نتایج جستجو "ساکت"

نقل است که روزی به کریم خان زند گفتند ، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند!
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید ، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند . کریم خان گفت : وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من
بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت . گفت ...
🌷🌷🌷
این جور که من شنیدم این داستان واقعیه
درباره یه نفره که میگه موقع برگشتن از ده تو شمال طرفای اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستانک قسمت اول 👇
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.🚶‍♂🚶‍♂
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی🤷‍♀.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته🤷‍♀
پسرک با خجالت و در حال...
💫🌷 به نام خدا ...🌷💫
💙 ترجمه داستان کوتاه انگلیسی لاکپشتی 💜
📝 مترجم : لئونارا 📝💙
📖 اسم داستان : امیدتو از دست نده ... 📖
از زبون داناتلو : 💜💫
* همش تقصیر من بود ...
به لئویی که حالا ، درست مثل مرده ها ، کفِ ماشین خوابیده بود نگاه کردم ...
با اینکه قفسه سینه ش به طور نامرتب بالا و پایین میرفت ، ...
داستانک
اللهم عجل لولیک الفرج:
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریمخان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی...
هرشب داستان کوتاه
🆔 @ghasabcity
💎روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجاز...
📖 #داستان_کوتاه_عصر_جمعه
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید...
📖 #داستان_کوتاه_عصر_جمعه
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید...
با حرص قابلمه ی سوپو توی سینک خالی کردم!همونطور که زیر لب به جدو آباد رامتین فحش میدادم،شیر آبو باز کردم تا این سوپ که تحقیرم کرده بود ،با آب وارد چاه بشه!
دماغمو بالا کشیدمو شیر آبو بستم.لپ تاپمو روی میز غذاخوری گذاشتمو روشنش کردم.با اون حرفایی که اون مردک عوضی بارم کرده بود،اشتهام کور شد.وارد فولد...
داستانک
💎روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید من تنها بروم، شما...
📚داستان کوتاه 📚
👌در قدیم یک فردی بود در همدان به نام ' اصغر آواره '
🍃اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را میشناختند...
🌿و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره!
انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش ای...
#داستان_کوتاه_پند_آموز 📝
پادشاهی به همراه غلامش سوار کشتی شدند.🚢
غلام که هرگز دریا را ندیده بود،شروع به گریه و زاری کرد و همچنان می ترسید.
هر کاری می کردند آرام نمی شد و پادشاه نمی دانست که باید چکار کند.
حکیمی در کشتی بود،به پادشاه گفت اگر اجازه بدهی من آرامش میکنم و پادشاه قبول کرد.
حکیم گفت ...
#داستان_کوتاه_پند_آموز 📝
پادشاهی به همراه غلامش سوار کشتی شدند.🚢
غلام که هرگز دریا را ندیده بود،شروع به گریه و زاری کرد و همچنان می ترسید.
هر کاری می کردند آرام نمی شد و پادشاه نمی دانست که باید چکار کند.
حکیمی در کشتی بود،به پادشاه گفت اگر اجازه بدهی من آرامش میکنم و پادشاه قبول کرد.
حکیم گفت ...
‍ به قولِ جلال آل احمد ، نزولِ اجلالِ من به باغِ وحشِ دنیا ، در شانزدهم اردیبهشت ماه س ... #داستانک
به قولِ جلال آل احمد ، نزولِ اجلالِ من به باغِ وحشِ دنیا ، در شانزدهم اردیبهشت ماه سالِ هزار وسیصد وسی وهشت اتفاق افتاد. از دوران کودکی ونوجوانی ام همین قدر بگویم که ساکت بودم وسر به راه . هر زمان فرص...
‍ به قولِ جلال آل احمد ، نزولِ اجلالِ من به باغِ وحشِ دنیا ، در شانزدهم اردیبهشت ماه س ... #داستانک
به قولِ جلال آل احمد ، نزولِ اجلالِ من به باغِ وحشِ دنیا ، در شانزدهم اردیبهشت ماه سالِ هزار وسیصد وسی وهشت اتفاق افتاد. از دوران کودکی ونوجوانی ام همین قدر بگویم که ساکت بودم وسر به راه . هر زمان فرص...
#داستانک
وقتی که نازی ها برای دشمن خود گریستند
هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند. ضدهوایی ها آسمان را به آتش کشیدند. نبرد سختی میان زمین و آسمان به پاشد. در کشاکش درگیری گلوله های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت. هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده ...
داستانک ماکانی😍:2
امیر... رهام.... امیر میلاد
امیر میلاد: بچه ها تو یه مسابقه شرکت کردم...🤔
رهام:خب؟😐
امیر میلاد: وسط حرفم نپر... داشتم میگفتم تو یه مسابقه شرکت...🤔
امیر: اینو که گفتی...😬
امیر میلاد: امــــــــیر😠
امیر: جونـــــــم؟😶
امیر میلاد: تو رو خدا بچه ها بذارید حرفمو بزنم.... بعد تو اون مسا...
🌺زندگی، یک زندگی به بدهکاره 🌺
🌺داستان کوتاه 🌺
صدایی یهویی سکوتمو شکست، اجازه هست اینجا بشینم
من : بله مادر حتما ،بفرمایید
هوا خیلی گرمه تا خونه کلی راهه اینجا خنکه و توام خانومی یه کم میشینم بعد میرم اومدم نون گرفتم و خیار . خیلی سالاد دوست دارم، خیلی
من : بله خواهش میکنم
چند دقیقه ای با سکوت گذ...

شب‌ها که دریا گهواره‌ام می‌شود
و سوسوی ستاره‌های رنگ پریده
رویِ موج‌های عریض‌اش استراحت می‌کند
آن زمان خودم را از همه کارها و عشق‌ها رها می‌کنم
آرام می‌شوم و تنها نفس می‌کشم
دریایی تکانم می‌دهد
که سرد و ساکت در دل هزاران چراغ آسمان دراز کشیده
به دوستانم فکر می‌کنم
نگاهم را به نگاهشان می‌دوزم
بی صد...
به نام خدا
هزار نکته از هزار کتاب
نکته ۱۴۴
سلام
نوشته ی زیر را ملاحظه فرمایید:
' با همان روایت ها، با همان صمیمیت
و سادگی، خودش غالباً؛ همراهِ گفتارش
می خندید، بلند و کشدار، فرصت حرف
زدن به کسی نمی داد، دیگران هم چندان
تمایلی به سخن پراکنی در محفل رسول نداشتند، همه ساکت به رفتار و گفتارش چشم می دوخ...
چگونه میتوان سکوت افکار قفل را گشود؟
داستان کوتاه
👇👇👇
مدیری میخواست معاونش را انتخاب کند. چهار نفر از معاونین نخبه فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و مدیر به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل...
دختر: می دونی! دلم… برای یک پیاده روی با هم… برای رفتن به مغازه های کتاب فروشی و نگاه کردن کتاب ها… برای بوی کاغذ نو… برای راه رفتن با هم شونه به شونه و دیدن نگاه حسرت بار دیگران… آخه هیچ زنی نیست که مردی مثل مرد من داشته باشه!
پسر: آره می دونم… می دونم… دل من هم تنگت شده… برای دیدن آسمون زیبای چشما...
💥💥 داستانک : مرگ مادر
✍ دنیایم بود ...
وقتی با حال خسته و ویرانم وارد خانه اش می شدم لبخندی می زد که بیا اینجا استراحت کن و خودش به دنبال درست کردن شربتی برای بهبود حالم می رفت .
خواب شب نکرده به سراغم می آمد و تا او بر می گشت ...با آرامشی وصف نشدنی به خواب می رفتم .
همیشه شنوای حرف هایم بود ...ا...
#داستانک
دیالوگ (مکالمه) دو جنین در شکم مادر ❤️
اولی: تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟
دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم.
اولی: امکان نداره. ما با جفت تغذیه می شیم طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا ...
🌹 @yaho95❤️
🔘 داستان کوتاه
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیدا...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_سیزدهم
چند قسمت دیگر طول میکشد؟ مثل این است که بپرسیم زندگی شما، چقدر دیگرطول میکشد!نمیدانم.از آن صبح زودی که رفت،دیگر نمیدانم چقدر طول کشیده است.مگر آدم میتواند روزهای بی تو بودن را بشمرد؟مثل برزخ است هر لحظه اش عمری..و نفهمیدم که یک سال گذشت.نوزده ساله بودم...
🔘 داستان کوتاه
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با کارو...
#داستانک
وقتی که نازی ها برای دشمن خود گریستند
هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند. ضدهوایی ها آسمان را به آتش کشیدند. نبرد سختی میان زمین و آسمان به پاشد. در کشاکش درگیری گلوله های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت. هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده ...
📿📿📿🌺
📿📿🌺
📿🌺
@Etre_bandegi
زنگ تفریح
🔘 داستان کوتاه
باحال بخونید 😂
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمان...
📿📿📿🌺
📿📿🌺
📿🌺
@Zekrosalavat
زنگ تفریح
🔘 داستان کوتاه
باحال بخونید 😂
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی...
🌹
داستان کوتاه
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با کا...
🔘 داستان کوتاه
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با کارو...
🔘 داستان کوتاه
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با کارو...
✍ داستانِ کوتاه ...
این داستان: رُزِ آبی
برای خرید به فروشگاه رفته بودم.
داخلِ فروشگاه این طرف و آن طرف می‌رفتم و آنچه می‌خواستم برداشتم و به طرفِ صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.
در راهرویِ باریکی جوانی حدوداً پانزده ساله ایستاده و راه را بسته بود.
من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایست...
✍ داستانِ کوتاه ...
این داستان: رُزِ آبی
برای خرید به فروشگاه رفته بودم.
داخلِ فروشگاه این طرف و آن طرف می‌رفتم و آنچه می‌خواستم برداشتم و به طرفِ صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.
در راهرویِ باریکی جوانی حدوداً پانزده ساله ایستاده و راه را بسته بود.
من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایست...
🌹
🔘 داستان کوتاه
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با ک...
🌹
🔘 داستان کوتاه
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با ک...