نتایج جستجو "روم"

‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
‍ ‍ 📖 #داستانک
💢گریه معصومین بر سیدالشهداء (5)
🔳گریه حضرت علی (ع)
▪️ابن عباس می گوید: در رکاب امیرالمؤمنین(ع) بودم زمانیکه به صفین تشریف می بردند،
▪️وقتی که به نینوا رسیدیم، نزدیک شط فرات، با صدای بلند فرمود: آیا این مکان را می شناسی؟
عرضکردم: خیر نمی شناسم!
▪️فرمود: اگر می شناختی مثل من، ا...
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
🌹کاری که شیطان برایش کف می زند🌹
یک سوال :
کدام عمل است که اگر از انسان سر بزند، شیطان آنقدر خوشحال می شود، که شروع به کف زدن می کند؟
از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
اِذا اخَتَصَمَتْ هِیَ وَ زَوجُها فی‌البَیتِ فَلَهُ فی کُلِّ زاویَهٍ مِن زوایَا البَیتِ شَیطانٌ یُصفِّقُ و...
#داستان_کوتاه
💠⇦•همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟ گفت: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به کوهستان مي روم و علوفه مي چينم.
💠⇦•همسرش گفت: بگو ان شاءالله
ملا گفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!!
💠⇦•از قضا فردا در ميان راه به راهزنان رسيد و اورا گرف...
🌹کاری که شیطان برایش کف می زند🌹
یک سوال :
کدام عمل است که اگر از انسان سر بزند، شیطان آنقدر خوشحال می شود، که شروع به کف زدن می کند؟
از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
اِذا اخَتَصَمَتْ هِیَ وَ زَوجُها فی‌البَیتِ فَلَهُ فی کُلِّ زاویَهٍ مِن زوایَا البَیتِ شَیطانٌ یُصفِّقُ و...
در میان بنی اسرائیل عابدی بود.
به او گفتند :در فلان شهر درختی است که مردم آن شهر، آن درخت را می پرستند.
عابد ناراحت شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد و راهی آن شهر شد تا آن درخت را قطع کند.
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت :ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت :نه، ب...
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
✨داستانک زیبا✨
@talangor1397💙💙
مرد : ماه من می شوی؟
زن : آن وقت دستت به من نمی رسد!🦋
مرد : حالا میگی چکار کنم؟
زن : ماهی ات می شوم!🦋
مرد با خوشحالی گفت:چه عالی! داشتن ماهی چه کیفی دارد!
زن گفت: حالا که ماهی ات شدم، اجازه بده کمی شنا کنم. ماهی به شنا زنده است!🦋
مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟
زن گف...
🔘 داستان کوتاه
درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی
کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی
کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود ...
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
🗓.................. 🗓..................🗓
⚜ به نام ایزد یکتا ⚜
برخیز سحـــر، ناله و آهــی می‌کن
استغفـــاری ز هــر گناهـــی می‌کن
تا چند، به عیب دیگـران درنگـــری
یک‌بار به عیب خود نگاهی می‌کن
•● شیخ بهایی ●•
🗓.................. 🗓..............
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
📚#داستان_کوتاه
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد ...
📚داستان کوتاه 📚
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد...
اگر ده داستان کوتاه را به عنوان بهترین‌ها انتخاب کنند، قطعا این جزو ده تاست!!
جلوی قانون:
جلوی قانون، پاسباني دم در قد برافراشته بود. يک‌ مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نمي‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود....
📕۲۰ شهریور ۱۳۹۷ هجری خورشیدی
📗ارد شهریور ۳۷۵۶ زرتشتی
📘11 سپتامبر 2018 میلادی
📙۱ محرم ۱۴۴۰ هجری قمری
📕'شیخ الرئیس قاجار' هنگام سخنرانی از طرف 'میرزا علی اکبر ساعت ساز تبریزی' هدف گلوله قرار گرفت ولی آسیبی به وی نرسید. (۱۲۹۸ ه.ش)
📕بانك ملی ايران كه از ۱۷ شهريور به دستور رضا شاه ا...
🗓..................🗓 @Calender 🗓..................🗓
⚜ به نام ایزد یکتا ⚜
برخیز سحـــر، ناله و آهــی می‌کن
استغفـــاری ز هــر گناهـــی می‌کن
تا چند، به عیب دیگـران درنگـــری
یک‌بار به عیب خود نگاهی می‌کن
•● شیخ بهایی ●•
🗓.....................
روبه عاطفه خانوم و رویا خانوم گفتم:بریم دیگه نه؟
هردوشون به هم نگاهی انداختنو بلند شدن:ما میخواستیم بریم پاساژ.شما بفرمایید!
سرمو تکون دادمو باهم رفتیم توی سالن.بعد از خدافظی با اونا،به سمت رهان رفتمو خندیدم:برادرتون ازین شرایطی که توش هستن خیلی ناراحتنا!
قهقه ای زد: اون همیشه همینه!
شونه هامو بالا ...
✍🏻 #داستانک
درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی
کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود، انتهای راهرو بود، کوچک و نُقلی
کلاسش همیشه خودمانی بود، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر ک...
سال های آخر مدرسه که دیگه به خیال خودمون بزرگ شده بودیم با بچه ها یه بار پیدا کرده بودیم که با چند سنت پول بیشتر به بچه های زیر سن قانونی مشروب میداد ، هر روز بعد از مدرسه با بچه ها میرفتیم بار و حسابی خوش میگذروندیم ،
یه روز که حسابی خورده بودم وقتی رسیدم خونه مامانم بو برده بود ، پرسید الکل خورد...
🆔 @pelepeletakhodaaa
#داستانک
خر نخریدم انشاءالله
🔹 روزی ملانصرالدین به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ ملا گفت: به بازار می روم تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: بگو انشاءالله.
ملا گفت: اینجا چه لازم است که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. ملا چون به بازا...
#داستانڪ
‍‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹@nasemmehrabani
🌸‿🌸 ╯
همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟
گفت: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به کوهستان مي روم و علوفه مي چينم.
همسرش گفت: بگو ان شاءالله
ملا گفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!!
از قضا فردا در ميان راه ...
#داستانڪ
‍‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌
همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟
گفت: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به کوهستان مي روم و علوفه مي چينم.
همسرش گفت: بگو ان شاءالله
ملا گفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!!
از قضا فردا در ميان راه به راهزنان رسيد و اورا گر...
#داستانڪ
‍‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌@mazrae_akherat🌹
همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟
گفت: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به کوهستان مي روم و علوفه مي چينم.
همسرش گفت: بگو ان شاءالله
ملا گفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!!
از قضا فردا در ميان راه به راهز...
هرشب یک داستانک
🔻#نماز خربزه ای🔺
عالم متقى جناب حاج شیخ محمد باقر شیخ ‌الاسلام - علیه الرحمه - فرمود: شنیدم از عالم بزرگوار وسید عالی مقدار امام جمعه بهبهانى كه در اوقات تشرف به مكه معظمه روزى به عزم تشرف به مسجدالحرام و خواندن نماز در آن مكان مقدس از خانه خارج شدم اتفاقی افتاد که متوجه لطف خدا و ن...
#داستانڪ
‍‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹••• @Doahaymasnon 😅
🐠‿🐠 ╯
همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟
گفت: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به کوهستان مي روم و علوفه مي چينم.
همسرش گفت: بگو ان شاءالله
ملا گفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!!
از قضا فردا در ميان ...
📖 #داستانک
☀️ #تشرفات
💢 تشرف سید بحرالعلوم در مسجد سهله
♦️عالم جليل آخوند ملا زين العابدين سلماسى (رحمه الله) فرمود:
♦️روزى در مـجلس درس فخر الشيعه , آية اللّه علامه بحر العلوم (رحمه الله) در نجف اشرف نشسته بوديم , كه عالم محقق جناب ميرزا ابوالقاسم قمى - صاحب كتاب قوانين -براى زيارت علامه وارد...
#داستانڪ
‍‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹••• @dastanvpand
🌸‿🌸 ╯
همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟
گفت: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به کوهستان مي روم و علوفه مي چينم.
همسرش گفت: بگو ان شاءالله
ملا گفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!!
از قضا فردا در ميان را...
🔹داستانک(۱۴)
🔹پند
#پاسخ_جالب_و_کوبنده_نادرشاه_به_دربار_عثمانی
نادر سپه سالار شاه طهماسب دوم بود و بخاطر شجاعت و جنگاوریش شهره آفاق شده و بسیار محسود شاه طهماسب دوم واقع می‌شد.
در اواخر سلطنت شاه طهماسب هنگامی که نادر مشغول جنگ در صفحات شرق ایران بود، شاه طهماسب جهت نمایش جنگاوریش به عثمانی حمله کر...
#نقد_شعر
‍ آخرین شعرم را برایتان می خوانم
دیروز سر ساعت پر پر
گره گلویی باز شد
همچون اسبی سرکش
در خیابانی بی مهتاب !...
دیروز ....
هزار سیصد و پنجاه و هفت خار خفیف
هزار سیصد و پنجاه و هفت تنفر مرتد
هزار و سیصد و پنجاه و هفت باتوم مومن
یک رویا را دوره کردند ...
زخمی شد پر پروانه ای
د...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** زن آلوده وعابد **
مرحوم شهید محراب حضرت آیة اللّه دستغیب رضوان اللّه تعالى علیه در كتاب شریفش فرموده در میان بنى اسرائیل زنى آلوده و زانیه و ناپاك و به قدرى هم زیبا روى بوده كه هركس او را مى دید فریفته او مى گشته، در خانه اش همیشه باز بوده و خودش بر روى تختى روبرو...
#داستانِ_کوتاهِ_کوتاه دور برگردان
پنچر کرده‌ام. کنار جاده‌ی بیابانی که از دلِ کویر می‌گذرد، روو شانه‌ی خاکی نگه داشته‌ام. بارم سنگین است؛ آچار چرخ هم ندارم. چند بار دور ماشین گشته‌ام چشم انداخته‌ام زیر و بالاش را نگاه کرده‌ام چاره‌ای براش پیدا کنم؛ که پیدا نکرده‌ام. حالا آمده ایستاده‌ام کنار جاده‌ا...
🔹داستانک(۱۴)
🔹پند
#پاسخ_جالب_و_کوبنده_نادرشاه_به_دربار_عثمانی
نادر سپه سالار شاه طهماسب دوم بود و بخاطر شجاعت و جنگاوریش شهره آفاق شده و بسیار محسود شاه طهماسب دوم واقع می‌شد.
در اواخر سلطنت شاه طهماسب هنگامی که نادر مشغول جنگ در صفحات شرق ایران بود، شاه طهماسب جهت نمایش جنگاوریش به عثمانی حمله کر...
🍃🍀🌸🍃
🍃🌸
🍃
داستانک✨
پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد
آن شب هوا خیلی سرد بود
هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگهبانی می دهد
از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟
سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم
پادشاه گفت : ا...
داستانک:
🌺🍃🌺🍃
✏️امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:
روزی دو فرشته از آسمان به زمین می آمدند که یکدیگر را ملاقات کردند.
یکی به دیگری گفت: «برای چه کاری فرو می آیی؟»
او پاسخ داد: «خداوند، مرا مأمور کرده است که به دریای نیل بروم و یک ماهی نادر را برای حاکمی ستمگر که به آن میل پیدا کرده است بالا بیاورم،...
در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایش...
#داستانک
#راز_همسرداری
از ملا پرسیدند: چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی؟ گفت: ما با هم در روز عروسيمان عهدی بستیم، اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام کاری به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را ر...
موش گفت:《آخ، دنیا هر روز تنگ تر می شود.اول چنان فراخ بود که وحشت می کردم.به راه خود ادامه دادم، خوشحال از این که سرانجام در دوردست ها، در سمت راست و چپ، دیواری دیدم. اما این دیوار های دراز چنان به سرعت سر به هم می آورند که چیزی نمانده به آخرین اتاق برسم و آن جا، آن گوشه، تله ای هست که رو به سوی آن م...