نتایج جستجو "شهر"

💕داستان کوتاه
'ملانصرالدین' برای خرید 'پاپوش نو' راهی شهر شد.
در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد 'انتخاب' کند.
'فروشنده' حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا 'آزادی' بیشتری برای تهیه کفش 'دلخواهش' داشته باشد.
ملا یکی یکی کفش ها را امتح...
🌺 داستانک کوتاه واقعی...
✍💞 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
آقا این بسته نون چند ؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت : هزار و پونصد تومن !
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت :
نمیشه کمتر حساب کنی ؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم
نه، ...
بسم الله الرحمن الرحیم
🔸داستان کوتاه🔸📚
🌸از مهربانی امام حسین ع 🌸
روزی ، امام حسین ع در حال عبور از کوچه های شهر مدینه بودند که ناگهان تعدادی کودک فقیر به امام نزدیک شده و بعد از سلام به امام ع گفتند: یا امام حسین ع لطفا سر سفره ما بیایید و از غذای ما میل کنید❤️
امام حسین ع برای خوشحالی کودکان ؛ از ...
🔺داستانک 'امام زمان'
«شهر یک‌پارچه در انتظار امام زمان است و حال و هوایی امام‌زمانی دارد. عده‌ی قلیلی هم که شاید مخالف باشند، آشکارا حرفی نمی‌زنند. می‌ترسند از گفتن حرفی خلاف این‌همه منتظر...»
...
روزنوشت های یک مورخ. اواخرسال 60 هجری. کوفه.
🔺عوامی؛ نوشته های علی ملکی | @Avami
#داستانک
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکنه.
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی
که او را ملعبه خود قرار داده بودند
با خنده و شادی بازی میکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی
که تو را مسخره میکنند و به تو میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت:'مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از...
#داستانک
جوانی روستایی ظرفی عسل برای فروش به سمرقند آورد. مامور تفتیش دروازه شهر، بار او را گشت و چون از جوان خوشش نیامد، و حس کرد چیزی برای رشوه ندارد، به عمد ، درب ظرف عسل او را باز نگه داشت تا مگس ها بر آن بنشینند.
جوان هر چه اصرار کرد که او را رها کند، مامور رهایش نکرد.پس از آن که مگس ها در ...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
‍ #عصرانه_ای_برای_شما_خوبان
بی تو طوفان زده دشتِ جنونم
صیدِ افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوهِ درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمانِ سیاهم
تا خمِ کوچه به دنبالِ تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون درِ خان...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
✅داستانک
🌻 @shadbashid96 🌻
♦️ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من حدوداً هشت ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌...
#داستانک
🍃بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد.
🍂آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه...
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:...
داستان کوتاه
روزی شخصی به بازار رفت تا برای سفر خرید کند...
زیرا زمستان در راه بود و مردم همه بیرون شهر بودند...
هیچ کس در خانه اش نبود...
مهمتراینکه...
در حالیکه راه می رفت...
بر روی دیوار یکی از محله ها نوشته ای دید...
با خطی خوش و بزرگ...

.: الله لا إلَه إلا هُو الحَ...
شاد باشید در پناه خدا 🎁
#داستانک🌺
جوانی روستایی ظرفی عسل برای فروش به سمرقند آورد. مامور تفتیش دروازه شهر، بار او را گشت و چون از جوان خوشش نیامد، و حس کرد چیزی برای رشوه ندارد، به عمد ، درب ظرف عسل او را باز نگه داشت تا مگس ها بر آن بنشینند.
جوان هر چه اصرار کرد که او را رها کند، مامور رهایش ن...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
اولین روزی که آقای راجرز می خواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد؛ درست جلوی در خانه اش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت. آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید 'تو کیستی؟ ' مرد همچنان که با نزاکت ایستاده بود ...
🔘 داستان کوتاه
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می‌آید که نجس‌ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مأمور می‌کند که برود و این نجس‌ترین نجس‌ها را پیدا کند. پادشاه می‌گوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را بداند می‌بخشد. وزیر هم عازم سفر می‌شود و پس از یک سال جستجو و پرس و...
بیم است که سودایت
دیوانه کند ما را
در شهر به بدنامی
افسانه کند ما را
بهر تو ز عقل و دین
بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان
بیگانه کند ما را
من می زده دوشم
شاید که خیال تو
امروز به یک ساغر
مستانه کند ما را
امیرخسرو دهلوی
اطلاعات بیشتر
داستان کوتاه
کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد، زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت. یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد، در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را...
#داستانک
جوانی روستایی ظرفی عسل برای فروش به سمرقند آورد. مامور تفتیش دروازه شهر، بار او را گشت و چون از جوان خوشش نیامد، و حس کرد چیزی برای رشوه ندارد، به عمد ، درب ظرف عسل او را باز نگه داشت تا مگس ها بر آن بنشینند.
جوان هر چه اصرار کرد که او را رها کند، مامور رهایش نکرد.پس از آن که مگس ها در ...
#داستانک
ناصر خسرو تا چهل سالگی شرب مدام میکرد.. . در چهل سالگی بود که خواب حج میبینه و مرد دین میشه و به سفر حج میره. پنج بار به سفر حج میره که جمعا 15سال از عمرش رو در سفر حج گذروند.
پس از 5 سفر ، دیگه به حج نرفت!
اهل شهر به ناصر خسرو گفتن چرا دیگه به حج نمیری ؟
گفت؛ در سفر آخرم در راه رفتن ...
🔹داستانک(۲۴)
:
روزی روزگاری در روستایی در هند حاج آقای پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمونها کردند.
حاج آقا هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن ت...
💫🌷 به نام خدا ...🌷💫
💙 ترجمه داستان کوتاه انگلیسی لاکپشتی 💜
📝 مترجم : لئونارا 📝💙
📖 اسم داستان : امیدتو از دست نده ... 📖
از زبون داناتلو : 💜💫
* همش تقصیر من بود ...
به لئویی که حالا ، درست مثل مرده ها ، کفِ ماشین خوابیده بود نگاه کردم ...
با اینکه قفسه سینه ش به طور نامرتب بالا و پایین میرفت ، ...
منصور یاقوتی متولد ۵ اسفند ۱۳۲۷ در روستای کیوه‌نان شهرستان سنقر در استان کرمانشاه داستان‌نویس، شاعر و منتقد ادبی است. وی در زمینه داستان کوتاه و داستان بلند فارسی متون درخشانی خلق کرده است و یکی از چهره‌های شاخص و مطرح در میان نویسندگان نسل دههٔ ۴۰ و ۵۰ ایران می‌باشد.منصور یاقوتی در ۵ اسفند ۱۳۲۷ در ...
کتاب گل خاص نوشته منصور یاقوتی
حاوي سه داستان كوتاه در داستان گل خاص مي خوانيم: خان برا با پيشبند چرمي چركش و سيگار اشنويي كه لاي لبش دود مي كرد سرفه كنان تو رفت. عمو كاظم رويش را از او و دباغ خانه برگرداند كه دور از شهر توي بيابان پرتي بين دو تا تپه كه جابجايش خاك بنفشي داشت تك و تنها افتاده بود.....
داستانک
اللهم عجل لولیک الفرج:
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه...
#معرفی_نویسنده
#یاسوناری_کاواباتا
یکی از برجسته ترین استادان داستان کوتاه قرن بیستم است. در سال ۱۸۹۹ در شهر اوزاکا متولد شد.
و چهار سال پیش از مرگش و در ۶۹ سالگی توانست 'نخستین نویسنده ژاپنی شود كه موفق به دریافت جایزه ی ادبی نوبل ۱۹۶۸ شود.'
در کودکی پدر و مادرش مردند و بعد از آنها تنها خواهرش ر...
💠داستانک:
🔹شب اول محرم بود. شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند. نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه، در زد، متوجه شد علی گندابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاد است. چاره ای نبود، م...
کوپه ی شماره ی پنج
مریم بدر رجایی
داستانک
ساعتِ روی کمدِ کوچک کنار تخت، دوازده شب را نشان می داد.آسمان خاکستری با ابرهای تیره وسایه هایی در شهر، نمایان شده بود.تلفن زنگ خورد .آرامش وسکوت خانه را شکست .
چه کسی می توانست باشد ، حتما یک آشنا بود؟ به نظرم از بدشگون ترین صداها، صدای زنگ تلفن است،من ...
🔴داستان کوتاه:
🔻Joe Richards finished school when he was 18, and then his father said to him, 'You've passed your examinations now,Joe, and you got good marks in them. Now go and get some good work. They're looking for clever people at the bank in the town. The clerks there get quite a IN of money ...
#یک_دقیقه_مطالعه 📚
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگ...
🐠💦
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاس...
🐠داستان_کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
...
🍃🌸 @posts_islamic 🌸🍃
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی ا...
#داستانک
قافله ای بزرگ در صحرایی بی آب و علف در حرکت بود، هیچ آبی برای آشامیدن نداشتند و هیچ آبادی هم در اطراف دیده نمی شد.
از دور چاه آبی دیدند که بر سر چاه نه دولابی بود و نه دلوی برای بیرون کشیدن آب، سطلی پیدا کردند و با ریسمان داخل چاه فرستادند، سطل را کشیدند اما ریسمان پاره شد، سطل دیگری فرست...
#داستانک
یه داستان واقعی که حال خوبی به آدم میده :
نیّت خیر
یک روز یک دختر کوچک کنار یک کلیسای محلی ایستاده بود، دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون به شدت شلوغ بود.
همان طورکه از جلوی کشیش رد می شد، با گریه گفت:
'من میتونم به کانون شادی داخل کلیسا بیام!'
کشیش با نگاه کردن به لباس...
🔹داستانک(۲۴)
:
روزی روزگاری در روستایی در هند حاج آقای پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمونها کردند.
حاج آقا هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن ت...
کافی شاپ
با خودم حرف نمی زدم اما حس می کردم درونم یک نفر کاملا شبیه ام بود. شاید کسی صدای نشستن برف روی زمین و شاخه های درخت را نشنود ولی این چهره ی درونی من بود که حتی می دانست این مرد که تازه وارد کافی شاپ شده است منتظر چه کسی و کجا خواهد نشست.
بیرون از کافی شاپ توی پیاده رو چند نفر درگیر ش...
کافی شاپ
با خودم حرف نمی زدم اما حس می کردم درونم یک نفر کاملا شبیه ام بود. شاید کسی صدای نشستن برف روی زمین و شاخه های درخت را نشنود ولی این چهره ی درونی من بود که حتی می دانست این مرد که تازه وارد کافی شاپ شده است منتظر چه کسی و کجا خواهد نشست.
بیرون از کافی شاپ توی پیاده رو چند نفر درگیر ش...
داستان کوتاه
شخصى تا چهل سالگی شرب مدام میکرد. در چهل سالگی بود که خواب حج میبیند و مرد دین میشود و به سفر حج میرود.
پنج بار به سفر حج میرود؛ پس از 5 سفر، دیگر به حج نرفت.
اهل شهر به او گفتند چرا دیگر به حج نمیروی؟
گفت در سفر آخرم در راه رفتن به حج در میانه ی راه یکی از هم قطاران غذایی نداشت، رویش...
#داستانک
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگی میکنین و ...