نتایج جستجو "سرد"

روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
‏داستان کوتاه ترسناک:
شما بیا پاى تخته 😩🖕🏽
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
📚☕️
داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، هف...
📚☕️
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت ه...
#داستانک
پیچک‌های تاک
پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، ه...
#داستانک/یادگاری/
کنار ﻫﻢ نشسته بودیم ،
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ ﺭﻭ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ
یادمه که آخرای پاییز ﺑﻮﺩ ،
ﻭﻟﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نفس ﻣﯽ کشیدﻡ …
ﻫﺮ ﺍﺯ ﮔﺎﻫﯽ ﺳﺮمو ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﻭندم و ﻧﮕﺎت ﻣﯿﮑﺮﺩم
مثل خودت ...
ﻃﺮﺡ ﻣﻨﺤﻨﯽ ﻟﺒﺎت هنوز ﯾﺎﺩمه
ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮﯼ ﯾﻪ دنیای ﺩﯾﮕﻪ ام
ﺍﻧﮕﺎﺭ بجز من و تو هیچکسی ﻧﺒﻮﺩ.
اونر...
#داستانک۲۱۷
+قهوت سرد شده نمیخوای بخوری؟
-میخورم
+ولی قهوه داغش میچسبه
-چیزای سردبه من سازگارتره!
(یکم من من کردو...)
+اها باشه هرطور راحتی.
+بیا حرف بزنیم اصلا برا همین اومدیم..
-بزنیم.
+چراساکتی؟
-اوم..
+بیا راجع به ایندمون حرف بزنیم..
-خب..
+بنظرت ایندمون چه شکلی میشه؟
(قش...
تست پنیر با دو وجب قبر | داستان کوتاه
بیتا ملکوتی
پشت پنجره، مه آمده بود پایین و نم‌اش بخار را نشانده بود روی شیشه. پتو را زد عقب و به کمرش تاب داد و رگش را شکاند. لباس خواب توری آبی را کشید روی پاهای پشمالو و رفت سمت کابینتی که کنار اتاق، آشپرخانه شده بود با یک گاز برقی تک‌شعله و یخچالی کوچک. ک...
#چکمه
اون روز کمی دیرتر از خونه بیرون زدم و پیاده به سمت خیابان اصلی به راه افتادم.
زمین از باران دیشب خیس بود،با عجله راه میرفتم و جلوی پایم را نگاه نمی کردم.
یکباره پایم در یکی از چاله های آب گرفته فرورفت،شالاپ ، صدای پاشیدن آب روی کفش وشلوارم.
برگشتم تا به خونه برم و کفش و لباسم را عوض کنم.چاره ا...
داستان کوتاه :
«به تو مربوط نیست»
واقعیتش بعد از کار در معدن، سخت‌ترین کار دنیا این است که سرت توی زندگی خودت باشد!
توی خانواده ی ما همه چیز به همه کس مربوط است!
ما عادت نداریم وقتی آدم‌ها یک جمله بِهِمان گفتند از توی همان جمله سوال بعدی را در نیاوریم. مغزمان شبیه دستگاه سوال‌ساز، مدام در حال پرسش...
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #بخشش «داستان کوتاه»
✍️نوشته ی #سعید_گلدست
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
زیر پاش یه صندلی گذاشتن تا سرش به طناب دار برسه.
دو سال پیش سر هیچ و پوچ یه جوون رو با چاقو زده بود،
حالا هم حکم اعدامش در اومده بود.
خانواده مقتول برای دیدن مراسم اعدام تو محوطه زندان جمع ش...
داستان کوتاه زندگی ( خاطرات)
تو را من چشم در راهم :
خدافظی کردیم . خدافظیمون از این خدافظی ها که با دعوا و بحث و جدل نبود خیانتی ام حدودا در کار نبود یه قدم اون برداشت یه قدم من تا جایی که هی دور تر و دور تر شدیم تا جایی که دست تکون دادن و خدافظی همدیگرو ندیدیم ،فقط ، فقط قدمامونو شمردیم تا ...
#داستانک
پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم ن...
🔘 داستان کوتاه
پسر جوانی به پیرمردی نزدیک شد.
چشم در چشمش دوخت و به او گفت: من می دانم که شما خیلی خیلی آدم عاقل و موفقی هستید، دلم می خواهد راز زندگی را از زبان شما بشنوم.
پیرمرد نگاهی به پسر انداخت و جواب داد: من سرد و گرم زندگی را بسیار چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چهار کلمه...
#داستانک
پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم ن...
داستانک شماره ۵۵۹
احتیاج...
اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم.
هوا خیلی سرد بود و حسین از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟
نگفتی سرما می‌خوری؟!تو که کاپشن خ...
داستان کوتاه زندگی ( خاطرات)
تو را من چشم در راهم :
خدافظی کردیم . خدافظیمون از این خدافظی ها که با دعوا و بحث و جدل نبود خیانتی ام حدودا در کار نبود یه قدم اون برداشت یه قدم من تا جایی که هی دور تر و دور تر شدیم تا جایی که دست تکون دادن و خدافظی همدیگرو ندیدیم ،فقط ، فقط قدمامونو شمردیم تا ...
#داستان‌عشق
#داستانک‌های‌کوتاه🍃
از همون روز که رفتم دیدنش، برق چشماش متفاوت شده بود. دیگه لب هاش نچرخید تا 'شکلاتی' صدام کنه. دیگه نگفت فندقی چشمات چقدر امروز شیطون تره.
نگفت چقدر لباس جدیدت بهت میاد ولی موهات رو بذار داخل شالت.
نگفت.
اون قدر متفاوت رفتار می کرد که احساس می کردم یکی دیگه به جای ا...
داستانک
یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت..
بدین منظور آزمونی را برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت..
پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید..
سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است...
داستانک واقعی
ویولون زنی در ویرانه
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن ، صبح زود مثل هر روز ، مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند . زنان و مردانی که تفریح و لذت ...
داستانک 📚
صدای تصادم ، در شب آبستن امید مفلوج . صدای شکستن . صدای خُرد شدن . قارقار تمسخر از درخت باور عور .
دخترک مفلوج ، که یقه ی پیراهن مادر را به سختی می فشرد . جیغ زنان پرسید :
- بابا مُرد ؟!
مادر سرش را برسینه نهاد و گریست . از کنج تاریک اتاق ، روشنایی سیگاری ، چهره ارغوانی مردی ، ودرخشش سر...
داستان کوتاه:
مردی که دوستش داشتم...
-«نفس بکش... نفس بکش...»
تند تند این کلمات را با خودم، تکرار می‌کردم و نفس می‌کشیدم. دکمه‌ی بالای لباسم را باز کردم و پره‌های شالم را در هوا تکان می‌دادم شاید بهتر نفس بکشم. عرق سرد بر تنم نشسته بود و ضربان قلبم، هر لحظه تندتر می‌شد. دفتر و خودکارم را بیرون آور...
داستان کوتاه:
مردی که دوستش داشتم...
-«نفس بکش... نفس بکش...»
تند تند این کلمات را با خودم، تکرار می‌کردم و نفس می‌کشیدم. دکمه‌ی بالای لباسم را باز کردم و پره‌های شالم را در هوا تکان می‌دادم شاید بهتر نفس بکشم. عرق سرد بر تنم نشسته بود و ضربان قلبم، هر لحظه تندتر می‌شد. دفتر و خودکارم را بیرون آور...
#داستان‌عشق
#داستانک‌های‌کوتاه🍃
از همون روز که رفتم دیدنش، برق چشماش متفاوت شده بود. دیگه لب هاش نچرخید تا 'شکلاتی' صدام کنه. دیگه نگفت فندقی چشمات چقدر امروز شیطون تره.
نگفت چقدر لباس جدیدت بهت میاد ولی موهات رو بذار داخل شالت.
نگفت.
اون قدر متفاوت رفتار می کرد که احساس می کردم یکی دیگه به جای ا...
#داستانک
✔ @jouybariha20
🔸یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی را برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.
پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید.
سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن ک...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
**علت شهادت حضرت علی سلام الله علیه**
پس از جریان جنگ صفّین و تحمیل ابو موسی أشعری برای حَکَمیّت؛ و بعد از به وقوع پیوستن جنگ نهروان با خوارج، سه نفر از بزرگان خوارج که حضرت علیّ علیه السلام را تکفیر کرده بودند تصمیم گرفتند تا به عنوان خونخواهی، سه نفر از والیان و سران حکوم...
#داستانک۲۱۷
+قهوت سرد شده نمیخوای بخوری؟
-میخورم
+ولی قهوه داغش میچسبه
-چیزای سردبه من سازگارتره!
(یکم من من کردو...)
+اها باشه هرطور راحتی.
+بیا حرف بزنیم اصلا برا همین اومدیم..
-بزنیم.
+چراساکتی؟
-اوم..
+بیا راجع به ایندمون حرف بزنیم..
-خب..
+بنظرت ایندمون چه شکلی میشه؟
(قش...
آن‌وقت دیشب، خواب بودی تو. من بیدار شدم دیدم صدا می‌آید. گوش که دادم فهمیدم باران می‌بارد. نرم‌نرم می‌بارید و گاهی یکی ‌دو تا به همین شیشه می‌خورد. خواستم چراغ روشن کنم که ببینم، گفتم بیدار می‌شوی. خوب، دست بردم، آهسته تلفن را از عسلی برداشتم، گذاشتم روی سینه‌ام. می‌خواستم به یکی زنگ بزنم که بلند شو...
#داستانک۱۹۸
« بهتر است کمی بخوابم »
گوشه پرده را کنار زدم . خیره شدم به آسفالت کف کوچه . سرد بود . تن کوچه را می گویم . آسمان را نگریستم . حتی نور کم رمق خورشید هم سرد بود . پس چه کسی باید کوچه را گرم می کرد ؟
پرده را رها کردم . به اتاق برگشتم . به تنهائی ام خزیدم . لبه تخت نشستم . چشم دوختم به ثا...
#داستانک۱۹۸
« بهتر است کمی بخوابم »
گوشه پرده را کنار زدم . خیره شدم به آسفالت کف کوچه . سرد بود . تن کوچه را می گویم . آسمان را نگریستم . حتی نور کم رمق خورشید هم سرد بود . پس چه کسی باید کوچه را گرم می کرد ؟
پرده را رها کردم . به اتاق برگشتم . به تنهائی ام خزیدم . لبه تخت نشستم . چشم دوختم به ثا...
‍ #داستانک
#لمس_حضورش
‌دل،دل ای دل ناآرام، آرام بگیر!
بعد از آن همه دویدن، رمقی برایش نمانده بود، سینه اش از آن همه گریه سر مزار پدرش می‌سوخت.
خسته و ناامید پشتش را به دیوار نم‌دار اتاق زد و همان‌جا نشست.
بوی گِلِ برخاسته از دیوار کاه‌گلی، بعد از باران شدید مشامش را قلقلک می‌داد.
دستش را روی پوست ...
📝
تجسم آینده من
قسمت دوم
علاقه ای به دوش گرفتن در آن وقت شب نداشتم ولی خستگی و کوفتگی بدنم فقط با دوش آب گرم تسکین می یافت .
فرزاد عصری زنگ زده بود و از تاخیر دوباره ام در ارسال کار گلایه داشت و این بار بر خلاف همیشه بدون لفاظی و ردیف کردن حکایت های اخلاقی از بوستان و منطق الطیر و مثنوی ، اعلام...
🌸🌿🌼☘🌻🌱🌺🍃
🌱🌺🍀
🌼
#پندهای_حکیمانه
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما:  إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جن...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
در شبی سرد و بارانی ....!
باران به شدت می بارید و مردم باچترهایی روی خود از هرسوی خیابان در حال رفتن به خانه های خود بودند ...
وبعضی که چتر نداشتند از کناره های پیاده رو زیر دیوارها می رفتند تا خیس نشوند ...
در این هوای سرد و بارانی مردی مانند بت آنجا ایستاده بود بدون چتر و سرپن...
#برشي_از_كتاب
اسماعیل با من هست. سکوت و‌ تاریکی، جاده‌ای که تنها ما در آن می‌رانیم. نزدیکی‌های خاش همیشه هوا سرد می‌شود. راه شب رادیو، روشن است اما با صدایی کم. ناگهان، صدای حرکت انگشت‌هایم بر سیم‌های سازم را می‌شنوم. قبل از اینکه مرا به گذشته‌هایم حواله دهد، رادیو را خاموش می‌کنم. راننده می‌گوید:...
داستان کوتاه زیر نوشته ی سروش صحت می باشد.داستان کوتاه لذت بردن از زندگی داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم دارم از گرما می میرم.راننده كه پیر بود گفت: «این گرما كسی رو نمیكشه.» گفتم: «جالبه ها، الان داریم از گرما كباب می شیم، شش ماه دیگه از سرما سگ لرز می زنیم.»
راننده نگاهم كرد.كمی بعد گفت...