نتایج جستجو "قاضی"

💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
◾️داستانک واقعی از محمد قاضی (مترجم معروف):
پس از جنگ جهانی دوم به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم که همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه‌ی طالقان برای ارزاق عمومی مردم آمارگیری کنم. سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک‌تک روستاها آمار جمع‌آوری کردیم. در یک روستا کدخدا طبق و...
داستانک واقعی از محمد قاضی(مترجم):
پس از جنگ جهانی دوم به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم که همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان برای ارزاق عمومی مردم آمارگیری کنم.
سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم. در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما ...
#داستانک

در شب اعدام
در شب اعدام
یکی مرا با پزشکِ قانونی اشتباه گرفت
گفتم: «خبرنگارم ... مطبوعاتی هستم»
اما نفهمید و مرا به اتاقی اشتباه برد
رییس زندان به پیشوازم آمد
«آمدید پدر روحانی؟»
گفتم: «مطبوعاتی هستم».
گفت: «البته، کشیش مطبوعاتی»
و از پله‌ها پایین رفت
و مرا به دنبال خود کشاند
قاضی بلند ...
#داستانک
جوانی روستایی ظرفی عسل برای فروش به سمرقند آورد. مامور تفتیش دروازه شهر، بار او را گشت و چون از جوان خوشش نیامد، و حس کرد چیزی برای رشوه ندارد، به عمد ، درب ظرف عسل او را باز نگه داشت تا مگس ها بر آن بنشینند.
جوان هر چه اصرار کرد که او را رها کند، مامور رهایش نکرد.پس از آن که مگس ها در ...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
شاد باشید در پناه خدا 🎁
#داستانک🌺
جوانی روستایی ظرفی عسل برای فروش به سمرقند آورد. مامور تفتیش دروازه شهر، بار او را گشت و چون از جوان خوشش نیامد، و حس کرد چیزی برای رشوه ندارد، به عمد ، درب ظرف عسل او را باز نگه داشت تا مگس ها بر آن بنشینند.
جوان هر چه اصرار کرد که او را رها کند، مامور رهایش ن...
🌹🌹داستان کوتاه 🌹🌹
همسايه و تبر
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یك دزد راه میرود و مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند، پچ پچ میكند. آنقدر از ش...
#داستانک
جوانی روستایی ظرفی عسل برای فروش به سمرقند آورد. مامور تفتیش دروازه شهر، بار او را گشت و چون از جوان خوشش نیامد، و حس کرد چیزی برای رشوه ندارد، به عمد ، درب ظرف عسل او را باز نگه داشت تا مگس ها بر آن بنشینند.
جوان هر چه اصرار کرد که او را رها کند، مامور رهایش نکرد.پس از آن که مگس ها در ...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
@kolenjanloveme
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بده...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
اربابی یکی را کشت و زندانی شد. و حکم بر مرگ و قصاص او قاضی صادر کرد.
شب قبل از اعدامش، غلامش از بیرون زندان، نقیبی (حفره، تونل) به داخل زندان زد و نیمه شب او را از زندان فراری داد.
اسبی به او مهیا کرده و اسب خود سوار شد. اندکی از شهر دور شدند، غلام به ارباب گفت: ارباب تصور کن الان ...
📚#داستان_کوتاه
جوانی روستایی ظرفی عسل برای فروش به سمرقند آورد. مامور تفتیش دروازه شهر، بار او را گشت و چون از جوان خوشش نیامد، و حس کرد چیزی برای رشوه ندارد، به عمد ، درب ظرف عسل او را باز نگه داشت تا مگس ها بر آن بنشینند.
جوان هر چه اصرار کرد که او را رها کند، مامور رهایش نکرد.پس از آن که مگس ...
‍ #⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نما...
#داستانک
#قضائیه
🔻نعلبند شهر هرات ، شخصی را کشته و لذا حکم #قتلش صادر شده ‌بود.
اهالی، جمعیت کرده نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن وقت کارهای ما #لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوب است به جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید....
داستان کوتاه
📖فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.
روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مردخیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر ...
#داستانک
#قضائیه
🔻نعلبند شهر هرات ، شخصی را کشته و لذا حکم #قتلش صادر شده ‌بود.
اهالی، جمعیت کرده نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن وقت کارهای ما #لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوب است به جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید....
#داستانک
#قضائیه
🔻نعلبند شهر هرات ، شخصی را کشته و لذا حکم #قتلش صادر شده ‌بود.
اهالی، جمعیت کرده نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن وقت کارهای ما #لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوب است به جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید....
#داستانک
#قضائیه
🔻نعلبند شهر هرات ، شخصی را کشته و لذا حکم #قتلش صادر شده ‌بود.
اهالی، جمعیت کرده نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن وقت کارهای ما #لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوب است به جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید....
#داستانک
#قضائیه
🔻نعلبند شهر هرات ، شخصی را کشته و لذا حکم #قتلش صادر شده ‌بود.
اهالی، جمعیت کرده نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن وقت کارهای ما #لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوب است به جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید....
#داستانک
#قضائیه
🔻نعلبند شهر هرات ، شخصی را کشته و لذا حکم #قتلش صادر شده ‌بود.
اهالی، جمعیت کرده نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن وقت کارهای ما #لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوب است به جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید....
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
اربابی یکی را کشت و زندانی شد. و حکم بر مرگ و قصاص او قاضی صادر کرد.
شب قبل از اعدامش، غلامش از بیرون زندان، نقیبی (حفره، تونل) به داخل زندان زد و نیمه شب او را از زندان فراری داد.
اسبی به او مهیا کرده و اسب خود سوار شد. اندکی از شهر دور شدند، غلام به ارباب گفت: ارباب تصور کن الان ...
داستانک(۲۰)
🔹پندو
:
#آه_مظلوم
شیخ علی طنطاوی رحمه الله می‌گوید:
هنگامی که در سوریه شغل قضاوت را برعهده داشتم، باری با گروهی از دوستان به قصد این که شب را نزد یکی از دوستان بگذرانیم، پیش وی رفتیم. در آن‌جا احساس نفس‌تنگی و اختناق شدیدی به من دست داد. از دوستان اجازه‌ی برگشت گرفتم. اصرار کردند که ش...
داستانک(۲۰)
🔹پندو
:
#آه_مظلوم
شیخ علی طنطاوی رحمه الله می‌گوید:
هنگامی که در سوریه شغل قضاوت را برعهده داشتم، باری با گروهی از دوستان به قصد این که شب را نزد یکی از دوستان بگذرانیم، پیش وی رفتیم. در آن‌جا احساس نفس‌تنگی و اختناق شدیدی به من دست داد. از دوستان اجازه‌ی برگشت گرفتم. اصرار کردند که ش...
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...