نتایج جستجو "مادر"

ما کلاس اول دبستان بودیم.‌
این اخوی مان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند؛ بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک؛یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود .
البته نه این...
داستان‌های فلانری اوکانر را عمدتاً به دو چیز می‌شناسند: یکی، سبک گوتیک جنوبی و دیگری، شخصیت‌های گروتسک. در سبک گوتیکِ جنوبی عمدتاً تاکید بر مساله‌ی توحش در عصر مدرن و زوال انسان است. خانه‌ها و ساختمان‌های وحشت‌انگیز و وحشت‌زده به سیاق فضاهای قرون‌وسطایی و خانواده‌هایی که عمیقاً ترس‌خورده‌ی حضور هفت‌...
#‌بهای_‌یک_‌لیوان_‌شیر
#‌داستانک
روزگاری پسرکی فقیر برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌کرد؛ از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقد...
#‌بهای_‌یک_‌لیوان_‌شیر
#‌داستانک
روزگاری پسرکی فقیر برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌کرد؛ از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقد...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
@manooshab
✍#داستانک
من يك مادر بزرگ داشتم زمان انقلاب ميگفت:
' #شاه خوبه نه رئیس جمهور!!!'
ميگفتيم :'عزيز چرا؟'
خيلى ساده؛ ولی با يك جواب دندان شكن ميگفت که :
'شاه مثل صاحب خونه ميمونه، ولى رئيس‌جمهور مثل مستاجره هر چهار سال، یکبار بايد جاش رو عوض كنه.
پسرم هميشه صاحب‌خونه به فكر خونشه، ا...
#داستانک زیبا
دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد.
چشمش به دو دست او افتاد.
گفت، یکی از سیباتو به من میدی؟
دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب.
لبخند روی لبان مادرش ماسید. ...
#داستانک۲۲۶
جیهان
یک‌هفته‌ای می‌شد که ایل اینجا ساکن شده بود. از تمام اهالی ایل فقط جیهان را می‌شناختم. او تنها کسی بود که مهربانانه جلو آمد و با لحنی کودکانه گفت: «سلام من جیهان هستم. چقدر قد شما بلنده!» و شروع کرد به پر کردن کوزه‌اش از چشمه‌ی کنار پایم. برای پیر سالخورده‌ای مثل من که تمام عمرش ر...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« گل صداقت »
💠 دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد، چون دختر او در دل...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« گل صداقت »
💠 دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد، چون دختر او در دل...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« گل صداقت »
💠 دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد، چون دختر او در دل...
'داستان کوتاه'
عاقد گفت عروس خانوم وكيلم؟
گفتند عروس رفته گل بچينه. دوباره پرسيد وكيلم عروس خانوم؟
- عروس رفته گلاب بياره.
عاقد گفت براى بار سوم مى پرسم؛ عروس خانم. وكيلم؟
عروس رفته...
عروس رفته بود.
پچ پچ افتاد بين مهمانها. شيرين سيزده سالش بود؛ وراج و پر هيجان. بلند بلند حرف مى زد و غش غش مى ...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
‍ #داستانک
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
#داستانک
زخم های #عشق#مادری
مادری از پشت پنجره به دخترش که کنار رودخانه مشغول بازی بود نگاه میکرد که ناگهان دخترک به داخل رودخانه افتاد مادر با ترس و دوان دوان به سوی رودخانه شتافت و کودک خود را دید که پاهایش در دهان یک تمساح بزرگ گیر افتاده دستش را برد و دست دخترک را گرفت و هی میکشید اما زور تمس...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** زن مؤمنه و نماز اول وقت **
روزی زن صالحه ای به مجلس و اعظی رفت و آن واعظ می گفت: « هر مومن و هر مومنه ای که در اول وقت نماز کند و کارهای دنیا نکرده به نماز مشغول شود، حق تعالی به نور خود دل او را روشن گرداند و مهمات دنیا و آخرت او را بسازد و او را از شرّ نگاه دارد ».
...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
به اتاقم رفتم و جلوی آینه آرایشیم دستی به موهام کشیده و بستمشون، کمی مرتب شدم .
به سمت کمدی که گوشه اتاق بود رفتم، درش رو که باز کردم چند دست لباس ساده ولی زیبا توش بچشم میخورد که خیلی مرتب چیده شده...
📚 #داستانک
چند سال پیش هنگام اهدا جایزه نوبل به یک خانم، او پشت تریبون فقط یک جمله بسیار کوتاه گفت:
Thanks charls🏆
هیچکس منظور وی را متوجه نشد. و در همه اذهان فقط یک سوال بود: چارلز کیست؟ مگر چقدر به این زن کمک کرده که بابت دریافت نوبل فقط از او تشکر کرده و نامش را می آورد؟
مدتی بعد اپرا وینفری ...
#داستانک
⭕ خانه
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
((...
@farhangeketabkhani
#معرفی_کتاب
نام کتاب:من سرباز هخامنشی بودم
نویسنده: حسین علی جعفری
موضوع اکثر این داستان ها جنگ ایران و عراق است .
 این داستانک های به موضوع هایی از جمله خیانت، دعای مادر،دوکوهه ،کربلایی ها ،آخرین دیدار شهدا با خانواده هایشان ،مین ومدال و زندان وزندانی و زندانبان و پناهنده ،خا...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
🍃🌸🍃
داستان کوتاه...
حتما بخوانید عالیه...
✨پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود،
قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد.... 
بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد ، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.
 آنشب ...
#داستانک
مادرزن
🔹 ملانصرالدین شنید که مادر زنش را آب برده است، پس بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود، شروع به را رفتن نمود!
با تعجب از او پرسیدند: چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟
ملا گفت: چونکه همه کارهای او برعکس بود، احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب، برعکس برده باشد!😂
@...
🔻داستان کوتاه🔻
🔹مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر انجام نمی‌داد. گمان کردم...
@cafemehrabany
💜❣💜❣💜❣💜
📚داستان کوتاه
💠مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
#کانال_کافه_مهربانی...
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
#کانال_کافه_مهربانی...
ای...
📚☕️#داستان_کوتاه
«ساعت صفر»
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى ...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا...
🌹
🔘 داستان کوتاه
دختر بچه کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد…
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا...
🌹
🔘 داستان کوتاه
دختر بچه کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد…
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا...
✨﷽✨
📚داستان کوتاه
✨مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر انجام نمی‌داد. گمان ...
#داستانک
زخم های #عشق#مادری
مادری از پشت پنجره به دخترش که کنار رودخانه مشغول بازی بود نگاه میکرد که ناگهان دخترک به داخل رودخانه افتاد مادر با ترس و دوان دوان به سوی رودخانه شتافت و کودک خود را دید که پاهایش در دهان یک تمساح بزرگ گیر افتاده دستش را برد و دست دخترک را گرفت و هی میکشید اما زور تمس...
✨﷽✨
📚داستان کوتاه
✨مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
👈نوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر انجام نمی‌داد. گمان ...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
🔘 داستان کوتاه
آقا جان چایش را هُرتی کشید و گفت :
تلفن که نداشتیم، مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شود
شانس آوردیم تلفن آن ها به راه بود .. نوبت به ما که میرسید از استرس سکه مگر در آن خط باریک می افتاد !
به زور و صلوات می انداختیم توو شماره را میگرفتیم ،
هی سلام و صلوات که خدا...
#داستانک
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه ...
#داستانک
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه ...