نتایج جستجو "روزگاری"

🔹داستانک(۲۴)
:
روزی روزگاری در روستایی در هند حاج آقای پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمونها کردند.
حاج آقا هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن ت...
#داستانک
💠 روزی بود و روزگاری در زمانهای پیش یک صوفی سوار بر الاغ به خانقاه رسید و از راهی دراز آمده و خسته بود و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند
پس خرش را به اصطبل برد و به دست مردی که مسئول نگهداری از مرکب ها بود سپرد و به او سفارش کرد که مواظب خرش باشد.
خود به درون خانقاه رفت و به صوفی...
🔹داستانک(۲۴)
:
روزی روزگاری در روستایی در هند حاج آقای پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمونها کردند.
حاج آقا هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن ت...
«در روزگاری که دروغ یک واقعیت عمومی است؛ به زبان آوردن حقیقت یک اقدام انقلابی است…!»
📓 آس‌و‌پاس‌های پاریس‌و‌لندن
✍ #جورج_اورل
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
داستان کوتاه 👌
#عشق♥️ و #زمان🕰
روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق. یک روز به #احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی قایق هایی را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق...
#داستان #کوتاه
#درویش_تهی_دست
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ #کریمخان_زند عبور می‌کرد . چشمش به #شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره‌ های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
آن کریم ...
📖 #داستانک
💢 عاقبت احتکار و دغل کاری
♦️در کربلا عطار مشهوری زندگی می‌کرد.
♦️روزگاری مریض شد و بیماری‌اش طولانی گردید.
♦️یکی از دوستان به عیادتش رفت؛ دید که از وسایل زندگی چیزی برایش باقی نمانده است؛ فقط حصیری در زیر بدن و متکایی در زیر سر دارد.
♦️تاجر ثروتمند دیروز، حالا به چنین روزی افتاده ...
🔴🔴 یک داستان کوتاه
⭕️Cure for The👑 King :
⭕️درمانی برای پادشاه👑
Once there was a very lazy king. He hardly did any physical activity. As a result he started staying ill. He called the royal doctor and said, 'Give medicine to get well. If you don't cure me, I will kill you.'
روزی روزگاری پادشا...
#داستانک
سه درس زندگی
1. اگر می خواهی دروغی نشنوی، اصراری برای شنیدن حقیقت نداشته باش.
2. به خاطر داشته باش هرگاه به قله رسیدی، همزمان در کنار دره ای عمیق ایستاده اى.
3. هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید؛ تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند.
​The Grumpy Tree
درخت بدخلق
#داستان_کوتاه_انگلیسی
There was once a grumpy tree. It was the biggest tree in the forest, and it didn’t need its shadow for anything. However, the tree would never share its shadow with any of the animals, and wouldn’t let them come anywhere near.
روزی روزگاری درخت بدخل...
#داستان_کوتاه📚
#کشاورزان_و_میمون_ها
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
🌎 @donyaeKhalaghiyat 🌎
روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع بهگرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلا...
🔘 داستان کوتاه
در روزگاران قدیم مردی صوفی به نام عبدالله در دهی
کوچک زندگی می کرد و همیشه شاد وخوشحال بود.
هرگز کسی این مردرا غمگین وناراحت ندیده بود. او
همیشه در حال خندیدن بود و اصلا'تبدیل به خنده
شده بود.حتی هنگامی که این مردپیر شده بود و در
بستر مرگ قرارداشت باز هم در حال لذت بردن ازمرگ و خن...
داستان کوتاه
دخترزیبا و خواستگار پیر!
بسیار بسیار خواندنی!!
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشه...
🍃🌻 داستانک:
روزی روزگاری در روستایی در هند، یک مرد پولداری به روستایی ها اعلام کرد که به ازای هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند.
آن مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعدا...
#داستانک
#درویش_تهی_دست
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ #کریمخان_زند عبور می‌کرد . چشمش به #شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: این اشاره‌ های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چ...
🍃 داستان کوتاه شبانه🍃
🔹روزی روزگاری در روستایی در هند، یک مرد پولداری به روستایی ها اعلام کرد که به ازای هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند.
آن مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با ...
🌸🍀🌸
#داستان_ڪوتاه📚
#نخ
روزی بود ، روزگاری . خیاطی در شهری زندگی می کرد و برای مردم لباس می دوخت . او شاگردی داشت که بسیار با سیلقه بود و دوخت هایش ، مثل استادش خوب و با دوام بود . اما از نظر سرعت به پای استادش نمی رسید . مثلاً لباسی را که استاد در یک هفته می دوخت ، شاگرد در دو هفته .
روزی شاگرد ب...
#داستانک
#بازي
روزگاری بود و شهری كه در آن، همه چیز ممنوع بود و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الك دولك می‌گذراندند. چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گل...
💎داستانک قابل تأمل
👇👇👇
روزی روزگاری جزیره ای بود که در اون همه احساسات زندگی می کردن.😊 شادی غم دانش و همچنین عشق. یک روز به همه اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن و رفتن به ته اقیانوسه🌊🌊. برای همین همه احساسات برای خودشون قایقی ساختن تا جزیره رو ترک کنن.🛶🛶 عشق😍 تنها کسی بود که تصمیم گرفت بیشتر بمونه....
روزگاری بود که حتی محمدرضا شاه و جمال عبدالناصر مصر ی هم به نحوی در این جنگ قبیله‌ای دستی داشتند. آن روزگاران عربستان و ایران نگران از تجزیه یمن و شکل گرفتن جمهوری سوسیالیستی یمن جنوبی بودند و از همین روی به قبیله حوثی‌ها در شمال یاری می‌رساندند.
حوثی‌های چهار امامی که اگر در ایران بودند وضعی به مر...
داستان کوتاه روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرا...
🦊 روباه و شیر 🦁
👩‍💻این داستان،نوشته اسکار وایلد و برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد:
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
🥀
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر و...
#داستان_کوتاه_زیبا👌😎
(( بز خود را بکش ))
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. شبی را در خانه ی زنی با چادر محقر و چند فرزند گذراندند واز شیر تنها بزی که داشت خوردند. مرید فکر کرد کاش قادر بود به او کمک کند، وقتی این را به مرشد خود گفت او پس از اندکی تامل پاسخ داد: 'اگر واقعا می خواهی به آ...
داستان کوتاه
'شبی با سهراب'
نوشته آرام پرنیان(دوست کرمانی ام🌷)
سهراب را همیشه دوست داشته ام. مثل شعرهایش ساده است و مهربان.
همیشه با خواندن سروده هایش احساس آرامش می کنم آرامشی عمیق چون شخصیت آرام و باوقار خودش.
اعتراف می کنم گاهی حرف هایش را نمی فهمم اما باز دوستشان دارم.
از سفر شمال برمی گشتم. ا...
داستان کوتاه
'شبی با سهراب'
نوشته آرام پرنیان(دوست کرمانی ام🌷)
سهراب را همیشه دوست داشته ام. مثل شعرهایش ساده است و مهربان.
همیشه با خواندن سروده هایش احساس آرامش می کنم آرامشی عمیق چون شخصیت آرام و باوقار خودش.
اعتراف می کنم گاهی حرف هایش را نمی فهمم اما باز دوستشان دارم.
از سفر شمال برمی گشتم. ا...
​The Grumpy Tree
درخت بدخلق
داستان_کوتاه_انگلیسی
There was once a grumpy tree. It was the biggest tree in the forest, and it didn’t need its shadow for anything. However, the tree would never share its shadow with any of the animals, and wouldn’t let them come anywhere near.
روزی روزگاری درخت بدخلق...
#داستانك
👬 روزی روزگاری دو دوست بودند كه می‌خواستند هنرمند باشند.
آنها از شهر خود راه افتادند و به نيويورك رفتند. چون نيويورك مثل پاريس كه پايتخت هنری اروپاست، پايتخت هنر مدرن در ايالات متحده آمريكاست!
می‌دانيد آنها چگونه ياد گرفتند كه هنرمند باشند؟!
آنها فقط سعی كردند وانمود كنند كه هنرمندند!!...
‍ ​The Grumpy Tree
درخت بدخلق
#داستان_کوتاه_انگلیسی
@WeeklyEnglish53
There was once a grumpy tree. It was the biggest tree in the forest, and it didn’t need its shadow for anything. However, the tree would never share its shadow with any of the animals, and wouldn’t let them come anywhere near.
روز...
‍ ​The Grumpy Tree
درخت بدخلق
#داستان_کوتاه_انگلیسی
@WeeklyEnglish53
There was once a grumpy tree. It was the biggest tree in the forest, and it didn’t need its shadow for anything. However, the tree would never share its shadow with any of the animals, and wouldn’t let them come anywhere near.
روز...
‌ ‌ A Spider in the Museum
عنکبوت در موزه
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Once upon a time, there was a painting spider, one of those artistic species of spider, that live in the basements of museums and galleries. They live there alongside paintings left and forgotten for years; certainly a suitable place t...
#داستانک
🔸بز را بکش تا تغییر کنی!
💢روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. شبی را در خانه ی زنی با چادر محقر و چند فرزند گذراندند واز شیر تنها بزی که داشت خوردند. مرید فکر کرد کاش قادر بود به او کمک کند، وقتی این را به مرشد خود گفت او پس از اندکی تامل پاسخ داد: 'اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک ک...
#داستانک
بُز را بکش تا تغییر کنی !
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. شبی را در خانه ی زنی با چادر محقر و چند فرزند گذراندند واز شیر تنها بزی که داشت خوردند. مرید فکر کرد کاش قادر بود به او کمک کند، وقتی این را به مرشد خود گفت او پس از اندکی تامل پاسخ داد: 'اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک ...
#داستان_کوتاه📙📘📗
دختری که من عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم، عکاس بود. اگر باهاشون نشست و برخواست کرده باشی حتما اینو میدونی: عکاسا آدمای عجیبین! وسط قرار، یدفعه میگفت: «واستا!» منم از همه جا بی خبر میگفتم: «چی شده عزیزم؟!» سریع کیف دوربینش رو باز میکرد و میگفت: «یه چیزی دیدم که باید ازش عکس بگیرم!»...
☀️ 💝
✨💌ارسالی از دوست گرامیم علی
داستان کوتاه
🦊 روباه و شیر 🦁
👩‍💻این داستان،نوشته اسکار وایلد و برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد:
روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.
🥀 🥀
حیوانات جنگل پدر حاکم جوان ...
#داستانک
📖 نه من کریمم نه تو
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد .
چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد .
کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کری...
‍🔺 داستان کوتاه قاضی عادل از لئون تولستوی
روزگاری در یک کشور دوردست قاضی نام‌آوری بـود کـه در شـناختن دروغگویان و شیادان و همچنین به اعتراف کشیدن دزدان همتا نداشت. پادشاه آن کشور که بوآکا نامیده می‌شد تـصمیم گرفت که به طور ناشناس به دیدار او رفته شخصاً مشاهده کند که آنچه از قدرت تـشخیص و توانایی وی...
#داستان_کوتاه_زیبا👌😎
(( کریم کیست ))
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند پادشاه ایران ، عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و مدت کوتاهی با کنجکاوی با او نگاه کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این نگاههای تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو...
💠💠💠💠
🌟 #داستان کوتاه
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.
از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.
روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد؛ تصمیم گرفت از ...
The Grumpy Tree
درخت بدخلق
#داستان_کوتاه_انگلیسی
🌳There was once a grumpy tree. It was the biggest tree in the forest, and it didn’t need its shadow for anything. However, the tree would never share its shadow with any of the animals, and wouldn’t let them come anywhere near.
روزی روزگاری درخت بدخل...
📔داستانک مهدوی
📌(شماره ۱۲)
پرسیدند: کیست؟ جانشین شما و امام هدایت بعدی؟
فرمود: فرزندم هادی.
پرسیدند: و بعد از او؟
فرمود: فرزندش حسن،
سوال شد: و بعد از حسن؟
جواد الائمه به شدت گریست.
فرمود: بعد از حسن، نوبت فرزند اوست؛
همان قائم بر حق و منتَظَر.
گفتند: چرا قائمش می خوانند؟
فرمود: چون قیام می ...