نتایج جستجو "دلتنگ"

🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:...
🌸یک داستان کوتاه
'راضيم به رضای خدا'
کشاورزی بود که تنها 'یک اسب' برای کشیدن 'گاوآهن' داشت.
'روزی اسبش فرار کرد.'
همسایه ها به او گفتند: چه 'بد اقبالی!'
او پاسخ داد: 'راضيم به رضای خدا'
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.
همسایه ها گفتند: 'چه خوش شانسی!'
او گفت: 'راضيم به رضای خدا'
پسرش وقتی د...
🐠💦
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاس...
🐠داستان_کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
...
🍃🌸 @posts_islamic 🌸🍃
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی ا...
🐠💦
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاس...
🐠💦 @Dastanvpand
🍏داستان_کوتاه
💕 مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
🐬
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ما...
🌺 داستانک « برای تو » ...! 🌺
پدر بزرگم را
می گویم ...!
وقتی
اشک های
مادر بزرگم را
می دید ،
دلش
از غصه
می ترکید ...!
عاشق تر
از پیش
می شد ...!!
تا صدایش
که می زد :
حاج خانم !!!
برای
چه کسی
اشک می ر...
❐ داستانک ❐
دزدی به خانەی پارسائی درآمد چندان كه جُست ، چيزی نيافت...
دلتنگ شد...
پارسا خبر شد...
گِليمی كه در آن خُفتِه بود برداشت و در راهِ دزد انداخت تا محروم نشود...!
شنيدم كه مردانِ راهِ خدای
دلِ دشمنـان را نكـردند تنگ
تُرا كی مُيسر شود اين مَقام
كه با دوستانت خلاف است و جنگ؟!
📚 گلستان...
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
اگر لطفی به من ...
داستان کوتاه شمع فرشته
مردي كه همسرش را از دست داده بود، دختر سه ساله اش را بسيار دوست ميداشت. دخترك به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي‌اش را دوباره به دست آورد هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد. پدر در خانه‌اش را بست و گوشه گير شد. با هي...
🌷داستانک ...
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
...
🌸داستان کوتاه
پسری ، دختری را که قرار بود تمام زندگی اش شود برای اولین بار به کافی شاپ دعوت کرد ،
تا به او اعلام کند که قصد ازدواج با او را دارد ،
در حال نشستن پشت میز پسر سفارش قهوه داد ،
سپس رو به پیشخدمت کرد و گفت لطفا نمک هم بیاور ،
🌿🌾
اسم نمک که آمد دختر و تمام افراد حاضر یک مرتبه به پس...
📚 #داستانک
👈 فايده دانش
اصمعی، شاعر معروف می گويد من در ابتدای تعلم در بصره، بسيار تنگدست بودم. بر سر كوچه، بقالی بود كه چون بامداد از او می گذشتم، می پرسيد كه كجا می روی؟ می گفتم نزد فلان محدث و چون شبانگاه باز می آمدم، می گفت از كجا می آیی؟ من هم پاسخ می دادم از نزد فلان اديب.
و چون اين بگفتم، ...
‍ ✨#داستان_های_بحار_الانوار
✨#جلد_پنجم
#احسن_القصص
👈 گريه پس از پيروزى
🌴عبدالله بن قيس مى گويد: در جنگ صفين من در سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام بودم. ابوايوب اعور، يكى از فرماندهان لشكر معاويه، شريعه فرات را تصرف كرده بود و از ورود اصحاب على عليه السلام مانع مى شد. ياران على عليه السلام از تشنگ...
🔘 داستان کوتاه
🌿@sabzandishchannel
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر ازماهی کنار آنها چشم دوخته بود،با خود گفت:
کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم. آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌...
🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀🌱
بسم الله الرحمن الرحیم
💐✋سلام،آغازین ساعات شنبه سومین روز از شهریور ماه و سیزدهمین روز از ماه شریف ذی الحجة ان شاءالله همراه باشد با زیارت'حضرت رسول(ص)'.
💐👌👌📚دوستان عزیز در نظر داشتم در پایان موضوع مورد بحث یعنی #اخلاق_اجتماعی مطالبی را در قالب داستانک به محضرتان عرضه نمایم،ولی ترجیح ...
جمعه های دلگیر هم می آید و میرود مثل تمام روزها و شب هایی که دلتنگ بودیم و صبح روزِ بعد، بی پروا و گستاخ تر به راه خود ادامه دادیم ، مثل تمام کارهایی که عادت ، جزئی از اموراتمان گشت و آن را سپری کرده ایم .
دست خودمان که نیست هرچیزی، از حدش فراتر رود سخت میشود ما هم که همچون کرگدن هایی سخت جان، دلتنگ...
#داستان_کوتاه_شب 📚
امشب یه نفر با یه شماره ناشناس بهم اس ام اس داد « تو که درباره ی دلتنگی انقدر قشنگ نوشتی ، تا حالا دلت برای کسی تنگ شده؟ » واسش فرستادم نه اندازه ی تو ، واسم فرستاد « مگه می دونی من کی هستم ؟»گفتم نه ، گفت «هنوزم علم غیب داری و همه چیز رو می دونی؟» گفتم همه چیز که نه ،فقط این رو ...
#ده_خط_اما_یک_عمر_تفکر
دلشکسته که باشی
ساده ترین حرف ها
اشکت را در می آورند..
دلشکستگی پیچیده نیست!!
یک دل
یک آسمان
یک بغض آرزو های ترک خورده
به همین سادگی!!
حالمان خوب است...
اما
دلتنگ روز هایی هستیم
که میتوانستیم از ته دل بخندیم!!
دل شکستگی درد دارد معنا ندارد
مراقب دلها باشیم...
#داستانک
‌...
#ده_خط_اما_یک_عمر_تفکر
دلشکسته که باشی
ساده ترین حرف ها
اشکت را در می آورند..
دلشکستگی پیچیده نیست!!
یک دل
یک آسمان
یک بغض آرزو های ترک خورده
به همین سادگی!!
حالمان خوب است...
اما
دلتنگ روز هایی هستیم
که میتوانستیم از ته دل بخندیم!!
دل شکستگی درد دارد معنا ندارد
مراقب دلها باشیم...
#داستانک
‌...
#ده_خط_اما_یک_عمر_تفکر
دلشکسته که باشی
ساده ترین حرف ها
اشکت را در می آورند..
دلشکستگی پیچیده نیست!!
یک دل
یک آسمان
یک بغض آرزو های ترک خورده
به همین سادگی!!
حالمان خوب است...
اما
دلتنگ روز هایی هستیم
که میتوانستیم از ته دل بخندیم!!
دل شکستگی درد دارد معنا ندارد
مراقب دلها باشیم...
#داستانک
‌...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** فايده دانش **
اصمعی، شاعر معروف می گويد من در ابتدای تعلم در بصره، بسيار تنگدست بودم. بر سر كوچه، بقالی بود كه چون بامداد از او می گذشتم، می پرسيد كه كجا می روی؟ می گفتم نزد فلان محدث و چون شبانگاه باز می آمدم، می گفت از كجا می آیی؟ من هم پاسخ می دادم از نزد فل...
#داستانک
♦️پسري ، دختري را که قرار بود تمام زندگي اش شود براي اولين بار به کافي شاپ دعوت کرد؛ تا به او اعلام کند که قصد ازدواج با او را دارد ، در حال نشستن پشت ميز پسر سفارش قهوه داد ، سپس رو به پيشخدمت کرد و گفت لطفا نمک هم بياور ، اسم نمک که آمد تمام افراد حاضر يک مرتبه به پسر خيره شدند.
پسر ...
🔴 #ده_خط_اما_یک_عمر_تفکر
دلشکسته که باشی
ساده ترین حرف ها
اشکت را در می آورند..
دلشکستگی پیچیده نیست!!
یک دل
یک آسمان
یک بغض آرزو های ترک خورده
به همین سادگی!!
حالمان خوب است...
اما
دلتنگ روز هایی هستیم
که میتوانستیم از ته دل بخندیم!!
دل شکستگی درد دارد معنا ندارد
مراقب دلها باشیم...
#داستا...
🍃🌼🍃🌼🍃
#داستانک
🍃🌼
اصمعی، شاعر معروف می گويد من در ابتدای تعلم در بصره، بسيار تنگدست بودم. بر سر كوچه، بقالی بود كه چون بامداد از او می گذشتم، می پرسيد كه كجا می روی؟ می گفتم نزد فلان محدث و چون شبانگاه باز می آمدم، می گفت از كجا می آیی؟ من هم پاسخ می دادم از نزد فلان اديب.
🍃🌼
و چون اين بگفتم، در...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی، هستی وگرنه عزل میشوی.
سوال اول: خدا چه میخورد؟
سوال دوم: خدا چه میپوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار میکند؟
💭 وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت سلطان ۳ سوال کرده اگر جواب ...
همه چی با یه شرط بچگونه شروع شد.
١٩ سالم بود و پر از شیطنت های خاص خودم.
پر بودم از انرژی و جنب و جوش
اخرای سال تحصیلی بود. قرار شد بعد امتحانم با دوستم بریم کافه.
داداشش هم اومد.
یه قیافه مغرور و اخمو.
فقط واسه شرط بندی با دوستم داداشش اومده بود
ولی زندگی ما از همونجا شروع شد
از همون ۷سال پیش‌...
📚داستان کوتاه
💫مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت..
دخترش به بیماری سختی مبتلا شد ...
پدر به هر دری زد تا فرزندش سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد،
هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او فوت شد....
پدر در خانه اش را بست و گوشه...
#ده_خط_اما_یک_عمر_تفکر
دلشکسته که باشی
ساده ترین حرف ها
اشکت را در می آورند..
دلشکستگی پیچیده نیست!!
یک دل
یک آسمان
یک بغض آرزو های ترک خورده
به همین سادگی!!
حالمان خوب است...
اما
دلتنگ روز هایی هستیم
که میتوانستیم از ته دل بخندیم!!
دل شکستگی درد دارد معنا ندارد
مراقب دلها باشیم...
#داستانک
‌...
#داستانک۴۷۶
در کلبه را که باز کرد ماتش برد ... همه چیز بدجوری سرجایش نبود ، استکانها و بشقابها، ورقه های مچاله شده ای که روی زمین ولو بودند... با خودش میگفت: چه دزد بدبختی بوده که به کاهدان من زده!
خسته بود و حوصله ی روشن کردن شمع را نداشت. هنوز...
یک داستان کوتاه برای #همسران:
لیلی و فرھاد نزدیک به دو سال است که ازدواج کرده اند. لیلی که شغل او
ایجاب می کرد کل طول ھفته در سفر باشد و فقط آخر ھفته ھا به خانه بیاید،
شدید اً به استراحت نیاز داشت. او از فعالیت ھای انفرادی مثل کتاب خواندن و
دویدن لذت می برد. اما فرھاد واقع ا در طول ھفته دلتنگ ھمسرش...
#داستانک۴۷۶
در کلبه را که باز کرد ماتش برد ... همه چیز بدجوری سرجایش نبود ، استکانها و بشقابها، ورقه های مچاله شده ای که روی زمین ولو بودند... با خودش میگفت: چه دزد بدبختی بوده که به کاهدان من زده!
خسته بود و حوصله ی روشن کردن شمع را نداشت. هنوز...
💠داستان کوتاه
🔹گویند در زمان یکی از پیامبران خشکسالی پیش آمد! آهوان در دشت، خدمت پیامبر رسیدند که ما از تشنگی تلف می شویم و از خداوند متعال درخواست باران کن!
🔸پیامبر به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود!
خداوند فرمود: موعد آن نرسیده،
پیامبر هم برای آهوان جواب رد آورد!
🔹تا اینکه یکی از آ...
#داستانک۴۳۹
جای خالی او روی صندلی همیشگی‌اش گوشه‌ی باغچه، کنار بوته‌ی شب بو، زیر سایه‌ی پربرگ و عریض نارون... دیگر نمی‌‌شد به باغچه نگاه کرد و جای خالی‌اش را ندید. گویی تمام باغچه را در چمدانی چپانده بود و اینجا حالا وسط حیاط یک حفره ی پهن عمیق جامانده بود. دلتنگ باغچه بودم بیشتر اما دلتنگ او! زیر ...
#داستانک۴۳۸
دلتنگ شدن برای اتفاقاتی که هرگز نیافتاده عجیب است!
همین حالا که دارم برای گوشی، قاب سفارش میدهم یادم افتاد. مثلا من دلتنگ میشوم برای تمام عکسهایی که باهم نیانداخته ایم! برای کل تماس هایی که میتوانست مخاطبش تو باشی!
فقط این گوشی که نه!
خیابان هایی که با هم قدم نزده ایم را بگو! چطور و...
داستان کوتاه پند آموز 👌
#معجزه_امام_رضا علیه السلام
✍یکی از معجزات امام رضا علیه السلام :
🌹 یک عروس و داماد تهرانی که تازه عروسی میکنند تصمیم میگیرند بنا به اسرار آقا داماد بیایند مشهد ولی عروس خانم با این شرط حاضر میشه بیاد مشهد که فقط برن تفریح و دیدن طرقبه و شاندیز و اصلا داخل حرم نروند و ز...
#داستانک۴۳۹
جای خالی او روی صندلی همیشگی‌اش گوشه‌ی باغچه، کنار بوته‌ی شب بو، زیر سایه‌ی پربرگ و عریض نارون... دیگر نمی‌‌شد به باغچه نگاه کرد و جای خالی‌اش را ندید. گویی تمام باغچه را در چمدانی چپانده بود و اینجا حالا وسط حیاط یک حفره ی پهن عمیق جامانده بود. دلتنگ باغچه بودم بیشتر اما دلتنگ او! زیر ...
#داستانک۴۳۸
دلتنگ شدن برای اتفاقاتی که هرگز نیافتاده عجیب است!
همین حالا که دارم برای گوشی، قاب سفارش میدهم یادم افتاد. مثلا من دلتنگ میشوم برای تمام عکسهایی که باهم نیانداخته ایم! برای کل تماس هایی که میتوانست مخاطبش تو باشی!
فقط این گوشی که نه!
خیابان هایی که با هم قدم نزده ایم را بگو! چطور و...
#داستانک۴۲۰
سایه یه زن
دوباره با صدای آروم و شبیه زمزمه صداش زد: سایه؟ چرا نمیای؟ دلم برات تنگ شده!
روی تختش نیم خیز شد و نشست، توی تاریکی دستاشو توی هوا تاب میداد و دنبال چیزی میگشت، میدیدم که اشکش رو با لبه آستینش پاک میکنه، از زیر پتو نگاهش میکردم، دلم براش میسوخت، تازه آورده بودنش آسایشگاه،...