نتایج جستجو "زمین"

#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
💕 داستان کوتاه
'داستان جالب قصر پادشاه'
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از 'پادشاهان بزرگ' برای 'جاودانه' کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که 'قصری باشکوه' بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت 'ستونی' نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاس...
◾️داستانک واقعی از محمد قاضی (مترجم معروف):
پس از جنگ جهانی دوم به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم که همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه‌ی طالقان برای ارزاق عمومی مردم آمارگیری کنم. سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک‌تک روستاها آمار جمع‌آوری کردیم. در یک روستا کدخدا طبق و...
داستانک واقعی از محمد قاضی(مترجم):
پس از جنگ جهانی دوم به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم که همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان برای ارزاق عمومی مردم آمارگیری کنم.
سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم. در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما ...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
🍃❤️🍃💞🍃❤️🍃💞🍃❤️
❤️🍃❤️
❤️
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی 'دنبال...
رهان آروم وارد شدو خندید:نمیدونستم میترسید از سگا!
یه قدم عقب رفتم:میترسم!
سگه از لای در سرک کشید که دوباره جیغ کشیدمو رفتم روی مبل!ترسیدو بیرون رفت. رامتین با بدجنسی تمام به در اشاره کردو با جدیت گفت:بزار بیاد تو!گناه داره.
غریدم:نه!
اخم کرد:اینجا خونه ی منه!
منم اخم کردم:تاوقتی من اینجام اون سگ جا...
☺️☺️داستانک زیبا 😊
🍀معجزه‌ای جالب🍀
بت‌پرستان به پیامبر(ص) گفتند: اگر پیامبری باید معجزه کنی.
پیامبر(ص) فرمود: اگر معجزه کنم آن وقت ایمان می‌آورید؟
همه گفتند: آری.
پیامبر(ص) فرمود: خب بگویید چه کاری انجام بدهم.
بت‌پرستان گفتند: اگر می‌توانی به آن درخت بگو از ریشه کنده شود و این جا بیاید.
سپس پیامبر(...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
🍃❤️🍃💞🍃❤️🍃💞🍃❤️
❤️🍃❤️
🍃💞 @bastar_khab
❤️
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذار...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
▫️ گربه ناگهان پا پس می‌کشد و از اتاق خارج می‌شود. دنبالش می‌روم، اما پیداش نمی‌کنم. در آپارتمان بسته است و هیچ راه خروجی نیست. زیر مبل‌ها، پشت یخچال، داخل حمام و دستشویی، حتا داخل کابینت‌ها را نگاه می‌کنم، اما غیبش زده. حس می‌کنم گوشه‌ای ایستاده و من را نگاه می‌کند. حالم خوش نیست. احساس خارش شدیدی ...
🌷🌷🌷
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چن...
🌷🌷🌷
این جور که من شنیدم این داستان واقعیه
درباره یه نفره که میگه موقع برگشتن از ده تو شمال طرفای اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده...

#داستانک
با پدرم رفتم سیرک
توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت
معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک ا...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
🌸
داستان کوتاه
بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت
چند دقیقه. بعداز ورودما اذان مغرب گفتند
آقای پیرکراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نمازشد.!!
برای من جالب بود که یک پیرمردشیک وصورت ت...
#داستانک
دو نفر بر سر صاحب بودن مقداری زمین با هم بحث میکرند !
از شخص حکیمی تقاضا کردند تا میان انها قضاوت کند ، فرد دانا را بردند در محل زمین مورد بحث ؛
فردا دانا سر خود را روی زمین قرار داد و گفت زمین می گوید من صاحب این دو نفر هستم !
ای بشر آخر تو پنداري که دنيا مال توست؟
ور نه پنداري که هر س...
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی 'دنبال گرگ' می‌دود.
از کوه با...
#داستانک
برادر
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود' شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد'پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست' اقا؟ پل سرش را به علام...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
اولین روزی که آقای راجرز می خواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد؛ درست جلوی در خانه اش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت. آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید 'تو کیستی؟ ' مرد همچنان که با نزاکت ایستاده بود ...
فقط غم
سعید کنگرانی برای آخرین بار مرد.
در دهه‌ی شصت چیزی وجود داشت به نام «غم». این پدیده آنگونه که به نحو اگزیستانسیال زیست می‌شد با معنایی که در لغت‌نامه‌ها یا کتب روانشناسی می‌بینیم و یا در اشعار تغزلی آمده است، زمین تا آسمان تفاوت داشت. این واژه دال بر گونه‌ای نهلیسیم بود که پژواک خود را ...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
ببینید آن‌هایی که روی زبان‌های محلّی ما فشار می‌آورند که من آقا به لهجۀ کدکنی بهتر است شعر بگویم، او می‌داند چه‌کار می‌کند، او می‌داند که در لهجۀ کدکنی، شاهنامه وجود ندارد، مثنوی وجود ندارد، نظامی وجود ندارد، سعدی وجود ندارد. این لهجه وقتی که خیلی هم بزرگ بشود چهار تا داستان کوتاه و دو ـ سه تا شعر ب...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
💕💕 داستان کوتاه
دو 'فرشته' مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند، فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.
وقتی فرشته جوان از...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
💕 داستان کوتاه
مادر دختری 'چوپان' بود.
روزها 'دختر کوچولویش' را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به 'دشت و کوه' می‌رفت.
یک روز گرگ به گوسفندان 'حمله' می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی 'دنبال گرگ' می‌دود.
از کوه با...
📝#داستان_کوتاه
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: «آیا می‏‌توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»
جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می‌بینی؟»
پاسخ دادم: «بلی....
#داستانک
نیت 
مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشم...