نتایج جستجو "زمان"

📙 داستان‌کوتاه : تولد دوباره هودینی
✍🏻 نویسنده : #محمدرضا_زمانی
🎙 با صدای : #محمدرضا_زمانی
⏳ زمان : 17 دقیقه
🗜 حجم : 9 مگابایت
@CafeKetab✨
📙 داستان‌کوتاه : تولد دوباره هودینی
✍🏻 نویسنده : #محمدرضا_زمانی
🎙 با صدای : #محمدرضا_زمانی
⏳ زمان : 17 دقیقه
🗜 حجم : 9 مگابایت
@CafeKetab✨
ما کلاس اول دبستان بودیم.‌
این اخوی مان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند؛ بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم .
عینهو دو تا شریک؛یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود .
البته نه این...
داستانک شماره ۵۶۴
حسادت
روزی پادشاهی ولخرج هنگام عبور از سرزمینی با دو دوست جوان ملاقات كرد.
این دو دوست بینوا كه تا آن زمان با گدایی امرار معاش می‌كردند، همچون دو روی یك سكه جدانشدنی به نظر می‌رسیدند.
پادشاه كه آن روز سرحال بود، خواست به آنها عنایتی كند،پس به هر كدام پیشنهاد كرد آرزویی كنند.
ابت...
@manooshab
✍#داستانک
من يك مادر بزرگ داشتم زمان انقلاب ميگفت:
' #شاه خوبه نه رئیس جمهور!!!'
ميگفتيم :'عزيز چرا؟'
خيلى ساده؛ ولی با يك جواب دندان شكن ميگفت که :
'شاه مثل صاحب خونه ميمونه، ولى رئيس‌جمهور مثل مستاجره هر چهار سال، یکبار بايد جاش رو عوض كنه.
پسرم هميشه صاحب‌خونه به فكر خونشه، ا...
Banoo:
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد ...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
♦️ داستان کوتاه و آموزنده
مردی میگفت: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم. من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم... ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش رانمیدانند. همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقم...
‍ 📙 داستان‌کوتاه‌ : #نزدیک_لب_آب
✍🏻 نویسنده : #کلر_کیگان
📝 ترجمه : #اسدالله_امرایی
🎙 با صدای : #بهروز_رضوی
⏳ زمان : #16_دقیقه
🗜 حجم : #8_مگابایت
♦️این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
@aynarMarketing77
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخا...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
روزه وگرما !!! واي!!!🤭🤫
اگر انسان با ديد بصيرت بنگرد ، مي بيند كه اين سختي ها بجز خير براي انسان چيزي ندارد.نمونه اش همين روزه ، آنهم در اين هواي گرم؛ درست است كه سختي دارد اما: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا
داستانك:
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی ا...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
📙 داستان‌کوتاه‌ : #مرد_قدرت
✍🏻 نویسنده : #آلبرتو_موراویا
📝 ترجمه : #اعظم_رسولی
🎙 با صدای : #بهروز_رضوی
⏳ زمان : 19 دقیقه
🗜 حجم : 9 مگابایت
مجله زندگی🌴
@majzom
📙 داستان‌کوتاه‌ : #مرد_قدرت
✍🏻 نویسنده : #آلبرتو_موراویا
📝 ترجمه : #اعظم_رسولی
🎙 با صدای : #بهروز_رضوی
⏳ زمان : 19 دقیقه
🗜 حجم : 9 مگابایت
@bookcitysemnan
📙 داستان‌کوتاه‌ : #مرد_قدرت
✍🏻 نویسنده : #آلبرتو_موراویا
📝 ترجمه : #اعظم_رسولی
🎙 با صدای : #بهروز_رضوی
⏳ زمان : 19 دقیقه
🗜 حجم : 9 مگابایت
@CafeKetab✨
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
#داستانک
آیت الله اراکی (ره) فرمودند:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت. پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت: خیر.
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت: نه
با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟
جواب داد: هدیه ی مولایم حسین (ع) است!
...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
.
📠 داستانک: #سیندرلا_ده_سال_پس_از_ازدواج
📋 اثر: #چیستا_یثربی
📕 منبع: #داستان_همشهری_کتاب_سوم
🎤 خوانش:#نیکو_افسر
🎧 با همکاری: #محسن_پورحسین
⏰ زمان: 3 دقیقه و 30 ثانیه
👇👇👇
@free_audio_books
#داستانک 🍃🌸
✨زمانی که نجار پیری بازنشستگی خود را اعلام کرد صاحب کارش ناراحت شد وسعی کرد او را منصرف کند!
اما نجار تصمیمش را گرفته بود…
💫سرانجام صاحبکار درحالی که با تأسف بااین درخواست موافقت میکرد،
ازاو خواست تا بعنوان آخرین کار ساخت خانه ای را به عهده بگیرد..
نجار نیز چون دلش چندان به این کارراضی...
.
📠 داستانک: #سیندرلا_ده_سال_پس_از_ازدواج
📋 اثر: #چیستا_یثربی
📕 منبع: #داستان_همشهری_کتاب_سوم
🎤 خوانش:#نیکو_افسر
🎧 با همکاری: #محسن_پورحسین
⏰ زمان: 3 دقیقه و 30 ثانیه
👇👇👇
@Sokhan_e_Ashena
.
این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ...
#داستانک 🍃🌸
✨زمانی که نجار پیری بازنشستگی خود را اعلام کرد صاحب کارش ناراحت شد وسعی کرد او را منصرف کند!
اما نجار تصمیمش را گرفته بود…
💫سرانجام صاحبکار درحالی که با تأسف بااین درخواست موافقت میکرد،
ازاو خواست تا بعنوان آخرین کار ساخت خانه ای را به عهده بگیرد..
نجار نیز چون دلش چندان به این کارراضی...
💕داستان کوتاه

در یکی از روستاهای کوهستانی 'دیاربکر' ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه 10 عدد توت فرنگی باشد، در 5 کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرن...
#دانستی درباره ی {جن و ارواح}🕷
' شماره صفر' به شماره تلفن ارواح معروف شده .افرادی در گوشه و كنار دنيا مدعی هستند شماره صفر باآنها تماس گرفته میشود و حتی گاهی ارواح با این شماره پیامک یا پیام صوتی هم میفرستند‌.
......................................................
کودکان، اغلب در مقایسه با بزرگسالان...
📝#داستان_کوتاه؛
داستان واقعی از یه عشق یکطرفه:
من یه دختر دانشجومعلمم و چیزی که میخام بگم یه تجربه است از سال ۹۶.
یک پسری که اتفاقا دانشجومعلمم و همشهری خودم بود توی اینستا بهم درخواست فالوو داد.
منم یه مدت زیاد اکسپت نکردم و بالاخره نمیدونم یه روزی میشه که اکسپت میکنم.
ایشون مدتی منو در اینستاگر...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
📙 داستان‌کوتاه‌ : #دان_دان
✍🏻 نویسنده : #دنیس_جانسون
📝 ترجمه : #اسدالله_امرایی
🎙 با صدای : #بهروز_رضوی
⏳ زمان : 14 دقیقه
🆔 @hajsadri
ادب واندیشه🌸
💕 داستان کوتاه
روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال 'ابوذر غفاری' می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند: چطور؟!
'مولا' فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت 'بیعت گرفتن' از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی 'اشرفی' به ابوذر دادند تا با 'عثمان' بیعت کند.
...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...
شاید باورتون نشه، اما....
انتقال دو کوه یخ از قطب جنوب به امارات برای باران‌سازی و تغییر آب و هوا..!!!😳
دولت امارات با صرف چندین میلیون‌ دلار هزینه، یک کوه عظیم یخی را از قطب جنوب به سواحل دوبی و فُجیره کشانده و از آن برای خنک کردن هوای منطقه و تامین آب آشامیدنی مردم امارات استفاده میکند!
در جریان...
🔘 داستان کوتاه
آیا من دزدم؟
یکی از برادران اهل سودان مقاله زیبایی نوشت تحت عنوان 'آیا من دزدم؟'
ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است اشاره می کند
رخداد اول:
او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود
و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت میکردم 309 پوند بود
در...
#داستانک
در زمان قدیم جوان بی‌گناهی به مرگ محکوم شده بود زیرا تمام شواهد و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می‌کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم را اجرا کنند. طبق رویه رایج به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود، اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآور...
🔘 داستان کوتاه
آیا من دزدم؟
یکی از برادران اهل سودان مقاله زیبایی نوشت تحت عنوان 'آیا من دزدم؟'
ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است اشاره می کند
رخداد اول:
او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود
و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت میکردم 309 پوند بود
در...
💟داستان کوتاه
✒️چوپاني ماري را از ميان بوته هاي آتش گرفته نجات داد و در خورجين گذاشته و به راه افتاد.
چند قدمي که گذشت مار از خورجين بيرون آمده و گفت:
به گردنت بزنم يا به لبت؟
چوپان گفت:
آيا سزاي خوبي اين است؟
مار گفت:
سزاي خوبي بدي است. قرار شد تا از کسي سوال بکنند،
به روباهي رسيدند و از او ...
💕 داستان کوتاه
'تفاوت افرادی که مانند مرغابی هستند،
با افرادی که عقابند!'
وقتی شما به شهر نیویورک سفر می‌کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_کلاس_جمعه
دیروز تولد پسرم بود.برای جشن تولدش حدود 20 نفر از همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کردیم. خودمان را برای پذیرایی از 20 نوجوان آماده کرده بودیم اما... اما یکی یکی تماس گرفتند و گفتند که نمی توانند بیایند. دلایل مختلفی برای عدم حضورشان عنوان می کردند اما بیشت...