نتایج جستجو "شمال"

بچه كه بودم آرزو داشتم يه شوهر هندى داشته باشم مثل امير خان.
يه كم كه بزرگتر شدم دلم مى خواست همسرم يه مرد آلمانى قد بلند با چشماى آبى باشه.
يه مدت بعدم كه آرزوى ملكه شدن رو داشتمو بابام همش برام مى خوند 'شاه بياد با لشكرش...
كسايى اومدن و رفتن كه نه شاهزاده بودن نه چشماشون آبى بود..
فقط بهم ياد ميد...
شاید باورتون نشه، اما....
انتقال دو کوه یخ از قطب جنوب به امارات برای باران‌سازی و تغییر آب و هوا..!!!😳
دولت امارات با صرف چندین میلیون‌ دلار هزینه، یک کوه عظیم یخی را از قطب جنوب به سواحل دوبی و فُجیره کشانده و از آن برای خنک کردن هوای منطقه و تامین آب آشامیدنی مردم امارات استفاده میکند!
در جریان...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها...
📕هر شب یک داستان کوتاه
توی مطبم نشسته بودم که منشی زنگ زد بيماردارين.
دختری حدودا چهارده ساله با 'چهره ای افسرده' و 'قدم هایی مردد' وارد شد.
بدون نگاه به من در مبل مقابلم فرو رفت.
لبخندی زدم و گفتم 'خوش اومدی عزيزم.'
همينطورکه سرش پايين بود و باانگشت هاش بازی می کرد گفت:
بابا خواستن که من ب...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
مرد بیسوادی 'قرآن' میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید.
روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از 'آب دریا' پرکن و برایم بیاور.
پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند.
پدر گفت: امتحان کن پسرم....
📙هر شب یک داستان کوتاه
'گدایی'
از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند:
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت:
زادگاه من انگلستان است.
در خانواده‌ی 'فقیری' به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز 'گدایی کردن' نمی‌شناختم.
روزی ب...
دو داستان کوتاه و فوق العاده
آموزنده از امام علی علیه اسلام
مردى خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين من حاجتى دارم .
حضرت فرمود:
حاجتت را روى زمين بنويس ! زيرا كه من گرفتارى تو را آشكارا در چهره تو مى بين و لازم نیست بیانش کنی!
مرد روى زمين نوشت .
” انا فقير محتاج ”  من فقيرى نيا...
📰 #داستانک؛
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت...
دل نازک شدم دکتر. نمیدونم مال این قرص جدیداست یا چی. یه بچه تو خیابون می بینم، چشمام پر میشه از دریای شور شمال. یا مثلا دو نفر که دست هم رو گرفته باشن، یه جوری که معلوم باشه جهان هر کدوم خلاصه شده تو پیراهن گرم اون یکی به قول آقاشاملو. یا ببینم یه پیرمرد تنهای تنها نشسته باشه توی ایستگاه اتوبوس و غر...
💟 @Dastanvpand
💟داستان کوتاه
تنهاترین نهنگ دنیا
عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک وال آبی داد! ، قضیه از این قرار بود که تنهاترین نهنگ ، نهنگی بود که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهایی‌اش را کشف کردند!
نهنگ ۵۲ هرتزی ، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش ...
💕 داستان کوتاه
'گدایی'
از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند:
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت:
زادگاه من انگلستان است.
در خانواده‌ی 'فقیری' به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز 'گدایی کردن' نمی‌شناختم.
روزی به طرف ی...
📗هر شب یک داستان کوتاه
'ماجرای نماز بدون وضوی امام جماعت'
دکتر حسام الدین آشنا در یادداشتی نوشت.
حدود ۲۰ سال پیش منزل ما خیابان ۱۷ شهریور بود و ما برای نماز خواندن و مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می رفتیم یش نماز مسجد حاج آقایی بود بنام 'شیخ هادی' که امور مسجد را انج...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
روزی روزگاری، 'هیزم‌شکن' نیرومندی نزد یک تاجر چوب رفت و تقاضای کار کرد و 'استخدام' شد.
دستمزدش خیلی خوب بود و بنابراین شرایط کاری خوبی داشت. به همین دلیل، هیزم‌شکن مصمم بود به بهترین نحو کارش را انجام دهد. رئیسش به او تبری داد و محدوده ای که باید 'درختان' را 'قطع' میکرد را ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اص...
📖 دلنوشته: فراموشی، نوشته ی مهراب
چه ساده فراموش می‌کنیم.
سفید بود، متولد ۵۹، همراه و همسفر، دوستی وفادار، نه تنها برای من که برای ساله‌های پیش از من نیز همراهی بی منت برای همه بود؛
پدر و مادرم، آنا، بی‌بی، بهگام، شهرام، پریسا، داریوش و گاهی حتی همراه دوستان و اقوام دورتر.
همه 'قم یازده' صداش ...
📕 هر شب یک داستان کوتاه
ضرب المثل، یک كلاغ چهل كلاغ
ننه كلاغه صاحب یک جوجه شده بود. روزها گذشت و جوجه كلاغ كمی بزرگتر شد. یک روز كه ننه كلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت:
عزیزم تو هنوز پرواز كردن بلد نیستی، نكنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری. و ننه كلاغه پرواز كرد و رفت. هنو...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اص...
📕 هر شب یک داستان کوتاه
'بهشت فروشی'
همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.
پرسید: چه می‌کنی؟
گفت: خانه می‌سازم…
پرسید: این خانه را می‌فروشی؟
گفت: می‌فروشم.
پرسید: قیمت آن چقدر است؟
دیوانه مبلغی را گفت.
همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ ...
صبور بودم،
سپیدترین ماهی رودخانه بودی
به تمنای تو،
بسانِ ماهی سیاه کوچولو،
دل به دریا زدم، اما...
فاصله جنوب تا شمال...
همان قدر دور، همان اندازه محال
تُهی تر از همیشه بازگشتم.
منِ سابق نبودم، شوریده شدم...
✍️ #فرشید_اشعاری
#شعر بسیار زیباییه و منو یاد داستان کوتاه ماهی سیاه کوچولو انداخت. ما...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
'تفاوت افرادی که مانند مرغابی هستند،
با افرادی که عقابند!'
وقتی شما به شهر نیویورک سفر می‌کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آو...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
وارد خانه اش که شدم 'عطر بهارنارنج' 'مستم' کرد، خانه 'بوی بهشت' می داد، دو فنجان چای ریخت و سینی را روی میز گذاشت.
لبخند زد و با ابرو به فنجان های توی سینی اشاره کرد:
«این قانون من است، چای که 'مرغوب' نباشد چیزی به آن 'اضافه' می کنم، چوب دارچینی، هِلی، نباتی، شده چند پَر ...
لالایی شمال خراسان(قوچان)
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
📒 هر شب یک داستان کوتاه
روزی در شهری 'حاکم مهربانی' زندگی می کرد که، همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند.
اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را 'نکوهش' و از او 'بدگویی' کند.
حاکم این موضوع را میدانست، اما 'شکیبایی' به خرج می داد و علیه او ف...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
'قابل تامل'
ﭘﺴﺮ 'ﮔﺎﻧﺪﯼ' در خاطرات خود ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:
ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:
ﺳﺎﻋﺖ ۵ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ.
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ...
‍ #بررسی مکان هایی که ممکن است در فصل اول ویچر ببینیم
Creyden
کریدن شهر و قلمرو شاهزاده در شمال میباشد جایی که رنفری در ان متولد شده و جایی که گرالت با اژدهای طلایی ملاقات می کند.
رنفری در کتاب اول در داستان کوتاه (the lesser evil)
و اژدهای طلایی در کتاب دوم در داستان کوتاه (the bounds of reason )...
#داستانک
یک روز که از سادگی وصفای خودش خسته بود تصمیم گرفت برای غرور نامه ای بنویسه،دلش می خواست غرور را پیدا کنه وبا اون حرف بزنه،اخه تا حالا غرور را به خونه دلش دعوت نکرده بود.می خواست بدونه چرا بعضی آدم ها غرور را دوست دارند؟؟؟با خودش میگفت مگه یکرنگی،مهر ومحبت جرم هست؟؟؟قلبش شده بود دریای طوفا...
📗هر شب یک داستان کوتاه
'دعای مادر'
مرحوم ملا احمد نراقی گوید:
در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند.
نوجوانی با 'پای معلول،' کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر 'تور ماهیگیری' که می‌خواست می‌زد و تور او 'پر از ماهی' می‌شد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و ب...
📒هر شب یک داستان کوتاه
روزی صلاح الدين ايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت، تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگهايش بگيرد.
آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد.
صلاح الدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و...
#داستانک
📜 روزی سلطان محمود غزنوی برای گردش به کوشکی خارج از شهر رفت. چون بدانجا رسید، از ملازمان پرسید: از شعرا چه کسی همراه ماست؟ عده ای را نام بردند. آنان را احضار کرده گفت: می خواهم از پله های عمارت که در وسط باغ است بالا روم و میل دارم شاعری برای من شعری بسراید به نحوی که وقتی در پله اول پای م...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
ظهر یکی از 'روزهای رمضان' بود.
حسین بن منصور حلاج همیشه برای جذامی‌ها غذا می‌برد و آن روز هم داشت از خرابه‌ای که بیماران جذامی آنجا زندگی می‌کردند می‌گذشت.
جذامی ها داشتند ناهار می‌خوردند.
ناهار که چه، ته‌ مانده‌ی غذاهای دیگران و چیزهایی که در 'آشغال‌ها' پیدا کرده بودند و...
#تاریخ
نمونه هایی از خیانت های روسیه به ایران :
1 – اجبار ایران به قرارداد های ننگین ترکمانچای و گلستان و جدا کردن ایران شمالی از ایران .
(اگر این قراردادها نبودند امروز تفلیس پایتخت گرجستان نبود بلکه مرکز استان گرجستان ایران بود )
2 – حمله به ایران در جریان جنگ جهانی و تصرف شمال کشور با وجود ...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
بخونید،جالبه
ناصر خسرو تا چهل سالگی شرب مدام میکرد...
در چهل سالگی بود که خواب حج میبینه و مرد دین میشه و به سفر حج میره.
پنج بار به سفر حج میره که جمعا ۱۵ سال از عمرش رو در سفر حج گذروند.
پس از ۵ سفر، دیگه به حج نرفت !
اهل شهر به ناصر خسرو گفتن چرا دیگه به حج نمیری؟
...
📗 هرشب یک داستان کوتاه
دانمارک و سوئد در قرن هفده میلادی درگیر جنگ دامنه داری با یکدیگر بودند.
در یکی از این جنگ ها و پس از عقب نشینی سوئدی ها، یکی از سربازان دانمارکی که جراحت مختصری برداشته بود احساس تشنگی کرد.
وقتی دست به قمقه برد تا آب بنوشد، صدایی ضعیف به گوشش رسید. این صدای یک سرباز مجروح س...
🔘 داستان کوتاه
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
کودکی پرسید: چه می نویسی؟
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید.
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.
اول: م...
‍ 📚 داستانک
در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند.
جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نم...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود.
به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت.
کولری خریدم. برای بردن کولر به پشت‌بام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که ۴۰ هزار تومان می‌گیرند.
من هم کمی چانه‌زنی کردم و روی ۳۰ هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آورد...
#تاریخ
نمونه هایی از خیانت های روسیه به ایران :
1 – اجبار ایران به قرارداد های ننگین ترکمانچای و گلستان و جدا کردن ایران شمالی از ایران .
(اگر این قراردادها نبودند امروز تفلیس پایتخت گرجستان نبود بلکه مرکز استان گرجستان ایران بود )
2 – حمله به ایران در جریان جنگ جهانی و تصرف شمال کشور با وجود ...
‍ #یک_دقیقه_مطالعه 📚 داستانک
در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند.
جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان ه...
‍ #یک_دقیقه_مطالعه 📚 داستانک
در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند.
جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان ه...