نتایج جستجو "ساکت"

💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
.
#منطق_ماشین_دودی
#داستانک
یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بو...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
به اتاقم رفتم و جلوی آینه آرایشیم دستی به موهام کشیده و بستمشون، کمی مرتب شدم .
به سمت کمدی که گوشه اتاق بود رفتم، درش رو که باز کردم چند دست لباس ساده ولی زیبا توش بچشم میخورد که خیلی مرتب چیده شده...
#داستانک
#برداشت_آزاد_از_عکس
#بزه_فقر_خوبی_بدی
خوب بعضی آدمها حس ششم دارن، مثله من... گاهی وقتی حرفی از سر دل میزنم که حقیقتیه... وهمه دارن قایمش میکنن .این یه حُسنه یا یه عیب؟ الله اعلم !؟!منم اینطوری آفریده!
مثلا تابستون پارسال وقتی باعمه ی ی همسرم رفته بودیم باغشون تا آومد درد دل کنه که خاله ...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان' ...
📚داستان کوتاه📚
زنی به کشیش کلیسا گفت:
من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم!
کشیش گفت:
می‌تونم بپرسم چرا؟
زن جواب داد:
چون یک عده را می‌بینم که دارند با گوشی صحبت می‌کنند،
عده‌ای در حال پیامک فرستادن در حین دعا خواندن هستند،
بعضی ها غیبت می‌کنند و شایعه پراکنی می‌کنند،
بعضی فقط جسمشان اینجاست،
بعضی‌...
💕 داستان کوتاه
روزی در شهری 'حاکم مهربانی' زندگی می کرد که، همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند.
اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را 'نکوهش' و از او 'بدگویی' کند.
حاکم این موضوع را میدانست، اما 'شکیبایی' به خرج می داد و علیه او فرمانی صا...
🍀🍀🍀
داستان کوتاه
نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد .
روستایی سوار سوار بر الاغ آنجا رسید .از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود را به شیخ نهاد تا...
#داستانک
روزی به کریم خان زند گفتند ، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند...
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید ، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمیتوانست حرف بزند. کریم خان گفت : وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من
بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت. گفت قرب...
🔘 داستان کوتاه
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثی...
#داستان_كوتاه_كوتاه
'قدیم ­ها همه چیز فرق می ­کرد'
#یورگن_بکر
قدیم ­ها همه چیز فرق می­ کرد. شهرها خیلی بزرگ ­تر و دهات هنوز دهات بودن. قدیم ­ها هنوز عدالتی بود و هر کس که نمی­ خواسیت بشنود، مجبور بود حس کند. آن وقت ­ها معلم­ های ما هنوز معلم پدر و مادر ما هم بودند. یک­شنبه ها لباس رو یک­شنبه می­ پ...
🔘 داستان کوتاه
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته
پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ ش...
🍃🍃داستان کوتاه🍃🍃
زنی به کشیش کلیسا گفت: من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم!
کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟
زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن
عده‌ای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند،
بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند،
بعضیا فقط جسمشان اینجاست،
بعضیا خوابند،
ب...
#داستانک
ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود...
داستان کوتاه و خنده دار ماجرای مرد اصفهانی و جهانگرد انگلیسی
نمکستان» این داستان کوتاه ماجرای مرد اصفهانی و جهانگرد انگلیسی است که در اصفهان اتفاق می افتد. امیداوریم از خواندن آن خنده بر لبانتان نقش ببند.
یک سیاح انگلیسی که برای بازدید از آثار تاریخی به اصفهان رفته بود، یکی از اهالی آن شهر را برای...
🔘 داستان کوتاه
راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن؛
اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد. 
راننده به او چيزي نگفت.
دومي شيشه نوشابه...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
سه قفل بر زبان
@jdastanj
روزی در شهری حاکم مهربانی زندگی می کرد، که همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند. اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را نکوهش و از او بدگویی کند. حاکم این موضوع را میدانست، اما شکیبایی به خرج می داد و عل...
📚 #داستان_کوتاه: 'اینجا نیست'
✍️ نویسنده: نسرین پرک
🗞نشسته‌ام بر در غار، چشم دوخته‌ام به پروانه‌ای که به دام نمی‌افتد. زیرک‌تر از آن‌ست که گول دعوت مرا بخورد، و بخواهد بر تارهای تنیده‌ام دمی بیاساید. خسته از این انتظار بیهوده، بر فراز صخره می‌روم، تا به تماشای روزی دیگر از عمر کوتاه خویش بنشینم. ش...
👆📚📖یار علی پورمقدم را به حق میتوان از آخرین نویسندگان نسل طلایی داستان نویسان جنوب دانست نام وی البته قبل از انقلاب با نمایشنامه « آه ای اسفندیار مغموم» مطرح شد. کتاب گنه گنه های زرد شامل آثار زیر است:
مخمل(نمایشنامه)
گنه گنه های زرد(فیلمنامه)
مجهول الهویه(نمایشنامه تلویزیونی)
پاگرد سوم( داستان کوتا...
#داستان کوتاه خواستگار، قسمت دوم
یکی دو خیابان را که رد کردیم، جلوی مغازه گل فروشی ترمز کرد و دقایقی بعد با چند شاخه گل سرخ برگشت. آن را به طرفم گرفت و گفت: «راستش رو بخوای غیر از اون حرفا، می خواستم از شما تقاضای ازدواج کنم.»
خیلی تعجب کردم. با وضعی که پژمان داشت، می توانست سراغ دختر پولداری برود....
#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#تولد_دوباره_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
بله من زندگی رو دوباره شروع کرده بودم. از کجا بود نمیدونستم ولی کامل فهمیده بودم که اینجا نقطه سر خط هستش.توی عالم خودم بودم و هر لحظه چیزهایی جدید یاد میگرفتم و انسان هایی به دیدنم میومدن که برام ناشناس ...
داستانک
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید ....
داستانک « نشانی »
کنار دکه ی روزنامه فروشی ، روبروی تابلوی توقف ممنوع ، ماشین ایستاد . چهارراه ، پر از ازدحام خوشبختی بود . راننده ی جوان، شیشه ماشین را پایین کشید . گردنش را کج کرد و از مردی که ایستاد بود ، پرسید :
- ببخشد آقا ! دنبال این نشانی می گردم .
و کاغذ کوچکی را به سمت او دراز کرد . مرد با...
۵. قهوه زندگی
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین ص...
#داستان_كوتاه_كوتاه
'قدیم ­ها همه چیز فرق می ­کرد'
#یورگن_بکر
@gardoonedastan
قدیم ­ها همه چیز فرق می­ کرد. شهرها خیلی بزرگ ­تر و دهات هنوز دهات بودن. قدیم ­ها هنوز عدالتی بود و هر کس که نمی­ خواسیت بشنود، مجبور بود حس کند. آن وقت ­ها معلم­ های ما هنوز معلم پدر و مادر ما هم بودند. یک­شنبه ها لباس ر...
'سنگ و شیشه'
(داستـــان کوتـاه)
مرد غرق شده بود، درچرت بعد از ناهار...
ناگهان باصدای بلندی از جا جست!
چنان آشوب زده و ترسیده که همه ی بدنش به لرزش افتاده بودو پیشانیش خیس عرق شده بود!
نا خود آگاه از جای خود برخاست و به سمت ورودی حیاط دوید،درب را گشود واردکوچه شد.سنگی که روی زمین به چشمش خور...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
🔘 داستان کوتاه
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته
پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ ش...
🍃🌺 #داستان_کوتاه🌺🍃
📝خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته
پسرک با خجالت و در حالی که صورتش...
داستانک📚
💫✨💫✨💫✨💫✨💫
🔹زنی به کشیش کلیسا گفت: من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم!
کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟
🔸زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن
عده‌ای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند،
بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند،
بعضیا فقط جسمشان اینجاست،
بعضیا خوابند،...
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان کوتاه و جالب:
شخصی به امام مسجد گفت : من نمیخواهم دیگر در این مسجد برای نماز بیایم
امام گفت : میتوانم بپرسم چرا؟
شخص جواب داد : چون یک عده را می‌ بینم که با گوشی صحبت میکنند ،
عده‌ای در حال پیام فرستادن در حین دعا خواندن هستند ،
بعضی ها غیبت میکنند و شایعه پراک...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨ #داستانک ✨
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد. در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
🥀
#داستانک
تضمین آینده با یک برخورد مناسب
(یک داستان واقعی)
🥀 @aramesh_hes2🎻
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: 'تو در امتحان نمره 9 گرفتی. تو تنها کسی ه...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
💕 داستان کوتاه
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته
پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ ش...