نتایج جستجو "ده"

:
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک مَثَل
خر برفت و خر برفت و خر برفت
این مثل را در مورد افرادی می گویند كه از دیگران تقلید نابجا و كوركورانه می كنند و خیر و صلاح خویش را در نظر نمی گیرند.
روزی بود؛ روزگاری بود؛ درویش پیر و شكسته ای بود معروف به درویش غریب دوره گرد كه از این ده به آن ده می گشت تا لقمه نانی پیدا كن...
#داستانک
فقیر و ثروتمند
🔹 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود ...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک مَثَل
خر برفت و خر برفت و خر برفت
@jdastanj
این مثل را در مورد افرادی می گویند كه از دیگران تقلید نابجا و كوركورانه می كنند و خیر و صلاح خویش را در نظر نمی گیرند.
روزی بود؛ روزگاری بود؛ درویش پیر و شكسته ای بود معروف به درویش غریب دوره گرد كه از این ده به آن ده می گشت تا لقمه نانی ...
#داستانک
داشتم ظرف ها رو ميشستم كه یهو از تو هال داد زد : بهترین هدیه ای که از من گرفتی چی بوده؟
گفتم: چی؟
_ هدیه بابا هدیه.. بهترین هدیه ای که از من گرفتی چی بوده؟
یاد ده سال پیش افتادم وقتی دوتایی نصف شهر با پای پیاده گز کرده بودیم و حسابی خسته بودیم. به پیشنهاد من رفتیم آب هویج بخوریم . همین که...
Banoo:
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد ...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
‏۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
‏۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازن...
👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
👆👆
💕 داستان کوتاه
'دوایر زندگی'
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به 'برکه ای' در یک مزرعه برد و به من گفت:
سنگی را به داخل آب بینداز و به 'دایره هایی' که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن.
سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ 'تصور' کنم.
او گفت: تو می توانی تعداد زیادی از 'جلوه ها و ن...
.
🌺🍀
پادشاهی دستور داد 10سگ وحشی تربیت کنند تا هر وزیری را که از او اشتباهی سرزد، جلوی آنها بیندازند و سگها او را با درندگی تمام بخورند!!!
روزی یکی از وزرا رأیی داد که مورد پسند پادشاه واقع نشد! بنابراین دستور داد او را جلوی سگ ها بیندازند...
وزیر گفت:
ده سال خدمت شما را کرده ام حالا اینطور با من م...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به حرف زدن کرد:
ب...
💕 داستان کوتاه
'گدایی'
از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند:
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت:
زادگاه من انگلستان است.
در خانواده‌ی 'فقیری' به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز 'گدایی کردن' نمی‌شناختم.
روزی به طرف ی...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
@majmaaemadehin
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به ح...
📚داستان کوتاه زیبا📚
⚡️هیچگاه باطن زندگی خودتان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید⚡️
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
از میان شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشد ، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و شروع به حرف زدن کرد:
ب...
.
📠 داستانک: #سیندرلا_ده_سال_پس_از_ازدواج
📋 اثر: #چیستا_یثربی
📕 منبع: #داستان_همشهری_کتاب_سوم
🎤 خوانش:#نیکو_افسر
🎧 با همکاری: #محسن_پورحسین
⏰ زمان: 3 دقیقه و 30 ثانیه
👇👇👇
@free_audio_books
.
📠 داستانک: #سیندرلا_ده_سال_پس_از_ازدواج
📋 اثر: #چیستا_یثربی
📕 منبع: #داستان_همشهری_کتاب_سوم
🎤 خوانش:#نیکو_افسر
🎧 با همکاری: #محسن_پورحسین
⏰ زمان: 3 دقیقه و 30 ثانیه
👇👇👇
@Sokhan_e_Ashena
📰 #داستانک؛ استاد !
خریدار برای خرید طوطی به پرنده فروشی رفت، قیمت طوطی را سؤال کرد، فروشنده گفت ۵ میلیون تومان!
خریدار گفت چه خبره!
چقدر گران!
مگر این طوطی چه می‌کند؟
جواب شنید که او دیوان حافظ را از حفظ دارد! خریدار گفت خوب آن طوطی دیگر چقدر می‌ارزد؟
پاسخ شنید آن هم ده میلیون قیمت دارد، چون ...
🌸🍃🌸🍃 داستانک⭕⭕⭕
ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ 3ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍي ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ...
📖داستان کوتاه
💎 روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید
چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.
دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پندا...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
#داستان_کوتاه_کوردی
كلبه خاطرات چوار
دالِگِ دِروزن
دالگ کُرِ سالانه چگه رحمت خودا
باوگ کُرَ ژنه تِر خواس
ده کُرَ پرسی «روله و نظرد فرق بین دالگدو باوه ژنت چوَس ؟
کُر وه یه کزیگو جواو دا: «دالگم دروزن بوی وله باوه ژنم راس اویشه »
باوگه وه تعجبو پرسی :«اَرا؟»
کُر وت «اَومه هر وخته...
داستان کوتاه
روزی روزگاری، 'هیزم‌شکن' نیرومندی نزد یک تاجر چوب رفت و تقاضای کار کرد و 'استخدام' شد.
دستمزدش خیلی خوب بود و بنابراین شرایط کاری خوبی داشت. به همین دلیل، هیزم‌شکن مصمم بود به بهترین نحو کارش را انجام دهد. رئیسش به او تبری داد و محدوده ای که باید 'درختان' را 'قطع' میکرد را به او نشان...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
#داستان_کوتاه_کوردی
دالِگِ دِروزن
دالگ کُرِ سالانه چگه رحمت خودا
باوگ کُرَ ژنه تِر خواس
ده کُرَ پرسی «روله و نظرد فرق بین دالگدو باوه ژنت چوَس ؟
کُر وه یه کزیگو جواو دا: «دالگم دروزن بوی وله باوه ژنم راس اویشه »
باوگه وه تعجبو پرسی :«اَرا؟»
کُر وت «اَومه هر وخته شیطان بازی دراوردم ...
داستان کوتاه
من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم؛عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو می‌زد،منم...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
شیاد و فرش قرمز روستایی
@jdastanj
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. بر حسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغل کاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم...
🌱داستان کوتاه
وقتی قطار که از فرانسه به انگلیس می رفت، پر شد، خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا نگرانید؟ مشکلی هست؟
وی گفت من با خودم 10000 یورو دارم که بیش از مقدار مجاز برای خارجی است.
مرد انگلیسی گفت خب بیا نصفشان کنیم. اگر پلیس شما را گر...
🌱داستان کوتاه
وقتی قطار که از فرانسه به انگلیس می رفت، پر شد، خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا نگرانید؟ مشکلی هست؟
وی گفت من با خودم 10000 یورو دارم که بیش از مقدار مجاز برای خارجی است.
مرد انگلیسی گفت خب بیا نصفشان کنیم. اگر پلیس شما را گر...
#داستانک
یوسف بن ابی بکر ملقب به سراج الدین سکاکی در دوازده علم از علوم عرب صاحب نظر بود.
در ابتدای امر آهنگر بود.
روزی صندوق کوچکی ساخت و قفل عجیبی بر آن زد که وزن صندوق با قفل آن یک قیراط (0.2 گرم) بیشتر نبود و آن را به عنوان هدیه نزد سلطان آورد. بر خلاف انتظار سکاکی، سلطان و اطرافیان او چندان ع...
#داستانک؛ استاد !
خریدار برای خرید طوطی به پرنده فروشی رفت، قیمت طوطی را سؤال کرد، فروشنده گفت ۵ میلیون تومان!
خریدار گفت چه خبره!
چقدر گران!
مگر این طوطی چه می‌کند؟
جواب شنید که او دیوان حافظ را از حفظ دارد! خریدار گفت خوب آن طوطی دیگر چقدر می‌ارزد؟
پاسخ شنید آن هم ده میلیون قیمت دارد، چون دی...
📰 #داستانک؛ استاد !
خریدار برای خرید طوطی به پرنده فروشی رفت، قیمت طوطی را سؤال کرد، فروشنده گفت ۵ میلیون تومان!
خریدار گفت چه خبره!
چقدر گران!
مگر این طوطی چه می‌کند؟
جواب شنید که او دیوان حافظ را از حفظ دارد! خریدار گفت خوب آن طوطی دیگر چقدر می‌ارزد؟
پاسخ شنید آن هم ده میلیون قیمت دارد، چون ...
💠داستانـــــــــڪ💠
🔻در یک روستا، تاجری مقدار زیادی محصول از کشاورزان خرید تا آنها را با ماشین به انبار منتقل کند.
🔹در راه از پسری روستایی پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شایدهم بیشتر.»
🔸تاجر از این حرف مسخره ی پسر نا...
@manooshab
✍#داستانک
درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همی...
هوالحق......
?✏بخوانید..
🏡داستان کوتاه و آموزنده..
یک پیرزن دو کوزه ی آب داشت که آنهارا آویزان بر یک تیرک چوبی بردوش خود حمل می کرد.
یکی ازکوزه ها ترك داشت ومقدارى ازآب آن به زمين مى ريخت ، درصورتیکه دیگری سالم بودوهمیشه آب داخل آن بطورکامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هرروزاین اتفاق تکرار میش...
#داستان_كوتاه_كوتاه
'قدیم ­ها همه چیز فرق می ­کرد'
#یورگن_بکر
قدیم ­ها همه چیز فرق می­ کرد. شهرها خیلی بزرگ ­تر و دهات هنوز دهات بودن. قدیم ­ها هنوز عدالتی بود و هر کس که نمی­ خواسیت بشنود، مجبور بود حس کند. آن وقت ­ها معلم­ های ما هنوز معلم پدر و مادر ما هم بودند. یک­شنبه ها لباس رو یک­شنبه می­ پ...
💕 داستان کوتاه
'گدایی'
از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند:
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت:
زادگاه من انگلستان است.
در خانواده‌ی 'فقیری' به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز 'گدایی کردن' نمی‌شناختم.
روزی به طرف ی...
🔘 داستان کوتاه
در روزگاران قدیم، الاغهای ده، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند.

زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالا...
#داستانک
بعد از چهل سال من و دید و شناخت....
چهل سال پیش وقتی فقط ده سالمون بود من و مریم رو دو تا خانواده به فرزندی قبول کردند.
تو پرورشگاه همیشه بین بچه ها به خوش شانسی معروف بود،
کادوهایی که میاوردن و تصادفی بین بچه ها پخش می کردن بهترینش قسمت مریم میشد،بهترین غداها و.... برای اون بود.
روز...
فقط ده ساعت
ناشر : چشمه
مولف : احمد پوری
شابک : 978-600-229-893-5
نوبت چاپ : 1
زمان چاپ : 97
نوع جلد : شمیز
موضوع کتاب : ادبیات/ادبیات داستانی/ایران/داستان کوتاه
وزن کتاب : 210
قیمت : 220,000 ریال 🏍خرید پیک موتوری با شماره رند تلفن: 3198
ساعت کار فروشگاه های محام از 9 صبح الی 23
@mohambook
برای دید...
فقط ده ساعت
ناشر : چشمه
مولف : احمد پوری
شابک : 978-600-229-893-5
نوبت چاپ : 1
زمان چاپ : 97
نوع جلد : شمیز
موضوع کتاب : ادبیات/ادبیات داستانی/ایران/داستان کوتاه
وزن کتاب : 210
قیمت : 220,000 ریال 🏍خرید پیک موتوری با شماره رند تلفن: 3198
ساعت کار فروشگاه های محام از 9 صبح الی 23
@mohambook
برای دید...
📖 #دلنوشته
⏹ #جوگیر_ونکیم
⏺ #پارت_1136
✔️ دوستی برام تعریف هکرد که: چند سال پیش چارشنبه روزی که «سلیمان آباد» بازار مطابق معمول شکل بیتبا یه وانتی #ساجه برای #روتن بیارده با ، دو سه ساعتی بیسه و بده خبری از مشتری نیه سریع کاغذی سر بنوشت که #ساجه سهمیه ای هسه .چند دقیقه از نوشتن و‌نن این کاغذ پا...