نتایج جستجو "روم"

💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان'...
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋🕸
داستانک
💎برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم .
بیرون بیمارستان غُلغله بود .
چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند .
چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند .
وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پر درخت. ب...
داستان کوتاه
قاضی مَرْو وقتی خواست دخترش را شوهر دهد، با یکی از همسایگانش که زرتشتی بود مشورت کرد.او گفت: تعجب انگیز است، مردم پیرو رأی تو هستند و تو از من نظر می خواهی! قاضی با اصرار گفت: باید نظرت را بگویی. مرد زرتشتی گفت: نظر شخصّ اول کشور ایران که کسرا باشد در مقام ازدواج دختر، به مال و ثروت دا...
#داستانک۲۲۷
آن موقع ها که فهمیدم دلم دارد برایت می رود سریع آمدم اینجا، گفتم خدایا به همین امامزاده قسمت می دهم اگر قسمتم نیست و روزی جدایی در کار است تا وابستهاش نشدم خودت
یک جوری تمامش کن.
قسمتم بودی...سه سال بعد اما با قسمت جنگیدی؛ خدا خواست و تو نخواستی. اما یک روز برمی گردی؛ کی و چه جوری را ...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
💕 داستان کوتاه
'امید به زندگی'
سه نفر که جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند از مطب دکتر خارج میشدند.
به هر سه، 'دکتر' گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به 'بیماری های لاعلاجی' مبتلا شده اند به صورتی که دیگر 'امیدی' به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد.
در آینده ای نزدیک 'عمرشان' به 'پایان' ...
❣💫💍❣💫💍❣💫💍❣💫💍
💫💍❣
💍💫 @mazhab3

#داستانک
📝زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مؤمنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
روزی راهبی با جمعی از مسیحیان به مسجد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)آمدند در حالیکه طلا و جواهر و اشیاء گرانبها بهمراه داشتند
پس راهب رو کرد به جماعتی که در آنجا حضور داشتند ( أبوبکر نیز در بین جماعت بود )و سوال کرد 'خلیفه ی نبی و امین او چه کسیست؟'
پس جمعیت حاضر ، ابوبکر...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
روزی راهبی با جمعی از مسیحیان به مسجد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)آمدند در حالیکه طلا و جواهر و اشیاء گرانبها بهمراه داشتند
پس راهب رو کرد به جماعتی که در آنجا حضور داشتند ( أبوبکر نیز در بین جماعت بود )و سوال کرد 'خلیفه ی نبی و امین او چه کسیست؟'
پس جمعیت حاضر ، ابوبکر...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
❣💫💍❣💫💍❣💫💍❣💫💍
💫💍❣
💍💫 @yasermahdizadeh

#داستانک
📝زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مؤمنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند...
‌#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#در_جستجوی_معشوق_قسمت_اول
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
اولین شبی بود که توی اتاق خونمون میخوابیدم.
توی خواب و رویا فقط جشن عروسی میدیدم و شیرینی عشق رو توی بند بند وجودم حس میکردم،
من و آریو چقدر عاشقانه توی اون مجلس میخرامیدیم و چقدر شاد و خوشبخت دیده ...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
#داستانک
#مادرم_کویر_است
همه مون می دونیم تو کویر باد زیاد می وزه، ولی خبری از بارون و ابر نیست .خوب کویری بودن تو خصلت خیلی از آدمها هست. که می خوام جریانه یکیشون و براتون بگم...
اون آدم یه فرشته اس، به اسم مادرم...
خیلی کویریه مادرم، نه اینکه خدایی نکرده فک کنید مادرم آدم خشکیه ،نه!
اون شب مث...
#داستانک۲۲۲
جالی خالی او خالی است، هنوز حالا هم بعد از بیست سال.
زن پالتو قرمز به مامان گفته بود این مرد من را می خواهد. دکمه هایش باز و شکمش جلو بوده. مامان به بابا گفت از این خانه برو واِلا من با بچه هایم می روم. او خیلی قبل ترها بهش گفته بود تنها زنِ زندگی من هستی و می مانی. آخرش هم یک شبِ بارا...
#داستانک۲۲۰
به نام خدا
عنوان(برسد به دست مریم)
نامه اول
با این ماه درست 9 سال ست که منتظرت هستم. امشب سر سفره پچ پچ زن‌ها را میدشنیدم.
«خدا هیچ زنی رو حسرت به دل نذاره»
«خدا کنه آه نکشه نوه م چشم بخوره»
«گربه سالی چند شکم میزاد کار خدا این تو یه دونش مونده»
دم در، صاحبخانه سفره را آوار ...
❣💫💍❣💫💍❣💫💍❣💫💍
💫💍❣
💍💫 @AhkamNekah

#داستانک
📝زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مؤمنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که ت...
#داستانک
✨💫🕊
قصه را كه مي داني؟
قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست... حكايت تقدير است كه بر پيشاني ام نوشته اند.
هزار سال است كه تقدير را تاخير مي كنم
اما چه كنم با هدهد، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم مي زند...
و من همان گنج...
#داستانک
✨💫🕊
قصه را كه مي داني؟
قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست... حكايت تقدير است كه بر پيشاني ام نوشته اند.
هزار سال است كه تقدير را تاخير مي كنم
اما چه كنم با هدهد، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم مي زند...
و من همان گنج...
#⃣ داستان کوتاه امشب #⃣
📖 نفرین پدر
اواخر شب بود.
امام على (علیه السلام) همراه فرزندش امام حسن (علیه السلام) کنار کعبه براى مناجات و عبادت آمدند.
ناگاه امام على (علیه السلام) صداى جانگدازى شنید.
دریافت که شخص دردمندى با سوز و گداز در کنار کعبه دعا مى کند و با گریه و زارى، خواسته اش را از خدا مى طل...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند،
 گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر،
پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج...
🌸🍃🌸
'داستان بسیارزیبا'
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مؤمنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زن زیبائی داری و چگونه به ...
🔘 داستان کوتاه
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد 'بخت با من یار نیست' و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت ...
📚#داستان_کوتاه_آموزنده
قربون بند کیفتم، تا پول داری رفیقتم
💎مرد ثروتمندی پسری عیاش داشت. هرچه پدر نصیحت می کرد که با این دوستان ناباب معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار اینها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی کرد تا اینکه لحظه مرگ پدرفرا می رسد.
پسرش را خواسته و میگوید فرزند با تو وصیتی دا...
🛑 تقویم تاریخ - 19 خرداد
⭕️ نهم ژوئن سال 630 ميلادي سپهبد شهربراز (شهروراز) ژنرال مشهور ايراني و فاتح مصر در شهر تيسفون كشته شد.
⭕️ 19 خرداد سال 1331 ( 9 ژوئن 1952 ) روزي است كه دكتر مصدق رئيس دولت وقت در دادگاه جهاني لاهه نطق تاريخي خود را ايراد كرد و وجدان جهانيان را متوجه حقوق ملل ضعيف ساخت.
...
داستان کوتاه 'پل و نجار مهربان'/ قصه های کودکانه
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی می کردند .یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند .
از دست بر قضا یک روز صب...
#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#تولد_دوباره_قسمت_دوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
بله من زندگی رو دوباره شروع کرده بودم. از کجا بود نمیدونستم ولی کامل فهمیده بودم که اینجا نقطه سر خط هستش.توی عالم خودم بودم و هر لحظه چیزهایی جدید یاد میگرفتم و انسان هایی به دیدنم میومدن که برام ناشناس ...
#داستانک
خدا از 'هیس 'خوشش نمياد!
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ،...
#داستان_کوتاه_با_فایل_صوتی
Mr Jones had a few days' holiday , so he said , ' I'm going to go to the mountains by train.' He put on his best clothes, took a small bag, went to the station and got into the train. He had a beautiful hat, and he often put his head out of the window during the trip and ...
#داستانک۲۲۲
جالی خالی او خالی است، هنوز حالا هم بعد از بیست سال.
زن پالتو قرمز به مامان گفته بود این مرد من را می خواهد. دکمه هایش باز و شکمش جلو بوده. مامان به بابا گفت از این خانه برو واِلا من با بچه هایم می روم. او خیلی قبل ترها بهش گفته بود تنها زنِ زندگی من هستی و می مانی. آخرش هم یک شبِ بارا...
#داستانک۲۲۰
به نام خدا
عنوان(برسد به دست مریم)
نامه اول
با این ماه درست 9 سال ست که منتظرت هستم. امشب سر سفره پچ پچ زن‌ها را میدشنیدم.
«خدا هیچ زنی رو حسرت به دل نذاره»
«خدا کنه آه نکشه نوه م چشم بخوره»
«گربه سالی چند شکم میزاد کار خدا این تو یه دونش مونده»
دم در، صاحبخانه سفره را آوار ...