نتایج جستجو "عشق"

💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
🖤 @nabze_eshgh_z_h 🖤
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
@music_love_r
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
👆الیزابت برای دلداری به آپارتمان برادرش که در عشق سرخورده شده بود آمد. فرانک برادر او نصف شیرینی پای آلبالو که الیزابت برایش آورده بود را خورد و اشاره‌ای هم به زنی که از او جدا شده بود نکرد...
#توبیاس_وولف در سال ۱۹۴۵ در آلاباما به دنیا آمد. اما در واشینگتن بزرگ شد. وولف به خاطر مجموعه‌های داستان ک...
اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،
باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … 'پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... '
تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند … اثر زیبا باقی می ماند،
حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر ح...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
انیمیشن عاشقانه «نزدیک تر»👫 Closer
یک داستان کوتاه عاشقانه در مورد دختر و پسری که از فاصله دور
تلاش می کنند تا عشق خود را حفظ کنند.❤️🥀❤️
دیالوگ‌های ماندگار :
#اهمیتی نمیدم کجا هستی
تا زمانی که جفتمون زیر آسمان باشیم
هرگز از تو دست نخواهم کشید
...
#داستانک
روزی زنی عقربی را دید درون آب دست و پا می زند؛ تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد؛ اما عقرب انگشت او را نیش زد، زن باز هم سعی كرد تا عقرب را از آب بیرون بكشد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید: برای چه اصرار داری عقربی را كه مدام تو را نیش می زند، نجات دهی؟
زن پاسخ داد: ای...
📙 داستان‌کوتاه : #طلب_آمرزش
✍🏻 نویسنده : #صادق_هدایت
💖💖
📙 داستان‌کوتاه : #طلب_آمرزش
✍🏻 نویسنده : #صادق_هدایت
🎙 با صدای : #مطهره_مرادبیگی
⏳ زمان : 30 دقیقه
🗜 حجم : 14 مگابایت
💖💖
📚
تا دقایقی دیگر 📢📢
📙 داستان‌کوتاه : #طلب_آمرزش
✍🏻 نویسنده : #صادق_هدایت
🎙 با صدای : #مطهره_مرادبیگی
💖💖
👇👇👇
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
چشماش غمگین بود.پراز درد..
اشک سنگینی میکرد روی مژه های خوش حالتش. هراز گاهی لب های گوشتی ش رو با دندون های زردش گاز میگرفت .اونقدر که خون ازشون بیرون زده بود. گوشه ی ناخن هاش رو ریش ریش کرده بود. موقع حرف زدن صداش میلرزید آروم گفت ؛ خیلی اشتباه کردم بهش اجازه دادم از خط مرزی که دور خودم کشیده بودم...
❤️❤️❤️
#داستانک...
مرد آهسته درِ گوش فرزندِ تازه به بلوغ رسیده اش گفت: پسرم، در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدیست، در زندگی هرگز دزدی نکن...!!!
پسر متعجب و مبهوت به پدر نگاه کرد بدین معنا که او هرگز دست کج نداشته. پدر به نگاه متعجب فرزند، لبخندی زد و ادامه داد:
🌸🍃در زندگی دروغ نگو، چرا که اگر گفتی...
#خیلی_زیباست
#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم ، طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت: بلند بگو
گفتم یک کلمه سه حرفیه
نوشته: ازهمه چیز برتر است
حاجی کنارم بود ، گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پ...
📚 #داستانک
#آموزنده
👈 توبه مقبول
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است گوشها م...
داستان کوتاه
کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد، زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت. یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد، در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار جالب و خواندنی
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
#داستانک
♦️پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی در...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
#داستانک
#اخلاقی
بهمنیار شاگرد بوعلی بود. روزی بوعلی سینا او را در حالت دست به یقه شدن با یک نادان دید ، به او گفت: بهمنیار ، مدت ها به دنبال این سوال بودم که خدا چرا به هیچ پرنده ای شاخ نداده است؟
سرانجام فهمیدم، چون پرنده در زمان برخورد با خطر می تواند پر بکشد و پرواز کند نیازی به شاخ در آفری...
#داستانک
امروز دوستی پیدا کردم که من رو خوشحال می‌کنه و من خیلی خوشحالم که اون خوشحالم می‌کنه، چون اين خيلی مهمه.
اگه من خوشحال بشم...
همسایه‌‌های من هم خوشحال می‌‌شن... خانواده‌ام، همکارام‌ و مردمی که هر روز می‌بینم!
اونا اگه خوشحال بشن خب، خيلی‌های ديگه هم خوشحال می‌شن.
«اینجوری شاید حال دنیا یه ک...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
یک داستان کوتاه عاشقانه در مورد دختر و پسری که از فاصله دور تلاش می کنند تا عشق خود را حفظ کنند...
👇
🌐 BestShow.co
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
#داستان_کوتاه_شب 📚
پدربزرگم خیلی مرد زندگی نبود، و طبیعتا تاوانشم بیشتر از همه مادربزرگ داد، فکر میکنم دیگه کم‌کم بشه ازش به عنوان یک قاعده یاد کرد، این که همیشه تاوان بی‌کفایتی هر مردی‌رو قبل از همه یه زنه که پرداخت میکنه، خلاصه که عجیب نبود اگر بعد از یک عمر سختی و گرفتاری آخرای کار همیشه با هم ج...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
💕 داستان کوتاه
مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...
فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد.
...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه ‌: ‌
« رهبر واقعی »
💠 اين جمله از عبدالکلام، رئيس جمهورى کشور هند است که در ٢٢ مارچ ٢٠٠٨ در يک کنفرانس اقتصادى در فيلادلفيا بيان کرد.
از او پرسيده شد: آيا مى‌توانيد از بين تجربيات خودتان، مثالى بزنيد در مورد اين که رهبران چگونه بايد شکست‌ها را مديريت کنند؟
پاسخ عبدال...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه ‌: ‌
« رهبر واقعی »
💠 اين جمله از عبدالکلام، رئيس جمهورى کشور هند است که در ٢٢ مارچ ٢٠٠٨ در يک کنفرانس اقتصادى در فيلادلفيا بيان کرد.
از او پرسيده شد: آيا مى‌توانيد از بين تجربيات خودتان، مثالى بزنيد در مورد اين که رهبران چگونه بايد شکست‌ها را مديريت کنند؟
پاسخ عبدال...
👇
باید فرزندان خود را به گونه ای تربیت کنیم که به مردم عشق بورزند و علاوه بر آن عاشق همه هستی و طبیعت هم بشوند.
#داستانک 😁 طنز
👩‍👦مادر: پرویز چرا گریه می کنی؟
پرویز: بابا می خواست به دیوار میخ بکوبد، چکش را زد روی دستش.
مادر: این که گریه نداره، خوب میشه.
پرویز: من که برای اون گریه نمی کنم، برای کت...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه ‌: ‌
« رهبر واقعی »
💠 اين جمله از عبدالکلام، رئيس جمهورى کشور هند است که در ٢٢ مارچ ٢٠٠٨ در يک کنفرانس اقتصادى در فيلادلفيا بيان کرد.
از او پرسيده شد: آيا مى‌توانيد از بين تجربيات خودتان، مثالى بزنيد در مورد اين که رهبران چگونه بايد شکست‌ها را مديريت کنند؟
پاسخ عبدال...
📗 داستان‌کوتاه : یک بار در عمر
✍🏻 نویسنده : #جومپا_لاهیری
📝 ترجمه : #فرشید_عطایی
@salamhazrateshgh
🕒📚
#کتاب_بخوانیم 📖
📗 داستان‌کوتاه : یک بار در عمر
✍🏻 نویسنده : #جومپا_لاهیری
📝 ترجمه : #فرشید_عطایی
@salamhazrateshgh
👇🏻👇🏻👇🏻
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
فایل pdf داستان کوتاه 📥
📕 عشق کرگدن
✍🏻 #شل_سیلوراستاین
🔸🔹 @zhaalaan