نتایج جستجو "عشق"

داستان کوتاه
#نه_تر_نه_خشک 📜
اثر #هوشنگ_مرادی_کرمانی 🕴
📖📖📖📖📖📖
@Ghaffe_eshgh
چند داستان #کوتاه بصورت پی دی اف از ساموئل #بکت چند دقیقه دیگر تقدیم حضورتان خواهد شد...
⬅بنگ
⬅نفس
⬅تصویر
⬅بی همگی
⬅بیرون رانده
⬅نخستین عشق
⬅همه ی افتادگان
⬅جهش های ناگهانی
⬅سه قطعه برای موقعیت
🔽🔽
#ساموئل_بکت
#داستان_کوتاه
@audiobookcenter
🌱داستان کوتاه
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها ...
🔘 داستان کوتاه
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند ...
+عشقـــــم😓
-هوم😒
+میشـہ نری بمونی پیشم؟؟😔😭
-ن ببخشید بخدا واسه خ👉
+پس فقط جای یہ داداش باهام باش..باشہ؟؟😭
-هه باشه😒
+فقط یچیزی😖
-زود بگو کار دارم اجی🚶
+هیچ وقت بهم نگو اجی 😭💔
یہ ماه بعد..
😔👉🏻 @bivafa_AT
-هستي؟
+جونم
-میخام یکیو بت معرفی کنم
+کیو!؟؟
-با یہ دخترے دوس شدم خیلے دختر خوبیه بهش گفتم ی...
🔘 داستان کوتاه
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند ...
🔘 داستان کوتاه
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند ...
🔘 داستان کوتاه
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند ...
یک داستان کوتاه عاشقانه
استاپ موشن زیبایی از عشق، در گذر عمر ساخته ی 'Carlos Lascano'
🍂
شورلیلا
دیرباز است که مجنون ، سَرِ لیلادارد .
فکرِ آواره شدن در دلِ صحرا دارد .
جُز غمِ عشق و فراقِ رُخِ دلداده مگر .
چیست آیا که درآن سینه ی غم جادارد؟
چشم دریائیِ لیلی شده غارتگرِ جان .
عاشقِ سوخته دل ، مِیل به دریا دارد .
دیده درعشق توکوراست بیادلبرِ من .
که دراین راه ، چه کَس دیده ی بینادارد...
#داستانک
زخم های #عشق#مادری
مادری از پشت پنجره به دخترش که کنار رودخانه مشغول بازی بود نگاه میکرد که ناگهان دخترک به داخل رودخانه افتاد مادر با ترس و دوان دوان به سوی رودخانه شتافت و کودک خود را دید که پاهایش در دهان یک تمساح بزرگ گیر افتاده دستش را برد و دست دخترک را گرفت و هی میکشید اما زور تمس...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستان کوتاه
🌼🕊ʝσłŋ 👇🏻
📖« 🦋
'باور'
روزی دانشمندى 'آزمایش جالبى' انجام
داد.
او يک آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک 'ديوار شيشه‌اى' در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بز...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#اخبار_دریچه
📖 دوشنبه بیست و یکم خرداد داستان 'من یک احمقم' نوشته ی 'شروود اندرسن' در انجمن ادبیات داستانی دریچه نقد شد.
این داستان با زاویه دید اول شخص روایت می شود. نوع روایت و لحن صمیمی که در طول داستان جریان دارد، باعث درک بیشتر شخصیت از سوی مخاطب شده و تاثیر گذاری داستان را بالا می برد.
اندرسن...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک
آیت الله اراکی (ره) فرمودند:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت. پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت: خیر.
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت: نه
با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟
جواب داد: هدیه ی مولایم حسین (ع) است!
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
📝#داستان_کوتاه؛
داستان واقعی از یه عشق یکطرفه:
من یه دختر دانشجومعلمم و چیزی که میخام بگم یه تجربه است از سال ۹۶.
یک پسری که اتفاقا دانشجومعلمم و همشهری خودم بود توی اینستا بهم درخواست فالوو داد.
منم یه مدت زیاد اکسپت نکردم و بالاخره نمیدونم یه روزی میشه که اکسپت میکنم.
ایشون مدتی منو در اینستاگر...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
👉👁 @Khatibancity 🇮🇷
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپد...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
#داستانک📝
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
...
🔸#داستان_کوتاه
پس گردنی!
🔹 یکی از اساتید حوزه نقل میکنه:
یه روز یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره!
🔸 استاد هم استخاره میگیره و بهش میگه: بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.👌🏼
🔶 چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد و گفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد: نه...
#داستان کوتاه
در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد، تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کش...
#داستانک
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل
یکی گفت لوس،
یکی چندشش شده بود
...
#داستانک
روزی زنی عقربی را دید درون آب دست و پا می زند؛ تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد؛ اما عقرب انگشت او را نیش زد، زن باز هم سعی كرد تا عقرب را از آب بیرون بكشد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید: برای چه اصرار داری عقربی را كه مدام تو را نیش می زند، نجات دهی؟
زن پاسخ داد: ای...
@kalamezendeh1
#داستان‌كوتاه :
«زیبایی رایگان است»
مردی در نمایشگاهی گلدان می‌فروخت.
زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد.
بعضی‌ها بدون تزیین بودند ، اما بعضی ها هم طرح‌های ظریفی داشتند.
زن قیمت گلدان‌ها را پرسید و شگفت‌زده دریافت که قیمت همه آن‌ها یکی است.
او پرسید: ”چرا گلدان‌های نقش‌دار و گل...
@farhangeketabkhani
#معرفی_کتاب
نام کتاب:من سرباز هخامنشی بودم
نویسنده: حسین علی جعفری
موضوع اکثر این داستان ها جنگ ایران و عراق است .
 این داستانک های به موضوع هایی از جمله خیانت، دعای مادر،دوکوهه ،کربلایی ها ،آخرین دیدار شهدا با خانواده هایشان ،مین ومدال و زندان وزندانی و زندانبان و پناهنده ،خا...
@kalamezendeh1
#داستان‌كوتاه :
«زیبایی رایگان است»
مردی در نمایشگاهی گلدان می‌فروخت.
زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد.
بعضی‌ها بدون تزیین بودند ، اما بعضی ها هم طرح‌های ظریفی داشتند.
زن قیمت گلدان‌ها را پرسید و شگفت‌زده دریافت که قیمت همه آن‌ها یکی است.
او پرسید: ”چرا گلدان‌های نقش‌دار و گل...
@kalamezendeh1
#داستان‌كوتاه :
«زیبایی رایگان است»
مردی در نمایشگاهی گلدان می‌فروخت.
زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد.
بعضی‌ها بدون تزیین بودند ، اما بعضی ها هم طرح‌های ظریفی داشتند.
زن قیمت گلدان‌ها را پرسید و شگفت‌زده دریافت که قیمت همه آن‌ها یکی است.
او پرسید: ”چرا گلدان‌های نقش‌دار و گل...
#داستانک
دیوانه
🔹 دیوانه ای در شهر بود که می گفتند از رفتن عشقش دیوانه شده است!
روزی دیوانه از کنار جمعی می گذشت، بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفتند:
آهای دیوانه! می توانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ «ﺩﻝ» ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷد ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪاﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
دیوانه گفت: بله می توانم!
ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩ...
‍ ‍ #داستانک
#داداشییییییی
خیلی قشنگه😍
مخصوصا دخترااااااااااا🌹☺️
لطفا بخووووووووونید😊
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
داداشم منو تو خیابون دید..😱
با جمع دخترا بودیم و حجابم خیلی جالب نبود... 😬
با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..😰
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی تنبیهم میکنه.. 😰
نزدیک غ...
#داستانک
بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمد و کنارم نشست ...!
گفت: «مگر کودک شده ای که با خاک بازی می کنی؟»
گفتم: «نه! ولی از بازی آدم هایت خسته شدم»
خدا خندید .
پرسیدم: «خدایا! چرا از آتش نیستم تا هر که قصدِ بازی با من داشت را بسوزانم؟»
مکثی کردو گفت: «تو را از خاک آفریدم تا بسازی، نه بسوزانی! تو ...
‍ #موسیقی_بی‌کلام🎼
میکیس تئودوراکیس» آهنگساز برجسته‌ای که این قطعه را نواخته، هفت ماه قبل از کودتای نظامی دیکتاتور معروفِ کشور شیلی، اگوستو پینوشه؛
با دختری به نام «پائولا» آشنا می‌شود که این آشنایی به عشقی عمیق می‌انجامد؛
خودِ میکیس در خاطراتی که بعدها برای دوستانش تعریف می‌کند می‌گوید: «درست یک ...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستانک
جوانی که برای یک دوره آموزشی به هلند رفته بود،
می گفت: یه روز برای خرید لپ تاپ به بازار شهر ٱمستردام پایتخت هلند رفتم...
به اولین مغازه فروش وسایل صوتی تصویری که رسیدم لپ تاپ مورد نظرم رو قیمت کردم...
فروشنده گفت:
قیمتش ۶۹۵ یورو است.
خداحافظی کردم و به مغازه بعدی رفت...