نتایج جستجو "دهکده"

@khanegahe_sorkh
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار خواندنی و دلنشین
روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت
و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:
' این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد
به اندازه همه گردو در این ...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار خواندنی و دلنشین
روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت
و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:
' این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد
به اندازه همه گردو در این سبد است و به همه م...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار خواندنی و دلنشین
روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت
و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:
' این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد
به اندازه همه گردو در این سبد است و به همه م...
📗هر شب یک داستان کوتاه
'عشق تا پای جان'
روزی 'مرد ثروتمندی' همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت:
اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و  بیکاری از یک 'خانواده فقیر' است.
شیوانا پرسید:
چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی 'متفاوت' با همدیگر  وصلت کرده اند؟
مرد ...
📗هر شب یک داستان کوتاه
'عشق تا پای جان'
روزی 'مرد ثروتمندی' همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت:
اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و  بیکاری از یک 'خانواده فقیر' است.
شیوانا پرسید:
چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی 'متفاوت' با همدیگر  وصلت کرده اند؟
مرد ...
📗هر شب یک داستان کوتاه
'عشق تا پای جان'
روزی 'مرد ثروتمندی' همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت:
اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و  بیکاری از یک 'خانواده فقیر' است.
شیوانا پرسید:
چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی 'متفاوت' با همدیگر  وصلت کرده اند؟
مرد ...
📗هر شب یک داستان کوتاه
'عشق تا پای جان'
روزی 'مرد ثروتمندی' همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت:
اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و  بیکاری از یک 'خانواده فقیر' است.
شیوانا پرسید:
چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی 'متفاوت' با همدیگر  وصلت کرده اند؟
مرد ...
💕 داستان کوتاه
'عشق تا پای جان'
روزی 'مرد ثروتمندی' همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت:
اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک 'خانواده فقیر' است.
شیوانا پرسید:
چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی 'متفاوت' با همدیگر وصلت کرده اند؟
مرد ثروتمند ...
💕 داستان کوتاه
'عشق تا پای جان'
روزی 'مرد ثروتمندی' همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت:
اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک 'خانواده فقیر' است.
شیوانا پرسید:
چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی 'متفاوت' با همدیگر وصلت کرده اند؟
مرد ثروتمند ...
📗هر شب یک داستان کوتاه
'عشق تا پای جان'
روزی 'مرد ثروتمندی' همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت:
اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و  بیکاری از یک 'خانواده فقیر' است.
شیوانا پرسید:
چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی 'متفاوت' با همدیگر  وصلت کرده اند؟
مرد ...
📚#داستان_کوتاه
👌بسیار خواندنی و دلنشین
روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت
و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:
' این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد
به اندازه همه گردو در این سبد است و به همه م...
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
#دخـــــــــــــــی
@fazbikhodii
#داستانک 🍃🌸
✨راضيم به رضای خدا
💫کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!
او پاسخ داد:راضيم به رضای خدا
💫روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!
او گفت:راضيم به رضای خدا
💫پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود ا...
🔘 داستان کوتاه
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می‌آید که نجس‌ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مأمور می‌کند که برود و این نجس‌ترین نجس‌ها را پیدا کند. پادشاه می‌گوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را بداند می‌بخشد. وزیر هم عازم سفر می‌شود و پس از یک سال جستجو و پرس و...
#داستانک🍃🌸
✨چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند.
ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد
💫و لحظه ای چند با آن کودک نجوا کرد.
پس از آنکه کودک بازگشت هم بازی های او
اصرار کردند که از صحبت او با آن زن مطلع شوند.
💫و به دور او حلقه زدند!کودک از آنها پرسید:
آیا شما می توانید یک راز م...
داستانک
💎 روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت
و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:
' این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد
به اندازه همه گردو در این سبد است و به همه می‌رسد '
مرد ثروتمند این را گفت...
☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘
🌼☘🌼
☘🌼
🌼
#داستان_کوتاه_و_آموزنده
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز رو...
اطلاعات بیشتر
@towardinside
پسرکِ بیمار را با دردی لاعلاج به تشخيص حکیم بابانگیدا، از جمع خانواده جدا کردند. او را گذاشتند در یک چهاردیواری پشت محفظه‌ی رختخواب. همان‌جا بماند تا از دنیا برود.
هشت بچه دیگر خانواده‌ی آکپابیو بعضی شان در حال تیز کردن نیزه، کوچکترها مشغول بازی در فضای محصور دهکده، و دختران در تكاپوى کمک به مادر، در حال پخت و پز.
پدر، خيره به روبرو و خشمگین، نشسته بر صندلی، ناگهان فریاد ‌زد و دوباره راه افتاد سمت چادر حکیم.
حکیم حال پدر را مى‌فهميد، گفت چاره، خوردن جگر تازه‌ی گربه‌ی جنگل است. پدر به سرعت عزم جزم كرد براى رفتن. حکیم لحظه‌اى او را نگه داشت و گفت كه مایل است داستانی برای او تعریف کند:
فیلِ ماده‌ی گروه فیل‌های بزرگ، در حال مهاجرت فصلی، زایمان می‌کند. توله فیل قادر به راه رفتن نیست. حتی با حمایتِ مداومِ خرطوم مادر. گروه، مدتی متوقف می‌شود. اما دوباره راه می‌افتند. توله می‌مانَد، و طعمه جانوران می‌شود. فیل ماده در حال راه رفتن، سوگواری می‌کند.
حكيم حرفش را اينطور به پايان رساند:
این یک سیر طبیعی است!
پدر امّا تمرّد كرد و به سمت جنگل دويد.
علی اشکان نژاد
💠داستانک
بودا به دهی سفر کرد ، زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد ،
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید! ،
بودا به کدخدا گفت :
یکی از دستانت را به من بده
کدخدا تعجب کرد و ی...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ، اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش ب...
🌹
🔘 داستان کوتاه
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت. یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود، بدنبال دخترش رفت.
ناگهان دخترش را دید که با هر رعد و برقی می ایستد، به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند.
مادر پرسید:
چیکار میکنی؟ دخترک:
من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاد، چو...
.
🔘 داستان کوتاه

ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ
ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ..
ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ
ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ :...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند . در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود . آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت .
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است ؛ به همین دلیل کینه ا...
🌹
🔘 داستان کوتاه
تماس تلفنی پیامبر (ص) با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با ک...
✨﷽✨
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجو...
🌹
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولها...
.
🔘 داستان کوتاه

ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ
ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ..
ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ
ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ :...
خانم شادمان تهران:
🌹 @ArBaoGif
🔘 داستان کوتاه

ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ
ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ..
ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ
ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣ...
#یک_دقیقه_مطالعه 📚
آقای کوینر از پسر بچه‌ای که زار‌زار گریه می‌کرد علت غم و غصه‌اش را پرسید.
پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آن‌ها را از دست‌ام قاپید و به پسری که دورتر دیده می‌شد اشاره کرد.
آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟...
📚 #یک_دقیقه_مطالعه
#تلنگر
🔻داستان کوتاه
یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، از چشمای قرمز و...
#داستانک
از پلنگ های زندگی نترسید! 
روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.
اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی...
@dehkadeh6329
🔺این داستان کوتاه تلنگری هست برای همه ما! لطفا بخونید👇
🔸یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد، نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب...
در داستان لاتاری مردم  هر سال 27 ژوئن دور هم جمع می شوند تا طبق رسم کهن خود با لاتاری و قرعه کشی ما بین خودشان یک نفر را برای قربانی شدن انتخاب کنند. بعد هم همه به محض مشخص شدن قربانی با سنگ هایی که از قبل آماده کرده اند روی سر او می ریزند و سنگسارش می کنند.
دهکده‌ای که در آن داستان اصلی در جریان اس...
داستان_کوتاه👌
چوپانی و تاجری دوست بودند و هردو هدف مشترک دور دنیا دیدن را داشتند.
تاجر یک عمر برای هدفش پول جمع کرد
و نهایتا بعد از 30 سال که خواست دور دنیا را ببیند از دنیا رفت و موفق نشد.
چوپان هر روز با گوسفندانش به نقطه ای از دنیا رفت و بعد از 30 سال در نهایت سلامت به شهر اصلیش با کلی ثروت...
#داستان_کوتاه-شب
📚☕️
#روز_اسب_ریزی
قسمت پایانی/ بیژن نجدی
پاکار یکی یکی تمام فحشهایی را که تا آنروز یادگرفته بود به خاطر آورد. به گندم فحش داد، به اسب فحش داد، به گاری فحش داد. مرا از گاری باز کرد و به تنه‌ی یک درخت بست. حالا گاری روبروی من بود، آن را می‌دیدم، و نمی دانستم باید از آن بدم بیاید یا...
این داستان کوتاه رو حتما ببینید، اتفاقی که شاید بارها تو زندگی هر کدوم از ماها افتاده باشه👆
کمی بیشتر مراقب نزدیکان و آدم‌های اطرافتون باشید👌
@dehkadechaaay✨
#داستانک 🍃🌸
✨داستان کوتاهی به نام:«سادگى يا پيچيدگى؟»
💫امتحان پايانى درس فلسفه بود. استاد فقط يك سؤال مطرح كرده بود! سؤال اين بود:
شما چگونه مى‌توانيد مرا متقاعد كنيد كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
💫تقريباً يك ساعت زمان برد تا دانشجويان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنويسندبه غير از...
🔰🍀🔰🍀🔰🍀🔰🍀🔰🍀🔰
و این بار ”برای مادرم زمین می‌نویسم” تا بشنود صدای هوادارانش را که دلشان از این ناملایمات به تنگ آمده است. چشمه‌های خشکیده ات، دشت‌های بی جانت، رودهای خشک و کوه‌های خرد شده همه گواهیست بر شکیباییت، پس این بار من به جایت دادخواهی می‌کنم و از دل می‌نویسم و داستانت را بر زبان‌ها جاری می‌کن...
🌹
🔘 داستان کوتاه

ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ
ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ..
ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ
ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ :...
#داستان_کوتاه_زیبا👌😎
(( هر اتفاقی را جشن بگیر ))
روزی عارفی بسیار فقیر، گرسنه، از همه جا رانده و خسته از سفر، شب هنگام با مریدانش به دهکده ای رسیدند. مردم دهکده که آدم های بسیار بد کرداری بودند، او را نپذیرفتند و سر پناهی به او و مریدانش ندادند. آن شب هوا خیلی سرد بود و آنها گرسنه و خسته بودند ،...