نتایج جستجو "شمال"

◾️داستانک واقعی از محمد قاضی (مترجم معروف):
پس از جنگ جهانی دوم به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم که همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه‌ی طالقان برای ارزاق عمومی مردم آمارگیری کنم. سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک‌تک روستاها آمار جمع‌آوری کردیم. در یک روستا کدخدا طبق و...
داستانک واقعی از محمد قاضی(مترجم):
پس از جنگ جهانی دوم به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم که همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان برای ارزاق عمومی مردم آمارگیری کنم.
سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم. در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
🌷🌷🌷
این جور که من شنیدم این داستان واقعیه
درباره یه نفره که میگه موقع برگشتن از ده تو شمال طرفای اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بست...
📙هر شب یک داستان کوتاه
دو 'فرشته' مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند، فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.
وقتی فرشته ...
این داستان کوتاه رو حتما ببینید، اتفاقی که شاید بارها تو زندگی هر کدوم از ماها افتاده باشه👆
کمی بیشتر مراقب نزدیکان و آدم‌های اطرافتون باشید👌
درست آمده بود بگوید
شباهت تو به آنکه درخت می کارد
شباهت راه است به « آمده ام»
همین قدر هم که شاخه های درختی شمالی
هر روز از گوشه های شعرم گنجشک بریزد
کافیست
گفتم کاری به کار سیاست نداشته باشم
کاری به کار « نداشته باشم»
همین قدر که کارگر انتظار باشم و شعر
و پرونده بیاورم از بابونه شما...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی 'دنبال گرگ' می‌دود.
...
این داستان کوتاه رو حتما ببینید، اتفاقی که شاید بارها تو زندگی هر کدوم از ماها افتاده باشه👆
کمی بیشتر مراقب نزدیکان و آدم‌های اطرافتون باشید👌
اطلاعات بیشتر
هر شب یک داستان کوتاه
وقتى که 'حاتم طایى' از دنیا رفت، 'برادرش' خواست 'جاى' او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که 'هفتاد در' داشت.
هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى 'طلب' مى کرد و حاتم به او 'عطا' مى کرد.
برادرش خواست در آن 'مکان' بنشیند و 'حاتم بخشى' کند!
مادرش گفت:
تو نمى ت...
‌‌شمال تهران در عزای سالار شهیدان سیاهپوش شد
با هدف زنده نگه داشتن عاشورا و احیای فرهنگ حسینی محلات شمال تهران سیاهپوش و برنامه های مذهبی ، فرهنگی و اجتماعی در محلات 27 گانه منطقه یک برگزار می شود.
به گزارش روابط عمومی شهرداری منطقه یک مجتبی توسلی معاون اجتماعی و فرهنگی شهرداری این منطقه با اعلام ...
‌‌شمال تهران در عزای سالار شهیدان سیاهپوش شد
با هدف زنده نگه داشتن عاشورا و احیای فرهنگ حسینی محلات شمال تهران سیاهپوش و برنامه های مذهبی ، فرهنگی و اجتماعی در محلات 27 گانه منطقه یک برگزار می شود.
به گزارش روابط عمومی شهرداری منطقه یک مجتبی توسلی معاون اجتماعی و فرهنگی شهرداری این منطقه با اعلام ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
'پيغمبر صلی الله عليه و آله' و شبان
رسول خدا با عده ای از بيابان عبور می كردند.
در اثنای راه به شترچرانی رسيدند. حضرت كسی را فرستاد تا مقداری شير از او بگيرد.
شترچران گفت:
شيری كه در پستان شتران است، برای صبحانه قبيله است و آنچه در ظرف دوشيده ام برای شام آنهاست.
با اين به...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
يک 'سخنران معروف' در مجلسی که دویست نفر در آن 'حضور' داشتند، ۲۰ دلار را از جيبش بيرون آورد و پرسيد:
چه کسی 'مايل' است اين پول را داشته باشد؟!

'دست همه حاضرين بالا رفت.'
سخنران گفت:
بسيار خوب، من اين پول را به يکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن ميخواهم کاری بکنم.
و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
میگویند؛ سه نفر 'محكوم به اعدام' با گیوتین شدند؛
آنها عبارت بودند از؛ روحانی، وکیل دادگستری و فیزیک دان.
در هنگامه ی اعدام، روحانی 'پیش قدم' شد، سرش را زیر 'گیوتین' گذاشتند و از او سؤال شد:
'حرف آخرت چیه؟'
گفت: خدا...خدا...خدا...
او مرا 'نجات' خواهد داد،
وقتی تیغ گیوتین ...
عکس که نمیاد حداقل داستان کوتاه بذاریم
چه داستانی دوس میدارید بگذارم؟؟
داستان کوتاه علیرامی💘
کلاسهای استاد موری💞
قسمت جدید شمال💝
دو نفری علیرام 💓
کافه کتاب:
معرفی کتاب📚📚📚📚📚📚
داستان کوتاه کیمیاگر اثری از پائولو کوئیلو :
'کیمیاگر' داستان چوپانی اسپانیایی به نام سانتیاگو را روایت میکند که زادگاهش را در اندلس ترک میکند و به شمال آفریقا میرود تا گنجی مدفون را در حوالی اهرام مصر پیدا کند. در این راه، با زنی کولی، مردی را که خودش را پادشاه می داند...
🔹داستانک(۱۴)
🔹پند
#پاسخ_جالب_و_کوبنده_نادرشاه_به_دربار_عثمانی
نادر سپه سالار شاه طهماسب دوم بود و بخاطر شجاعت و جنگاوریش شهره آفاق شده و بسیار محسود شاه طهماسب دوم واقع می‌شد.
در اواخر سلطنت شاه طهماسب هنگامی که نادر مشغول جنگ در صفحات شرق ایران بود، شاه طهماسب جهت نمایش جنگاوریش به عثمانی حمله کر...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه...
🔹داستانک(۱۴)
🔹پند
#پاسخ_جالب_و_کوبنده_نادرشاه_به_دربار_عثمانی
نادر سپه سالار شاه طهماسب دوم بود و بخاطر شجاعت و جنگاوریش شهره آفاق شده و بسیار محسود شاه طهماسب دوم واقع می‌شد.
در اواخر سلطنت شاه طهماسب هنگامی که نادر مشغول جنگ در صفحات شرق ایران بود، شاه طهماسب جهت نمایش جنگاوریش به عثمانی حمله کر...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
'نا امیدان این داستان را از دست ندهید'
'بانوی مومنی' در یکی از خاطرات خود میگوید:
با جوانی بسیار 'متدین' ازدواج کردم.
با 'پدر و مادر' همسرم زندگی می‎کردیم.
همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار 'مهربان و خوش اخلاق' بود.
خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را 'اس...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دختری' با 'پدرش' میخواستند از یک 'پُل چوبی' رد شوند...
پدر رو به دخترش گفت:
دخترم 'دستم' را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر کرد و گفت:
من دست تو را 'نمیگیرم' تو دست مرا بگیر...
پدر گفت:
چرا؟!
چه فرقی میکند؟!
'مهم' این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم...
د...
📙هر شب یک داستان کوتاه
' کار خدا بی حکمت نیست'
'پادشاهی' هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز انگشت خود را 'قطع' کرد.
وقتی که نالان طبیبان را می‌طلبید وزیرش گفت: «هیچ 'کار خداوند' 'بی‌حکمت' نیست.»
پادشاه از شنیدن این حرف ناراحت‌ شد و فریاد کشید:
«در بریده شدن انگشت من 'چه حکمتی' است؟»
و دستور ...
این داستان کوتاه رو حتما ببینید، اتفاقی که شاید بارها تو زندگی هر کدوم از ماها افتاده باشه👆
کمی بیشتر مراقب نزدیکان و آدم‌های اطرافتون باشید👌
به جمع آوای شمال بپیوندید👇
💟 @Avay_shomal ☔️
📗 هر شب یک داستان کوتاه
'آموزگار' تصمیم گرفت که از دانش آموزان به شیوه‌ی جالبی 'قدردانی' کند.
او دانش آموزان را جلوی کلاس می‌آورد و چگونگی 'اثرگذاری' آن‌ها بر خودش را بازگو کرد.
آنگاه به سینه هر یک از آن‌ها' روبانی آبی' رنگ می‌زد که روی آن با 'حروف طلایی' نوشته شده بود:
'من آدم تاثیر گذاری هستم...
روزگاری بود که حتی محمدرضا شاه و جمال عبدالناصر مصر ی هم به نحوی در این جنگ قبیله‌ای دستی داشتند. آن روزگاران عربستان و ایران نگران از تجزیه یمن و شکل گرفتن جمهوری سوسیالیستی یمن جنوبی بودند و از همین روی به قبیله حوثی‌ها در شمال یاری می‌رساندند.
حوثی‌های چهار امامی که اگر در ایران بودند وضعی به مر...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'منت'
'مرد بازاری''خلافی' کرد و حاکم او را به 'زندان' انداخت.
'زنش' پیش یکی از 'یارانش' رفت و گفت:
چه نشسته ای که 'دوستت' پنج سال به 'محبس' افتاد، برخیز و مرامی به خرج بده.
مرد هم خراب 'مرام' شد و یک شب از 'دیوار قلعه' بالا رفت و از بین نگهبانان گذشت و خودش را به 'سلول ر...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
'دو نفر' بودند و هر دو در پی 'حقیقت...'
اما برای 'یافتن حقیقت' یکی 'شتاب' را برگزید و دیگری 'شکیبایی' را...
اولی گفت:
' آدمیزاد' در شتاب آفریده شده، پس باید در 'جستجوی' حقیقت دوید.
آنگاه دوید و فریاد برآورد :
' من شکارچی‌ام، حقیقت شکار من است. '
او راست می گفت: زیرا حقی...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
'داستان غدیر خم'
'واقعه غدیر خم،' یکی از 'مهم ترین حادثه های تاریخ صدر اسلام' و به تعبیر معصومان (ع)، عید بزرگ الهی است که همه پیامبران به پاسداشت حرمت آن مأمور بودند، چنان که امام صادق (ع) می فرماید روز عید غدیر خم، 'عید بزرگ خدا' است و خدای تعالی هیچ پیامبری نفرستاد جز ای...
داستان کوتاه
'شبی با سهراب'
نوشته آرام پرنیان(دوست کرمانی ام🌷)
سهراب را همیشه دوست داشته ام. مثل شعرهایش ساده است و مهربان.
همیشه با خواندن سروده هایش احساس آرامش می کنم آرامشی عمیق چون شخصیت آرام و باوقار خودش.
اعتراف می کنم گاهی حرف هایش را نمی فهمم اما باز دوستشان دارم.
از سفر شمال برمی گشتم. ا...
📗هر شب یک داستان کوتاه
'سه برادر' نزد 'امام علی علیه السلام' آمدند و گفتند:
میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته 'قصاص' کنی.
امام علی (ع) به آن مرد فرمودند:
'چرا او را کشتی؟'
آن مرد عرض کرد:
من 'چوپان' شتر و بز و ... هستم.
یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از 'زمین' پدر اینها کرد، پدرشان شت...
داستان کوتاه
'شبی با سهراب'
نوشته آرام پرنیان(دوست کرمانی ام🌷)
سهراب را همیشه دوست داشته ام. مثل شعرهایش ساده است و مهربان.
همیشه با خواندن سروده هایش احساس آرامش می کنم آرامشی عمیق چون شخصیت آرام و باوقار خودش.
اعتراف می کنم گاهی حرف هایش را نمی فهمم اما باز دوستشان دارم.
از سفر شمال برمی گشتم. ا...
‍ #داستانک
💎 گنج باد آورده !
در زمان سلطنت خسرو پرويز بين ايران و روم جنگ شد و در اين جنگ ايرانيها پيروز شدند و قسطنطنيه كه پايتخت روم بود به محاصره ی ارتش ايران در آمد و سقوط آن نزديك شد .
مردم روم فردی را به نام هرقل (هراکلیوس) به پادشاهی برگزيدند . هرقل چون پايتخت را در خطر مي ديد ، دستور داد ك...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
«لئوناردو داوينچي» نقاش معروف ایتالیایی هنگام كشيدن تابلوی «شام آخر» دچار مشكل بزرگی شد؛ او می‌بايست نیکی و خوبی را به شكل عيسی و بدی و پلشتی را به شكل يهودا (از ياران خائن مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند) تصوير می‌كرد.
او كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهای من...
📙 هر شب یک داستان کوتاه
مرد 'ثروتمندی' که زن و فرزند نداشت، به پایان زندگی اش رسیده بود.کاغذ و قلمی برداشت تا 'وصیت نامه ی' خود را بنویسد.
او نوشت:
« 'تمام اموالم' را برای 'خواهر' می گذارم نه برای 'برادر زاده ام' هرگز به 'خیاط'هیچ برای فقیران»
اما 'اجل' به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل و آ...
📗 هر شب یک داستان کوتاه
در زمان 'عضدالدوله' دیلمی مرد ناشناسى وارد بغداد شد و 'گردنبندى' را که 'هزار دینار' ارزش داشت در معرض فروش قرار داد ولى مشترى پیدا نشد.
چون خیال مسافرت 'مکه' را داشت، در پى یافتن 'مرد امینى' گشت تا گردن بند را به وى بسپارد.
مردم 'عطارى' را معرفى کردند که به 'پرهیزکارى' مع...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
روزی 'گدایی' به دیدن 'درویشی' رفت و دید که او برروی 'تشکی مخملین' در میان 'چادری زیبا' که طناب هایش به گل 'میخ های طلایی' گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید 'فریاد' کشید: «این چه وضعی است؟!
'درویش محترم!'
من تعریف های زیادی از 'زهد و وارستگی' شما شنیده ام ...