نتایج جستجو "قاضی"

🌈داستانک؛
پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
داستان کوتاه
قاضی مَرْو وقتی خواست دخترش را شوهر دهد، با یکی از همسایگانش که زرتشتی بود مشورت کرد.او گفت: تعجب انگیز است، مردم پیرو رأی تو هستند و تو از من نظر می خواهی! قاضی با اصرار گفت: باید نظرت را بگویی. مرد زرتشتی گفت: نظر شخصّ اول کشور ایران که کسرا باشد در مقام ازدواج دختر، به مال و ثروت دا...
#تلنگر_تراپی
#داستانک
~~~~🕊~~~~🕊~~~~
@banooosharghi 🕊❤️🕊

🕊 داستان دزد و قاضی 🕊
'تقدیم به متولیان عدل و عدالت'
راویان گفتند دزدی نابکار
رفت گرد خانه ای در شام تار
گربه آسا بر سر دیوار شد
نرده ایوان گرفت و دار شد
از قضا آن نرده خیلی سست بود
زود با دزد دغل آمد فرود
دزد محکم خورد بر ر...
🍀🍀🍀
داستان کوتاه
نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد .
روستایی سوار سوار بر الاغ آنجا رسید .از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود را به شیخ نهاد تا...
◾️حرف سوم:میراث ادبی و انسانی
▫️از آن‌جا که او خود را نهنگ داستان فارسی که آب خردی است، خوانده بود، شائبه‌ی پدرخواندگی او بر سر داستان فارسی به خصوص پس از مرگش تقویت شده است. این‌که شاگردانش زیر سایه‌ی او ماندند و برخی مانند «قاضی ربیحاوی» و «اکبر سردوزامی» برای گریز از این سایه به نوعی تقابل با او...
#داستانک
🔴 مردی پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند.
ولی در روز مقرر، قاضی خلاف وعده کرد و به نفع دیگری رأی داد.
مرد، برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت : « مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!»
قاضی پاسخ داد : « چرا... و لیکن پس ا...
@manooshab
✍#داستانک
درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همی...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
داستان کوتاه :
«به تو مربوط نیست»
واقعیتش بعد از کار در معدن، سخت‌ترین کار دنیا این است که سرت توی زندگی خودت باشد!
توی خانواده ی ما همه چیز به همه کس مربوط است!
ما عادت نداریم وقتی آدم‌ها یک جمله بِهِمان گفتند از توی همان جمله سوال بعدی را در نیاوریم. مغزمان شبیه دستگاه سوال‌ساز، مدام در حال پرسش...
#داستانک
🔴 مردی پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند.
ولی در روز مقرر، قاضی خلاف وعده کرد و به نفع دیگری رأی داد.
مرد، برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت : « مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!»
قاضی پاسخ داد : « چرا... و لیکن پس ا...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
.
#داستانک
💎 فردریک کبیر می خواست در رقابت با ورسای، قصری بسازد...
در کار ساخت قصر وقفه افتاد .
علت را پرسید . گفتند در گوشه ای از زمین، آسیابی است که صاحبش نمی فروشد!
فردریک شخصا به سراغ آسیابان رفت و علت را پرسید!
آسیابان گفت اینجا موروثی است و من نه آن قدر متمولم که به آن احتیاج نداشته باشم ...
#داستانک
ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
❇️🔴
🔸داستانک
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یك دزد راه میرود و مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند، پچ پچ میكند. آنقدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به...
داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین...
#مدل_ذهنی
#داستانک
درس‌­های سیستمی در سازمان شلوغ و پلوغ
این قسمت: عینک‌­های جورواجور
انگشت اشاره‌­ام را روی دکمهٔ آسانسور فشار می‌دهم. آه خدای من! چقدر دیر شده! گوشیم هم که خاموش شده. فقط یادم هست که همکارم گفت برای جلسه، عینک با خودم ببرم. وقتی داشتم می‌آمدم روی میزم یک جعبه عینک بود. همان را ...
#مدل_ذهنی
#داستانک
درس‌­های سیستمی در سازمان شلوغ و پلوغ
این قسمت: عینک‌­های جورواجور
انگشت اشاره‌­ام را روی دکمهٔ آسانسور فشار می‌دهم. آه خدای من! چقدر دیر شده! گوشیم هم که خاموش شده. فقط یادم هست که همکارم گفت برای جلسه، عینک با خودم ببرم. وقتی داشتم می‌آمدم روی میزم یک جعبه عینک بود. همان را ...
#داستان_کوتاه_شب 📚
عاشقِ پيراهنِ چهارخانه ى مردانه بود!
روبروى ويترين مغازه ها مى ايستاديم و برايم انتخاب ميكرد...
چشم بسته سليقه اش را قبول داشتم
قرار بود يك يادگارى بدهيم به يكديگر؛
يكى از چهارخانه هايم را خواست كه هروقت تن ميكردم
تا ساعتها قربانِ قد و بالايم ميرفت
انتخابِ خودَش هم بود...
يك روز ...
📖داستان کوتاه
مرد سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچکس ریالی کمک نمیکرد.
فرزندی هم نداشت. و تنها با همسرش زندگی میکرد. در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد.
روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشد مردم هرچه او را نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی ...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
#داستان_کوتاه_شب 📚
طبقِ روالِ هر شب
كمى فكر و خيال كردم
كمى تحليل كردم آنچه بينمان گذشت را
پيغامها را
فيلمها را
ديوانه بازيها را
و در آخر عكسش را بوسيدم و كلى قربان صدقه اش رفتم
خدايا من كه ديگر دستم به او نميرسد
خودَت نگهدارَش باش
ساعت را به وقتِ روزمرگىِ هميشگى كوك كردم و
چشمانم را روى هم گذاشتم
...
💕 داستان کوتاه
روزی صلاح الدين ايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت، تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگهايش بگيرد.
آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد.
صلاح الدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و پرسيد؛...
📒#داستانک18

💢روزی عربی نزد قاضی رفت
و گله کرد که مردی پارس، کفش او را در مسجد دزدیده است
قاضی سخن او را شنید و گفت
پرونده بسته شود!
حاضران شگفت زده از قاضی پرسیدند چرا این گونه حکم کردی؟!
قاضی گفت : نه عرب کفش می پوشد
و نه مرد پارسی به مسجد رود!
✍عبید ز...
❣ داستانک
مرد سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچکس ریالی کمک نمیکرد.
فرزندی هم نداشت. و تنها با همسرش زندگی میکرد. در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد.
روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشد مردم هرچه او را نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخ...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
#داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همی...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
📝
#داستانک
انتخاب سیاه
روبروی آیینه نشسته بود و انگار کثیفی آیینه را نمی دید. چون چیزی که درون آیینه بود، صد برابر ترسناک تر و غمگین تر از لک های روی آن بود. از خودش پرسید آخرین باری که آیینه به دست گرفتم کی بود؟ جوابی نیافت و دست برد تا شانه را بردارد. اما جای شانه، دستش به یک چیز تیز مثل چاقو بر...
🍃🌺 #داستان_کوتاه🌺🍃
#مردی_که_فکر_میکرد_همسایه_اش_دزد_است
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دز...
#داستانک
#زن_فمنیست....
آب با ضرب روی سبزی ها می ریخت دستش را زیر آب گرفت. بوی تند ریحان به مشامش رسید... نفس عمیقی کشید وچشمهایش رابست...
چقدر فریبرز ریحان وکباب کوبیده دوست داشت .
*
صدای دلخراش باز شدن در چوبی با لولاهای روغن کاری نشده به گوش رسید. نظرها برگشت سمت در ...مردی میانسال ،قد کوتاه،...
#داستانک
مردی که فکر می کرد همسایه اش دزد است.
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رو...
#مدل_ذهنی
#داستانک
درس‌­های سیستمی در سازمان شلوغ و پلوغ
این قسمت: عینک‌­های جورواجور
انگشت اشاره‌­ام را روی دکمهٔ آسانسور فشار می‌دهم. آه خدای من! چقدر دیر شده! گوشیم هم که خاموش شده. فقط یادم هست که همکارم گفت برای جلسه، عینک با خودم ببرم. وقتی داشتم می‌آمدم روی میزم یک جعبه عینک بود. همان را ...
#داستانک۱۹۹
بهار آزادی
مگر می شود جای خالی او را پر کرد. این کار هر ساله ی مادرم بود ؛ پای سفره ی هفت سین که می نشست ؛ عکس برادرم را می بوسید و با گریه می گفت : در بهار آزادی جای شهدا خالی است.
باید جای خالیش را پر بکنید!
پدرم که رفت ؛ مادرم در بستر افتاد و گفت : تو باید جای خالیش را پر بکنید! ا...
#داستانک۱۹۹
بهار آزادی
مگر می شود جای خالی او را پر کرد. این کار هر ساله ی مادرم بود ؛ پای سفره ی هفت سین که می نشست ؛ عکس برادرم را می بوسید و با گریه می گفت : در بهار آزادی جای شهدا خالی است.
باید جای خالیش را پر بکنید!
پدرم که رفت ؛ مادرم در بستر افتاد و گفت : تو باید جای خالیش را پر بکنید! ا...
🍃داستان کوتاه آموزنده
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شك كرد  كه همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیرنظر گرفت. متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یك دزد راه می رود، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند، پچ پچ می كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمی...
💕 داستان کوتاه
'گدایی'
از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند:
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت:
زادگاه من انگلستان است.
در خانواده‌ی 'فقیری' به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز 'گدایی کردن' نمی‌شناختم.
روزی به طرف ی...
داستان کوتاه
روزی صلاح الدين ايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت، تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگهايش بگيرد.
آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد.
صلاح الدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و پرسيد؛ به...
#داستانک۱۸۹
کرگدن
روز اول به‌بهانۀ تعمیرات رفتم توی آن برهوت، مرد پرسید:
- مطمئنی این‌کاره‌ای؟
- چطور مگه آقا؟
- هیچی، دستات به دستای کارگرجماعت نمی‌خوره!
- دستکش رو واس همین ساختن آقا!
وقتی داشتم از خانه خارج می‌شدم، صدایش مثل عطر همه‌جا را پر کرد:
- محمد!
تا خواستم بگویم: «جان محمد!» آن مرد گفت:...
💕 داستان کوتاه
حکيمي شاگردان خود را براي يک گردش تفريحي به کوهستان برده بود.
بعد از پياده‌روي طولاني، همه خسته و تشنه در کنار چشمه‌اي نشستند و تصميم گرفتند استراحت کنند.حکيم به هر يک از آن‌ها ليواني داد و از آن‌ها خواست قبل از نوشيدن آب يک مشت نمک درون ليوان بريزند.
شاگردان هم اين کار را کردند...