نتایج جستجو "عاشق"

داستانک شماره ۵۶۳(عاشقانه)
قفس آهنی...
اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره .
خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت
يه پوست نازک بود رو دلش .
يه روز آدم عاشق دريا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا.
پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا .
موجي او...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« گل صداقت »
💠 دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد، چون دختر او در دل...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« گل صداقت »
💠 دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد، چون دختر او در دل...
@kalamezendeh1
#داستان‌کوتاه :
« گل صداقت »
💠 دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد، چون دختر او در دل...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
@chamedaneasemany
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده ...
🔘 داستان کوتاه
آیا میدانید مثل 'حاجی حاجی مکه' چگونه وارد زبان فارسی شد؟
در زمانهای گذشته که وسایل نقلیه موتوری وجود نداشت، تنها راه رفت و آمد میان شهرها، استفاده از حیواناتی همانند اسب و شتر بود.
بدیهی است که حیوان بعد از مدتی خسته شده و نیاز به استراحت پیدا میکرد، در نتیجه اشخاص زمانی که آهنگ سف...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
🍃🌺 #داستان_کوتاه🌺🍃
🌟'دانشجوی نمونه'🌟
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود ب...
#داستانک
عاشق بادکنک قرمزه شده بود. بغضش را قورت داد،وقتی که دید بادکنکه دختره رو‌ بهش ترجیح داد و‌باهاش رفت!
دستش رو فرو‌کرد توی جیب‌های خالیش و دور شدن دخترک را با بادکنک قرمزش تماشا کرد!
@txt_dep
📖 #داستانک
💢 وداع پیامبر (ص) با ماه رمضان
♦️برخاستن از سفره ضیافت الله برای عارفان دلداده حق سخت و ناگوار است.لذا همانطور که جدایی عاشق از معشوق، به سختی هر چه تمام تر صورت می گیرد، پیامبر اکرم (ص) چگونگی وداع با ماه رمضان را چنین بیان می کند
♦️ جابر بن عبد الله انصاری نقل می کند که در جمعه ماه ...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
#داستان کوتاه
در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد، تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کش...
بچه كه بودم آرزو داشتم يه شوهر هندى داشته باشم مثل امير خان.
يه كم كه بزرگتر شدم دلم مى خواست همسرم يه مرد آلمانى قد بلند با چشماى آبى باشه.
يه مدت بعدم كه آرزوى ملكه شدن رو داشتمو بابام همش برام مى خوند 'شاه بياد با لشكرش...
كسايى اومدن و رفتن كه نه شاهزاده بودن نه چشماشون آبى بود..
فقط بهم ياد ميد...
‍ #داستانک
ساعت چهار بعد از ظهر باهاش قرار داشتم،خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم،همیشه خوش قول بود و باید دقیق سر وقت می رسیدم سر قرار.....
مدت ها پیش هر هفته می دیدمش،همیشه زودتر می رفتم سر قرار تا از دور میاد ببینمش و خوب براندازش کنم....
قدبلند بود و بخاطر قدش هیچ وقت کفش پاشنه بلند نمی پوشید...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
🔘 داستان کوتاه
در زمانهاى قديم، مردي ساز زن و خواننده اي بود؛ بنام 'برديا' که با مهارت تمام مي نواخت و هميشه در مجالس شادي و محافل عروسي، وقتي براي رزرو نداشت
برديا چون به سن شصت سال رسيد روزي در دربار شاه مي نواخت که خودش احساس کرد دستانش ديگر مي لرزند و توان اداي نت ها را به طور کامل ندارد و صدا...
داستان کوتاه
من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم؛عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو می‌زد،منم...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_اول
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
اولین شبی بود که توی اتاق خونمون میخوابیدم.
توی خواب و رویا فقط جشن عروسی میدیدم و شیرینی عشق رو توی بند بند وجودم حس میکردم،
من و آریو چقدر عاشقانه توی اون مجلس میخرامیدیم و چقدر شاد و خوشبخت دیده ...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
🔘 داستان کوتاه
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان ام...
🔘 داستان کوتاه
آقا جان چایش را هُرتی کشید و گفت :
تلفن که نداشتیم، مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شود
شانس آوردیم تلفن آن ها به راه بود .. نوبت به ما که میرسید از استرس سکه مگر در آن خط باریک می افتاد !
به زور و صلوات می انداختیم توو شماره را میگرفتیم ،
هی سلام و صلوات که خدا...
#داستانک
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه ...
#داستانک
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه ...
🔘 داستان کوتاه
آقا جان چایش را هُرتی کشید و گفت :
تلفن که نداشتیم، مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شود
شانس آوردیم تلفن آن ها به راه بود .. نوبت به ما که میرسید از استرس سکه مگر در آن خط باریک می افتاد !
به زور و صلوات می انداختیم توو شماره را میگرفتیم ،
هی سلام و صلوات که خدا...
طبق معرفی مکان فرهنگسرا و علم به نویسنده بودن شخصیت، توقع مخاطب از او با شخصیته پرداخت شده در ادامه در تضاد قرار میگیرد. اوج تضاد در جمله ی 'اتفاقا من عاشق شهدای گمنامم' برای خواننده بوجود می آید
تضاد دیگر اینجاست که جنس ناراحتیه خانواده ی شهدا و جانبازان با تمام تلخی ها ته مایه ای از شیرینی دارد و ...
#داستان_کوتاه_شب 📚
تو تمام سال های رفاقتمون هیچوقت انقدر خسته ندیده بودمش...
کسی که صدای خنده هاش همیشه تو ذهنم بود ،
حالا بی حوصله تر از این بود که حتی با کسی حرف بزنه...
از پیله ی تنهایی آوردمش بیرون...
قرار گذاشتم جایی که می دونستم اونجا لال هم باشی خاطرات به حرفت میاره...
به حرفش آورد......
🔘 داستان کوتاه
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نمي‌تواني عزيزم!»
گفتم:
«مي‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي مي‌آيد که نمي‌تواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوس...
Twelfth Night
شب دوازدهم
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Viola and her twin brother are shipwrecked in an enemy country. Viola thinks her brother is dead. She is alone and needs a job so she puts on boys’ clothes.
کشتی ویولا و برادر دوقلویش غرق می‌شود و آن‌ها وارد سرزمین دشمن می‌شوند. ویولا فکر می‌کند برادرش...
داستان کوتاه
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نمي‌تواني عزيزم!»
گفتم:
«مي‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي مي‌آيد که نمي‌تواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوستي...
#داستانک
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان.
نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.
پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گ...
🔘 داستان کوتاه
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نمي‌تواني عزيزم!»
گفتم:
«مي‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي مي‌آيد که نمي‌تواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوس...
🔘 داستان کوتاه
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نمي‌تواني عزيزم!»
گفتم:
«مي‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي مي‌آيد که نمي‌تواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوس...
#داستانک
کوچک بودم که آقام فوت کرد،مادرم برام شد هم پدر و هم مادر.
خونه مردم رخت می شست و برای برای من و خواهرم مایحتاج زندگی مون رو می خرید.
بعد از گرفتن دیپلم،کنکورم رو که دادم آرزوی مادرم رو برآورده کردم و دانشگاه پزشکی قبول شدم.
نه تنها از کارکردن مادرم کم نشد که کارش شبانه روزی شده بود و ک...