نتایج جستجو "فداکاری"

#داستانک
یه داستان واقعی که حال خوبی به آدم میده :
نیّت خیر
یک روز یک دختر کوچک کنار یک کلیسای محلی ایستاده بود، دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون به شدت شلوغ بود.
همان طورکه از جلوی کشیش رد می شد، با گریه گفت:
'من میتونم به کانون شادی داخل کلیسا بیام!'
کشیش با نگاه کردن به لباس...
#داستانک
یه داستان واقعی که حال خوبی به آدم میده :
@manotojm
نیّت خیر
یک روز یک دختر کوچک کنار یک کلیسای محلی ایستاده بود، دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون به شدت شلوغ بود.
همان طورکه از جلوی کشیش رد می شد، با گریه گفت:
'من میتونم به کانون شادی داخل کلیسا بیام!'
کشیش با نگاه کر...
#داستانک
یه داستان واقعی که حال خوبی به آدم میده :
نیّت خیر
یک روز یک دختر کوچک کنار یک کلیسای محلی ایستاده بود، دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون به شدت شلوغ بود.
همان طورکه از جلوی کشیش رد می شد، با گریه گفت:
'من میتونم به کانون شادی داخل کلیسا بیام!'
کشیش با نگاه کردن به لباس...
‍ #داستان_کوتاه_شب 📚
ماری آن بیوان در دسامبر سال ۱۸۷۴ در لندن متولد شد، وی در نوجوانی به شغل پرستاری مشغول بود و در ۲۹ سالگی با یک مرد گل فروش به نام توماس بیوان ازدواج نمود. در این زمان بود که زندگی به تدریج روی ناخوش خود را به ماری نشان داد.
درست در زمانی که او تازه داشت خوشبختی را در زندگی خود ح...
‍ #داستان_کوتاه_شب 📚
ماری آن بیوان در دسامبر سال ۱۸۷۴ در لندن متولد شد، وی در نوجوانی به شغل پرستاری مشغول بود و در ۲۹ سالگی با یک مرد گل فروش به نام توماس بیوان ازدواج نمود. در این زمان بود که زندگی به تدریج روی ناخوش خود را به ماری نشان داد.
درست در زمانی که او تازه داشت خوشبختی را در زندگی خود ح...
داستان کوتاه هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه ای بیرون آمد و قدم در کو...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
گروه ايمن ارا
'داستان کوتاه'
@Imanaraco
هنگامی که «راجر بانیستر» ورزشکار انگلیسی بیان کرد که میخواهد طی 4 دقیقه یک مایل بدود، همه خندیدند و گفتند برای انسان این کار غیر ممکن است.دکترها از لحاظ علمی آن را رد کردند.دنیا، اطرافیان، علم و همه چیز بر علیه او بود. اما او ثابت کرد که همه آنها در اشتبا...
#موج_کتاب_کتابخوانی،،،؛؛؛؛؛؛؛
@ داستان کوتاه
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم زندگی می‌کردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و ...
🍃🌼🌿🌸🍃🌼🌿🌸🍃
🍂🍂
🌸
'داستان کوتاه'
هنگامی که «راجر بانیستر» ورزشکار انگلیسی بیان کرد که میخواهد طی 4 دقیقه یک مایل بدود، همه خندیدند و گفتند برای انسان این کار غیر ممکن است.دکترها از لحاظ علمی آن را رد کردند.دنیا، اطرافیان، علم و همه چیز بر علیه او بود. اما او ثابت کرد که همه آنها در اشتباهند، راجر بانی...
🍃🌼🌿🌸🍃🌼🌿🌸🍃
🍂🍂
🌸
'داستان کوتاه'
هنگامی که «راجر بانیستر» ورزشکار انگلیسی بیان کرد که میخواهد طی 4 دقیقه یک مایل بدود، همه خندیدند و گفتند برای انسان این کار غیر ممکن است.دکترها از لحاظ علمی آن را رد کردند.دنیا، اطرافیان، علم و همه چیز بر علیه او بود. اما او ثابت کرد که همه آنها در اشتباهند، راجر بانی...
🍃🌼🌿🌸🍃🌼🌿🌸🍃
🍂🍂
🌸
'داستان کوتاه'
هنگامی که «راجر بانیستر» ورزشکار انگلیسی بیان کرد که میخواهد طی 4 دقیقه یک مایل بدود، همه خندیدند و گفتند برای انسان این کار غیر ممکن است.دکترها از لحاظ علمی آن را رد کردند.دنیا، اطرافیان، علم و همه چیز بر علیه او بود. اما او ثابت کرد که همه آنها در اشتباهند، راجر بانی...
#داستانک #پند
(خوبی که ازحدبگذردنادان فکربدمیکند)
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری م...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
عشق بچه بازي نيست
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از ...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
ژوزف استالین دیکتاتور بود خونریز اما موقعی که آلمانها به شوروی تجاوز نظامی کردند، طوری رفتار کرد که همه ملت از او سرمشق گرفتند.
دو تا پسر داشت که آنها را بلافاصله به خط مقدم جبهه فرستاد. یکی از پسرهایش به دست آلمانی ها اسیر شد. آلمانها به مقامات شوروی پیام دادند که حاضریم فلان ژنرال مان را که در دست...
‍ ⭕️داستانک پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناس...
‍ ⭕️داستانک پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناس...
#معرفی_شخصیت_های_داستان_ویچر
آشنایی #گرالت ریویایی و #ینیفر از ونگربرگ
(شامل خلاصه ی داستان کوتاه آخرین آرزو)
گرالت و ینیفر اولین بار در شهر ریند(Rinde) با هم آشنا میشن چون گرالت برای درمان دوستش #جسکیر (یا #دندلاین) از ینیفر کمک میخواد.
گرالت و دندلاین در حال ماهیگیری یه ظرف مهر و موم شده پیدا م...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
داستانک
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپاسی نبی...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
#داستانک #پند
(خوبی که ازحدبگذردنادان فکربدمیکند)
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری م...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم... فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او... می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود... پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد... فقط یک راه داشتم ، اینکه به سراغ قلکم بروم.....
فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم... فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او... می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود... پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد... فقط یک راه داشتم ، اینکه به سراغ قلکم بروم.....
فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم... فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او... می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود... پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد... فقط یک راه داشتم ، اینکه به سراغ قلکم بروم.....
👤داستان كوتاه
در اوایل ازدواج، درست زمانی که تازه صاحب فرزند شده بودیم، همسرم ناگهان کارش را از دست داد و بیکار شد.
من کاری پاره‌وقت داشتم و می‌توانستم با درآمد هرچند ناچیز آن، بخش کوچکی از هزینه‌های زندگی‌مان را تامین کنم.
همسرم وقتی صبح‌ها می‌دید من با وجود یک بچه کوچک به چه سختی برای رفتن به سر ک...
👤داستان كوتاه
در اوایل ازدواج، درست زمانی که تازه صاحب فرزند شده بودیم، همسرم ناگهان کارش را از دست داد و بیکار شد.
من کاری پاره‌وقت داشتم و می‌توانستم با درآمد هرچند ناچیز آن، بخش کوچکی از هزینه‌های زندگی‌مان را تامین کنم.
همسرم وقتی صبح‌ها می‌دید من با وجود یک بچه کوچک به چه سختی برای رفتن به سر ک...
#داستان_کوتاه
#صادق_چوبک در یکی از آثار خلاقانه‌اش یک داستان را به دو شیوه روایت کرده است. داستان کوتاه #همراه را با ما بخوانید...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همراه | شیوه‌ی دیگر
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم...
🔻سگ ها و آدم ها
#داستان كوتاه #امشب
📚 #سگ ها و #آدم ها
داستان زیر از کتاب داستان کوتاه 'باران و خشت و چند داستان دیگر” نوشته ی 'حسین مقدس انتخاب شده است. 'باران و خشت و…” یک کتاب ۱۳۰ صفحه ای کوچک با داستان های کوتاه و جالب است. نوشته های حسین مقدس عمدتا ساده اند با توصیفات شاعرانه ای در گوشه ...
#داستان_کوتاه_بهارنارنج
همراه | شیوه‌ی دیگر
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم زندگی می‌کردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و ه...
✅داستانک
شیوه‌ی دوم
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم زندگی می‌کردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هر چه ته مانده‌ی لاشه‌ی ...
✅داستانک
شیوه‌ی دوم
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می‌آوردند با هم می‌خوردند و تو یک غار با هم زندگی می‌کردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هر چه ته مانده‌ی لاشه‌ی ...
🍃داستان_کوتاه
هنگامی که «راجر بانیستر» ورزشکار انگلیسی بیان کرد که میخواهد طی 4 دقیقه یک مایل بدود، همه خندیدند و گفتند برای انسان این کار غیر ممکن است.دکترها از لحاظ علمی آن را رد کردند.دنیا، اطرافیان، علم و همه چیز بر علیه او بود. اما او ثابت کرد که همه آنها در اشتباهند، راجر بانیستر، ادامه داد ...
🌿🌺🌸🌿
💕 داستان کوتاه فداکاری
و گذشت
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود.
به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت.
کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که ۴۰ هزار تومان می‌گیرند.
من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی ۳۰ هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه ...
🔻سگ ها و آدم ها
#داستان كوتاه #امشب
📚 #سگ ها و #آدم ها
داستان زیر از کتاب داستان کوتاه 'باران و خشت و چند داستان دیگر” نوشته ی 'حسین مقدس انتخاب شده است. 'باران و خشت و…” یک کتاب ۱۳۰ صفحه ای کوچک با داستان های کوتاه و جالب است. نوشته های حسین مقدس عمدتا ساده اند با توصیفات شاعرانه ای در گوشه ...
🔵 #داستانک_روانشناسی
باخستگی خاصی درب ورودی خونه رو باز کردم و کیسه های خرید رو گذاشتم رو میز ناهار خوری وسط حال ...
خیلی هواگرم شده بود و غیرقابل تحمل...🌞🌞
(منم که گرمایی😤)
خواستم برم دکمه کولرو بزنم ولی دلم نیومد... گفتم حیفه اصراف نکنم، یکم بشینم خود به خود دمای بدنم میاد پایین...
نگاهم به سا...