نتایج جستجو "شکست"

#داستانک
زنی به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ می توانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری , این کار بسیار آسان است !
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند , اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد .
پس شیطا...
#داستانک
روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد
زنگ موبایل آن مرد ترانه ای بود
بعد نماز همه او را سرزنش کردند
و او دیگر آنجا به نماز نرفت.
همان مرد به کافه ای رفت و ناگهان قلیان از دستش افتاد و شکست
مرد کافه چی با خوش رویی گفت اشکال نداره،فدای سرت
او از آن روز مشتری دائمی آن کافه شد..
حکایت م...
Banoo:
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد ...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به حرف زدن کرد:
ب...
سخن پایانی ❤️
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
داستان کوتاه:
آدرس من: محله‌ی رُزهای سپید!
بوی نان داغ توی کوچه پیچید. پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت:« بوی نون میاد...حواسِت به منِ؟...» جوابی نشنید، بغض کرد. چانه‌اش می‌لرزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما نتوانست. بغضش شکست و دانه دانه فرو ریخت. از جا بلند شد، از کنار گل...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
@majmaaemadehin
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به ح...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به حرف زدن کرد:
ب...
داستان کوتاه:
آدرس من: محله‌ی رُزهای سپید!
بوی نان داغ توی کوچه پیچید. پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت:« بوی نون میاد...حواسِت به منِ؟...» جوابی نشنید، بغض کرد. چانه‌اش می‌لرزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما نتوانست. بغضش شکست و دانه دانه فرو ریخت. از جا بلند شد، از کنار گلدان‌های رُز گذشت و به سمت آی...
#داستانک
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل
یکی گفت لوس،
یکی چندشش شده بود
...
📔🌙 داستان کوتاه شب 🌙📔
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت :
بشکن وبخور وبرای من دعا کن..
بهلول گردوها را شکست و خورد
اما دعا نکرد ...
آن مرد گفت :
گردوها را می خوری نوش جان
ولی من صدای دعای تو را نشنیدم..
بهلول گفت :
مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است ..
اگه ب...
📔🌙 داستان کوتاه شب 🌙📔
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت :
بشکن وبخور وبرای من دعا کن..
بهلول گردوها را شکست و خورد
اما دعا نکرد ...
آن مرد گفت :
گردوها را می خوری نوش جان
ولی من صدای دعای تو را نشنیدم..
بهلول گفت :
مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است ..
اگه ب...
🔘 داستان کوتاه
روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :
من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !
یک اینکه می گوید :
خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.😡
دوم می گوید :
خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که...
داستان کوتاه: ساعت چنده؟⏰⏰⏰
  پسر جوان، چند بار انگشتش را روی دیوار چرخاند و چند قدم عقب رفت، به دیوار زل زد و به سمت پیرمرد چرخید و گفت : « این یه شاهکاره! مگه نه عمو ؟ »
پیرمرد لبخند زد و به علامت تایید، سر تکان داد. دو پرستار با برانکار وارد اتاق شدند. جوان فریاد زد: « قدم نو رسیده مبارک...
😔😔😔😔😔
داستان کوتاه :
💠چرا درلحظه آخر(مرگ) ما کافر می‌شویم؟💠
✅ در تمام عمر انسان ، هدف شیطان این است که ایمان را از انسان بگیرد و او را به پرستش خود(شیطان) بکشاند،
اما انسان مؤمن وقوی با اعتقاد به خدا جلوی شیطان می‌ایستد و این جنگ تا پایان زندگی انسان ادامه دارد.😭😱
⭕️ شیطان منتظره تا زمان مرگ ...
📙...
#داستانک
#پیرمرد_و_عروس
پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی
می کرد. او دستانش می لرزید و چشمانش خوب
نمیدید و به سختی می توانست راه برود.
هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و
لیوانی را بر زمین انداخت وشکست. پسر و
عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:
باید درباره ی پدربزرگ کاری بکنیم...
داستانک
رشد خودم:
حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود...
مردی به او نزدیک شد و گفت: مرا به شاگردی بپذیر.
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا.
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد این بار ...
زمانی میتوان اتمسفر خوبی داشت که از توصیف گفتگو و صحنه پردازی مکان، زمان، رنگ، لحن داستانی و .. که باعث احساس برانگیزی بیشتر و ایجاد درونمایه ی ذهنی میشود استفاده کنیم.
در ابتدای داستان مکان فرهنگسرا اتمسفر خوبی را به خواننده منتقل کرد ولی در حد لازم موفق نبود، مثلا میشد از حضور جانبازان به عنوان گ...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستانک
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل
یکی گفت لوس، ...
📖داستان کوتاه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به ...
‍ داستان کوتاه‌ و زیباا
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ن...
#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#بازگشت_به_خانه_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
همون زن و مرد رو دیدم که درب خروجی یک ساختمان بزرگ ایستادن و گویا میخواستن از پله های فراوانی که جلوی پاشون بود پایین بیان. تا زن خواست پاش رو از اولین پله پایین بذاره باز اون صدا و لحن شیرین بگوشم رس...
‍ داستان کوتاه‌ و زیباا
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ن...
داستان کوتاه زندگی ( خاطرات)
تو را من چشم در راهم :
خدافظی کردیم . خدافظیمون از این خدافظی ها که با دعوا و بحث و جدل نبود خیانتی ام حدودا در کار نبود یه قدم اون برداشت یه قدم من تا جایی که هی دور تر و دور تر شدیم تا جایی که دست تکون دادن و خدافظی همدیگرو ندیدیم ،فقط ، فقط قدمامونو شمردیم تا ...
💫داستان_کوتاه
✅ راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از 'بی امکانی' به عنوان نقطه ی قوت است. به داستان زیر توجه کنید :
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه ی رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جود...
نمیتونستم ازش متنفر بشم اما دیگه دوسش نداشتم، اون منو جلوی همه بچه های دانشگاه کوچیک کرد و غرورمو شکست.
ارش چشمشو روی دوسال از بهترین لحظات عمرمون بست اما نتونستم دلیل کارشو ازش بپرسم چون اون لحظه شوکه شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم، اون هم بدون هیچ حرفی برای همیشه رفت.
داشتم از سر درد میمردم برای ه...
#یک_داستان_کوتاه
صبح که بیدار شدم و خواستم خمیازه بکشم، یک آدم خوش‌برورویی بالاسرم ایستاده بود و با لبخند گفت: خوب خوابیدید عشقم؟ گفتم سلام. واقعا فکر نمی‌کردم نکیر و منکر این‌شکلی باشند. مخلصم. خیلی مرگ راحتی بود. طرف گفت: ولی شما نمردید و من هم فرشته نیستم. بعد یک لیوان آب‌پرتقال داد دستم و گفت: ...
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل
یکی گفت لوس،
یکی چندشش شده بود
و دیگری ح...
داستان کوتاه زندگی ( خاطرات)
تو را من چشم در راهم :
خدافظی کردیم . خدافظیمون از این خدافظی ها که با دعوا و بحث و جدل نبود خیانتی ام حدودا در کار نبود یه قدم اون برداشت یه قدم من تا جایی که هی دور تر و دور تر شدیم تا جایی که دست تکون دادن و خدافظی همدیگرو ندیدیم ،فقط ، فقط قدمامونو شمردیم تا ...
🌺🌵🌺🌵🌺
🌵🌺🌵🌺
🌺🌵🌺
🌵🌺
🌺
#داستانک
۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان. ۲۲ سالم ب...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستان_کوتاه
#داستانک
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلی...
@harfazdelojan1307
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستانک
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن...
🌷🌷🌷
💠داستان کوتاه
🔹زنی به شیطان گفت: آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ می توانی او را وسوسه کنی تا همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت: آری، این کار بسیار آسان است !
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی کرد او را وسوسه کند، اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست می‌داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد. پس ...
#داستانک
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه‌ام ازدواج کردم. ما همدیگرو تا حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می‌کردیم. می‌دونستیم بچه‌دار نمی‌شیم، ولی نمی‌دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی‌خواستیم بدونیم. با خودمون می‌گفتیم عش...
🌺🌺🌺🌺🌺
🌸🌸🌸🌸
🌺🌺🌺
🌸🌸
🌺
#داستانک
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل
یکی گفت لوس، ...
داستانک 📚
صدای تصادم ، در شب آبستن امید مفلوج . صدای شکستن . صدای خُرد شدن . قارقار تمسخر از درخت باور عور .
دخترک مفلوج ، که یقه ی پیراهن مادر را به سختی می فشرد . جیغ زنان پرسید :
- بابا مُرد ؟!
مادر سرش را برسینه نهاد و گریست . از کنج تاریک اتاق ، روشنایی سیگاری ، چهره ارغوانی مردی ، ودرخشش سر...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
بشکن و بخور و برای من دعا کن.
بهلول گردوها را شکست و خورد اما دعا نکرد..!
آن مرد گفت:
گردوها را می خوری نوش جان،
ولی من صدای دعای تو را نشنيدم...
بهلول گفت:
مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنيده است!!
تو بند...
'سنگ و شیشه'
(داستـــان کوتـاه)
مرد غرق شده بود، درچرت بعد از ناهار...
ناگهان باصدای بلندی از جا جست!
چنان آشوب زده و ترسیده که همه ی بدنش به لرزش افتاده بودو پیشانیش خیس عرق شده بود!
نا خود آگاه از جای خود برخاست و به سمت ورودی حیاط دوید،درب را گشود واردکوچه شد.سنگی که روی زمین به چشمش خور...