نتایج جستجو "عاشق"

مجنون را می گفتند که:
از لیلی خوبترانند ، بر تو بیاوریم؟
او می گفت : که آخر من لیلی را به
صورت دوست نمی دارم، لیلی صورت نیست!
لیلی به دست من همچون جامی است
من از آن شراب می نوشم
من عاشق شرابم
و شما را نظر بر قدح است
از شراب آگاه نیستید.
#مولانا
فیه ما فیه
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastana...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_نوزدهم
زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم.شیرآب، همان بود.چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ هفت بار از سرگیشا تا بالای تپه های آخر را بدود و یا علی فریادکند؟تپه های گیشا، آن زمان به یک تیمارستان م...
#داستانک 🍃🌸
@boghzesanginnn
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تر...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
💐داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
داستان کوتاه:
. 'مــردها' وقتی عاشق می شوند به 'دنـیـا می آیند' و 'زن ها' عاشق که می شوند' می میرند' ! '
@Mehranpazyar
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
جای عاقل صدر دیوان
جای مجنون قعر زندان
حبس و تهمت قسم عاشق
تخت و منبر جای عالم
گر بگویم ور خموشم
ور بجوشم ور نجوشم
اندر این فتنه خوشم من
تو برو می باش سالم
مولوی
اطلاعات بیشتر
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
.
توی سیاره ای که ساکنش هستم ، شبها طولانی و روزها کوتاه ترند.
اینجا تاریکی و سیاهی غالب است و روشنایی حتی توی پرده ی روز هم با ترس و پشت نقاب ابر تابیدن دارد.
توی سیاره ای که ساکنش هستم مردمانش همه عاشق سیاهی و تاریکی اند ولی ورد زبانشان نور و روشنایی هاست ولی اصلا دنبالش نمی رود و توی چار دی...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_هجدهم
حافظه گاهی زخم میزند.خاموشش کرده ام.چه سالی است؟هفتادویک.علی بعداز جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه.یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزهارا عادی نمیشمارند.گاهی یک دقیقه، یک قرن طول میکشد و گاهی صدها سال، ثانیه ای است. علی برای ورود به جمع نظامیان ...
✨﷽✨
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجو...
👇
باید فرزندان خود را به گونه ای تربیت کنیم که به مردم عشق بورزند و علاوه بر آن عاشق همه هستی و طبیعت هم بشوند.
#داستانک 😁 طنز
👩‍👦مادر: پرویز چرا گریه می کنی؟
پرویز: بابا می خواست به دیوار میخ بکوبد، چکش را زد روی دستش.
مادر: این که گریه نداره، خوب میشه.
پرویز: من که برای اون گریه نمی کنم، برای کت...
#داستانک
یوریکو*
یوریکو زمانی که مدرسه ی ابتدایی می رفت با خودش گفت: 'دلم برای اومِکو* می سوزه... مدادهاش همه شون فسقلی اند و کوله پشتی کهنه ی برادرش رو می آره مدرسه.'
برای این که به شیوه ی بهترین دوستش عمل کند، با اره ی کوچکی که به قلم تراش اش وصل بود، مدادهای بلندش را به قطعه هایی کوچک تر برید....
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...
گاهی هم این که عاشق نباشی هم، چندان بد نیست:
اینکه برایت کافیست که
جلوی آینه برای خودت وقت میگذاری
به خودت میرسی،
موسیقی گوش میدهی،
به حرکات رقصت دقت میکنی
دلت را به دریا میسپاری
و نسیم را به درون موهایت دعوت میکنی؛
همین که به خودت اهمیت میدهی
به خودت محبت می ورزی
و فکرت را از هر مشغله ای دور میکنی
...
تنور و داستان‌های دیگر
نویسنده: هوشنگ مرادی کرمانی
ناشر: پروین
سال انتشار: ۱۳۹۵
قطع: رقعی
تعدادصفحه: ۱۶۰
قیمت: ۹۰۰۰ تومان
این کتاب شامل ۱۵ داستان است. یکی از زیبایی‌های داستان‌های نویسنده این است که در فضای کاملاً ساده و صمیمانه نوشته شده و مهارت منحصر به فردی در بیان خصوصیات کودکان و نوجوانان و ر...
#داستانک 🌷🌷🌷
⁉️به نظرت امام زمان با چه معیاری سرباز انتخاب میکنه؟!؟!
گنده‌لات تهران بود...
🍃بعضی از قماربازهای بزرگ تهران و کاباره ها استخدامش می‌کردند.
گنده لات تهران بود و توی مشروب‌فروشی کار می‌کرد.
هیکل بزرگی داشت و همه ازش حساب می‌بردن. می‌شد بادیگارد قماربازها...
ولی میوندار هیات مونده بود....
🔹اگر با دلت ،
چیزی یا كسی را دوست داری ؛
زیاد جدی نگیر،
زیرا كار دل دوست داشتن است،
همانند چشم ، كه كارش دیدن است.
اما...
اگر روزی
با عقلت كسی را دوست داشتی ؛
اگر عقلت عاشق شد ،
بدان كه چیزی را تجربه میكنی ؛
كه اسمش عشق است...
“افلاطون”
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @patooghshoara🦋
╰┅────────┅╯
من همیشه عاشق دریا بودم ...
یه بار ابتدایی بودم رفتیم دریا با کل فامیل . همه سوار قایق شدن ولی مامانم نذاشت من سوار شم ! موند تو دلم !!
من همیشه عاشق دریا بودم ...
یه بار با عمم رفتم مسافرت و کل حاشیه دریای خزر ، تو شهراش وایمیسادیم میرفتیم دریا :))
من همیشه عاشق دریا بودم ...
با یکی از بچه های بلا...
- داستان کوتاه ماسه :
آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه‌ای زندگی می‌کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل‌های مکانیکی غول پیکر کنده باشند، گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورز سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه‌ای کنده شده بود که ترا به اندیشه‌ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده ...
- داستان کوتاه ماسه :
آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه‌ای زندگی می‌کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل‌های مکانیکی غول پیکر کنده باشند، گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورز سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه‌ای کنده شده بود که ترا به اندیشه‌ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده ...
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...
#داستان_کوتاه📚
#علم_یا_خرد
خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .
صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد با...