نتایج جستجو "رود"

🌈داستانک؛
پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
#داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت ...
Banoo:
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد ...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
#داستانک۲۲۷
آن موقع ها که فهمیدم دلم دارد برایت می رود سریع آمدم اینجا، گفتم خدایا به همین امامزاده قسمت می دهم اگر قسمتم نیست و روزی جدایی در کار است تا وابستهاش نشدم خودت
یک جوری تمامش کن.
قسمتم بودی...سه سال بعد اما با قسمت جنگیدی؛ خدا خواست و تو نخواستی. اما یک روز برمی گردی؛ کی و چه جوری را ...
#داستانک ✍️مردی بار سنگینی از نمک بر پشت الاغش گذاشته بود و به شهر میبرد تا آنها را بفروشد.
در مسیر به رودخانه ای رسیدند.. هنگام رد شدن از رودخانه پای الاغ سر خورد ودرون آب افتاد..الاغ وقتی بیرون آمد بار نمک در آب حل شده بود و بارش سبکتر شده بود. روز بعد مرد و الاغ بار دیگر راهی شهر شدند وبه همان ...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
👌#داستان_کوتاه_پند_آموز
💭 مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید
روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟🌸🍃
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور🌸🍃
پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند🌸🍃
💭 پدر گفت: امتحان کن پسرم.
پسر...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
#داستانک
‌ خری پیش پادشاهی می رود و از او درخواست مدال می کند. پادشاه می گوید: تو چه غلطی کرده ای که انتظار پاداش داری؟!
خر می گوید: قربان بزرگترین خدمت را خرها به شما کرده اند... اگر هزاران بنده ی خر مثل من نبودند قبله ی عالم چطور می توانست سال ها روی تخت بنشیند و از ملت سواری بگیرد؟ تا ما خرها ر...
#داستانک
‌ خری پیش پادشاهی می رود و از او درخواست مدال می کند. پادشاه می گوید: تو چه غلطی کرده ای که انتظار پاداش داری؟!
خر می گوید: قربان بزرگترین خدمت را خرها به شما کرده اند... اگر هزاران بنده ی خر مثل من نبودند قبله ی عالم چطور می توانست سال ها روی تخت بنشیند و از ملت سواری بگیرد؟ تا ما خرها ر...
اطلاعات بیشتر
🔼🔼🔼
بشنوید...
داستان کوتاه و آموزنده / رهرو آنست که آهسته وپیوسته رود ...نوشته دكتر علي صاحبی...با صدای رويا ملكوتی
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
💕 داستان کوتاه
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت،وحتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود،روزی شبلی به شهری می رود آن زمان که عکس و بنر .... نبود ه که همه همدیگر را بشناسند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان میکند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان ...
#داستانک
شک...
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز او را زير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصم...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** دلال بازار**
حضرت سلیمان علیه السلام عرض کرد: خدایا تو مرا بر جن و انس و وحوش و طیور وملائکه و دیوها مسلّط کردی، ولی یک خواهشی از تو دارم و آن اینکه اجازه دهی بر شیطان هم مسلّط شوم و او را زندانی و حبس کنم و به غل و زنجیرش بکشم که این قدر مردم را به گناه و ...
📚 داستان کوتاه
● در بازگشت از كلیسا، جک از دوستش ماكس می پرسد: فكر می كنی آیا می شود هنگام دعا كردن سیگار كشید؟
ماكس جواب می دهد: چرا از كشیش نمی پرسی؟
جک نزد كشیش می رود و می پرسد: جناب كشیش، می توانم وقتی در حال دعا كردن هستم، سیگار بكشم.
كشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب ا...
🐃🐃🐂🐂🐂
#داستانک
✳️حکیم و دختر لجباز
❇️در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌افتد و استخوان لگن باسنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند. هر چه به دختر می‌گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می‌کنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زی...
🥀
#داستانک
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت:
گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند، وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و ...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
🔘 داستان کوتاه
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو ، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ
ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان ، برگ تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩن تا هزینه ی جراحی را بپردازد .
❣پیرﻣﺮﺩ همینکه برگه...
داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت خ...
داستانک
'آسانسور و دختر خوشگل'
یه مردی و پسرش برای اولین بار از دهاتشان خارج شده و به تهران می روند. در هتلی که سکونت کرده بودند، یهو متوجه می شوند که یک اتاقک کوچکی دائماً حرکت کرده و به طرف بالا و پایین می رود. بچه می پرسد بابا این چیست؟
مرده که در تمام عمرش آسانسور ندیده بود می گوید نمی دانم پس...
#داستانک
امروز صبح شیطان را دیدم.
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند.
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام.
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت:
من دیگر آن شیطان ت...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
💕 داستان کوتاه
وارد خانه اش که شدم 'عطر بهارنارنج' 'مستم' کرد، خانه 'بوی بهشت' می داد، دو فنجان چای ریخت و سینی را روی میز گذاشت.
لبخند زد و با ابرو به فنجان های توی سینی اشاره کرد:
«این قانون من است، چای که 'مرغوب' نباشد چیزی به آن 'اضافه' می کنم، چوب دارچینی، هِلی، نباتی، شده چند پَر بهار نار...
☘ داستان کوتاه شبانه☘
نامه واقعی به خدا
این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است
که در زمان ناصرالدین شاه ،دانش اموزی در مدرسه ی مروی تهران بود
و بسیار بسیار آدم فقیری بود.
یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.
نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان 'نامه ای ...
داستان کوتاه :
🖤با خودم میرقصم
یادش به خیر در دانشگاه استادی داشتیم که می گفت اگر بیست ساله باشی و عاشق مارکس نباشی عقل کم ات است و اگر سی ساله باشی و عاشق مارکس باشی عقلت کم است.اما از من بپرسی میگویم عقل خودش کم است وگرنه یک سوراخ مهیج را چه به عاشقی!
از خواب که بیدار شدم دوست داشتم یک خرس بز...
#داستانک
#نامه واقعی به #خدا ❤️
( این نامه هم اکنون در #موزه #گلستان نگهداری میشود)
این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است
که در زمان ناصرالدین شاه ،دانش آموزی در مدرسه ی مروی #تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود.
یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.
نامه...
📰 #داستانک؛ پائلو کوئیلو میگه:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای ه...
🔘 داستان کوتاه
روزی مرد جوانی نزد زاهدی آمد و گفت: می­خواهم خدا را همین حالا ببینم!!!
زاهد گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه بروی و خود را شستشو بدهی...
او آن مرد را به کنار رودخانه رودخانه برد و گفت: بسیار خوب حالا برو درون آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، زاهد او را به زیر آب نگه...