نتایج جستجو "زشت"

#داستانک
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکنه.
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی
که او را ملعبه خود قرار داده بودند
با خنده و شادی بازی میکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی
که تو را مسخره میکنند و به تو میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت:'مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
👌داستان کوتاه پند آموز
💭 دختری یک تبلت خریده بود.
پدرش وقتی تبلت را دید پرسید:
وقتی آنرا خریدی اولین کاری که کردی چی بود؟
دختر گفت: روی صفحه اش را با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم.
💭 پدر: کسی مجبورت کرد اینکار را بکنی؟
دختر: نه!
پدر: به نظرت با این کارت به شرکت سازنده اش توهین ...
داستانــــڪــ👇
عابد و جوان
🌱روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
🌱در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند....
💙🍃🦋
🍃🍁
🦋
👌داستان کوتاه پند آموز
💭 دختری یک تبلت خریده بود.
پدرش وقتی تبلت را دید پرسید:
وقتی آنرا خریدی اولین کاری که کردی چی بود؟
دختر گفت: روی صفحه اش را با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم.
💭 پدر: کسی مجبورت کرد اینکار را بکنی؟
دختر: نه!
پدر: به نظرت با این کارت به شرکت سازنده ...
💙🍃🦋
🍃🍁
🦋
👌داستان کوتاه پند آموز
💭 دختری یک تبلت خریده بود.
پدرش وقتی تبلت را دید پرسید:
وقتی آنرا خریدی اولین کاری که کردی چی بود؟
دختر گفت: روی صفحه اش را با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم.
💭 پدر: کسی مجبورت کرد اینکار را بکنی؟
دختر: نه!
پدر: به نظرت با این کارت به شرکت سازنده ...
#داستانک
#طنز
مردى مهمان مُلّانصرالدّين بود. از مُلّا پرسيد: شما اولاد داريد؟
مُلّانصرالدّين جواب داد: بله! يك پسر دارم
مرد گفت: مِثل جوانهاى اين دور و زمونه دنبال جوانگردى و عمر هٓدٓر دادن كه نيست؟
مُلّا گفت: نه!
مرد پرسيد: اهلِ شربِ خمر و دود و دٓم و اين جور چيزهاى زشت كه نيست؟
مُلّا جواب داد: اب...
داستان کوتاه📖
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت...
در راه به عبادتگاهى 🕌رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد... حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى🙎🏻‍♂که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد😔 و از رفتن باز ماند 😫و همان ...
داستانک:
از فرشته تا شیطان:
حاکمی ماهرترین نقاش مملکت خود را مامور کرد که در مقابل مبلغی بسیار، از فرشته و شیطان تصویری بکشد که به عنوان آثار هنری زمانش باقی بماند. نقاش به جستجو پرداخت که چه بکشد که نماد فرشته باشد؟ چون فرشته ای برایش قابل رویت نبود کودکی خوش چهره و معصوم را پیدا نمود و روزهای بسیا...
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
قالَ الإمامُ الْحَسَنِ الْعَسْكَري عليه السلام :
ما أقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أنْ تَكُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ.
امام حسن عسكري عليه السلام فرمودند:
قبيح ترين و زشت ترين حالت و خصلت براي مؤمن آن حالتي است كه داراي آرزوئي باشد كه سبب ذلّت و خواري او گردد. [تحف العقول، ص 498]
داستانك:
مفضل...
💕 داستان کوتاه
خاطره خسرو شکیبیایی، (روحش شاد)
عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش به تهران برميگردد. بعد از ورود به خانه، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند ميگويد: طلعت ... طلعت كجايي..؟ سلام آقا..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يكي از اتاق ها را آماده كن. از اين به بعد ا...
#داستانک
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکنه.
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی
که او را ملعبه خود قرار داده بودند
با خنده و شادی بازی میکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی
که تو را مسخره میکنند و به تو میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت:'مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از...
🌸داستان کوتاە
می گویند:
فردی از کنار مسجد رد می شد.
متوجه شد یک نفر در داخل شبستان
مسجد در حال خالی کردن صندوق
نذورات مردم و جمع کردن فرش هاست...
فرد عابر که فهمید ،
آن مرد دزد است با صدای بلند فریاد زد:
ای تف به شرفت...
از خانه خدا دزدی می کنی؟
مرد دزد با حرارت پاسخ داد:
مردک، توی خانه خدا ت...
#داستانک
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکنه.
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی
که او را ملعبه خود قرار داده بودند
با خنده و شادی بازی میکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی
که تو را مسخره میکنند و به تو میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت:'مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از...
📘«پهلوان دیوانه‌سر» تازه‌ترین اثر داستانی منشتر شده از داوود غفارزادگان است که برای مخاطب نوجوان نوشته شده است. این اثر داستانی از منظر روایت با وجود اینکه مرتبط با گروه سنی نوجوان به شمار می‌رود اما به دلیل نوع خاص شیوه روایت آن قابلیت استفاده برای مخاطب بزرگسال را نیز دارد. «پهلوان دیوانه‌سر» از چ...
🍁🍃🍂🍃🍁
#داستانک
#آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مرات...
#داستانک
آمریکایی‌وار
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملا قانونی دارم، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مؤنث امکان پذیر نیست، خاضعانه در نهایتِ افتخار و خوش وقتی و احساسِ رضایتِ کامله از کلیه‌ی بیوہ‌گان و دوشیزه‌گانِ محترمه استدعا می شود لطف بفرمایند مراتب ذیل را...
#داستانک
✅دعوت هاى منطقى و مهرانگیز حضرت نوح
✨ حضرت نوح با بیانى روشن و روان و گفتارى منطقى و دلنشین، و سخنانى مهرانگیز و شیوا، قوم خود را به سوى خداى یکتا دعوت مى کرد و به دریافت پاداش الهى فرا مى خواند و از عذاب الهى بر حذر مى داشت. ولى آنها از روى نادانى و تکبر و غرور، هرگز حاضر نبودند تا سخن ...
🌸داستان کوتاە
می گویند:
فردی از کنار مسجد رد می شد.
متوجه شد یک نفر در داخل شبستان
مسجد در حال خالی کردن صندوق
نذورات مردم و جمع کردن فرش هاست...
فرد عابر که فهمید ،
آن مرد دزد است با صدای بلند فریاد زد:
ای تف به شرفت...
از خانه خدا دزدی می کنی؟
مرد دزد با حرارت پاسخ داد:
مردک، توی خانه خدا ت...
به نام خدا
هزار نکته از هزار کتاب
نکته ۱۴۴
سلام
نوشته ی زیر را ملاحظه فرمایید:
' با همان روایت ها، با همان صمیمیت
و سادگی، خودش غالباً؛ همراهِ گفتارش
می خندید، بلند و کشدار، فرصت حرف
زدن به کسی نمی داد، دیگران هم چندان
تمایلی به سخن پراکنی در محفل رسول نداشتند، همه ساکت به رفتار و گفتارش چشم می دوخ...
#داستانــــڪــ👇
#عابد و #جوان
🌱روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
🌱در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ما...
#داستانک
مردى مهمان مُلّانصرالدّين بود. از مُلّا پرسيد: شما اولاد داريد؟
مُلّانصرالدّين جواب داد: بله! يك پسر دارم
مرد گفت: مِثل جوانهاى اين دور و زمونه دنبال جوانگردى و عمر هٓدٓر دادن كه نيست؟
مُلّا گفت: نه!
مرد پرسيد: اهلِ شربِ خمر و دود و دٓم و اين جور چيزهاى زشت كه نيست؟
مُلّا جواب داد: ابٓداً...
#داستانــــڪــ👇
#عابد و #جوان
🌱روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
🌱در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ما...
داستانک
می گویند که در زمان های دور، در سرزمینی دورِ دور، مردِ ماهیگیری زندگی می کرد. یک روز که مرد ماهیگیر تور خود را به دریا انداخت، دید که تورش از همیشه سنگین تر است. تورش را که بالا کشید خمره ی بزرگی دید با مهری عجیب. کنجکاو شد و مهر را گشود. دودِ زیادی هوره کشید و از پی آن عفریتی ظاهر شد.
عفر...
هرشب داستان کوتاه
🆔 @ghasabcity
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ !
ﻣﺮﺩ گفت:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .!!!
ﻣﺮﮒ ': ﺣﺘﻤﺎ'. ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ.
مرﮒ ﻗﻬ...
‍ #داستان_کوتاه_شب 📚
ماری آن بیوان در دسامبر سال ۱۸۷۴ در لندن متولد شد، وی در نوجوانی به شغل پرستاری مشغول بود و در ۲۹ سالگی با یک مرد گل فروش به نام توماس بیوان ازدواج نمود. در این زمان بود که زندگی به تدریج روی ناخوش خود را به ماری نشان داد.
درست در زمانی که او تازه داشت خوشبختی را در زندگی خود ح...
‍ #داستان_کوتاه_شب 📚
ماری آن بیوان در دسامبر سال ۱۸۷۴ در لندن متولد شد، وی در نوجوانی به شغل پرستاری مشغول بود و در ۲۹ سالگی با یک مرد گل فروش به نام توماس بیوان ازدواج نمود. در این زمان بود که زندگی به تدریج روی ناخوش خود را به ماری نشان داد.
درست در زمانی که او تازه داشت خوشبختی را در زندگی خود ح...
🍃 داستان کوتاه شبانه🍃
مردى مهمان مُلّانصرالدّين بود. از مُلّا پرسيد: شما اولاد داريد؟
مُلّانصرالدّين جواب داد: بله! يك پسر دارم
مرد گفت: مِثل جوانهاى اين دور و زمونه دنبال جوانگردى و عمر هٓدٓر دادن كه نيست؟
مُلّا گفت: نه!
مرد پرسيد: اهلِ شربِ خمر و دود و دٓم و اين جور چيزهاى زشت كه نيست؟
مُلّا جواب...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
آقازاده سلامت
@jdastanj
مردى مهمان مُلّانصرالدّين بود. از مُلّا پرسيد: شما اولاد داريد؟
مُلّانصرالدّين جواب داد: بله! يك پسر دارم
مرد گفت: مِثل جوانهاى اين دور و زمونه دنبال جوانگردى و عمر هٓدٓر دادن كه نيست؟
مُلّا گفت: نه!
مرد پرسيد: اهلِ شربِ خمر و دود و دٓم و اين جور چيزهاى زشت ك...
#داستانك :
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد.... بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.
آن شب سر سفره شام، به پدرش گفت که...
📘«پهلوان دیوانه‌سر» تازه‌ترین اثر داستانی منشتر شده از داوود غفارزادگان است که برای مخاطب نوجوان نوشته شده است. این اثر داستانی از منظر روایت با وجود اینکه مرتبط با گروه سنی نوجوان به شمار می‌رود اما به دلیل نوع خاص شیوه روایت آن قابلیت استفاده برای مخاطب بزرگسال را نیز دارد. «پهلوان دیوانه‌سر» از چ...
داستان کوتاه
زیارت مقبول
زید نساج می گفت:
پیرمرد همسایه ای داشتم که کمتر او را می دیدم. روز جمعه ای بود، او لخت شده بود تا غسل جمعه را انجام دهد.
در پشتش زخمی را دیدم که به اندازه یک وجب و جایش چرک کرده بود. نزدیکش رفته و علت زخمش را پرسیدم. ابتدا چیزی نگفت، اما وقتی بیش از حد اصرار کردم به ناچا...
فرق جرم سیاسی و جرم عادی
می گویند:
فردی از کنار مسجد رد می شد.
متوجه شد یک نفر در داخل شبستان
مسجد در حال خالی کردن صندوق
نذورات مردم و جمع کردن فرش هاست...
فرد عابر که فهمید ،
آن مرد دزد است با صدای بلند فریاد زد:
ای تف به شرفت...
از خانه خدا دزدی می کنی؟
مرد دزد با حرارت پاسخ داد:
مردک، ت...
داستان کوتاه
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق...
📚داستان کوتاه زیبا
⚡️عابد و جوان⚡️
گویند که...
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. 
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد ...
🍃🌸🌺🌸🍃
#داستانک
✍عابد مغرور
🔸 روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آن جا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود از آن جا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️عابد و جوان⚡️
گویند که...
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. 
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست ش...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️عابد و جوان⚡️
گویند که...
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. 
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست ش...
داستان کوتاه
دبیر ادبیاتی می گفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزان...
#داستانــــڪــ👇
#عابد و #جوان
🌱روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
🌱در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ما...