نتایج جستجو "زشت"

📔🌙 داستان کوتاه شب 🌙📔
💎پدري فرزند خود را خواند
دفتر مشق او را كه بسيار تميز و مرتب بود نگاه كرد و گفت:
فرزندم چرا در اين دفتر كلمات زشت و ناپسند ننوشتي و آن را كثيف نكردي؟
پسر با تعجب پاسخ داد:
چون معلم هر روز آن را نگاه مي كند و نمره مي دهد.
پدر گفت: دفتر زندگي خود را نيز پاك نگاه دار، چون معلم هس...
📔🌙 داستان کوتاه شب 🌙📔
💎پدري فرزند خود را خواند
دفتر مشق او را كه بسيار تميز و مرتب بود نگاه كرد و گفت:
فرزندم چرا در اين دفتر كلمات زشت و ناپسند ننوشتي و آن را كثيف نكردي؟
پسر با تعجب پاسخ داد:
چون معلم هر روز آن را نگاه مي كند و نمره مي دهد.
پدر گفت: دفتر زندگي خود را نيز پاك نگاه دار، چون معلم هس...
هرشب داستان کوتاه
💎پدري فرزند خود را خواند
دفتر مشق او را كه بسيار تميز و مرتب بود نگاه كرد و گفت:
فرزندم چرا در اين دفتر كلمات زشت و ناپسند ننوشتي و آن را كثيف نكردي؟
پسر با تعجب پاسخ داد:
چون معلم هر روز آن را نگاه مي كند و نمره مي دهد.
...
پدر گفت: دفتر زندگي خود را نيز پاك نگاه دار، چون معلم هس...
#داستانک
پدري فرزند خود را خواند
دفتر مشق او را كه بسيار تميز و مرتب بود نگاه كرد و گفت:
فرزندم چرا در اين دفتر كلمات زشت و ناپسند ننوشتي و آن را كثيف نكردي؟
پسر با تعجب پاسخ داد:
چون معلم هر روز آن را نگاه مي كند و نمره مي دهد.
...
پدر گفت: دفتر زندگي خود را نيز پاك نگاه دار، چون معلم هستي
هر لح...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
زنان فدای وطن
‌@jdastanj
میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر سر راه آنها سب...
🍃🌸🍃
داستان کوتاه...
حتما بخوانید عالیه...
✨پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود،
قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد.... 
بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد ، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.
 آنشب ...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایس...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
آیینه پیش کور
@jdastanj
مردی نابینا با زنی زشت رو و زشت خو ازدواج کرد. زن از نظر ظاهر، تیره‌رو، پرچروک، پشت خمیده، ناشنوا و لوچ بود. از نظر رفتار نیز نه سکوتش از روی اندیشه بود و نه سخنانش ارزش شنیدن داشت. شبی زن به شوهر نابینای خود گفت: «افسوس که تو قادر به دیدن زیبایی من نیستی. چه...
#داستانک
پدري فرزند خود را خواند
دفتر مشق او را كه بسيار تميز و مرتب بود نگاه كرد و گفت:
فرزندم چرا در اين دفتر كلمات زشت و ناپسند ننوشتي و آن را كثيف نكردي؟
پسر با تعجب پاسخ داد:
چون معلم هر روز آن را نگاه مي كند و نمره مي دهد.
...
پدر گفت: دفتر زندگي خود را نيز پاك نگاه دار، چون معلم هستي
هر لحظه...
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی دیدی ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ !
ﻣﺮﺩ گفت:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .!!!
ﻣﺮﮒ ': ﺣﺘﻤﺎ'. ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ.
مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮ...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ !
ﻣﺮﺩ گفت:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .!!!
ﻣﺮﮒ ': ﺣﺘﻤﺎ'. ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ.
مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮ...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی د...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی د...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی د...
✨﷽✨
@Chaadorihhaaa
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گ...
💥💥 داستانک : آبرو
✍ روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان ج...
🍁🍃🍂
🍃🍂🍀🥀
#داستانک
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایس...
🌸⬅️امام صادق عليه السلام می فرمايند: پدرم (امام باقر علیه السلام) مرا به سه چيز ادب كرد...
پدرم فرمود : اي پسركم
1. هر كس با شخص بدي همنشين شود ؛ سالم نمي ماند.
⬅️شیوه ی تربیتی امام باقر علیه السلام چگونه بود که توانستند فرزندی مانند امام صادق علیه السلام را تربیت کنند؟
⬅️اولین دغدغه امام باقر علی...
🌸⬅️امام صادق عليه السلام می فرمايند: پدرم (امام باقر علیه السلام) مرا به سه چيز ادب كرد...
پدرم فرمود : اي پسركم
1. هر كس با شخص بدي همنشين شود ؛ سالم نمي ماند.
⬅️شیوه ی تربیتی امام باقر علیه السلام چگونه بود که توانستند فرزندی مانند امام صادق علیه السلام را تربیت کنند؟
⬅️اولین دغدغه امام باقر علی...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ !
ﻣﺮﺩ گفت:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .!!!
ﻣﺮﮒ ': ﺣﺘﻤﺎ'. ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ.
مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮ...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
'عقوبت گوش دادن به موسیقی
🔸منْ‏ أَصْغَى‏ إِلَى‏ نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِیسَ.
🌺امام جواد «علیه السلام»می فرمایند :
🔸هر کس به سخن سخنرانى گوش دهد، او را پرستش کرد...
💕 داستان کوتاه
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت.
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از...
#داستانک
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گف...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
#داستانک
🔷عروسک زشت!
دختر کوچک به مهمان گفت :میخوای عروسکهای من را ببینی؟
مهمان جواب مثبت داد.
دخترک دوید و همه ی عروسکهای خود را آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
در بین آن ها
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید: کدام را بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد: حتما باربی.
اما خی...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
🌹🌹🌺یک ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ بد و فوق العاده زشت ولی آموزنده
@mahlebait12
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩی ﺍﺯ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎﺭﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ ﻣﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺎﻻ میرﻓﺖ،ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ حالتی ﺩﻓﺎﻋﯽ درآورد ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺑﺰﻧﺪ.
ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ میکنی؟
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ...
✨﷽✨
🌷داستان کوتاه آموزنده
🍃✨ مرحوم دولابی می گفت: تو محله ی ما یه جوانی بود . این جوان گنهكار بود ، اهل فسق و فجور بود ، اما یه عادت داشت ، یه كاری می كرد ملكه اش شده بود ، از مادرش داشت
🍃✨ میگه: مادر بهش گفته بود: شیرم رو حلالت نمی كنم . گفته بود: باید این كارو بكنی . چیكار كنم؟ گفت: هرجا رفتی ...
#داستانک
🔷عروسک زشت!
دختر کوچک به مهمان گفت :میخوای عروسکهای من را ببینی؟
مهمان جواب مثبت داد.
دخترک دوید و همه ی عروسکهای خود را آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
در بین آن ها
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید: کدام را بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد: حتما باربی.
اما خی...
#داستانک
🔷عروسک زشت!
دختر کوچک به مهمان گفت :میخوای عروسکهای من را ببینی؟
مهمان جواب مثبت داد.
دخترک دوید و همه ی عروسکهای خود را آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
در بین آن ها
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید: کدام را بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد: حتما باربی.
اما خی...
داستانک شماره ۵۵۶
غرور و خودبيني
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت.
وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن ...
#داستان_کوتاه_شب 📚
از همان اول هم در عشق و عاشقی خوش شانس نبودم!
همش پنج سالم بود که دختر همسایه مان خاله زهرا را بوسیدم
دوستش داشتم خب، ازین عشق های بچگی
او هم نه گذاشت و نه برداشت صاف رفت گذاشت کف دست مادرش
مادرش هم به مادرم گفت و شب مادرم شپلق گذاشت زیر گوشم
گفت زشت نیست، دختر همسایه را میب...
👇
#داستان‌کوتاه
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایس...
❌➕
#داستان‌کوتاه
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ای...
#داستان‌کوتاه
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستا...
❌➕
#داستان‌کوتاه
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ای...
❌➕
#داستان‌کوتاه
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ای...