نتایج جستجو "شوهر"

💕 داستان کوتاه
کشیشی تازه کار و همسرش برای 'نخستین ماموریت و خدمت' خود که بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین(شهر نیویورک) بود در اوایل ماه اکتبر وارد شهر شدند.
زمانی که کلیسا را دیدند، دلشان از 'شور و شوق' آکنده بود. کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت. دو نفری نشستند و برنامه ریزی ک...
داستان کوتاه
دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش...
داستانک
با پدرم رفتم سیرک توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری ...
داستانک
با پدرم رفتم سیرک توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری ...
داستانک
با پدرم رفتم سیرک توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری ...
@Happybanoo
📨 #داستانک (داستان کوتاه)
یک زن و شوهر که بیست سال بود با هم ازدواج کردن تصمیم گرفتن که تابستون رو کنار دریا بگذرنونن و به همون هتلی برن که بیست سال پیش ماه عسلشونو اونجا گذروندن ولی خانومه مشغله کاری داشت و بهمین دلیل توافق کردن که شوهره زودتر تنهایی بره و زنه دو روز بعد بهش ملحق بشه.....
داستان کوتاه
همسر جوان و خوشگل «سلادکوپرتسوف»، رئیس پست‌خانه‌ی شهرمان را چند روز قبل، به خاک سپردیم. بعد از پایان مراسم خاک‌سپاری آن زیبارو، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان پست‌خانه برپا شده بود شرکت کردیم. هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک ...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
#داستانک
تقلید کورکورانه ...❌⛔️
عروس جوانی به عنوان شام برای شوهر تازه دامادش،
سوسیس درست میکرد. 
اما پیش از آنکه سوسیس را برای سرخ کردن داخل ماهی تابه بگذارد، سرو ته آنها را باچاقو میزد!
وقتی شوهرش دلیل این کار را از او پرسید، تازه عروس جواب داد که مادرش سوسیس را همیشه به همین صورت سرخ میکرده ا...

#داستانک
با پدرم رفتم سیرک
توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک ا...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریمخان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی...
✅ بخشی از نقد نازنین جودت بر داستان «تاوان»، نوشته‌ی زهره طالبی علی
شما داستان را می‌شناسید. طرح را می‌شناسید. برای شخصیت‌های داستان‌تان ماجرا و اتفاق رقم زده‌اید و همه‌ی این‌ها برای شروع خوب است اما کافی نیست. در همین ابتدای راه از پایگاه نقد شروع کنید. داستان‌های ارسال‌شده به پایگاه و نقد‌ها و یا...
🌹کاری که شیطان برایش کف می زند🌹
یک سوال :
کدام عمل است که اگر از انسان سر بزند، شیطان آنقدر خوشحال می شود، که شروع به کف زدن می کند؟
از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
اِذا اخَتَصَمَتْ هِیَ وَ زَوجُها فی‌البَیتِ فَلَهُ فی کُلِّ زاویَهٍ مِن زوایَا البَیتِ شَیطانٌ یُصفِّقُ و...
🌹کاری که شیطان برایش کف می زند🌹
یک سوال :
کدام عمل است که اگر از انسان سر بزند، شیطان آنقدر خوشحال می شود، که شروع به کف زدن می کند؟
از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
اِذا اخَتَصَمَتْ هِیَ وَ زَوجُها فی‌البَیتِ فَلَهُ فی کُلِّ زاویَهٍ مِن زوایَا البَیتِ شَیطانٌ یُصفِّقُ و...
داستانك شب👇👇
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه‌ات را باید ببخشی.»
زن با کمال میل می‌پذ...
‍ 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
#داستان_کوتاه_آموزنده
🍒 #طلاق_ناگهانی🍒
💎با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهری...
‍ 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
#داستان_کوتاه_آموزنده
🍒 #طلاق_ناگهانی🍒
💎با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهری...
‍ 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
#داستان_کوتاه_آموزنده
🍒 #طلاق_ناگهانی🍒
💎با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهری...
‍ 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
#داستان_کوتاه_آموزنده
🍒 #طلاق_ناگهانی🍒
💎با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهری...
داستانك شب👇👇
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه‌ات را باید ببخشی.»
زن با کمال میل می‌پذ...
🧚‍♂🔤🧚‍♀
@English_lang_learners
♦️داستانک صوتی
🔸تقویت مهارت شنیداری
🔹تقویت دامنه لغات
A man checked into a hotel. There was a computer in his room so he decided to send an e-mail to his wife. However he accidentally typed a wrong e-mail address and without realizing his error he sent the e-mail.
...
📚#داستان_کوتاه
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه‌ات را باید ببخشی.»
زن با کمال میل م...
🍁🍃🍂🍃🍁
#داستانک
#آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مرات...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
حكايت ميكنند كه دختر جوانی چند
روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت
و بستری شد. نامزد وی به عیادتش
رفت و در میان صحبت هایش از درد
چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت
و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد
جوان عصا زنان به عیادت نامزدش
می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا ...
📝 #داستانک
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می سوزن موا...
داستان کوتاه
همسر جوان و خوشگل «سلادکوپرتسوف»، رئیس پست‌خانه‌ی شهرمان را چند روز قبل، به خاک سپردیم. بعد از پایان مراسم خاک‌سپاری آن زیبارو، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان پست‌خانه برپا شده بود شرکت کردیم. هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک ...
📝 #داستانک
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می سوزن موا...
داستانک
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. ازاو علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد.
مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را...
#داستان_کوتاه_وسوسه__قسمت__دوم
روی یکی از صندلی ها نشست و دوباره خیره شد به زمین.
_ ببخشید فضولی می کنم، خواستم ببینم چرا دیگه انجمن نمی یاید؟
دستی به ریش مشکی و کم پشتش کشید و گفت: «این روزا سرم خیلی شلوغه و درسام هم که حجمشون زیاده.
_ ولی تا جایی که من میدونم، شما سه چهار ساله فعالیت داری و هی...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب...
داستان کوتاه
زیارت مقبول
زید نساج می گفت:
پیرمرد همسایه ای داشتم که کمتر او را می دیدم. روز جمعه ای بود، او لخت شده بود تا غسل جمعه را انجام دهد.
در پشتش زخمی را دیدم که به اندازه یک وجب و جایش چرک کرده بود. نزدیکش رفته و علت زخمش را پرسیدم. ابتدا چیزی نگفت، اما وقتی بیش از حد اصرار کردم به ناچا...
از زبـونہ یہ پسـر
😔😞
❤شـایـد قشـنگ تریـڹ پسـت❤
.یہ روز داشـــتم قدم ميزدم تو خيابوڹ نميدونم ڪجاے فلاڹ شهر
يہ عابر ڪہ اصلا تو حالݪ خودش نبود محڪم خورد بہ مڹ
گفــتم : هووو !! حواست ڪجاست بابا
يه نگا بهم ڪرد و آروم گفت:
عذر ميخوام خيلے داغــونم حواسم اصلا نبود..
گفتم : حالا چے شده اينجورے بہ هم ر...
#داستان_کوتاه__وسوسه_قسمت__اول
- مامان من نمیتونم بهش بگم.
مامان رو به رویم نشست و گفت: «آدم عاقل فکر آیندشه. نمیخواد این پا و اون پا کنی. آقا جلال خونه و زندگی درست و حسابی داره، حاضره یه ماشین به اسمت بکنه و هر چی بگی، همون بشه. اون پسریه به لاقبا چی داره؟! دلش خوشه فردا به مدرک میگیره! معلوم نیس...
✅ بخشی از نقد احسان عباسلو بر داستان «خانه‌ی سرد»، نوشته‌ی پروین جنتی
حتماً این تعریف از داستان کوتاه را شنیده‌اید که می‌گویند داستان کوتاه برشی از زندگی است. یک اشتباه رایج که در برداشت از این تعریف وجود دارد این است که معمولاً نویسنده‌ها نمی‌دانند منظور از این برش، چه برشی است و لذا هر برشی از زن...
داستان کوتاه
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_دوازدهم
گاهی بیداری، ولی انگار خواب میبینی.همه ی آن لحظه های خواندن صیغه محرمیت، در آن اتاق کوچک و خاکستری پادگان که پر از پوشه بود، به نظرم خواب میرسید واگر پدرم کنارم نبود،شک میکردم که همه اینها واقعی است!محرمیت چه بود؟ خودم هم درست نمیدانستم.میدانستم که زن...
✍️ داستانک واقعی و بسیار زیبا
📚 از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من بحث بی پایانی را ادامه می دادند.
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.
از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.
در...
‍ واقعیتی شیرین
💎همسر دوک کاونتری انگلیس، زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود، را مشاهده کرد، اصرار زیادی کرد تا شوهرش که مالیات رو کم کند ولی شوهرش از این کار سرباز می‌زد.
بالاخره شوهرش یک شرط گذاشت. گفت: «اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیا...
⚜داستانک⚜
وقتی عقد کردم، مامانم گفت:' می‌خوام نصیحتت کنم،نصیحتی که روز عروسیم بابابزرگ بهم کرد.'
مامان اومد کنارم نشست،موهامو ناز کرد و دستمو گرفت و گفت:
'دخترم اون وقتها شرم و حَیا تو خانواده‌ها خیلی زیاد بود، بابام روش نَشد مستقیم و بی پرده بهم بگه.
فقط گفت:《هرچی هم که شد، وقت خواب، بذار حداقل ...