نتایج جستجو "علی"

🍁🍃🍂🍃🍁

#قلب_رازگو
یا قلب افشاگر داستان کوتاهی از نویسنده‌ی مشهور آمریکایی، “ادگار آلن پو” است.
قلب رازگو به عنوان یک اثر کلاسیک در سبک ادبیات گوتیک و یکی از معروفترین داستان‌های کوتاه ادگار آلن پو شناخته می‌شود.
“ادگار آلن پو” ( ۱۸۴۹-۱۸۰۹) نویسنده، منتقد ادبی و شاعر بود که او را از بنیان گذاران...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_نوزدهم
زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم.شیرآب، همان بود.چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ هفت بار از سرگیشا تا بالای تپه های آخر را بدود و یا علی فریادکند؟تپه های گیشا، آن زمان به یک تیمارستان م...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
🔺داستانک 'امام زمان'
«شهر یک‌پارچه در انتظار امام زمان است و حال و هوایی امام‌زمانی دارد. عده‌ی قلیلی هم که شاید مخالف باشند، آشکارا حرفی نمی‌زنند. می‌ترسند از گفتن حرفی خلاف این‌همه منتظر...»
...
روزنوشت های یک مورخ. اواخرسال 60 هجری. کوفه.
🔺عوامی؛ نوشته های علی ملکی | @Avami
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** توبه مقبول **
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی ا...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...

#قلب_رازگو
یا قلب افشاگر داستان کوتاهی از نویسنده‌ی مشهور آمریکایی، “ادگار آلن پو” است.
قلب رازگو به عنوان یک اثر کلاسیک در سبک ادبیات گوتیک و یکی از معروفترین داستان‌های کوتاه ادگار آلن پو شناخته می‌شود.
“ادگار آلن پو” ( ۱۸۴۹-۱۸۰۹) نویسنده، منتقد ادبی و شاعر بود که او را از بنیان گذاران “جنبش...
***
🗣🤪 داستانک زیبااا😀
🍀خرما با هسته🍀
روزی پیامبر(ص) و امام علی(ع) نشسته بودند دور هم خرما می‌خوردند. پیامبر هسته خرماهایش را یواشکی می‌گذاشت جلوی امام علی(ع). بعد از مدتی پیامبر رو به امام علی(ع) کردند و فرمودند: پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.
همه نگاه کردند، دیدند جلوی امام علی(ع...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
‌ تولدت مبارک
25 شهریور زادروز امیرپرویز پویان هم هست که نوشت «تاریخ توالی فصول نیست. توالی چشم اندازهای بی بازگشت است»
«توانایی خلاق پویان در نقب زدن به درون آدم ها و موقعیت ها، تجسم عینی مفاهیم ذهنی و درونی کردن و نقد مفاهیم پیچیده، نه فقط در 'رد تئوری بقاء'، که در یکی دو داستان کوتاه از جمله '...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
💕 داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ساعت بع...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...

#قلب_رازگو
یا قلب افشاگر داستان کوتاهی از نویسنده‌ی مشهور آمریکایی، “ادگار آلن پو” است.
قلب رازگو به عنوان یک اثر کلاسیک در سبک ادبیات گوتیک و یکی از معروفترین داستان‌های کوتاه ادگار آلن پو شناخته می‌شود.
“ادگار آلن پو” ( ۱۸۴۹-۱۸۰۹) نویسنده، منتقد ادبی و شاعر بود که او را از بنیان گذاران “جنبش...
#داستانک
همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد
من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام
که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام قطار شوم.
راست میگفت بیچاره، گیج شده بود و راه را گم.
گفتم هم مسیریم با من ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
📚 #داستانک
#آموزنده
👈 توبه مقبول
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است گوشها م...
محاسن زاویه ی دید اول شخص:
الف: در روایت داستان توسط شخصیت اصلی (اول شخص فاعلی) پذیرش حوادث و اتفاقها حتی اگر نادر و خرق عادت باشند توسط خواننده راحت تر است. چون خود فرد راوی در حوادث نقش دارد. مثلا داستان سریالهای کارتونی محبوب کودکی های بسیاری از ما «خانواده ی دکتر ارنست» یا «جزیره ی اسرار آمیز».
...
💠 #غلام_سیاه_امام_حسین(ع)✨
🔸تو #آمریکا مراسم روضه بود ...
شب اول یه #سیاه_پوست هم اومد مراسم ...
🔹براش ی مترجم گذاشتیم ...
شبای بعد همین جور هی تعداد سیاه پوست ها زیاد میشد تا مجبور شدیم
یه جای دیگه رو هم برا مراسم بگیریم
🔸شب آخر 150 تا سیاه پوست گفتن که میخوان #شیعه بشن!
🔹پرسیدم برا چی می...
#کتاب_صوتی
داستان‌کوتاه : #فارسی_شکر_است
این اولین داستان کوتاه نوین فارسی است که در سال ۱۳۰۰ منتشر شد.
نویسنده : #محمد_علی_جمالزاده
خوانش: #بهروز_رضوی
🔴 یک داستان کوتاه و آموزنده
 
👈 کتابی حاوی تمام نیازات ...
یکی از شاگردان آیت الله بهجت (ره) می گوید: در مشهد خدمت آقا بودیم که از حیاط حرم امام رضا(ع) خارج شدیم،
آقا فرمودند: یک کتاب است که هر نوع دعایی که شما بخواهید در آن وجود دارد و برای هر کاری، دعای مخصوص به خودش را بیان کرده است.
من هم...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_هجدهم
حافظه گاهی زخم میزند.خاموشش کرده ام.چه سالی است؟هفتادویک.علی بعداز جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه.یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزهارا عادی نمیشمارند.گاهی یک دقیقه، یک قرن طول میکشد و گاهی صدها سال، ثانیه ای است. علی برای ورود به جمع نظامیان ...
ملخ مادر، سوراخ‌های یک کارتن مقوایی را برای تخم‌ریزی مناسب دید. تخم گذاشت، جهید و رفت سمت سبزه‌زار. کارتن را پر کردند از دست‌سازه هاى چوبی و پوشال‌. سپردند به پستچی.
بسته را که سوار کشتی کردند، ملخ کوچولو به دنیا آمد. چند ساعت گذشت تا بتواند انگاره‌ای از جهان خود به دست آورد. اندک نوری از روزنه‌ها ...
اطلاعات بیشتر
@towardinside
ملخ مادر، سوراخ‌های یک کارتن مقوایی را برای تخم‌ریزی مناسب دید. تخم گذاشت، جهید و رفت سمت سبزه‌زار. کارتن را پر کردند از دست‌سازه هاى چوبی و پوشال‌. سپردند به پستچی.
بسته را که سوار کشتی کردند، ملخ کوچولو به دنیا آمد. چند ساعت گذشت تا بتواند انگاره‌ای از جهان خود به دست آورد. اندک نوری از روزنه‌ها به چشمش می‌رسید. با جستجو در میان پوشال‌ها، حشرات ریزی پیدا کرد برای خوردن.
سه ماه طول می‌کشید تا كشتى به مقصدش برسد.
ملخ اما تنها دو ماه زنده ماند.
تفسیری که از زندگی به دست آورد این بود:
چهار منبع نور در جهان هست، یکی از همه پر نورتر.
منابع غذایی محدودند اما شته‌های ریز، از ریزعنکبوت‌ها طعم بهتری دارند.
جهان گاهى شديد تكان مى خورَد؛ اما پوشال‌ها واقعاً نرم‌اند.
بالاترين نقطه‌ى جهان هميشه از همه‌جا تاريك‌تر است. آرزو دارم روزى پايم به آن‌جا برسد.
علی اشکان نژاد
موری:آی آی آی
سعید:چی شد؟
موری:گرفت گرفت 😖
کریم:چی گرفت
موری:شکمم
سردار:مگه می خوای بزایی برادر من ی شکم رویه اس دیگه خوب میشه.😐❤
موری:خفه شو سردار دلم درد می کنه😖😤
رامین:خب من اومدم آماده ام بزنید بریم.
علی:من جایی نمیام☹
رامین:چرا؟
علی:چون موری دلش درد می کنه الآن باید ازش عذر بخوایی
رامین:چیکار ...