نتایج جستجو "فداکاری"

🔻سگ ها و آدم ها
#داستان كوتاه #امشب
📚 #سگ ها و #آدم ها
داستان زیر از کتاب داستان کوتاه 'باران و خشت و چند داستان دیگر” نوشته ی 'حسین مقدس انتخاب شده است. 'باران و خشت و…” یک کتاب ۱۳۰ صفحه ای کوچک با داستان های کوتاه و جالب است. نوشته های حسین مقدس عمدتا ساده اند با توصیفات شاعرانه ای در گوشه ...
#داستان_کوتاه_بهارنارنج
همراه | شیوه‌ی دیگر
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم زندگی می‌کردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و ه...
✅داستانک
شیوه‌ی دوم
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم زندگی می‌کردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هر چه ته مانده‌ی لاشه‌ی ...
✅داستانک
شیوه‌ی دوم
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم زندگی می‌کردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هر چه ته مانده‌ی لاشه‌ی ...
🍃داستان_کوتاه
هنگامی که «راجر بانیستر» ورزشکار انگلیسی بیان کرد که میخواهد طی 4 دقیقه یک مایل بدود، همه خندیدند و گفتند برای انسان این کار غیر ممکن است.دکترها از لحاظ علمی آن را رد کردند.دنیا، اطرافیان، علم و همه چیز بر علیه او بود. اما او ثابت کرد که همه آنها در اشتباهند، راجر بانیستر، ادامه داد ...
🌿🌺🌸🌿
💕 داستان کوتاه فداکاری
و گذشت
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود.
به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت.
کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که ۴۰ هزار تومان می‌گیرند.
من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی ۳۰ هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه ...
🔻سگ ها و آدم ها
#داستان كوتاه #امشب
📚 #سگ ها و #آدم ها
داستان زیر از کتاب داستان کوتاه 'باران و خشت و چند داستان دیگر” نوشته ی 'حسین مقدس انتخاب شده است. 'باران و خشت و…” یک کتاب ۱۳۰ صفحه ای کوچک با داستان های کوتاه و جالب است. نوشته های حسین مقدس عمدتا ساده اند با توصیفات شاعرانه ای در گوشه ...
🔵 #داستانک_روانشناسی
باخستگی خاصی درب ورودی خونه رو باز کردم و کیسه های خرید رو گذاشتم رو میز ناهار خوری وسط حال ...
خیلی هواگرم شده بود و غیرقابل تحمل...🌞🌞
(منم که گرمایی😤)
خواستم برم دکمه کولرو بزنم ولی دلم نیومد... گفتم حیفه اصراف نکنم، یکم بشینم خود به خود دمای بدنم میاد پایین...
نگاهم به سا...
🔴برای مأمور گشت ارشاد فداکاری که می ‌گویند در راه انجام وظیفه انگشت دستش شکست!
👈 کاری از #مانا_نیستانی
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
موضوع منبرک: عظمت مقام جانبازان
👈🏼 شروع: بیانات رهبری
جانبازان هم شهداى زنده‌اند؛ شما جانبازان عزیز هم مثل شهدا هستید؛ شهید هم همین ضربه‌اى را که جانباز تحمل کرده است، او هم تحمل کرده؛ سرنوشت او پرواز و رفتن بود، سرنوشت این فعلا ماندن. بعضى از این بانوان عزیز، این جانباز را با همین جانبازیش قبول کر...
عظمت مقام جانبازان
👈🏼 بیانات رهبری
جانبازان هم شهداى زنده‌اند؛ شما جانبازان عزیز هم مثل شهدا هستید؛ شهید هم همین ضربه‌اى را که جانباز تحمل کرده است، او هم تحمل کرده؛ سرنوشت او پرواز و رفتن بود، سرنوشت این فعلا ماندن. بعضى از این بانوان عزیز، این جانباز را با همین جانبازیش قبول کردند و پذیرفتند؛ آف...
موضوع منبرک: عظمت مقام جانبازان
👈🏼 شروع: بیانات رهبری
جانبازان هم شهداى زنده‌اند؛ شما جانبازان عزیز هم مثل شهدا هستید؛ شهید هم همین ضربه‌اى را که جانباز تحمل کرده است، او هم تحمل کرده؛ سرنوشت او پرواز و رفتن بود، سرنوشت این فعلا ماندن. بعضى از این بانوان عزیز، این جانباز را با همین جانبازیش قبول کر...
موضوع منبرک: عظمت مقام جانبازان
👈🏼 شروع: بیانات رهبری
جانبازان هم شهداى زنده‌اند؛ شما جانبازان عزیز هم مثل شهدا هستید؛ شهید هم همین ضربه‌اى را که جانباز تحمل کرده است، او هم تحمل کرده؛ سرنوشت او پرواز و رفتن بود، سرنوشت این فعلا ماندن. بعضى از این بانوان عزیز، این جانباز را با همین جانبازیش قبول کر...
🔻سگ ها و آدم ها
#داستان كوتاه #امشب
📚 #سگ ها و #آدم ها
داستان زیر از کتاب داستان کوتاه 'باران و خشت و چند داستان دیگر” نوشته ی 'حسین مقدس انتخاب شده است. 'باران و خشت و…” یک کتاب ۱۳۰ صفحه ای کوچک با داستان های کوتاه و جالب است. نوشته های حسین مقدس عمدتا ساده اند با توصیفات شاعرانه ای در گوشه ...
🌹داستانک: 'عاشق دیوانه'
از دیوانه ای پرسیدند: چه کسی را بیشتر دوست داری؟
دیوانه خندید و گفت: 'عشقم' را…
گفتند: عشقت کیست؟
گفت: عشقی ندارم!
خندیدند و گفتند: برای عشقت حاضری چه کارها کنی؟
گفت: مانند عاقلان نمی‌شوم، نامردی نمی‌کنم، خیانت نمی‌کنم، دور نمی‌زنم، وعده سرخرمن نمی‌دهم، دروغ نمی‌گویم و ...
📜داستان کوتاه دو گرگ(همیشه جوانمرد باشیم)
دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند.
یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شکارهای پیش مانده بود خوردند که ...
📖 حق مادر
حق مادرت این است که بدانی او تو را در درون خود برداشته که احدی، احدی را در آنجا راه ندهد و از میوه دلش به تو خورانیده که احدی از آن به دیگری نخورانده و او است که تو را با گوشش و چشمش و دستش و پایش و مویش و سراپایش و همه اعضایش نگهداری کرده و به این فداکاری خرم و شاد و مواظب بوده و هر ناگو...
📖 حق مادر
حق مادرت این است که بدانی او تو را در درون خود برداشته که احدی، احدی را در آنجا راه ندهد و از میوه دلش به تو خورانیده که احدی از آن به دیگری نخورانده و او است که تو را با گوشش و چشمش و دستش و پایش و مویش و سراپایش و همه اعضایش نگهداری کرده و به این فداکاری خرم و شاد و مواظب بوده و هر ناگو...
📖 حق مادر
حق مادرت این است که بدانی او تو را در درون خود برداشته که احدی، احدی را در آنجا راه ندهد و از میوه دلش به تو خورانیده که احدی از آن به دیگری نخورانده و او است که تو را با گوشش و چشمش و دستش و پایش و مویش و سراپایش و همه اعضایش نگهداری کرده و به این فداکاری خرم و شاد و مواظب بوده و هر ناگو...
🌟داستان کوتاه🌟
⁠⁣در قرن سیزدهم میلادی در کشور انگلستان، لیدی گادایوا همسر یکی از بزرگان و کارگزاران حکومتی انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش میرفت و عاجزانه تقاضا می کرد که مالیات ها کاهش پیدا کند.
همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواس...
🌹داستانک: 'عاشق دیوانه'
از دیوانه ای پرسیدند: چه کسی را بیشتر دوست داری؟
دیوانه خندید و گفت: 'عشقم' را…
گفتند: عشقت کیست؟
گفت: عشقی ندارم!
خندیدند و گفتند: برای عشقت حاضری چه کارها کنی؟
گفت: مانند عاقلان نمی‌شوم، نامردی نمی‌کنم، خیانت نمی‌کنم، دور نمی‌زنم، وعده سرخرمن نمی‌دهم، دروغ نمی‌گویم و ...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
🌀 داستانِ کوتاه 🌀:
📖 حق مادر
حق مادرت این است که بدانی او تو را در درون خود برداشته که احدی، احدی را در آنجا راه ندهد و از میوه دلش به تو خورانیده که احدی از آن به دیگری نخورانده و او است که تو را با گوشش و چشمش و دستش و پایش و مویش و سراپایش و همه اعضایش نگهداری کرده و به این فداکاری خرم و شاد و م...
🌹داستانک: 'عاشق دیوانه'
از دیوانه ای پرسیدند: چه کسی را بیشتر دوست داری؟
دیوانه خندید و گفت: 'عشقم' را…
گفتند: عشقت کیست؟
گفت: عشقی ندارم!
خندیدند و گفتند: برای عشقت حاضری چه کارها کنی؟
گفت: مانند عاقلان نمی‌شوم، نامردی نمی‌کنم، خیانت نمی‌کنم، دور نمی‌زنم، وعده سرخرمن نمی‌دهم، دروغ نمی‌گویم و ...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
یک روز یک دختر کوچک کنار یک کلیسای محلی ایستاده بود، دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون به شدت شلوغ بود. همان طورکه از جلوی کشیش رد می شد، با گریه گفت: 'من میتونم به کانون شادی داخل کلیسا بیام!' کشیش با نگاه کردن به لباس های پ...
#داستان_دوم:
#کلیسای_فیلادلفیا
یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود .
همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : ' من نمیتونم به کانون شادی بیام ! '
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره ، کهنه و کثیف او...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
عشق بچه بازي نيست 🔽🔽🔽🔽
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
عشق بچه بازي نيست 🔽🔽🔽🔽
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
عشق بچه بازي نيست 💔💙🖤💛
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
«عشق بچه بازي نيست»
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...
عشق بچه بازي نيست 🔽🔽🔽🔽
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آ...