نتایج جستجو "دهکده"

سید محمد شریعتی:
دبیر دبیرستاتهای امام صادق(ع)
داستانک
🔵🔴🔵
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش‌آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که خیلی دوست دارند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه‌های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی یکی از دانش‌آموزان ن...
#داستانک
قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان قرعه کشی شود .
#معلم گفت تا هر کس نامش را روی کاغذ بنویسد تا قرعه کشی کنند
وقتی نام حسن درآمد، خود آقا معلم هم #خوشحال شد
چرا که حسن به تازگی یتیم شده و وضع مالی اش اصلا خوب نبود.
وقتی معلم به کاغذ اسامی بچه ها نگاه کرد؛
روی همه ی...
🔘 داستان کوتاه
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثی...
#داستانک
💎 قاتل فراری
🔺گابریل گارسیا مارکز
جنایتکاری آدم کش در حال فرار با لباسی ژنده به دهکده رسید. چند روز چیزى نخورده و گرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ خیره شد، اما پول خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا گدایى کند.
توى جیبش چاقو را لمس میکرد که ...
🔘 داستان کوتاه
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته
پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ ش...
#داستانک
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش‌آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که خیلی دوست دارند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه‌های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی یکی از دانش‌آموزان نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد. ا...
✅داستانک(داستانی کوتاه و آموزنده)
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت: مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.
زاهد گفت: من هم مساف...
🔘 داستان کوتاه
در یکی از مجالس مرد جوانی از سقراط در خصوص رمز موفقیت پرسید. سقراط به مرد جوان گفت: فردا صبح به رودخانه بیایید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی آن دو وارد رودخانه شدند. عمق آب تا زیر گردنشان رسید، اما سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را...
کره‌شمالی توان پرداخت هزینه هتل محل اقامت رهبرش در سنگاپور را ندارد
چند روز مانده به دیدار کیم‌جونگ اون، رهبر کره‌شمالی و دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری ایالات متحده آمریکا در سنگاپور، مشخص شد مردی که تمام ثروت کشورش را خرج برنامه هسته‌ای کرده و ملت را به فقر و گرسنگی کشانده، توان پرداخت هزینه هتل محل اق...
داستانک..#تفکر
مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود
زردآلو هر کیلو 23هزار تومان، هسته زردآلو هرکیلو 55هزار تومان !
یکی پرسید چرا هسته اش از زرد آلو گرونتره؟
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه !
مرد کمی فکر کردُ گفت، یه کیلو هسته بده، خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت: چه کاری بود، زردآلو می...
#داستانک
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش‌آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که خیلی دوست دارند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه‌های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی یکی از دانش‌آموزان نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد. ا...
ستاره دریایی:
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃
💕 #داستانک؛
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به ...
داستان کوتاه
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود. در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف خسته و کوفته به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال ر...
🎀 داستانک
در یک دهکده ی کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان خواست تا تصویری از چیزیکه برایشان بسیار با ارزش است را بکشند. او با خود فکر میکرد که این بچه های فقیر حتما تصویر بوقلمون و میز پر از غذا را میکشند. ولی وقتی یکی از بچه ها نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد,معلم شوکه شد.او تصویر یک دست را کش...
داستان کوتاه
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود. در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف خسته و کوفته به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال ر...
🔘 داستان کوتاه
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سو...
#داستانک
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش‌آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که خیلی دوست دارند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه‌های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی یکی از دانش‌آموزان نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد. ا...
همنشینان گرامی داستان کوتاه (( خاطرات زمستان را به بهار نیاور )) با درون مایه ای قدرتمند و آموزنده نکات مهمی را برای ما و فرزندانمان به همراه دارد که چکیده آنرا در پست بالا خواندید و حال کلیت آن تقدیم شما میشود :
- خاطرات زمستان را به بهار نیاور!
برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان ن...
#داستانک
  
+مطمئنی میخوای بری ؟
-آرهـ...یه مدت سختشه ولی بعد فراموش میکنه
+چهارسال پیش همین حرفارو بهش زدم...گفتم بعدِ یه مدت عادت میکنی،
گفت بری میمیرم....
گفتم اینا همش حرفه....
تااینکه چندروز پیش تو آزمایشگاه اتفاقی همو دیدیم....
جاخوردیم دوتامون...
لای موهای رنگ شدش دو سه دونه موی سفید پیدامیش...
🔘 داستان کوتاه
زن کشاورزی بیمار شد. کشاورز به سراغ مرد مقدسی رفت و از او خواست برای سلامتی زنش دعا کند. راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ی بیماران را شفا بخشد. ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت:« صبر کنید. از شما خواستم برای زنم دعا کنید؛ اما شما برای همهی مریض ها دعا می کنید.» راهب ...
🍂🍃 داســــتانڪ 🍃🍂
✅ دوزخ یعنی چه ؟
عارفی بود که شاگردان زیادی داشت
و حتی مردم عامه هم مرید او بودند
و آوازه اش همه جا پیچیده بود .
روزی به آبادی دیگری رفت عابد به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود
نانوا به او نان نداد و عابد رفت .
مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت : این...
🔘 داستان کوتاه
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند
یکی از آن دو نفر گفت طلاها را بگذاریم پشت جعبه مهرها
آن یکی گفت نه آن مرد بیدار است
وقتی ما برویم طلاها را بر میدارد
گفتند امتحانش کنیم کفشهایش را از زیر سرش برمیداریم ...
🔘 داستان کوتاه
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت ..
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى...
#داستانك🗞
@golmorgh
جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود و گرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت.
دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را...

متل با داستانک :
جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود و گرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت.
دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را ل...
📝' داستانک '
مردی به دهی سفر کرد …زنی که مجذوب سخنان او شده بود از مرد خواست تا مهمان وی باشد. شخص پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به آن شخص رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید ! مرد به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی ا...
#داستانک 🍃🌸
✨زمانی که نجار پیری بازنشستگی خود را اعلام کرد صاحب کارش ناراحت شد وسعی کرد او را منصرف کند!
اما نجار تصمیمش را گرفته بود…
💫سرانجام صاحبکار درحالی که با تأسف بااین درخواست موافقت میکرد،
ازاو خواست تا بعنوان آخرین کار ساخت خانه ای را به عهده بگیرد..
نجار نیز چون دلش چندان به این کارراضی...
👄👄👄👄
🌸داستان_کوتاه
✍گابریل گارسیا مارکز
جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزىi نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى ...
معنای دوم عشق
@hekayatvadastan
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه ج...

‏داستان کوتاه ترسناک
شما بیا پاى تخته😱
᳆ᴅᴍᴀᴛɴꦿ
ادامه ی داستانک
🍁🍁🍁🍁🍁
هیچ رابطه ئی باسایرین نداشتم،من نمیتونم خودموبفراخورزندگی سایرین دربیارم،همیشه باخودم میگفتم:روزی ازجامعه فرارخواهم کردودریه دهکده یاجای دوری منزوی خواهم شد،امانمیخوام انزوا راوسیله شهرت ویانوندونی خودم بکنم،بلاخره تصمیم گرفتم که اطاقی مطابق میل خودم بسازم،
محلی که توخودم باشم ...
#داستانک
پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می خ...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
-------------------------------------------
عصرروز ۲ خرداد سال ۱۳۶۱ در هوای ۵۰ درجه در فاصله ۵ کیلومتری اهواز - خرمشهر با اعضای گردان در درون سنگر بودیم. زمزمه عملیات بگوش می رسید، گرما بیداد می کرد، درون سنگر قالب یخی را گذاشته بودیم، هر کسی دقایقی روی یخ دراز می کشید تا...
#داستانک📝
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش‌آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که خیلی دوست دارند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه‌های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی یکی از دانش‌آموزان نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد. ...
كوتاه ترین داستان فلسفی دنیا
برنده جایزه داستان كوتاه نیویورك تایمز
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند.
اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت: مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت:...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگی...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
#رهایش_کن
دو راهب از دهکده ای به سوی دهکده ای دیگر می رفتند.
در میان راه به دختر جوان و زیبایی بر میخورند که کنار رودخانه نشسته بود و گریه می کرد. یکی از راهب ها به سوی دختر رفت و از او پرسید: خواهرم! برای چه گریه میکنی؟
دختر پاسخ داد : آیا خانه ای که آنسوی رود خانه است ر...
‍ ‍ داستان_کوتاه_آموزنده
رهایش_کن
دو راهب از دهکده ای به سوی دهکده ای دیگر می رفتند.
در میان راه به دختر جوان و زیبایی بر میخورند که کنار رودخانه نشسته بود و گریه می کرد. یکی از راهب ها به سوی دختر رفت و از او پرسید: خواهرم! برای چه گریه میکنی؟
دختر پاسخ داد : آیا خانه ای که آنسوی رود خانه است را ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
#رهایش_کن
دو راهب از دهکده ای به سوی دهکده ای دیگر می رفتند.
در میان راه به دختر جوان و زیبایی بر میخورند که کنار رودخانه نشسته بود و گریه می کرد. یکی از راهب ها به سوی دختر رفت و از او پرسید: خواهرم! برای چه گریه میکنی؟
دختر پاسخ داد : آیا خانه ای که آنسوی رود خانه است ر...
#داستانک
شیوانا
مرد ثروتمندی در دهکده ای دور از محل زندگی استاد شیوانا زمین های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده شان روی این زمین ها به کار گرفته بود.
برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار بیش از اندازه کند.یک سرکارگر خشن و بی رحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود...