؟
دخترک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید !
سیمایش داد می زد که چقدر از
دخترکش نا امید شده
اما دخترک یکی از سیب های
گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت :
بیا مامان!
...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
🔘 داستان کوتاه
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت. یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود، بدنبال دخترش رفت.
ناگهان دخترش را دید که با هر رعد و برقی می ایستد، به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند.
مادر پرسید:
چیکار میکنی؟ دخترک:
من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاد، چون خ...
🔘 داستان کوتاه
#نمره_نقاشی
پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای ت...