نتایج جستجو "دهقان"

‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
‍ ‍ #داستان_کوتاه_آموزنده
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخ...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب...
اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،
باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … 'پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... '
تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند … اثر زیبا باقی می ماند،
حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر ح...
💕 داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او ...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
شاخه
@jdastanj
به پادشاهی دو شاهین کوچک هدیه کردند و پادشاه آن دو را به مربّی پرندگان دربار سپرد تا برای شکار تربیت‌شان کند. پس از چندی مربّی پرندگان گزارش داد که یکی از شاهین‌ها به‌خوبی پرواز می‌کند و تمام آموزش‌ها را فراگرفته‌است . امّا دیگری از همان روز نخست بر شاخه‌ی درخت نشسته ...
هرشب داستان کوتاه
🆔 @ghasabcity
رفتگر جوان در حال جارو کشیدن خیابان بود و مادری او را به فرزندش نشان داد و گفت:
این را ببین اگر درس نخوانی مثل این خواهی شد.
آن طرف تر مادری دیگر همان رفتگر را به فرزندش نشان داد و گفت:
فرزندم درس بخوان تا آینده بهتری برای او بسازی.
آری...
هر دو مادر یک نفر را نشان...
📚#داستان_کوتاه
📖#وزیر_نادان_دهقان_دانا
پادشاهى با وزير و عده‌اى از همراهان به قصد شکار از شهر خارج شد. بعد از طى مسافتى چشمش به دهقانى افتاد که مشغول کندن زمين بود شاه جلو رفت و از دهقان پرسيد: در هشت چکار کردى که حالا مى‌کني؟ دهقان جواب داد: کردم و نشد.
بعد پرسيد: با دو چه کردي؟ دهقان گفت: دو تبد...
یک دهقان و یک شکارچی با هم همسایه بودند. شکارچی سگی داشت که همیشه از خانه شکارچی فرار می‌کرد و به مزرعه و آغل دهقان می‌رفت و خسارتهای زیادی ببار می‌آورد. هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی می‌رفت و از خسارت‌هایی که سگ او به وی وارد آورده شکایت می‌کرد. هر بار نیز شکارچی با عذرخواهی قول می‌داد که جلوی سگش ...
📚#داستان_کوتاه
📖#وزیر_نادان_دهقان_دانا
پادشاهى با وزير و عده‌اى از همراهان به قصد شکار از شهر خارج شد. بعد از طى مسافتى چشمش به دهقانى افتاد که مشغول کندن زمين بود شاه جلو رفت و از دهقان پرسيد: در هشت چکار کردى که حالا مى‌کني؟ دهقان جواب داد: کردم و نشد.
بعد پرسيد: با دو چه کردي؟ دهقان گفت: دو تبد...
📚#داستان_کوتاه
📖#وزیر_نادان_دهقان_دانا
پادشاهى با وزير و عده‌اى از همراهان به قصد شکار از شهر خارج شد. بعد از طى مسافتى چشمش به دهقانى افتاد که مشغول کندن زمين بود شاه جلو رفت و از دهقان پرسيد: در هشت چکار کردى که حالا مى‌کني؟ دهقان جواب داد: کردم و نشد.
بعد پرسيد: با دو چه کردي؟ دهقان گفت: دو تبد...
#داستان_شب
💢 پیراهن مرد ناراضی
🔹 پادشاهی بود که فقط یه پسر داشت و اونو اندازه‌ی جونش دوست داشت. اما این شاهزاده همیشه ناراضی بود و هر روز کنار پنجره می‌نشست و دوردست‌ها رو تماشا می‌کرد. پادشاه ازش می‌پرسید: «آخه چی کم داری؟ چت شده؟»
«نمی‌دونم پدرجون، خودم هم نمی‌دونم.»
«عاشق شدی؟ اگه دختری رو می‌خ...
#داستانک
حاکم نیشابور برای گردش و تفریح به بیرون از شهر رفته بود،در آن حال مردی میان سال در زمین کشاورزی خود مشغول کار بود .حاکم تا او را دید بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند
ح...
#داستانک 🌹
پیر مردی، زندگی را در فقر می گذراند و با گدایی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد.
در همان حالی که به خانه بر می گشت با خدا درد دل می کرد و با خود تکرار می کرد...
#داستانک 🌹
پیر مردی، زندگی را در فقر می گذراند و با گدایی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد.
در همان حالی که به خانه بر می گشت با خدا درد دل می کرد و با خود تکرار می کرد...
🔸برگزاری اولین محفل داستان‌خوانی سیدمهدی شجاعی
*نخستین جلسه محفل داستان خوانی کوتاه با داستان به مدیریت سیدمهدی شجاعی و با حضور احمد دهقان، نویسنده نام آشنا عصر روز یکشنبه هفتم مرداد در فرهنگسرای اندیشه با حضور اهالی فرهنگ و ادبیات و علاقه‌مندان برگزار شد.
*حسین انتظامی، قائم مقام وزیر فرهنگ وارشا...
🌹
🔘 داستان کوتاه
ميگويند كه در زمان موسی خشکسالی پيش آمد.
آهوان در دشت، خدمت موسی رسيدند كه ما از تشنگی تلف می شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن.
موسی به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود.
خداوند فرمود: موعد آن نرسيده
موسی هم برای آهوان جواب رد آورد.
تا اينكه يكی از آهوان داو...
ادامه دارد...... داستانک های شاهنامه
یکشنبه ها و سه شنبه ها
همین جا
سلسله درس گفتار های دکتر محمدجعفر محجوب پیرامون شاهنامه ...
@asharedelneshin
#داستانک
به پادشاهی دو شاهين کوچک هديه کردند و پادشاه آن دو را به مربّی پرندگان دربار سپرد تا برای شکار تربيت‌شان کند.
پس از چندی مربّی پرندگان گزارش داد که يکی از شاهين‌ها به‌خوبی پرواز می‌کند و تمام آموزش‌ها را فرا گرفته‌است،
امّا ديگری از همان روز نخست بر شاخه‌ی درخت نشسته و ...
@asharedelneshin
#داستانک
به پادشاهی دو شاهين کوچک هديه کردند و پادشاه آن دو را به مربّی پرندگان دربار سپرد تا برای شکار تربيت‌شان کند.
پس از چندی مربّی پرندگان گزارش داد که يکی از شاهين‌ها به‌خوبی پرواز می‌کند و تمام آموزش‌ها را فرا گرفته‌است،
امّا ديگری از همان روز نخست بر شاخه‌ی درخت نشسته و ...
@kartilaniha☘
🍃🌺🍃🌺🍃🍃🌺🍃🌺🍃🌺
🔘 داستان کوتاه
بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت
چند دقیقه. بعداز ورودما اذان مغرب گفتند
آقای پیرکراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نمازشد.!!
برای من جالب ب...
داستانک📚
روزے حاکم نیشابور براے گردش بہ بیرون از شہر رفتہ بود کہ مرد میانسالے را در حال کار بر روے زمین کشاورزے دید.🌸🍃
حاکم پس از دیدن آن مرد بےمقدمہ بہ کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را بہ کاخ بیاورند.
روستایے بےنوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
بہ دستور حاکم لباس گرانبہایے بر او پوشاندند....
دهقان پیر،با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند.!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می کنی! مگر کور بودی ، ندیدی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!گ...
💞داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پ...
#داستانک
به پادشاهی دو شاهين کوچک هديه کردند و پادشاه آن دو را به مربّی پرندگان دربار سپرد تا برای شکار تربيت‌شان کند.
پس از چندی مربّی پرندگان گزارش داد که يکی از شاهين‌ها به‌خوبی پرواز می‌کند و تمام آموزش‌ها را فرا گرفته‌است،
امّا ديگری از همان روز نخست بر شاخه‌ی درخت نشسته و هرگز پرواز نمی‌کند....
#داستانک
به پادشاهی دو شاهين کوچک هديه کردند و پادشاه آن دو را به مربّی پرندگان دربار سپرد تا برای شکار تربيت‌شان کند.
پس از چندی مربّی پرندگان گزارش داد که يکی از شاهين‌ها به‌خوبی پرواز می‌کند و تمام آموزش‌ها را فرا گرفته‌است،
امّا ديگری از همان روز نخست بر شاخه‌ی درخت نشسته و هرگز پرواز نمی‌کند....
🌀🔹
🍎داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی ب...
#داستانک
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندن...
ایرانیان بود. علیرغم اینکه در رشته حقوق تحصیل کرد ولی در باره حقوق مطلبی ننوشت.
 
داستان‌های جمال زاده  انتقادی، ساده، طنزآمیز و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه است
 
 • سبک نگارش جمال‌زاده
محمدعلی جمال‌زاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی...
🌀🔹
@Loveyouallahjoon
🍎داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم ...
🍎داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پ...
#داستانک
به پادشاهی دو شاهين کوچک هديه کردند و پادشاه آن دو را به مربّی پرندگان دربار سپرد تا برای شکار تربيت‌شان کند.
پس از چندی مربّی پرندگان گزارش داد که يکی از شاهين‌ها به‌خوبی پرواز می‌کند و تمام آموزش‌ها را فرا گرفته‌است،
امّا ديگری از همان روز نخست بر شاخه‌ی درخت نشسته و هرگز پرواز نمی‌کند....
🌀🔹 @Dastanvpand
🍎داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس ...
@Dastanak22
💞داستان کوتاه
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران...
#داستانک۳۴۶
شبیه تو
چقدر سخته  وقتی همه هدیه هایی که بهت داده بودم مونده  و اما تو دیگه نیستی.
به یادت می مونم وقتی می دونم دیگه قرار
نیست ببینمت‌.
می دونم شاید اصلا سال دیگه نتونم یکی شبیه تو رو بسازم،ولی اونی هم که بسازم دیگه شبیه تو نمیشه. 
شاید فقط بتونه جای خالی تو رو پر کنه.
پسرک کلاه وشالگر...