نتایج جستجو "لاغر"

داستان کوتاه
#همسر
#آنتوان_چخوف
#قسمت_اول
نیکلاس گفت: «خیال می کنم بهت گفته م که میز منو تمیز نکن. وقتی می آی تو اتاق میزمو تمیز می کنی چیزهای من گم و گور می شن. اون تلگرام چی شد؟ کجا گذاشتیش؟ بیا پیداش کن. از کازان رسیده بود، به تاریخ دیروز بود.»
خدمتکار خانه، که دختری رنگ پریده و بسیار لاغر بو...
داستان کوتاه
من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم؛عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو می‌زد،منم...
🐃🐃🐂🐂🐂
#داستانک
✳️حکیم و دختر لجباز
❇️در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌افتد و استخوان لگن باسنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر می‌گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می‌کنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زی...
شرط بند حرفه ای
داستان کوتاه :
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای...
📓داستان كوتاه انگليسي با ترجمه فارسي
When Dave Perkins was young, he played a lot of games, and he was thin and strong, but when he was forty-five, he began to get fat and slow. He was not able to breathe as well as before, and when he walked rather fast, his heart beat painfully. 
He did not do an...
داستان کوتاه
یک شب بی‌خوابی
مرد تو رختخوابش غلت می‌زد و خوابش نمی‌برد. برای اینکه ونگ ونگ توله سگ‌های تو خرابه قاتی خوابش شده بود و تو سرش زُق زق می‌کرد. خودش دیده بود که چگونه مادر آن‌ها ظهر روز پیش زیر ماشین رفته بود و لاشه خون‌آلودش را تو خرابه‌ای که خانه‌اش بود و بچه‌هایش را همانجا زائیده بود...
💎 #داستانک 💎
سلمان ساوجی شاعر معروف قرن هشتم، از سلطان اسبی طلب کرد.
پادشاه سفارش کرد که اسبی به سلمان بدهند.
کارکنان طویله سلطنتی، اسبی لاغر و سیاه به وی دادند اما شاعر از آن ناراضی بود.
پس از گفت وگو های زیاد، قرار شد اسب بهتری به او بدهند.
کارکنان طویله، اسب سیاه را از او گرفتند ولی به و...
💕داستان کوتاه
پدر ما در مشهد در بازارچه حاج آقا جهان مغازه طباخی داشت و تابستان‌ها مرا به دم دکان خود می‌برد و آن‌جا شاگردی می‌کردم.
همان‌جا بود که وقتی جیگی جیگی بساط نمایشش را پهن می‌کرد، یکی از مشتری‌هایش من بودم.
جیگی جیگی فردی سیه چرده و لاغر بود و ساز محلی می‌زد. موسیقی‌اش شاد بود هرچند خو...
‌ Mama Bear Saves Woman From Starving Wolf
خرسِ ماده زن را از دست گرگِ بسیار گرسنه نجات می‌دهد
Joanne Barnaby was deep in the Canadian wilderness hunting wild mushrooms when she heard the growl of a wolf. She turned to see her dog facing off with a big black wolf. The wolf looked skinny and hungry,...
‌ #time_story 1
Mama Bear Saves Woman From Starving Wolf
خرسِ ماده زن را از دست گرگِ بسیار گرسنه نجات می‌دهد
Joanne Barnaby was deep in the Canadian wilderness hunting wild mushrooms when she heard the growl of a wolf. She turned to see her dog facing off with a big black wolf. The wolf looked skin...
‌ Mama Bear Saves Woman From Starving Wolf
خرسِ ماده زن را از دست گرگِ بسیار گرسنه نجات می‌دهد
Joanne Barnaby was deep in the Canadian wilderness hunting wild mushrooms when she heard the growl of a wolf. She turned to see her dog facing off with a big black wolf. The wolf looked skinny and hungry,...
#داستانک
کلونی دلقك

می‌خواهم قصه کلونی دلقك را بگويم.
کلونی در سيرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هايش خيلی بزرگ و کلاهش خيلی کوچك بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او يك سگ سبز با هزار تا بادکنك داشت و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اصلاً و...
#داستانک
پادشاهی، شکم گنده بیمار شد.
#حکیم را به بالین طلبید.
پس از معاینه گفت: علی التحقیق سلطان پس از چهل روز از دنیا خواهد رفت.
شاه برآشفت و حکیم را در بند کشید و از ترس مرگ و غم و غصه‌ی فراق، لب به خوردنی‌ها نزد و روز به روز لاغرتر شد. اما
#پادشاه روز چهلم بهبود یافت و حکیم را به گردن زدن فرا ...
💢 #رازهای_موفقیت...
💌 #داستانڪ
✍ دم گاو اولی را بچسب...
جوانی عاشق دختر صاحب مزرعه‌ی همسایه‌اش شد و رفت پیشِ پدر دختر تا از دختر او خواستگاری ڪند.
پدر دختر گفت: «به یڪ شرط موافقت می‌ڪنم اول باید یڪ ڪاری انجام بدهی باید بروی انتهای مسیرِ خروجی گاوها ایستاده و من سه تا از گاوها را آزاد می‌ڪنم تا...
#داستانک
#دلنوشته
داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ بعد از درگذشت پدرم در همان دوران کودکی تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم.و هیچ گاه غذا ...
داستانک
می خوام یه اعتراف کنم!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛
عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره…
از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من ز...
داستان کوتاه 🌟🌟🌟 👇👇
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم،
عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد،وپانزده سال از خودم بزرگتر بود،
اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یادبگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود، ومعشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مار...
داستان کوتاه
📚 نغمه قسمت هفتم
چشمان علیرضا که با مرور خاطرات گذشته در ذهن میگذراند، مانند ابر بهاری در حال باریدن بود. واقعا دنیا چه میکنی شاید اگه عمو و زن عمو فوت نکرده بودن زندگی اون و نغمه الان جور دیگه ای بود. علیرضا با خود گفت که حسرت گذشته را خوردن فایده نداره. اشک هاشو پاک کرد و سعی کرد د...
#داستان کوتاه:بخاطر لیلا
#نویسنده:فائزه محمدنژاد
با کبریت دستش آخرین چوب خط دیوار را خط کشید.
تاریکی اتاقک انفرادی، سرما و سوز شدید هوا، باعث لرزش شده بود.
شاید هم لرزش علت دیگری داشت؟
خودش را گوشه ی دیوار جمع کرد؛ عصبی ناخن های نداشته اش را بین دندان گرفت و جوید.
سوزش زیر ناخنش که شدید شد دست از س...
داستان کوتاه
چاق و لاغر
نویسنده : #آنتوان_چخوف
خوانش : #رضا_یعقوبی
@SUPOTH
#کتاب_صوتی
داستان کوتاه
#چاق_و_لاغر
آنتوان_چخوف
رضا_یعقوبی
@SUPOTH
داستان کوتاه
چاق و لاغر
نویسنده : #آنتوان_چخوف
خوانش : #رضا_یعقوبی
@Antioxidant
#کتاب_صوتی
داستان کوتاه
#چاق_و_لاغر
آنتوان_چخوف
رضا_یعقوبی
@Antioxidant
#داستان کوتاه:بخاطر لیلا
#نویسنده:فائزه محمدنژاد
با کبریت دستش آخرین چوب خط دیوار را خط کشید.
تاریکی اتاقک انفرادی، سرما و سوز شدید هوا، باعث لرزش شده بود.
شاید هم لرزش علت دیگری داشت؟
خودش را گوشه ی دیوار جمع کرد؛ عصبی ناخن های نداشته اش را بین دندان گرفت و جوید.
سوزش زیر ناخنش که شدید شد دست از س...
#داستان کوتاه #نجف‌آبادی
🔹حلالیت🔹
«این داستان بر اساس واقعیت است»
آخر شب یکی از شب‌های حدود ۳۰ سال پیش بود. خسته و کوفته. مغازه‌های باغملی بسته بودند. کرکره را می‌کشیدم که صدایی گفت: نبند ... نبند ...
نه لاغر، نه چاق بود، حدود یک و هفتاد، تازه گلگیر سفید کرده بود، لب‌هایش نازک بود مثل خط، نرمه س...
داستانک
کلونی دلقك

می‌خواهم قصه کلونی دلقك را بگويم.
کلونی در سيرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هايش خيلی بزرگ و کلاهش خيلی کوچك بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او يك سگ سبز با هزار تا بادکنك داشت و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اصلاً و ...
#داستانک‌
❇️ روزه‌داری پدرم
✍. مهراب صادق‌نیا
... پدرم که از کار برمی‌گشت کمی از ساعت دو گذشته بود. از سر و رویش تشنگی می‌بارید. فکرش را بکنید؛ تابستان گرم خوزستان و ماه رمضان و البته کار کردن در مزرعه‌های دم‌کرده‌ی یونجه و ذرّت. ما که از پای کولر آبی تکان نخورده بودیم، داشتیم از تشنگی هلاک می‌...
#داستانک‌
❇️ روزه‌داری پدرم
✍. مهراب صادق‌نیا
... پدرم که از کار برمی‌گشت کمی از ساعت دو گذشته بود. از سر و رویش تشنگی می‌بارید. فکرش را بکنید؛ تابستان گرم خوزستان و ماه رمضان و البته کار کردن در مزرعه‌های دم‌کرده‌ی یونجه و ذرّت. ما که از پای کولر آبی تکان نخورده بودیم، داشتیم از تشنگی هلاک می‌...
#داستان کوتاه
کلونی دلقك

می‌خواهم قصه کلونی دلقك را بگويم.
کلونی در سيرکی کار می‌کرد که شهر به شهر می‌گشت. کفش‌‌هايش خيلی بزرگ و کلاهش خيلی کوچك بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او يك سگ سبز با هزار تا بادکنك داشت و سازی که آهنگ‌های مسخره می‌زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اص...
داستان کوتاه
اولین اشتباهی که نی نی کرد
دونالد بارتلمی
اسدالله امرایی
نخستین اشتباهی که نی‌نی کرد، جر دادن صفحات کتابش بود. خب ما هم قرار گذاشتیم هربار که ورقی را پاره می‌کند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره می‌کرد، قرار ما هم سرجایش بود. گرچه گریه و داد و...
💕داستان کوتاه
پدر ما در مشهد در بازارچه حاج آقا جهان مغازه طباخی داشت و تابستان‌ها مرا به دم دکان خود می‌برد و آن‌جا شاگردی می‌کردم.
همان‌جا بود که وقتی جیگی جیگی بساط نمایشش را پهن می‌کرد، یکی از مشتری‌هایش من بودم.
جیگی جیگی فردی سیه چرده و لاغر بود و ساز محلی می‌زد. موسیقی‌اش شاد بود هرچند خو...
داستان کوتاه ولی واقعی ٬ قصه رنج مردان امروزی
همیشه از (( زن )) تمجید و دفاع کردم اما در اینجا چهره زنی را با کلمات به تصویر کشیده ام که باعث شرمساری است .
این قصه تقدیم به مردان پاک
(( نمک حرام ))
مدتی بود از خودش و خانوادش بی خبر بودم .
روزی که‌تماس گرفتم و گفتم (( آقای ظریف میخوام ببینم...
داستان کوتاه ولی واقعی ٬ قصه رنج مردان امروزی
همیشه از (( زن )) تمجید و دفاع کردم اما در اینجا چهره زنی را با کلمات به تصویر کشیده ام که باعث شرمساری است .
این قصه تقدیم به مردان پاک
(( نمک حرام ))
مدتی بود از خودش و خانوادش بی خبر بودم .
روزی که‌تماس گرفتم و گفتم (( آقای ظریف میخوام ببینم...
‍ ‍ 🎷🎷🎷 Fun short story + Audio file (Radmehr)🎧🎧🎧
Elementary سطح مقدماتی
🎷🎷🎷داستان کوتاه طنز +فایل صوتی مدرس (رادمهر)
When Dave Perkins was young, he played a lot of games, and he was thin and strong, but when he was forty-five, he began to get fat and slow. He was not able to breathe as well as be...
داستانک ؛ سایه ها
نویسنده ؛
اسماعیل مهرابیان ' داتیس'
🌓 مرد جوان که خاطراتش را برای زنی در شهری دور، جا گذاشته بود ، شب به شهری که مثل خودش تنها بود ، وارد شد .
به اولین کافه ای که رسید ایستاد ، لبه ی کلاهش را که تقریبا صورتش را پوشانده بود ، به پشت سر چرخاند.
سر بر شیشه ی کافه گذاشت و ...
#داستان_کوتاه_سریالی
#آبجی_خانم (قسمت اول)
آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هر کس که سابقه نداشت و آنها را می دید ممکن نبود باور بکند که با هم خواهر هستند. آبجی خانم بلند بالا، لاغر، گندمگون، لب های کلفت، موهای مشکی داشت و روی هم رفته زشت بود. در صورتی که ماهرخ کوتاه، سفید، بینی کوچک، موهای خرم...
داستان کوتاه
چاق و لاغر
نویسنده : #آنتوان_چخوف
خوانش : #رضا_یعقوبی
@Antioxidant
داستان کوتاه
چاق و لاغر
نویسنده : #آنتوان_چخوف
خوانش : #رضا_یعقوبی
@SUPOTH
🕘📚
تا دقایقی دیگر 📢📢
#کتاب_شب 📖🎧
#کتاب_صوتی
داستان کوتاه
#چاق_و_لاغر
آنتوان_چخوف
رضا_یعقوبی
@Antioxidant
👇👇👇
🕘📚
تا دقایقی دیگر 📢📢
#کتاب_شب 📖🎧
#کتاب_صوتی
داستان کوتاه
#چاق_و_لاغر
آنتوان_چخوف
رضا_یعقوبی
@SUPOTH
👇👇👇