نتایج جستجو "سکوت"

داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_نوزدهم
زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون!ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا باهم وضو گرفته بودیم.شیرآب، همان بود.چقدر طول میکشد که یک دختر بیست و یکساله؛ هفت بار از سرگیشا تا بالای تپه های آخر را بدود و یا علی فریادکند؟تپه های گیشا، آن زمان به یک تیمارستان م...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
✅داستانک
🌻 @shadbashid96 🌻
♦️ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من حدوداً هشت ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
💫
داستان #کوتاه#
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مس...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
.
توی سیاره ای که ساکنش هستم ، شبها طولانی و روزها کوتاه ترند.
اینجا تاریکی و سیاهی غالب است و روشنایی حتی توی پرده ی روز هم با ترس و پشت نقاب ابر تابیدن دارد.
توی سیاره ای که ساکنش هستم مردمانش همه عاشق سیاهی و تاریکی اند ولی ورد زبانشان نور و روشنایی هاست ولی اصلا دنبالش نمی رود و توی چار دی...
🌸داستان کوتاه
☘🌺مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسا...
📝
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛ قد‌بلند و قد‌کوتاه، با لباس‌‌ها...
#داستانک
نادانی خر
@nebeshteh_sara
خری و اشتری به دور از آبادی به طور آزادانه باهم زندگی می‌کردند .
نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواس‌شان نبود که ناگهان وارد آبادی انسان‌ها شدند.
شتر چون متوجه‌ی خطر گرديد رو به خر کرد و گفت :
ای خر خواهش می‌کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم و مبادا انسان...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
وقتی وارد شدم پرستاره نبودوخونه تو سکوت عجیبی فرو رفته بود.روی مبلای گرون قیمت نشستمو رهان رفت تا چایی رو آماده کنه!خیلی سعی میکردم مرتب بشینم اصلا وقتی به مبلا نگاه میکردم حس با کلاس بودن بهم دست میداد.بعد از چند دقیقه رهان با دوتا فنجون چایی به سمتم اومدو یکیشو جلوی من گذاشتو خودشم روبه روی من نشس...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
داستان کوتاه
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد.چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد...
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر ...
✍️❣️#داستان_کوتاه
کسی سراغ پسته فروشی رفت و گفت: 'می شود همه پسته هایت را به رایگان به من بدهی؟'
پسته فروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابی نداد دوباره پرسید: 'می شود یک کیلو پسته ی مجانی به من بدهی؟' و باز با سکوت مواجه شد. برای سومین بار پرسید: 'پس خواهش میکنم دست کم یک عدد پسته مجانی به من بده.' ...
💐💐💐💐💐
#داستان_کوتاه
مه غلیظ صبح گاهی همه جا را ابری کرده بود و سازِ سکوت میزد،من در ایستگاه سوم منتظر بودم، دو نور کم سو از دور نزدیک می شد، صدایش صبح را از نواختن سکوت عاجر می ساخت. اتوبوس بود . جلوی پایم ترمز کرد ، روی پله اول که پا گذاشتم حرارت بد بویی تمام پهنای صورتم را بلعید ، بوی جوراب و ع...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛...
.
قسمتی از داستانِ کوتاه آینه
اثر #احمد_الخمیسی
ترجمه‌ی #فاطمه_جعفری
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آ...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛ ...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛...
#EvgenyGrinko - Once Upon a Time
ساعت دوازده شب صداهایشان خاموش شد. به‌خاطراین‌که دیر‌وقت بود یا شاید چون خسته شده بودند. من در پذیرایی روی صندلی نشسته بودم و همه در مقابلم جمع شده بودند. انگار آن‌ها را در آینه‌‌ای زنگار‌گرفته‌ می‌دیدم که گاهی نقاطی صیقلی در آن برق می‌زد. از قیافه‌هایشان متعجب شدم؛...
#کتاب_صوتی
#کشته_عشق
#اسماعیل_فصیح
#رمان_داستان
کتاب کشته عشق شامل دو داستان کوتاه کشته عشق و ماه از روزهای جنگ است.در داستان اول طبق معمول جلال آریان شخصیت ثابت داستان های فصیح روایت گری می کند.کشته عشق داستان پسری دوازده ساله به نام احمد عدنان موسی است که آریان در بخش بیماران سرپایی بیمارستان ...
با حرص قابلمه ی سوپو توی سینک خالی کردم!همونطور که زیر لب به جدو آباد رامتین فحش میدادم،شیر آبو باز کردم تا این سوپ که تحقیرم کرده بود ،با آب وارد چاه بشه!
دماغمو بالا کشیدمو شیر آبو بستم.لپ تاپمو روی میز غذاخوری گذاشتمو روشنش کردم.با اون حرفایی که اون مردک عوضی بارم کرده بود،اشتهام کور شد.وارد فولد...
💕💕 داستان کوتاه
دو 'فرشته' مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند، فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.
وقتی فرشته جوان از...
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی 'دنبال گرگ' می‌دود.
از کوه با...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت...
#کتاب_صوتی
#کشته_عشق
#اسماعیل_فصیح
#رمان_داستان
کتاب کشته عشق شامل دو داستان کوتاه کشته عشق و ماه از روزهای جنگ است.در داستان اول طبق معمول جلال آریان شخصیت ثابت داستان های فصیح روایت گری می کند.کشته عشق داستان پسری دوازده ساله به نام احمد عدنان موسی است که آریان در بخش بیماران سرپایی بیمارستان ...
‍ #⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نما...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک مَثَل
کلاهش پس معرکه است
@jdastanj
تا چند دهه پیش شغلی رایج بود بنام معرکه گیر (یا پهلوانی) ، معرکه گیر در میدانی یا در فضا ی بزرک وباز وسط شهر و در اواخر رونق این شغل ، در حاشیه های شهریا روستاها ،فرشی مندرس پهن می کردند ووسایل کارشان را روی آن می گذاشتند ،( شاید هنوز هم در شهر یا ...
✅ داستانک
🔻 شیخ احمد جامی، عالم اهل سنت بر بالای منبر گفت: مردم هر چه میخواهید از من بپرسید.
زنی فریاد زد: ای مرد! ادعای بیهوده نکن! خداوند رسوایت خواهد کرد.هیچ کس جز امیرالمومنین علی (علیه السلام) نمی تواند بگوید که پاسخ تمام سؤالات را میداند.
شیخ گفت: اگر سؤالی داری بپرس !
زن گفت: مورچه ای که بر ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💓داستان بسیار زیبا از زن بی حجاب و زن چادری💓
💭 زن هنوز کاملا وارد اتوبوس نشده بود که راننده ناغافل در رو بست و چادر زن لای در گیر کرد. داشت بازحمت چادر رو بیرون میکشید که یه زن نسبتا بدحجاب طوری که همه بشنوند گفت: آخه این دیگه چه جور لباس پوشیدنه؟ خودآزاری دارن بعضی ها !
...
صحفه ۱۷
با زمزمه های مادرم که داشت ترانه میخواند و موهای سرم را با انگشتانش نوازش میکرد بیدار شدند ..مامان چیزی شده نه.. ولی تو چرا اینجا خوابیدئی چرا به اتاقت نرفتی با لحنی آرام گفتم مامان من شماو پدر را رو هرگز ترک نمی کنم تو که باور داری من تو را و بیشتر از جانم دوست دارم عزیزم چیزی شده خواب ب...