نتایج جستجو "سکوت"

👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
♦️این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
@aynarMarketing77
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخا...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
📚☕️
داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت...
سخن پایانی ❤️
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
داستان کوتاه:
آدرس من: محله‌ی رُزهای سپید!
بوی نان داغ توی کوچه پیچید. پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت:« بوی نون میاد...حواسِت به منِ؟...» جوابی نشنید، بغض کرد. چانه‌اش می‌لرزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما نتوانست. بغضش شکست و دانه دانه فرو ریخت. از جا بلند شد، از کنار گل...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، هف...
📚☕️
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت ه...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، ه...
.
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
به اتاقم رفتم و جلوی آینه آرایشیم دستی به موهام کشیده و بستمشون، کمی مرتب شدم .
به سمت کمدی که گوشه اتاق بود رفتم، درش رو که باز کردم چند دست لباس ساده ولی زیبا توش بچشم میخورد که خیلی مرتب چیده شده...
فراخوان ' نویسندگان بدون سانسور '
واژه ها سالیان سال است که در مغزِ نویسنده ها کشته میشوند و سکوت نویسندگان، همدستی با این قاتلان است.
این فراخوان، جهت تشکیل گروه و انتخاب نویسندگان جوان برای چاپ و انتشار نوشته هایشان در قالب داستان کوتاه به شکل گروهی و کاملا مستقل می باشد.
◾ مرحله‌ی اول _ انتخاب...
#داستانک
در زمان قدیم جوان بی‌گناهی به مرگ محکوم شده بود زیرا تمام شواهد و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می‌کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم را اجرا کنند. طبق رویه رایج به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود، اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآور...
💕 داستان کوتاه
'تفاوت افرادی که مانند مرغابی هستند،
با افرادی که عقابند!'
وقتی شما به شهر نیویورک سفر می‌کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛...
‏'نشد'
‏غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
🦋🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🦋
‌ 🍃
پدربزرگ می‌گفت: «همه انسان‌ها وقتی به دنیا می‌آیند یا لیلی و مجنون هستند یا شیرین و فرهاد.» و همیشه عمه در جواب می‌گفت: «اگر اینطور است پس این همه طلاق، این همه اختلاف، این همه دعوا و درگیری برای چیست؟» پدربزرگ هم جواب می‌داد: «وقتی لیلی را به فرهاد می‌دهند، شیرینی شیرین را برای مجنون می‌خورند ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
🔺گوینده اخبار سکوت کرده است!
🔸نویسنده: مژگان بابامرندی
🔹ژانر: داستان کوتاه
🔸قطع: جیبی
🔸نوع جلد:شومیز
🔹چاپ ۹۷
🔸تعداد صفحه : ۱۲۶
📌قیمت: ۷۵۰۰
#گوینده_اخبار_سکوت_کرده_است
#تازه_ها
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
#داستانک۲۲۵
ثانیه‌هایی که با ذره‌ذره‌ی وجودم در انتظارشان بودم رسیدند. من از جهان تاریک زیر خاک به جهان روشن و جذاب بیرون راه یافتم.
از نور و نسیم و نجوا های اطرافم به وجد آمده بودم.
مست اطرافم بودم که نگاهم به گلی افتاد. وجودم لرزید و ستون های دلم فرو ریخت. از آن پس فقط خیره به او بودم. اطرافم اص...
@manooshab
✍#داستانک
درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همی...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد.
روزی، روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه ه...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'تفاوت افرادی که مانند مرغابی هستند،
با افرادی که عقابند!'
وقتی شما به شهر نیویورک سفر می‌کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕داستان کوتاه
گرگي استخواني در گلويش گير کرده بود،
بدنبال کسي مي گشت که آن را در آورد...
تا به لک لک رسيد و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدي به لک لک بدهد.لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همين که سرت را سالم از دهانم بيرون...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها...
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و نمود ...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها...