نتایج جستجو "رود"

📚داستان کوتاه📚
⚡️حکایت مال باخته و كريم خان زند⚡️
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضور...
📚داستان کوتاه📚
@DastanQurani
⚡️حکایت مال باخته و كريم خان زند⚡️
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه ...
📝' داستانک '
♦️آورده اند که گرگی و شتری خانه یکی شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده ، یکی بشمار رود و مابین کودکان آنها هم تفاوتی نباشد!
روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت، گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید.
چون سروکله ی شتر از دور پیدا شد ، گرگ ...
محاسن زاویه ی دید اول شخص:
الف: در روایت داستان توسط شخصیت اصلی (اول شخص فاعلی) پذیرش حوادث و اتفاقها حتی اگر نادر و خرق عادت باشند توسط خواننده راحت تر است. چون خود فرد راوی در حوادث نقش دارد. مثلا داستان سریالهای کارتونی محبوب کودکی های بسیاری از ما «خانواده ی دکتر ارنست» یا «جزیره ی اسرار آمیز».
...
.
توی سیاره ای که ساکنش هستم ، شبها طولانی و روزها کوتاه ترند.
اینجا تاریکی و سیاهی غالب است و روشنایی حتی توی پرده ی روز هم با ترس و پشت نقاب ابر تابیدن دارد.
توی سیاره ای که ساکنش هستم مردمانش همه عاشق سیاهی و تاریکی اند ولی ورد زبانشان نور و روشنایی هاست ولی اصلا دنبالش نمی رود و توی چار دی...
#داستانک
نیت 
مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشم...
داستانک
اللهم عجل لولیک الفرج:
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک مَثَل
سنگ کسی را به سینه زدن
@jdastanj
این عبارت که به صورت ضرب المثل در آمده و عارف و عامی به آن استناد و تمثیل می کنند در مورد حمایت و جانبداری از کسی یا جمعیتی به کار می رود، فی المثل گفته می شود:' از کثرت پاکدلی و عطوفت سنگ هر ضعیفی را به سینه می زند و از هر ناتوانی هواداری می ...
📚 داستان کوتاه
📚📚📚📚📚📚📚📚📚
'سقا'
دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد می شود. عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل می گیرد.
شمر با هیبتی خشن همان طور که دور امام حسین می چرخد و نعره می زند ، از گوشه چشم دخترک را می پاید.
او با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود،از م...
#Short_story
✅داستان کوتاه انگلیسی
😊😍😊😍😊😍😊😍
🌹Language Confusion🌹
🦋Laura is at the airport. She waits for her flight. Her flight is to Berlin, and it is 4 hours away. Laura walks around the airport and looks at the shops. She has a nice time.
لارا در فرودگاه است. او منتظر پروازش است. پرواز او به...
هرشب داستان کوتاه
🆔 @ghasabcity
💎روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجاز...
📖 #داستان_کوتاه_عصر_جمعه
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید...
📖 #داستان_کوتاه_عصر_جمعه
روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید...
داستانک
💎روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید من تنها بروم، شما...
💠داستان کوتاه
🔹گویند در زمان یکی از پیامبران خشکسالی پیش آمد! آهوان در دشت، خدمت پیامبر رسیدند که ما از تشنگی تلف می شویم و از خداوند متعال درخواست باران کن!
🔸پیامبر به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود!
خداوند فرمود: موعد آن نرسیده،
پیامبر هم برای آهوان جواب رد آورد!
🔹تا اینکه یکی از آ...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند،😎 در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما ش...
✨﷽✨
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجو...
#داستانک
شخصي کفشش را براي تعمير نزد کفاش مي برد. کفاش نگاهي به کفش کرده مي گويد: اين کفش سه کوک مي خواهد و اجرت هر کوک ده تومان مي شود که درمجموع خرج کفش مي شود سي تومان. مشتري قبول مي کند. پول را مي دهد و مي رود تا ساعتي ديگر برگردد و کفش تعمير شده را تحويل بگيرد.
کفاش دست به کار مي شود. کوک اول،...
📖 داستان کوتاه 'ذی الجوشن'
نویسنده: داوود جمالی
تعداد صفحه : ۳
شهریور ۹۷
@davood_jamali
Insta: davoodjamalii
💠داستان کوتاه
🔹گویند در زمان یکی از پیامبران خشکسالی پیش آمد! آهوان در دشت، خدمت پیامبر رسیدند که ما از تشنگی تلف می شویم و از خداوند متعال درخواست باران کن!
🔸پیامبر به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود!
خداوند فرمود: موعد آن نرسیده،
پیامبر هم برای آهوان جواب رد آورد!
🔹تا اینکه یکی از آ...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخت...
#داستانک
عارفی برای عبادت به صحرا رفت، برای استراحت نزد چوپانی نشست و از او قدری شیر خواست.
اندکی بعد، گله چوپان خواست از کوه پایین رود که چوپان #ندایی داد و بلافاصله گله 🐑 به جای خود برگشت.
شیخ چون این صحنه را دید، حالش دگرگون شد و رنگ رخسارش پرید و صیحه ای زد و غش کرد!
💢چون به هوش آمد، چوپان عل...
〽️〽️داستان کوتاه
(حماقت و دانایی)
⭕️ميگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور ميكشيد، تا به دانايی رسيد...
دانا پرسيد چه بر دوش خَر داری كه سنگين است و راه نمی رود؟
مرد بازرگان پاسخ داد يك طرف گندم و طرف ديگر ماسه..
دانا پرسيد به جايی كه ميروی ماسه كمياب است؟
بازرگان پاسخ داد خير،..
به منظور حف...
#داستانک
#زهرانوری(گل یخ)
ساعت هاست مقابل کارخانه تحصن کرده ایم. پنج ساعت از ساعت کاری گذشته و بدون آب و غذا چشم انتظار رییس کارخانه ایم تا حقوقمان را بدهد. یک ساعتی می شود که زنم مدام تک زنگ می زند. دست در جیب می کنم و لیست خرید صبح را در جیبم مچاله می کنم. حتما باز بچه گریه می کند و همسایه از صد...
#نکته_تربیتی
هیچ وقت اشتباهات فرزندانتان را با شوخی و لطیف توجیه نکنید و تلاش کنید آن را علت یابی کنید.
#داستانک
مردی به همسایه خود گفت: پسر تو امروز به طرف من سنگ انداخت
همسایه پرسید: آیا سنگ به تو خورد؟
مرد جواب داد: نه نخورد
همسایه گفت: پس قطعا پسر من نبوده، چون او هیچ وقت سنگش به خطا نمی رود.
👇...
👆👆👆👆👆👆
📚داستان کوتاه📚
⚡️قضاوتها وعدالتهای امام علی(ع)⚡️
« بازنشستگی »
ــ پیرمرد نصرانی عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما  ذخیره و اندوخته ای نداشت. آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترح...
📚داستان کوتاه📚
⚡️قضاوتها وعدالتهای امام علی(ع)⚡️
« بازنشستگی »
ــ پیرمرد نصرانی عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما  ذخیره و اندوخته ای نداشت. آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترحم می کرد...
@Zzakhmeeshgh
🔘 داستان کوتاه
مرد جوانی کنار 'نهر آب' نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود.
'استادی از آنجا می گذشت.'
او را ديد و متوجه 'حالت پريشانش' شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را ديد بی اختيار گفت:
عجيب 'آشفته ام' و همه چيز زندگی ام به هم ريخته است. به شدت 'نيازمند آرامش...
هرشب یک داستانک
شیطان نشسته بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمي‌داشت. گفتم: «ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده‌ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده‌اند.»
شيطان گفت: «خود را بازنشسته کرده‌ام، پيش از موعد.»
گفتم: «به راه عدل و انصاف بازگشته‌ای يا سنگ بندگی خدا به سينه می‌زنی؟»
شيطان گفت: «م...
‍ ‍#داستان
📚داستان کوتاه؛
#ترازوی_معیوب
📚 ازکتاب؛
#ظلمات_عدالت
✍ نویسنده:
#ابوالقاسم_پاینده
🌴 پاسبان چکمه پوش ، شمیز خاکستری را تحویل داد وامضا گرفت . متهم ،کنار اطاق به دیوار تکیه داد . یک کاریکاتور بود ، سیه چرده ولاغر ، با قد خمیده وسبیل فلفل نمکی ورزشی که هفته ها ول مانده بود . یک پاچه...
‌ Language Confusion
#داستان_کوتاه_انگلیسی (سطح اولیه Elementry)
Laura is at the airport. She waits for her flight. Her flight is to Berlin, and it is 4 hours away. Laura walks around the airport and looks at the shops. She has a nice time.
لارا در فرودگاه است. او منتظر پروازش است. پرواز او به برل...
‌ Language Confusion
#داستان_کوتاه_انگلیسی (سطح اولیه Elementry)
Laura is at the airport. She waits for her flight. Her flight is to Berlin, and it is 4 hours away. Laura walks around the airport and looks at the shops. She has a nice time.
لارا در فرودگاه است. او منتظر پروازش است. پرواز او به برل...
قلابی گری و شورشگری است. در اینجا می تواند هم هدف های مثبت هم منفی وجود داشته باشند.و در اینجا او می خواهد یک سری وسایل نمادی شده جدید و یا یک سری وسایل نمادی شده موجود را تعریف کند. بنابراین یک سری را منفی نقد می کند و یک سری را تأیید و خلق می نماید.
۴) مطالعه کجروی و جرم و تبهکاری: کم کم آنومی به...
ينجا او مي خواهد يك سري وسايل نمادي شده جديد و يا يك سري وسايل نمادي شده موجود را تعريف كند. بنابراين يك سري را منفي نقد مي كند و يك سري را تأييد و خلق مي نمايد.
 
مطالعه كجروي و جرم و تبهكاري: كم كم آنومي به معناي يك ويژگي شخصيتي به كار مي رود و جنبه سايكولوژيك پيدا مي كند كه با مفهوم از خود بيگا...
📚داستان کوتاه📚
⚡️قضاوتها وعدالتهای امام علی(ع)⚡️
« بازنشستگی »
ــ پیرمرد نصرانی عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما  ذخیره و اندوخته ای نداشت. آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترحم می کرد...
👆👆👆👆👆👆
📚داستان کوتاه📚
⚡️قضاوتها وعدالتهای امام علی(ع)⚡️
« بازنشستگی »
ــ پیرمرد نصرانی عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما  ذخیره و اندوخته ای نداشت. آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترح...
📚داستان کوتاه📚
👇👇👇👇👇👇
⚡️قضاوتها وعدالتهای امام علی(ع)⚡️
« بازنشستگی »
ــ پیرمرد نصرانی عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما  ذخیره و اندوخته ای نداشت. آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترحم ...
👆👆👆👆👆👆
📚داستان کوتاه📚
@DastanQurani
⚡️قضاوتها وعدالتهای امام علی(ع)⚡️
« بازنشستگی »
ــ پیرمرد نصرانی عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما  ذخیره و اندوخته ای نداشت. آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد؛ کنار کوچه می ایستاد و گدایی می ...
#داستانک
#انگیزشی
مردی در پیاده رو،
روی پل رودخانه شرقی در نیویورک
با ذهنی بسیار مغشوش
قدم می زد.
در واقع بیش ازاین ها آشفته بود
خیال خودکشی داشت
در نظر داشت از حفاظ پل بالا برود و خود را در آب بیاندازد.
زندگی به نظرش خالی و پوچ و بی معنا می رسید.
احساس می کرد که نویسندگی
که ده ها سال زندگیش را وق...
داستانک
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. ازاو علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد.
مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را...