نتایج جستجو "شوهر"

#داستان_کوتاه_طنز
#تلافی
خانم خانه دار داستان طنز ما درحال پختن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش آشفته وارد آشپزخانه شد و فریاد زد : مواظب باش، مواظب باش، یک کم کره بیشتر توش بریز!
ای وای خدایا، خیلی زیاد درست کردی … حالا سریع برش گردون … زود باش دیگه باید بازم بیشتر کره بریزی … وای خدایا از...
#داستانک
داشتم ظرف ها رو ميشستم كه یهو از تو هال داد زد : بهترین هدیه ای که از من گرفتی چی بوده؟
گفتم: چی؟
_ هدیه بابا هدیه.. بهترین هدیه ای که از من گرفتی چی بوده؟
یاد ده سال پیش افتادم وقتی دوتایی نصف شهر با پای پیاده گز کرده بودیم و حسابی خسته بودیم. به پیشنهاد من رفتیم آب هویج بخوریم . همین که...
🔺 داستان کوتاه
📝 آشپز شوهر میکند
✍ آنتوان چخوف
مترجم:احمد شاملو
12 صفحه
#داستان_کوتاه
#آنتوان_چخوف
@bookhapdf
#داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت ...
داستان کوتاه
قاضی مَرْو وقتی خواست دخترش را شوهر دهد، با یکی از همسایگانش که زرتشتی بود مشورت کرد.او گفت: تعجب انگیز است، مردم پیرو رأی تو هستند و تو از من نظر می خواهی! قاضی با اصرار گفت: باید نظرت را بگویی. مرد زرتشتی گفت: نظر شخصّ اول کشور ایران که کسرا باشد در مقام ازدواج دختر، به مال و ثروت دا...
🌴🌹 🌹🌴
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در...
🌴🌹 🌹🌴
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در...
#داستانک
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز....
وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی. حالا برش گردون ... زود باش
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن موا...
🍃🌺 #داستان_کوتاه🌺🍃
🌟'دانشجوی نمونه'🌟
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود ب...
#داستانک
معلمی با خواهر فراش مدرسه ازدواج کرد گاهی اوقات معلم غیبت می کرد از فراش که برادر زنش بود می خواست بجایش به کلاس برود اینقدر این کار تکرار شد که فراش تقریبا شده بود آقا معلم.
بعد از مدتی آقا معلم شد رئیس آموزش و پرورش و برادر خانمش را به مدیریت مدرسه منصوب کرد، بعد از مدتی معلم داستان ما ش...
🔺 داستان کوتاه
📝 آشپز شوهر میکند
✍ آنتوان چخوف
مترجم:احمد شاملو
12 صفحه
#داستان_کوتاه
#آنتوان_چخوف
بچه كه بودم آرزو داشتم يه شوهر هندى داشته باشم مثل امير خان.
يه كم كه بزرگتر شدم دلم مى خواست همسرم يه مرد آلمانى قد بلند با چشماى آبى باشه.
يه مدت بعدم كه آرزوى ملكه شدن رو داشتمو بابام همش برام مى خوند 'شاه بياد با لشكرش...
كسايى اومدن و رفتن كه نه شاهزاده بودن نه چشماشون آبى بود..
فقط بهم ياد ميد...
#داستانک
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز....
وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی. حالا برش گردون ... زود باش
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن موا...
#داستانک
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز....
وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی. حالا برش گردون ... زود باش
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن موا...
#داستانک
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز....
وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی. حالا برش گردون ... زود باش
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن موا...
‌ 🍃
پدربزرگ می‌گفت: «همه انسان‌ها وقتی به دنیا می‌آیند یا لیلی و مجنون هستند یا شیرین و فرهاد.» و همیشه عمه در جواب می‌گفت: «اگر اینطور است پس این همه طلاق، این همه اختلاف، این همه دعوا و درگیری برای چیست؟» پدربزرگ هم جواب می‌داد: «وقتی لیلی را به فرهاد می‌دهند، شیرینی شیرین را برای مجنون می‌خورند ...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
آیینه پیش کور
@jdastanj
مردی نابینا با زنی زشت رو و زشت خو ازدواج کرد. زن از نظر ظاهر، تیره‌رو، پرچروک، پشت خمیده، ناشنوا و لوچ بود. از نظر رفتار نیز نه سکوتش از روی اندیشه بود و نه سخنانش ارزش شنیدن داشت. شبی زن به شوهر نابینای خود گفت: «افسوس که تو قادر به دیدن زیبایی من نیستی. چه...
#داستانک
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه ...
#داستانک
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه ...
🥀
#داستانک
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت:
گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند، وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و ...
🔺 داستان کوتاه
📝 آشپز شوهر میکند
✍ آنتوان چخوف
مترجم:احمد شاملو
12 صفحه
#داستان_کوتاه
#آنتوان_چخوف
@bookhapdf
🔴 داستانک
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس م...
🔺 داستان کوتاه
📝 آشپز شوهر میکند
✍️ آنتوان چخوف
مترجم:احمد شاملو
12 صفحه
#داستان_کوتاه
#آنتوان_چخوف
@kbookan
🔺 داستان کوتاه
📝 آشپز شوهر میکند
✍ آنتوان چخوف
مترجم:احمد شاملو
12 صفحه
#داستان_کوتاه
#آنتوان_چخوف
@bookhapdf
داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت خ...
🌴🌹 🌹🌴
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در...
#داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت ...
🌴🌹
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در جیب...
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در جیبش کر...
🌴🌹 @gymkurd2 🌴🌹
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پ...
ــ
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در جیبش...
🌴 🌹🌴@rezvaneh214
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پ...
ــ
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگهان پدرم دست در جیبش...
🌴🌹 @matalebedini 🌹🌴
📚داستــــان کوتاه
💫با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
👈🏼ناگها...
🔘 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
داستانک
پدر خوانده ی من از من ده سال کوچیکتر بود !!
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله...
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و...
#داستانک
خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ،...
'دانشجوی نمونه'
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌د...
'دانشجوی نمونه'
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌د...
'دانشجوی نمونه'
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌د...