نتایج جستجو "ستاره"

داستانک شماره ۵۶۳(عاشقانه)
قفس آهنی...
اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره .
خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت
يه پوست نازک بود رو دلش .
يه روز آدم عاشق دريا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا.
پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا .
موجي او...
#داستانک
گالیله: به خلاف تصور همگان ، جهان با عظمت با همه صورت های فلکیش به دور زمین ناچیز ما نمی گردد.
ساگردو : پس یعنی همه این ها فقط ستاره است ؟ پس خدا کجاست؟
گالیله: مقصودت چیست؟
ساگردو: خدا ! خدا کجاست؟
گالیله: آن بالا نیست. همان طور که اگر موجوداتی در آن بالا باشند و بخواهند خدا را در این...
Isaac Newton
اسحاق نیوتن
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Isaac Newton was born in Lincolnshire, England in 1643, where he grew up on a farm. When he was a boy, he made lots of brilliant inventions like a windmill to grind corn, a water clock and a sundial. However, Isaac didn’t get brilliant marks at school...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_اول
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
اولین شبی بود که توی اتاق خونمون میخوابیدم.
توی خواب و رویا فقط جشن عروسی میدیدم و شیرینی عشق رو توی بند بند وجودم حس میکردم،
من و آریو چقدر عاشقانه توی اون مجلس میخرامیدیم و چقدر شاد و خوشبخت دیده ...
👌#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭 مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید
روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟🌸🍃
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور🌸🍃
پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند🌸🍃
💭 پدر گفت: امتحان کن پسرم.
پسر...
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد..
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روز...
🔘 داستان کوتاه
#مداد_سیاه
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاهم را گم کردم.
مادرم گفت: «خوب چه کار کردی بدون مداد؟»
گفتم: «از دوستم مداد گرفتم.»
مادرم گفت: خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟
گفتم : نه. چیزی از من نخواست.
مادرم گفت: «پس او با ا...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
ستاره دریایی:
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃
💕 #داستانک؛
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به ...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
🔘 داستان کوتاه
#مداد_سیاه
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاهم را گم کردم.
مادرم گفت: «خوب چه کار کردی بدون مداد؟»
گفتم: «از دوستم مداد گرفتم.»
مادرم گفت: خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟
گفتم : نه. چیزی از من نخواست.
مادرم گفت: «پس او با ا...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد..
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روز...
#داستانک📝
شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری می‌شود. عادت نجار این بود که موقع رفتن، بعضی از وسایل کارش را روی میز بگذارد. آن شب هم اره روی میز بود. همین طور که مار گشتی می‌زد بدنش به اره گیر می‌کند و کمی زخمی می‌شود. مار خیلی ناراحت می‌شود و برای دفاع از خود اره را گاز می‌گیرد که سبب...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#حکایات_و_داستانهای_اموزنده
💐🌿 @negarsh_ziba 🌿💐
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را ...
داستانک
مردی در دشتی پر از دَر زندگی می‌کند. تمام مدت وقتش صرف این می‌شود که از درها رد شود. اول از یک طرف می‌رود، بعد بر‌می‌گردد، گاهی هم درها را به صورت اتفاقی رد می‌کند. مرد سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها میان درها سرگردان می‌چرخد، می‌رود تو، می‌آید بیرون و بر‌می‌گردد و دور می‌زند.
تمام روز و هر روز...
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد..
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روز...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
داستان‌کوتاه آموزنده و زیبا
دو مداد سیاه
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
👈مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمی...
📚داستان کوتاه آموزنده
👥از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
✏️مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم.
آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ...
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد..
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روز...
🔴
 
#داستان‌های_کوتاه_آموزنده_و_زیبا
۱. دو مداد سیاه
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت ...
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد..
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روز...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
۱. دو مداد سیاه
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_عشق_پنهان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت...
🔘 داستان کوتاه
#مداد_سیاه
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاهم را گم کردم.
مادرم گفت: «خوب چه کار کردی بدون مداد؟»
گفتم: «از دوستم مداد گرفتم.»
مادرم گفت: خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟
گفتم : نه. چیزی از من نخواست.
مادرم گفت: «پس او با ا...
🏴مــرغ از قفـس پرید، نـدا داد جبرئیــل
اینک شما و وحشت دنیای ،،،،،،،،،بی على
👈ای دنیا ! کاش میتوانستی همه ی قدرتهایت را ،
👈و ای طبیعت ! کاش میتوانستی همه ی استعدادهایت را در خلق یک #انسان بزرگ ، #نبوغ بزرگ و یک #قهرمان بزرگ جمع میکردی ...
و یک بار دیگر به #جهان ما ، یک '#علی' دیگر
می دادی!🙏
📌شه...
🔘 داستان کوتاه
#مداد_سیاه
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاهم را گم کردم.
مادرم گفت: «خوب چه کار کردی بدون مداد؟»
گفتم: «از دوستم مداد گرفتم.»
مادرم گفت: خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟
گفتم : نه. چیزی از من نخواست.
مادرم گفت: «پس او با ا...
🔘 داستان کوتاه
#مداد_سیاه
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاهم را گم کردم.
مادرم گفت: «خوب چه کار کردی بدون مداد؟»
گفتم: «از دوستم مداد گرفتم.»
مادرم گفت: خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟
گفتم : نه. چیزی از من نخواست.
مادرم گفت: «پس او با ا...
🔴
 
#داستان‌های_کوتاه_آموزنده_و_زیبا
۱. دو مداد سیاه
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت ...
🔵📚🖌 طعم خزه
داستان کوتاه
قسمت اول
ده سال و چهار ماه و دو روز قبل از مرگش، در پای آخرین پله‌یی كه او را از آسمان به زمین آورد، ایستاد. در میان انبوه استقبال كنندگان، با اقتداری پرستش‌خواهانه به میدانی پر از كاج‌ها و شمشاد‌ها قدم گذاشت.
در خروجی میدان، از سه پله بالا رفت. در پله...
📖 #داستانک
◾️ ضربت خوردن مولای متقیان
▪️عبدالرحمن بن ملجم مرادی، از گروه خوارج و از آن سه نفری بود كه در مكه معظمه با هم پیمان بسته و هم سوگند شدند، كه سه شخصیت مؤثر در جامعه اسلامی، یعنی امام علی بن ابی طالب(ع)، معاویه بن ابی سفیان و عمرو بن عاص را در یك شب واحد ترور كرده و آن ها را به قتل رسانن...
'لباس سایز من دارید؟' غم انگیزترین داستان کوتاه دنیاست.
@setareh_cafe
چند توصیه برای دانش آموزانی که انشای 20 می خواهند🔽🔽🔽🔽
سلام دانش آموز عزیز، اگر نمی توانی انشا بنویسی یا انشا نوشتن برای تو مشکل است، غصه نخور. با توصیه های زیر می توانی بهترین انشا را بنویسی و نمره 20بگیری. حالا با دقت سفارش های زیر را بخون وبه آن ها عمل کن.
1_ یادت باشد انشا همان گفتن است، اما گ...
داستانک
هدیه‌ی تولد در جریان سفری عاشقانه
سال‌ها زیر نظر سیناترا موسیقی تحصیل کردم، گیتار را ازکِلَپتُن آموختم، و در باب مفهوم عشق با خود شکسپیر به تعمق پرداختم.
تصنیفی نوشتم که باد را خاموش ساخت و ماه را سرخگون، و زیر نور هزاران ستاره برای دوست دخترم آوازی عاشقانه سردادم.
او گفت: 'زیبا بود'، ...