نتایج جستجو "راه"

💕داستان کوتاه
'ملانصرالدین' برای خرید 'پاپوش نو' راهی شهر شد.
در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد 'انتخاب' کند.
'فروشنده' حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا 'آزادی' بیشتری برای تهیه کفش 'دلخواهش' داشته باشد.
ملا یکی یکی کفش ها را امتح...
♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
شاگرد:...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستان_کوتاه_آموزنده
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستا ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ر...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
📚داستانڪ📚:
✅یکی از مهترین پیامهای فراموش شده عاشورا
شب عاشورا #امام_حسین_ع به یارانش فرمود:
هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود و آن حق را ادا کند که خداوند شهادتش را نمی پذیرد.
او به جهانیان فهماند که حتی شهید شدن در راه خدا در کربلا بالاتر از رعایت حق الناس نیست.
در عجبم از کسانی که هزارا...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** توبه مقبول **
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی ا...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی👤
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.☝️
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
🚎...
کفشهای قرمز👠
دخترک طبق معمول هر روز،
جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و
به کفش های قرمزرنگ با حسرت نگاه
کرد.
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:
اگه تا پایان ماه، هر روز تمام چسب زخم رو که داری بفروشی،
آخر ماه کفش های قرمز رو برات
می خرم.
دخترک به کفش ه...
♥️🍃⇨﷽
🌷 داستان کوتاه پس گردنی👤
یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت:روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه:بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.☝️
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت:
میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه!!!
🚎...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
💕 داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ساعت بع...
📙هر شب یک داستان کوتاه
بعد از 'اقامه نماز' مغرب با 'استعانت' از 'درگاه خداوند' سوار بر قایق‌ها به سمت خط دشمن پارو زدیم.
اما هرازگاه علف‌ها 'مانع' از پارو زدن می‌شد.
وقتی به نزدیک 'منطقه عراقی‌ها' رسیدیم، جعفر تهرانی به سمت مواضع آن‌ها شنا کرد و ما ۴ نفر به درگاه خدا 'متوسل' شدیم.
حدود سه‌ربع ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
#داستانک
همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد
من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام
که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام قطار شوم.
راست میگفت بیچاره، گیج شده بود و راه را گم.
گفتم هم مسیریم با من ...
#داستانک
گویند رستم در نبرد نتوانست بر اسفندیار غالب شود. مجبور شد تا چشمان اسفندیار را کور کند.
در نبرد، دست بر درخت بیدی برد و شاخه آن شکست و در چشم اسفندیار کرد تا چشمش کور شد و رستم پهلوان گشت.
پیرمردی در نبرد حاضر بود و نبرد را می دید، با دیدن این صحنه گفت: پناه بر خدای بزرگ....
پرسیدند چه شد ...
✅داستانک
🌻 @shadbashid96 🌻
♦️ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من حدوداً هشت ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌...
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شر...
▫️ گربه ناگهان پا پس می‌کشد و از اتاق خارج می‌شود. دنبالش می‌روم، اما پیداش نمی‌کنم. در آپارتمان بسته است و هیچ راه خروجی نیست. زیر مبل‌ها، پشت یخچال، داخل حمام و دستشویی، حتا داخل کابینت‌ها را نگاه می‌کنم، اما غیبش زده. حس می‌کنم گوشه‌ای ایستاده و من را نگاه می‌کند. حالم خوش نیست. احساس خارش شدیدی ...
🌷🌷🌷
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چن...
🌷🌷🌷
🔹کیک و شیرینی را با چای سبز بخورید.
👌اگر علاقه به خوردن کیک و شیرینی دارید همراه چای سبز بخورید ، چای سبز از بالا رفتن قند خون و چاقی جلوگیری می کند مخصوصا اگر صبح مصرف شود.
🔹راه هایی برای کاهش خستگی چشم
👌کاهش مصرف غذاهای شور و ترش
👌استراحت بین روز حدود 30 دقیقه
👌مصرف مخلوط آب هویج و سیب
🔹م...
#داستانک
🍃بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد.
🍂آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه...
🌷🌷🌷
این جور که من شنیدم این داستان واقعیه
درباره یه نفره که میگه موقع برگشتن از ده تو شمال طرفای اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده...
داستانک
در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!!
به شیخ بهایی که اسبش جلو میرفت گفت:
این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند.
شیخ بهائی گفت:
کوهی از علم و دانش برآن اسب سوار است، حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد.
ساعتی بعد عقب ماند،
به میر داماد گفت:
این شیخ بهائی رعایت...
#داستانک_مهرآریا
📝روز برف و باران
🔶قسمت دوم
از اون روز بارون برای من یه حس دیگه ای داشت, یه حس انتظار, یه حس مثل خیره شدن به غروب دریا, خیره بودم به اون سمت خیابون, همون سمت که منتظر تاکسی بود. نکته جالب اینه که توی منطقه ما بارون تقریبا یه پدیده هر روزه بود و این یعنی هر روزه من پر شده بود از ا...
داستانــــڪــ👇
عابد و جوان
🌱روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
🌱در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند....
چشماش غمگین بود.پراز درد..
اشک سنگینی میکرد روی مژه های خوش حالتش. هراز گاهی لب های گوشتی ش رو با دندون های زردش گاز میگرفت .اونقدر که خون ازشون بیرون زده بود. گوشه ی ناخن هاش رو ریش ریش کرده بود. موقع حرف زدن صداش میلرزید آروم گفت ؛ خیلی اشتباه کردم بهش اجازه دادم از خط مرزی که دور خودم کشیده بودم...
📚 #داستانک
#آموزنده
👈 توبه مقبول
حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه بن زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند. اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است گوشها م...
#داستانک
برادر
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود' شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد'پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست' اقا؟ پل سرش را به علام...
داستان کوتاه
روزی شخصی به بازار رفت تا برای سفر خرید کند...
زیرا زمستان در راه بود و مردم همه بیرون شهر بودند...
هیچ کس در خانه اش نبود...
مهمتراینکه...
در حالیکه راه می رفت...
بر روی دیوار یکی از محله ها نوشته ای دید...
با خطی خوش و بزرگ...

.: الله لا إلَه إلا هُو الحَ...
#داستانک
⁦♦️⁩ نَه خانی آمد، نَه خانی رفت...
🔹 مرد خسیسی، خَربُزِه ای خرید تا به خانه برای زنِ خود بِبرد. در راه به وَسوسه افتاد که قَدری از آن بخورد، ولی شَرم داشت که دستِ خالی به خانه رَود...
عاقبت فریب نَفس، بر وی چیره شد و با خود گفت: قاچی از خربزه را به رَسمِ خانزادِه ها می خورم و باقی را در ر...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
اولین روزی که آقای راجرز می خواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد؛ درست جلوی در خانه اش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت. آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید 'تو کیستی؟ ' مرد همچنان که با نزاکت ایستاده بود ...
🌹🌹داستان کوتاه 🌹🌹
همسايه و تبر
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یك دزد راه میرود و مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند، پچ پچ میكند. آنقدر از ش...
🔊داستان کوتاه
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. ...