نتایج جستجو "طمع کار"

🔘 داستان کوتاه
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می‌آید که نجس‌ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مأمور می‌کند که برود و این نجس‌ترین نجس‌ها را پیدا کند. پادشاه می‌گوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را بداند می‌بخشد. وزیر هم عازم سفر می‌شود و پس از یک سال جستجو و پرس و...
#داستانک
🌺داستان_آموزنده (بهشت و جهنم) 🌺
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن ی...
#داستانک
افلاطون روزی شاگردان خود را گردش علمی برد. در کوه و دشت در طبیعت سبز بهاری گشتند و از افلاطون، فلسفه وجود آموختند.
وقت استراحت مشغول خوردن، غذا شدند. پشه ای مزاحم غذا خوردن افلاطون شد و مدام بر روی غذای او می خواست نزدیک شود و بنشیند. افلاطون قدری از غذای خود در مقابل پشه گذاشت، پشه از آن...
داستان کوتاه
می‌گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد، چون شنیده بود کسی که اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد.
شیخ مدتی او را سر گرداند و بعد به او می‌گوید اسم اعظم از اسرار خلقت است و نباید دست ناا...
داستان کوتاه
📖فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.
روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مردخیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر ...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
📖 دل بسته صابون
شخص عطاری از اهل بصره می گوید روزی در مغازه عطاری ام نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور به دکان من وارد شدند.
وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم، متوجه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولی نیستند.
به همین جهت از شهر و دیارشان پرسیدم، اما ...
داستان کوتاه
📖فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.
روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مردخیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر ...
🍁🍃🍂
🍃🍂☘🥀
#داستانک
فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.
روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مردخیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است ...
داستان کوتاه
📖فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.
روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مردخیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر ...
#داستانک
افلاطون روزی شاگردان خود را گردش علمی برد. در کوه و دشت در طبیعت سبز بهاری گشتند و از افلاطون، فلسفه وجود آموختند.
وقت استراحت مشغول خوردن، غذا شدند. پشه ای مزاحم غذا خوردن افلاطون شد و مدام بر روی غذای او می خواست نزدیک شود و بنشیند. افلاطون قدری از غذای خود در مقابل پشه گذاشت، پشه از آن...
#داستانک
افلاطون روزی شاگردان خود را گردش علمی برد. در کوه و دشت در طبیعت سبز بهاری گشتند و از افلاطون، فلسفه وجود آموختند.
وقت استراحت مشغول خوردن، غذا شدند. پشه ای مزاحم غذا خوردن افلاطون شد و مدام بر روی غذای او می خواست نزدیک شود و بنشیند. افلاطون قدری از غذای خود در مقابل پشه گذاشت، پشه از آن...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
داستان کوتاه:
مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر.
ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود و ولی سقف ...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای ده نف...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕داستان کوتاه
مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد.
در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود:
«حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود اما سقف اتو...
💕داستان کوتاه
مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد.
در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود:
«حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود اما سقف اتو...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
#داستان کوتاه
‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹•••• @allahbamahast
💛‿💛 ╯
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو،...
#داستان کوتاه
‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می ...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای ده...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می د...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
#داستان کوتاه
‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹••••
💛‿💛 ╯@nasemmehrabani
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگ...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
#داستان کوتاه
‌‎‌‌‍
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. ...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...
💕 داستان کوتاه
'زندانی فقیر و هیزم فروش'
'فقیری' را به زندان بردند.
او بسیار 'پرخُور' بود و غذای همه زندانیان را می دزدید و می خورد.
'زندانیان' از او می ترسیدند و رنج
می بردند، غذای خود را 'پنهانی' می خوردند.
روزی آنها به زندانبان گفتند:
به 'قاضی' بگو، این مرد خیلی ما را 'آزار' می دهد. غذای...