نتایج جستجو "ده"

💕داستان کوتاه
'ملانصرالدین' برای خرید 'پاپوش نو' راهی شهر شد.
در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد 'انتخاب' کند.
'فروشنده' حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا 'آزادی' بیشتری برای تهیه کفش 'دلخواهش' داشته باشد.
ملا یکی یکی کفش ها را امتح...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
💕 داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، ولی تاخیر...
✅ خودسوزی در بهشت!
✍#مرتضی_کریمی
قربان‌علی پله‌ها را دوتا یکی بالا آمده. فیضی استکان چایی را می‌گذارد پایین. «طلب‌کار آمده درِ مغازه باباجان؟». قربان نفسش را قورت می‌دهد،‌ «شهرداری، شهرداری است بابا...». غر و لوند کنان کفشش را پا می‌کند؛ «خدا نشناس‌ها...». صفورا هم چادرش را می‌اندازد روی سرش که پ...
💕 داستان کوتاه
ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ 'ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ' ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
'ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟'
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ: 'ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ' ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ 'ﺑﯿﻮﻩ' ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ۳ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ 'ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ' ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘ...
🌷🌷🌷
این جور که من شنیدم این داستان واقعیه
درباره یه نفره که میگه موقع برگشتن از ده تو شمال طرفای اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
داستان کوتاه کودکانه...
کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی به...
داستان كوتاه : نياز على ندارد
به قلم على اشرف درويشيان
نیاز علی ندارد.
- حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بو...
🎄حکایت
'ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.'
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهم...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
✨﷽✨
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجو...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
@kolenjanloveme
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بده...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
💕 داستان کوتاه
خواجه‌‏اى 'غلامش' را ميوه‌‏اى داد.
غلام ميوه را گرفت و با 'رغبت' تمام میخورد.
خواجه، خوردن غلام را میديد و پيش خود گفت: كاشكى 'نيمه‌‏اى' از آن ميوه را خود می‌‏خوردم.
بدين رغبت و خوشى كه غلام، ميوه را میخورد، بايد كه 'شيرين و مرغوب' باشد.
پس به غلام گفت: 'یک نيمه' از آن به من ده...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_هجدهم
حافظه گاهی زخم میزند.خاموشش کرده ام.چه سالی است؟هفتادویک.علی بعداز جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه.یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزهارا عادی نمیشمارند.گاهی یک دقیقه، یک قرن طول میکشد و گاهی صدها سال، ثانیه ای است. علی برای ورود به جمع نظامیان ...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'دو پیرمرد' که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به 'شکایت' از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار ۱۰ قطعه 'طلا' به این شخص قرض دادم، تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن 'بدهکاریش' را دارد، و...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
داستان کوتاه امشب
📘🌿📘🌿📘🌿📘🌿
----------------------------------
در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریمخان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی...
💠داستانک:
🔹شب اول محرم بود. شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند. نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه، در زد، متوجه شد علی گندابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاد است. چاره ای نبود، م...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
#داستانک
روزی شیخی از کودکی خردسال پرسید :
مسجد این محل کجاست فرزندم ؟
کودک گفت:
انتهاى همين كوچه به چپ برويد ، آن جا گنبد مسجد را خواهی دید
کودک را گفت : احسنت بر تو اى فرزند
من هم اکنون در آنجا مجلسى دارم ، بيا و بر سخنانم گوش فرا ده
کودک پرسید : مجلس بحث تو چه باشد
گفت : راه بهشت را بر مردم نشان...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...
💕 داستان کوتاه
'پادشاهی' چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.
شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر 'تحقیرآمیز' به او می نگرد، به پدر رو کرد و گ...