نتایج جستجو "روستا"

💕داستان کوتاه

در یکی از روستاهای کوهستانی 'دیاربکر' ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه 10 عدد توت فرنگی باشد، در 5 کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرن...
💎 #داستانک 💎
جوگی‌ها قبایل چادرنشینی بودند که به تناسب فصل، به روستاها می‌رفتند و در خارج از آبادی چادر می‌زدند. حرفه‌ی اصلی آن‌ها آهن‌گری بود.
پس از نصب چادرها، اولین کارشان این بود که زمین جلوی چادر را می‌کندند و «کَلَک» را جلوی آن نصب می‌کردند.
کلک آتش‌دانی سفالی بود که برای سرخ کردن فلزات ب...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
شیاد و فرش قرمز روستایی
@jdastanj
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. بر حسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغل کاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم...
💠داستانـــــــــڪ💠
🔻در یک روستا، تاجری مقدار زیادی محصول از کشاورزان خرید تا آنها را با ماشین به انبار منتقل کند.
🔹در راه از پسری روستایی پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شایدهم بیشتر.»
🔸تاجر از این حرف مسخره ی پسر نا...
حفره
#داستانک۲۱۶
از پشت پنجره ی کافه به خیابان زل زده بود و قهوه اش را مزمزه میکرد. سعید رسید و سلام کرد و در حالی که می نشست گفت: 'انگار همچینم حالت بد نیست ها! اگه بدونی اون چه حالیه...' شیدا پوزخندی زد و دندانهایش را به هم سابید. سعید کمی دلسوزانه تر گفت: 'حرف بزن. خواهش می کنم.' شیدا لبخند ز...
🍃🍃داستان کوتاه🍃🍃
زنی به کشیش کلیسا گفت: من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم!
کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟
زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن
عده‌ای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند،
بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند،
بعضیا فقط جسمشان اینجاست،
بعضیا خوابند،
ب...
🔘 داستان کوتاه
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫ...
#داستانک
در روستایی در ماه رمضان سیلی آمد و گندم‌زار پیرمرد ڪشاورزی را برد. پیرمرد ناراحت شده و یڪ ڪوزه آب برداشت و با یڪ ڪلنگ به پشت‌بام مسجدِ روستا رفت. آب را از ڪوزه خورد و با ڪلنگ بخشی از سقف مسجد را ویران ڪرد
و گفت: «خدایا برای تو روزه بودم، روزه‌ات را خوردم و خانه‌ی تو را خراب ڪردم تا تو خا...
داستان کوتاه
🌺🌺🌺
مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می کرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت. آن زن روستایی کره ها را به صورت قالب های گرد یک کیلویى در می آورد و همسرش در ازای فروش آنها، مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید. روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را و...
#داستانک
در روستایی در ماه رمضان سیلی آمد و گندم‌زار پیرمرد ڪشاورزی را برد. پیرمرد ناراحت شده و یڪ ڪوزه آب برداشت و با یڪ ڪلنگ به پشت‌بام مسجدِ روستا رفت. آب را از ڪوزه خورد و با ڪلنگ بخشی از سقف مسجد را ویران ڪرد
و گفت: «خدایا برای تو روزه بودم، روزه‌ات را خوردم و خانه‌ی تو را خراب ڪردم تا تو خا...
🔘 داستان کوتاه
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫ...
🔘 داستان کوتاه
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫ...
💕داستان کوتاه

در یکی از روستاهای کوهستانی 'دیاربکر' ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه 10 عدد توت فرنگی باشد، در 5 کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرن...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد.
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت:
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر!
واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ی کدخدا رفت و از کیسه های برنج سراغ گرفت.
کدخدا گفت:
راستش برنجی در کار نیست.
آن روز منبر جالب...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** پاداش جوانمردی**
عبدالله بن جعفر، در راه مسافرت، نيمه روزى به روستائى رسيد و باغ نخلى را سرسبز و خرم در نزديكى آن ديد. تصميم گرفت پياده شود و چند ساعت در آن باغ بياسايد. مالك باغ خود در روستا زندگى مي كرد ولى غلام سياهى را در باغ گمارده بود تا از آن نگهبانى و مراقبت ...
#داستانك
🌻در روستایی اطراف بهبهان به دنیا آمدم. روستایی که با یک رودخانه فصلی (به قول اهل روستا؛ دره) به دو قسمت تقسیم می شود.
روستا دو تکه شده بود، این ور دره و اون ور دره!ما کودکان روستا نسبت به این ور دره تعصب شدید داشتیم! مرتب با بچه های اون ور دره دعوا می کردیم! در حالی که هر دو گروه اهل یک ر...
داستان كوتاه
مادربزرگ و پدربزرگم
مادربزگ و پدر بزرگم را مدت زمان زیادی است ندیدم.
به نامه هایم جواب ندادند. از این رو، فوراً سوار اتوبوس شدم و به روستا رفتم.
خانه مان در روستا یک طبقه است.
با دستم در زدم. پدر بزرگم در را باز کرد. مادربزرگم هم از پشتش آمد.
جفتشان را هم بوسیدم.
آن شب تا دیر وقت نشستی...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
💢داستان ترسناک💢
داستان کوتاه ترسناك باغ مرموز
در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردم که شامل دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ همانند یک باغ بود که در آن انواع مرغ و خروس و غاز و اردک وجود داشت و در خ...
حفره
#داستانک۲۱۶
از پشت پنجره ی کافه به خیابان زل زده بود و قهوه اش را مزمزه میکرد. سعید رسید و سلام کرد و در حالی که می نشست گفت: 'انگار همچینم حالت بد نیست ها! اگه بدونی اون چه حالیه...' شیدا پوزخندی زد و دندانهایش را به هم سابید. سعید کمی دلسوزانه تر گفت: 'حرف بزن. خواهش می کنم.' شیدا لبخند ز...
💕داستان کوتاه

در یکی از روستاهای کوهستانی 'دیاربکر' ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه 10 عدد توت فرنگی باشد، در 5 کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرن...
💢داستان ترسناک💢
داستان کوتاه ترسناك باغ مرموز
در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردم که شامل دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ همانند یک باغ بود که در آن انواع مرغ و خروس و غاز و اردک وجود داشت و در خ...
💢داستان ترسناک💢
داستان کوتاه ترسناك باغ مرموز
در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردم که شامل دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ همانند یک باغ بود که در آن انواع مرغ و خروس و غاز و اردک وجود داشت و در خ...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
يك نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غريب بود و مردم هم غريبه توی خانه‌هاشان راه نمیداند! .
همين‌جور كه توی كوچه‌‌های روستا می گشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد می كنند ، از کسی پرسيد اينجا چه خبره ؟
گفت زنی درد زايمان دارد و سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ...
داستان کوتاه پسرک و ابیا
برف باریده بود و پسرک منتظر بود که هوا تاریک شود تا سراغ (جله ) دامی برود که مرد صیاد برای گرفتن( کوله )یا ابیا ، در جویبار کنار خانه آنها گذاشته بود .پسرک به همراه پدر و مادر و خواهر کوچکش در خانه ای کوچک که در قسمت بالای روستا و در جایی نسبتا دور از مرکز روستا ساخته ش...
[داستان کوتاه پسرک و ابیا ]
برف باریده بود و پسرک منتظر بود که هوا تاریک شود تا سراغ (جله ) دامی برود که مرد صیاد برای گرفتن( کوله )یا ابیا ، در جویبار کنار خانه آنها گذاشته بود .پسرک به همراه پدر و مادر و خواهر کوچکش در خانه ای کوچک که در قسمت بالای روستا و در جایی نسبتا دور از مرکز روستا ساخته...
[داستان کوتاه پسرک و ابیا ]
برف باریده بود و پسرک منتظر بود که هوا تاریک شود تا سراغ (جله ) دامی برود که مرد صیاد برای گرفتن( کوله )یا ابیا ، در جویبار کنار خانه آنها گذاشته بود .پسرک به همراه پدر و مادر و خواهر کوچکش در خانه ای کوچک که در قسمت بالای روستا و در جایی نسبتا دور از مرکز روستا ساخته...
‍ 📖⁣داستانک
روزی، گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد، گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد!
روز بعد، سگی که از آن جا می گذشت از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، گوساله راهنمای گله، آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن ...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
‍ 📖⁣داستانک
روزی، گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد، گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد!
روز بعد، سگی که از آن جا می گذشت از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، گوساله راهنمای گله، آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن ...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
💕داستان کوتاه

در یکی از روستاهای کوهستانی 'دیاربکر' ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه 10 عدد توت فرنگی باشد، در 5 کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرن...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...
#داستانک
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد !
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت :
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر،
واعظ شادمان شد و تشکر کرد...
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت:
کد خدا گفت: راستش برنجی در کار نیست،
آن روز منبر جال...