نتایج جستجو "شهر"

☘ داستان کوتاه شبانه☘
سالها پیش کشور آلمان به دو بخش تقسیم شده بود، آلمان شرقی و آلمان غربی و دیواری شهر برلین را به دو قسمت برلین شرقی و برلین غربی تقسیم کرده بود.
یک روز، افرادی از برلین شرقی کامیونی پر از زباله و خوراکی‌های گندیده متعفن را به سمت غربی دیوار یعنی برلین غربی ریختند.
مردم برلین غ...
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨ #داستان کوتاه ✨
شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید ، میخواهم در قبر در پایم باشد.
وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخت سنگ غسالخانه گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما...
داستان کوتاه
در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد، تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشی...
💕 داستان کوتاه
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟!
فرگون زیبا گفت: من ...
#داستانک
داشتم ظرف ها رو ميشستم كه یهو از تو هال داد زد : بهترین هدیه ای که از من گرفتی چی بوده؟
گفتم: چی؟
_ هدیه بابا هدیه.. بهترین هدیه ای که از من گرفتی چی بوده؟
یاد ده سال پیش افتادم وقتی دوتایی نصف شهر با پای پیاده گز کرده بودیم و حسابی خسته بودیم. به پیشنهاد من رفتیم آب هویج بخوریم . همین که...
#‌بهای_‌یک_‌لیوان_‌شیر
#‌داستانک
روزگاری پسرکی فقیر برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌کرد؛ از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقد...
#‌بهای_‌یک_‌لیوان_‌شیر
#‌داستانک
روزگاری پسرکی فقیر برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌کرد؛ از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقد...
#داستانک
پنجره ی بیمارستان
دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، ...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
💕 داستان کوتاه
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟!
فرگون زیبا گفت: من ...
#داستانک ✍️مردی بار سنگینی از نمک بر پشت الاغش گذاشته بود و به شهر میبرد تا آنها را بفروشد.
در مسیر به رودخانه ای رسیدند.. هنگام رد شدن از رودخانه پای الاغ سر خورد ودرون آب افتاد..الاغ وقتی بیرون آمد بار نمک در آب حل شده بود و بارش سبکتر شده بود. روز بعد مرد و الاغ بار دیگر راهی شهر شدند وبه همان ...
داستانک پادشاه و جوان خردمند
پادشاهی بود که به هر شهری میرسید از بزرگ آن شهر میپرسید:خداوند ظالم است یا پادشاه؟
هر کس هر جوابی میداد قبول نمی کرد و به شهر یورش میبرد و اموال را غارت و بسیاری را میکشت.
تا اینکه به شهری رسید.مردم شهر جوان خردمندی را برای استقبال از پادشاه راهی نمودند او یک شتر و یک بز...
🔘 داستان کوتاه
در زمانهاى قديم، مردي ساز زن و خواننده اي بود؛ بنام 'برديا' که با مهارت تمام مي نواخت و هميشه در مجالس شادي و محافل عروسي، وقتي براي رزرو نداشت
برديا چون به سن شصت سال رسيد روزي در دربار شاه مي نواخت که خودش احساس کرد دستانش ديگر مي لرزند و توان اداي نت ها را به طور کامل ندارد و صدا...
@tebkohann
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گ...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_فرگون
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه .
@chamedaneasemany
در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت : فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
@chamedaneasemany
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده ...
َ 🌺💠🌺💠🌺
💠🌺💠🌺
🌺💠🌺
💠🌺
🌺
*داستانک*
✅چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست...
🌱 پس از خواندن این داستان کوتاه خـــلاقیت شما 10 برابر میشود !!!!!!!
در کشور چین، دو مرد روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن.
@occaliptus 🌱
اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغییر دادند زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خ...
💕 داستان کوتاه
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟!
فرگون زیبا گفت: من ...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
'فرگون'
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنی...
💕 داستان کوتاه
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟!
فرگون زیبا گفت: من ...
💕 داستان کوتاه
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟!
فرگون زیبا گفت: من ...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
'فرگون'
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنی...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
'فرگون'
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنی...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
💕 داستان کوتاه
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟!
فرگون زیبا گفت: من ...
َ 🌺💠🌺💠🌺
💠🌺💠🌺
🌺💠🌺
💠🌺
🌺
*داستانک*
✅چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
'فرگون'
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنی...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
'فرگون'
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت:
فرگون خانم !
شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد:
ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنی...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_فرگون
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه .
در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت : فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتم...
#داستانک
تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه با هم بحث میکردند.. یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد. روی تابلو نوشته بود: بهترین خیاط شهر. دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت “بهترین خیاط کشور. سومین خیاط نوشت: بهترین خیاط دنیا، چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_بی_مرگی
دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جست...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستانک
جوانی که برای یک دوره آموزشی به هلند رفته بود،
می گفت: یه روز برای خرید لپ تاپ به بازار شهر ٱمستردام پایتخت هلند رفتم...
به اولین مغازه فروش وسایل صوتی تصویری که رسیدم لپ تاپ مورد نظرم رو قیمت کردم...
فروشنده گفت:
قیمتش ۶۹۵ یورو است.
خداحافظی کردم و به مغازه بعدی رفت...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستانک
جوانی که برای یک دوره آموزشی به هلند رفته بود،
می گفت: یه روز برای خرید لپ تاپ به بازار شهر ٱمستردام پایتخت هلند رفتم...
به اولین مغازه فروش وسایل صوتی تصویری که رسیدم لپ تاپ مورد نظرم رو قیمت کردم...
فروشنده گفت:
قیمتش ۶۹۵ یورو است.
خداحافظی کردم و به مغازه بعدی رفت...
#داستانک/یادگاری/
کنار ﻫﻢ نشسته بودیم ،
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ ﺭﻭ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ
یادمه که آخرای پاییز ﺑﻮﺩ ،
ﻭﻟﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نفس ﻣﯽ کشیدﻡ …
ﻫﺮ ﺍﺯ ﮔﺎﻫﯽ ﺳﺮمو ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﻭندم و ﻧﮕﺎت ﻣﯿﮑﺮﺩم
مثل خودت ...
ﻃﺮﺡ ﻣﻨﺤﻨﯽ ﻟﺒﺎت هنوز ﯾﺎﺩمه
ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮﯼ ﯾﻪ دنیای ﺩﯾﮕﻪ ام
ﺍﻧﮕﺎﺭ بجز من و تو هیچکسی ﻧﺒﻮﺩ.
اونر...
💕داستان کوتاه

در یکی از روستاهای کوهستانی 'دیاربکر' ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه 10 عدد توت فرنگی باشد، در 5 کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرن...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
زنان فدای وطن
‌@jdastanj
میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر سر راه آنها سب...
داستانک مستند👇
🔸به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست.
🔹ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه !
وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.
🔸م...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_درخت_و_مسافر
🎄مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب ...