نتایج جستجو "دهقان"

🔘 داستان کوتاه
#آیا_به_اندازه_کافی_مرغ_دارید؟
دهقانی در مزرعه‌اش یک مرغدانی بزرگ داشت. چند روز بود که تعدادی از مرغ‌های او می‌مردند. نمی‌دانست چه باید بکند، برای همین از همسایه‌اش مشورت خواست.
همسایه پرسید: «چه غذایی به مرغ‌ها می‌دهی؟»
دهقان گفت: «جوی دوسر.»
همسایه گفت: «نه، جوی دوسر خوب نیست. بای...
🔘 داستان کوتاه
دهقانی در مزرعه‌اش یک مرغدانی بزرگ داشت. چند روز بود که تعدادی از مرغ‌های او می‌مردند. نمی‌دانست چه باید بکند، برای همین از همسایه‌اش مشورت خواست.
همسایه پرسید: «چه غذایی به مرغ‌ها می‌دهی؟»
دهقان گفت: «جوی دوسر.»
همسایه گفت: «نه، جوی دوسر خوب نیست. باید به آنها گندم بدهی.»
دو روز ب...
🔘 داستان کوتاه
#آیا_به_اندازه_کافی_مرغ_دارید؟
دهقانی در مزرعه‌اش یک مرغدانی بزرگ داشت. چند روز بود که تعدادی از مرغ‌های او می‌مردند. نمی‌دانست چه باید بکند، برای همین از همسایه‌اش مشورت خواست.
همسایه پرسید: «چه غذایی به مرغ‌ها می‌دهی؟»
دهقان گفت: «جوی دوسر.»
همسایه گفت: «نه، جوی دوسر خوب نیست. بای...
🔘 داستان کوتاه
#آیا_به_اندازه_کافی_مرغ_دارید؟
دهقانی در مزرعه‌اش یک مرغدانی بزرگ داشت. چند روز بود که تعدادی از مرغ‌های او می‌مردند. نمی‌دانست چه باید بکند، برای همین از همسایه‌اش مشورت خواست.
همسایه پرسید: «چه غذایی به مرغ‌ها می‌دهی؟»
دهقان گفت: «جوی دوسر.»
همسایه گفت: «نه، جوی دوسر خوب نیست. بای...
🔘 داستان کوتاه
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد 'بخت با من یار نیست' و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت ...
#گزارش_پنجشنبه‌ی_دوست_داشتنی_داستان
ششمین نشست گروه داستان کانون ادبی کلمه در سال97 روز پنج شنبه هفدهم خرداد با برنامه‌های داستانی گروه ب (پرستوهای مهاجر) برگزار شد.
#مرضیه_علیزاده_مهشید در نخستین بخش از برنامه تازه ترین داستانش را خواند و #حکمت_الله_سجادی داستان کوتاه 'به یک امیر بی معشوقه نیازمن...
#گزارش_پنجشنبه‌ی_دوست_داشتنی_داستان
ششمین نشست گروه داستان کانون ادبی کلمه در سال97 روز پنج شنبه هفدهم خرداد با برنامه‌های داستانی گروه ب (پرستوهای مهاجر) برگزار شد.
#مرضیه_علیزاده_مهشید در نخستین بخش از برنامه تازه ترین داستانش را خواند و #حکمت_الله_سجادی داستان کوتاه 'به یک امیر بی معشوقه نیازمن...
#داستانک
حاکم نیشابور برای گردش و تفریح به بیرون از شهر رفته بود،در آن حال مردی میان سال در زمین کشاورزی خود مشغول کار بود .حاکم تا او را دید بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
ح...
💙🍃🦋
🍃🍁
🦋
🌱داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بها...
حکایت دهقان و کلنگ
آورده اند که دهقانی از بهر صید کردن، مرغابی و کلنگ دام نهاده بود.
قضا را کلنگ مسکین ساده لوح گرفتار آمد و زبان معذرت گشاده، ساده لوحی و پارسایی و محبت خود با بنی آدم و اطاعت والدین و شغل دائمی در کشتن جانوران موذی را شفیع خود آورد.
دهقان گفت که این همه اوصاف تو راست است و من می د...
🔘 داستان کوتاه
دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود. مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند. سالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسید .
پسر کم کم ...
🔘 داستان کوتاه
دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود. مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند. سالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسید .
پسر کم کم ...
دهقان پیر با ناله می‌گفت:
ارباب…
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند...
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی، مگر کور هستی نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
...
💎دهقان پیر با ناله می‌گفت:
ارباب…
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند...
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی، مگر کور هستی نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!...
#داستان کوتاه
دهقان پیر با ناله می‌گفت:
ارباب…
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند...
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی، مگر کور هستی نمی‌بینی که چشم دختر ...
#داستانک
🔷خوشبختی ضربدر دو!
دهقان پیر با ناله می‌گفت:
ارباب…
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند...
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی، مگر کور هستی نمی‌بی...
📔🌙 داستان کوتاه شب 🌙📔
دهقان پیر با ناله می‌گفت:
ارباب…
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند...
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی، مگر کور هستی نمی‌بینی که چ...
دهقان پیر با ناله می‌گفت:
ارباب…
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند...
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی، مگر کور هستی نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
...
📚داستان کوتاه بسیار زیبا📚🙇
حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود مردی میان سال در زمین کشاورزی خودش مشغول کار بود .
حاکم تا او را دید بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد .
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پ...
📖 حکایت کشاورز و سگان او
آورده اند که وقتی در شدت سرما، دهقانی اسباب خوردنی نداشت، ناچار شد و خواست که مایه گذران خود را که عبارت از دواب و مواشی (چهارپایان) باشد، به صرف خود و عیال خود آورد.
اولا گوسفندان را، ثانیا بُزان را و سپس گاوان را ذبح کرده، روزگاری به گوشت آنها به سر بُرد.
سگان، خانه دهقان...
📖 حکایت کشاورز و سگان او
آورده اند که وقتی در شدت سرما، دهقانی اسباب خوردنی نداشت، ناچار شد و خواست که مایه گذران خود را که عبارت از دواب و مواشی (چهارپایان) باشد، به صرف خود و عیال خود آورد.
اولا گوسفندان را، ثانیا بُزان را و سپس گاوان را ذبح کرده، روزگاری به گوشت آنها به سر بُرد.
سگان، خانه دهقان...
🌱داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پ...
🌑داستانک ...
پادشاهی دهقان پیری را می بیند كه در حال كاشتن گردو است شماتت می كند كه عمر تو طی شده چرا هنوز آزمندی؟حریصی
دهقان بی درنگ پاسخ می دهد:
كشتند و خوردیم، كاریم و خورند.
پادشاه پاداشی در خور به او می دهد.
دهقان می گوید:
كدام نهال است كه به این زودی به نتیجه برسد.
ببین كه چگونه در م...
داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پو...
🔘 داستان کوتاه و اندکی تفکر :
دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود. مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند. سالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسی...
🍂🍂🍂🍂🍂
💐داستان کوتاه اما مفید
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گر...
🔘 داستان کوتاه
دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود. مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند. سالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسید .
پسر کم کم ...
🔘 داستان کوتاه
دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود. مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند. سالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسید .
پسر کم کم ...
🔘 داستان کوتاه
دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود. مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند. سالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسید .
پسر کم کم ...
🔘 داستان کوتاه
حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود .
حاکم بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به ...
🔘 داستان کوتاه
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد 'بخت با من یار نیست' و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت ...
💙🍃
🌱داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر...
🔘 داستان کوتاه
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد 'بخت با من یار نیست' و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت ...
🔘 داستان کوتاه
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد 'بخت با من یار نیست' و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت ...
💙🍃🦋
🍃🍁
🦋
🌱داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بها...
🔘 داستان کوتاه
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد 'بخت با من یار نیست' و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت ...
🔘 داستان کوتاه
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد 'بخت با من یار نیست' و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت ...
🔘 داستان کوتاه
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد 'بخت با من یار نیست' و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت ...
🌱داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پ...
💙🍃🦋
🍃🍁
🦋
🌱داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بها...