نتایج جستجو "ستاره"

یکی بود یکی نبود
یکی بود
که با دسته های پرتلاطم مرغ ها آمده بود
و با دست حنابسته اش گفتگو می کرد
نگران ستاره های دریایی جا مانده از آب
و ساقه های ترد علف
یکی بود
که از پله های دانشکده سلام بریزد
یکی نبود
بگوید
چگونه باد می تواند از گله زنبورها عسل بدزدد
از او دل مهربانش را
بگوید
تنهایی از درختان بل...
🦋یک داستان کوتاه تقدیم شما همراهان گرامی:
🌸🌸🦋🦋🌸🌸🦋🦋🌸🌸🦋🦋
An old man walked across the beach until he came across a young boy throwing🌸 something into the breaking waves.
پيرمردي در كنار ساحل قدم ميزد تا اينكه پسركي را ديد كه چيزي را به درون موج هاي متلاطم دريا مي🦋 انداخت.
Upon closer inspection, the ...

وقتی اس ام اسي از مادرم مي رسد غمگین ميشوم؛ از شکل اس ام اس دادنش حتي. چشمهايش را ریز مي كند و دکمه ها را سخت مي فشارد. اس ام اس هایش همیشه جاافتادگي دارند. چند حرف را از قلم مي اندازد یا کلمه ای را به شکلي غیر معمول مي نويسد؛ یک شکل ِ ویژه که یادآوری مي كند او با زحمت اینها را نوشته. انگار از درو...
Darling, darling, doesn't have a problem
عزیزم عزیزم، مشکلی نداره
Lying to herself 'cause her liquor's top shelf
به خودش دروغ میگه چون الکلش توی قفسه بالاست
It's alarming honestly how charming she can be
اینکه چقدر میتونه دلربا باشه خطرناکه
Fooling everyone, telling them she's having fun
همه رو خر م...
#داستانک
壘壘壘壘壘壘壘壘
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش دکتر واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.
نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست.
بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: 'نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ ...
واتسون گفت: 'میلیون ها ستاره می بینم'.
هلمز گف...
صحفه ۱۷
با زمزمه های مادرم که داشت ترانه میخواند و موهای سرم را با انگشتانش نوازش میکرد بیدار شدند ..مامان چیزی شده نه.. ولی تو چرا اینجا خوابیدئی چرا به اتاقت نرفتی با لحنی آرام گفتم مامان من شماو پدر را رو هرگز ترک نمی کنم تو که باور داری من تو را و بیشتر از جانم دوست دارم عزیزم چیزی شده خواب ب...
🐛🐛🐛🐛🐛
@hedye110
🦋آی قصه قصه🦋
داستان کوتاه كرم شب تاب
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : ' چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.' و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ...
📢پست های پس از این مربوط به داستان کوتاه بهار هامون هستن📢
این داستان مال سالها قبله،
پس لطفا ایراداتشو به خوبی خودتون نادیده بگیرین🙏
پست های آنلاین بهار هامون در ابتدای شروع فصل 2 ستاره ی سینما حذف شده، و فایل پی دی اف جایگزین می شه🌺
از همراهی تون ممنونم🙏
#بهار_هامون
#ساجده_سوزنچی
🍃🍃داستانک واقعی🍃🍃
#توجه_به_نماز_اول_وقت
مرحوم كلینى و شیخ طوسى و طبرسى از «زهرى» نقل كرده اند كه گفت: مدّتهاى مدید در طلب حضرت مهدى (عج) بودم و در این راه اموال فراوانى (در راه خدا) خرج كردم اما به هدف نرسیدم تا اینكه به خدمت محمّد بن عثمان رسیدم و مدتى در خدمت او بودم تا روزى از او به التماس خو...
. دو مداد سیاه
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی...
داستانک📗📕📒📘
سالهای جنگ، همسرم به یک اردوگاه نظامی در صحرای (ماجوی) کالیفورنیا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم واین درحالی بود که از آن مکان نفرت داشتم. همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم....
دوستانم از من مطالبه شاهکار می کنند
و
من نمی دانم
از پس نوشتن آن برخواهم آمد یا خیر.
«شاهکار» واژه ای ست عظیم و ترسناک
به راستی شاهکار چیست؟
این آسمان پر از ستاره یا اباطیل روی کاغذ؟
واقعا نمی دانم باید نوشت یا نشست...
«سید محمد علی جمالزاده/ پدر داستان کوتاه زبان فارسی»
@forrhino
.
🔘 داستان کوتاه

ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ
ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ..
ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ
ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ :...
🔹داستانک(۱۴)
🔹پند
#پاسخ_جالب_و_کوبنده_نادرشاه_به_دربار_عثمانی
نادر سپه سالار شاه طهماسب دوم بود و بخاطر شجاعت و جنگاوریش شهره آفاق شده و بسیار محسود شاه طهماسب دوم واقع می‌شد.
در اواخر سلطنت شاه طهماسب هنگامی که نادر مشغول جنگ در صفحات شرق ایران بود، شاه طهماسب جهت نمایش جنگاوریش به عثمانی حمله کر...
چند توصیه کاربردی که میتوانیم برای تقویت انشای دانش آموزان به آنها داشته باشیم👇👇
1_ یادت باشد انشا همان گفتن است، اما گفتن مکتوب یعنی همان گونه که حرف می زنی می توانی ینویسی، حتی از گفتن هم آسان تر است . یا حتی شما می توانید گفتارتان را بنویسید. مثلا اگر برای خرید به مغازه رفتید و چیزی خریدید، همی...
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، ا...
🔹داستانک(۱۴)
🔹پند
#پاسخ_جالب_و_کوبنده_نادرشاه_به_دربار_عثمانی
نادر سپه سالار شاه طهماسب دوم بود و بخاطر شجاعت و جنگاوریش شهره آفاق شده و بسیار محسود شاه طهماسب دوم واقع می‌شد.
در اواخر سلطنت شاه طهماسب هنگامی که نادر مشغول جنگ در صفحات شرق ایران بود، شاه طهماسب جهت نمایش جنگاوریش به عثمانی حمله کر...
‍📔داستانك مهدوى
📌(شماره ١٧)
📆 به مناسبت مباهله
آمده بودند پیش بزرگانشان، برای چاره جوئی.
مسیحی بودند و اهل نجران،
پیامبر(صلی الله علیه و آله) مخیرشان کرده بود بین سه راه:
{اسلام ، جزیه دادن و یا جنگیدن}
بعد از چهار روز بحث و گفتگو تصمیم گرفتند که به صحیفه ی حضرت آدم رجوع کنند.
صحیفه را که گشودن...
غم انگیز ترین داستان کوتاه دنیا ☞
را مینویسم 🖋
قلبمان برای هم میتپید اما نشد... :'(
😔🔛😔🔛😔🔛😔🔛😔
@setareh_Nafas ‌ ‍‌❥❢❥ ‍‌❥❢❥
#داستانک
#شطرنج_و_تخته_نرد
وقتي يك دانشمند هندي شطرنج رو اختراع كرد تقديم به پادشاه هند كرد. پادشاه هند شطرنج رو به ايران فرستاد تا يه جورايي پز دانشمند هاش رو به ايران بده... پادشاه ايران به وزيرش دستور داد تا یه بازي بسازه... وزير ايران كه از دانشمندان بزرگ بود بازي زيباي تخته نرد رو ساخت. در او...
خرد هر کجا گنجی آرد پدید
ز نام خدا سازد آن را کلید
رهایی ده بستگان سخن
توانا کن ناتوانانِ کُن
نهان وآشکارا درون و برون
خرد را به درگاه او رهنمون
به حکم آشکارا به حکمت نهفت
ستاینده حیران ازو، وقت گفت
#اقبالنامه_نظامی
#مداد_سیاه #داستانک
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاه...
#داستان_کوتاه_همسفرقسمت_دوم
آقا صالح ابروهایش را به هم گره زد و گفت: «مشتری معطل شد!»
قیافه اش مثل برج زهر مار شده بود. بدون این که حرفی بزنم به طرف مرد رفتم و پس از گرفتن سفارش، غذایش را روی میز گذاشتم.
به بهانه تصفیه حساب با آقای سعیدی، خود را به میزش رساندم و گفتم: «دلم می خواست باهات بیام اما...
امروز داستان ویژه داریم.....داستان کوتاه
دو مداد سیاه
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت ...
به گمانم مردمان دیگر خورشید و ماه و ستاره ها را نمی خواهند ، نور لامپ بس شان است .
این جمله از این کتاب مصداق بارز تعریف این کتاب است . در این کتاب هفت داستان کوتاه از آرمان آرین رو می خونیم .این کتاب از اون دست کتاب هایی که وقتی می خوایم اون رو بخونیم باید یه قلم هم همزمان در دست داشته باشیم و د...
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃
💕 #داستانک
✨ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺷﺘﺮﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻋﻤﻖ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ؟
💫ﺷﺘﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺗﻮﯼ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﭘﺮﯾﺪ ، ﺁﺏ ﺍﺯ ﺳﺮﺵ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ !
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﻏﺮﻕ ﻣﯽ ﺷﺪ
ﺑﻪ ﺷﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮﻭﻭﻭﻭ !
💫ﻭ ﺷﺘﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮ، ﻭﻟﯽ ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﻣﻦ ، ﻧﻪ ﺯﺍﻧ...
#داستان_کوتاه_همسفرقسمت_اول
از آشپزخانه که بیرون آمدم، چشمم به آقای سعیدی افتاد. او هم با دیدن من، دستش را بلند کرد. به طرف میزش رفتم. سلام و علیک گرمی کرد و گفت: «علی جان، کار و کاسبی چطوره؟ خوب پیش میره؟» خم شدم و دستم را روی میز گذاشتم. لبخند کمرنگی صورتم را پوشاند و گفتم: «شکر خدا! به لطف شما،...
‍ 🚨🚨دوستان به جهت پوشش امدادی و حضور قوی همه دعوت هستند و حتما تشریف بیاورند🚨🚨
بزرگترين ويژه برنامه ي استان البرز در روز عيد غدير با اهداي هداياي بي نظير به حاضرين در مراسم, روزي به ياد ماندني و شاد با كلي برنامه هاي قشنگ براي همه
اهداي 110 جهيزيه و لوازم خانگي به زوج هايي كه تاريخ عقدشان از 96.1.1 ...
‍ 🚨🚨دوستان به جهت پوشش امدادی و حضور قوی همه دعوت هستند و حتما تشریف بیاورند🚨🚨
بزرگترين ويژه برنامه ي استان البرز در روز عيد غدير با اهداي هداياي بي نظير به حاضرين در مراسم, روزي به ياد ماندني و شاد با كلي برنامه هاي قشنگ براي همه
اهداي 110 جهيزيه و لوازم خانگي به زوج هايي كه تاريخ عقدشان از 96.1.1 ...
📚 داستان کوتاه
📚📚📚📚📚📚📚📚📚
'کوزه سوراخ '
در زمان های قدیم مرد جوانی در قبیله ای مرتکب اشتباهی شد .به همین دلیل بزرگان قبیله گرد هم آمدند تا در مورد اشتباه جوان تصمیم بگیرند در نهایت تصمیم گرفتند که در این مورد با پیر قبیله که تجربه بسیاری داشت مشورت کنند و هر چه که او بگوید عملی کنند.
پیر قبیله ...
#انگیزشی
اين داستان كوتاه رو روزى چند بار بخون:
تو ميتونى ! تموووووم 😎👊🏼
🆔 @fitmahanstar
نمایشنامه خوانی عطسه
( بر اساس داستان کوتاه های چخوف)
نویسنده : مایکل فرین
کارگردان : ارشیا رضوی
صحنه خوان : حبیبه نبی پور
نقش خوانان ( به ترتیب خوانش) :
آرشام بهفر
ستاره شهبازی
آرمین صیاد
علیرضا پور نوری
ارشیا رضوی
نیل مهندسی
سرپرست گروه موسیقی: پوریا احمدی
نوازندگان:
کیانوش آقاجانی
پوریا احم...
نمایشنامه خوانی عطسه
( بر اساس داستان کوتاه های چخوف)
نویسنده : مایکل فرین
کارگردان : ارشیا رضوی
صحنه خوان : حبیبه نبی پور
نقش خوانان ( به ترتیب خوانش) :
آرشام بهفر
ستاره شهبازی
آرمین صیاد
علیرضا پور نوری
ارشیا رضوی
نیل مهندسی
سرپرست گروه موسیقی: پوریا احمدی
نوازندگان:
کیانوش آقاجانی
پوریا احم...
#داستانک
#یک_شب_مهتابی
آن شب ! آسمان صاف صاف بود ، حتی لکه ای از ابر دیده نمی شد .
ستاره ها سو سو زنان خودنمایی می کردند . ماه تمام قرص دیده می شد . اوایل فصل تابستان بود . یه بیست روزی می شد ، که باران نباریده بود . من و تو دوش تا دوش کنار هم از جاده باریکی که منتهی به دریا ختم می شد راه می رف...
#داستانک
#یک_شب_مهتابی
آن شب ! آسمان صاف صاف بود ، حتی لکه ای از ابر دیده نمی شد .
ستاره ها سو سو زنان خودنمایی می کردند . ماه تمام قرص دیده می شد . اوایل فصل تابستان بود . یه بیست روزی می شد ، که باران نباریده بود . من و تو دوش تا دوش کنار هم از جاده باریکی که منتهی به دریا ختم می شد راه می رف...
#داستان کوتاه(البته دقیق نمیدونم به نظرم داستان تمثیلیه)
ماهی درتنگ بود ...
دنیای کوچکش را بزرگ میدید...
بزرگتراز همه چیز وهمه کس..
هرروز چشم هایی را مقابلش میدید که تمام تنگ را دربر میگرفت ...شادمان میشد وهمیشه منتظر ان چشم هادایره ی کوچک تنگ را شنا میکرد ومیرقصید...
روزی تنگ را کنار پنجره بردند ...
نمایشنامه خوانی عطسه
( بر اساس داستان کوتاه های چخوف)
نویسنده : مایکل فرین
کارگردان : ارشیا رضوی
صحنه خوان : حبیبه نبی پور
نقش خوانان ( به ترتیب خوانش) :
آرشام بهفر
ستاره شهبازی
آرمین صیاد
علیرضا پور نوری
ارشیا رضوی
نیل مهندسی
خرید بلیط از tik8.com
شنبه ۱۰ شهریور ماه ساعت ۱۹:۳۰
تماشاخانه ی دیوار ...
#داستان_کوتاه_زیبا👌😎
(( شرلوک در بیابان ))
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: 'نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...
واتسون گفت:'میلیون ها ستار...
داستان کوتاه
روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت.
در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت:
اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کنیم.
مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر ...
یه شب سرد پاییزی بود...
رفته بود نشسته بود رو پشت بوم!!! هرچی که التماس کردم بیاد پایین که سرما نخوره، حرف گوش نکرد...
از خودش یه عکس برام فرستاد که پتو پیچیده بود دور خودش و نوشت:
'نگران من نباش عزیزم...زیادم سرد نیست هوا'
براش فرستادم:
'آخه مگه قحط جا اومده...اون بالا رفتی چیکار؟!'
شاعر می شد گاهی...
🔘 داستان کوتاه
#مداد_سیاه
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاهم را گم کردم.
مادرم گفت: «خوب چه کار کردی بدون مداد؟»
گفتم: «از دوستم مداد گرفتم.»
مادرم گفت: خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟
گفتم : نه. چیزی از من نخواست.
مادرم گفت: «پس او با ا...