نتایج جستجو "دلتنگ"

@tebkohann
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گ...
داستان کوتاه
#همسر
#آنتوان_چخوف
#قسمت_اول
نیکلاس گفت: «خیال می کنم بهت گفته م که میز منو تمیز نکن. وقتی می آی تو اتاق میزمو تمیز می کنی چیزهای من گم و گور می شن. اون تلگرام چی شد؟ کجا گذاشتیش؟ بیا پیداش کن. از کازان رسیده بود، به تاریخ دیروز بود.»
خدمتکار خانه، که دختری رنگ پریده و بسیار لاغر بو...
#داستانک۲۱۸
رويِ صندليِ چوبي‌ام نشسته بودم.
عطرِ قهوه‌، خانه را پر كرده بود.
نفسم را كه بيرون ميدادم، دودِ پيپِ كهنه‌ام با آن رقصِ مخصوصش، جلوي چشمانم را ميگرفت...
«بنان» در گرامافونِ قديميِ گوشه‌يِ خانه زمزمه می‌کرد و آفتابِ بي‌رمقِ عصرگاهي، خانه را دلگیر کرده بود.
*
زنگ خانه به صدا در آمد.
عصايِ ...
📚 #داستانک
👈 تاجر ورشکسته
مرد تاجری در شهر کوفه ورشکست شد و مقدار زیادی بدهکار گردید، به طوری که از ترس طلبکاران در خانه اش پنهان شد، و از خانه بیرون نیامد، تا اینکه شبی از ماندن در خانه دلتنگ گردید.
بنابر این نیمه شب از خانه خارج شد و برای مناجات به مسجد رفت، و مشغول نماز و راز و نیاز به درگاه...
#داستان_کوتاه_شب 📚
تو تمام سال های رفاقتمون هیچوقت انقدر خسته ندیده بودمش...
کسی که صدای خنده هاش همیشه تو ذهنم بود ،
حالا بی حوصله تر از این بود که حتی با کسی حرف بزنه...
از پیله ی تنهایی آوردمش بیرون...
قرار گذاشتم جایی که می دونستم اونجا لال هم باشی خاطرات به حرفت میاره...
به حرفش آورد......
@tanhatarinea 👈 بیااینجا
❣داستان کوتاه❣
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
ی...
داستانک
پدر خوانده ی من از من ده سال کوچیکتر بود !!
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله...
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و...
#داستانک
#مادرم_عاشق_شد...
مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد...
در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...
یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده...
عاشق جوانکی سی و چند ساله...هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند...
#داستانک۲۱۸
رويِ صندليِ چوبي‌ام نشسته بودم.
عطرِ قهوه‌، خانه را پر كرده بود.
نفسم را كه بيرون ميدادم، دودِ پيپِ كهنه‌ام با آن رقصِ مخصوصش، جلوي چشمانم را ميگرفت...
«بنان» در گرامافونِ قديميِ گوشه‌يِ خانه زمزمه می‌کرد و آفتابِ بي‌رمقِ عصرگاهي، خانه را دلگیر کرده بود.
*
زنگ خانه به صدا در آمد.
عصايِ ...
🔘 داستان کوتاه
@RoozhayeDeltangi
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله..
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان ...
🔘 داستان کوتاه
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله..
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند ...
🔘 داستان کوتاه
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله..
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند ...
#داستانک
پدر خوانده ی من از من ده سال کوچیکتر بود !!
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله...
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند ...
📚
#داستان‌کوتاه
یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا.
فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت:
بازم نیست دخترم...
بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟
ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود.
چراشو هم خوب میدونستم.
چون مامان درستش ...
🍃🌼🍃🌼🍃
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران ...
🍃🌼🍃🌼🍃
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران ...
🍃🌼🍃🌼🍃
🍃 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران ...
#داستانک
☘ مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
☘ یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
...
👌 داستان کوتاه پند آموز
💭 مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید. روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور.
پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند.
💭 پدر گفت: امتحان کن پسرم.
پسر س...
‍ ‍ ‍ شب عید قربان
امشب دو سه ساعتی با رویا پشت دکانی در خیابان دربند صحبت کردم. گفتم: چطور باید تعبیرها را ملاحظه کرد. زبان مازندران با زبان عراق، تعبیرهای دگرگون مانند: ول دم = کج دم درباره ی زن گناهکار دارد) آشکار است زبان فرانسه با زبان فارسی چقدر فرق دارد.
به ویژه من به رویا سک زدم درباره ی ای...
‍ ‍ ‍ شب عید قربان
امشب دو سه ساعتی با رویا پشت دکانی در خیابان دربند صحبت کردم. گفتم: چطور باید تعبیرها را ملاحظه کرد. زبان مازندران با زبان عراق، تعبیرهای دگرگون مانند: ول دم = کج دم درباره ی زن گناهکار دارد) آشکار است زبان فرانسه با زبان فارسی چقدر فرق دارد.
به ویژه من به رویا سک زدم درباره ی ای...
🌑داستانک ..
مادرم عاشق شد، مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد، در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...
یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده، عاشق جوانکی سی و چند ساله، هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند سمت...
■داستانی از افسانه احمدی
@abdollah_hamzehi
اول من به جبهه رفتم. بعد از من هم برادرم. هر دو برنگشتیم. ماندیم گوشه‌ای از آسمانش. حالا مادر مانده و خواهر کوچکم. پدر هم که سالهاست میهمان ماست.
مادر هر روز چرخ دستی‌اش را برمی‌دارد و توی کوچه‌ها می‌گردد، از پی مغازه‌ای که شاید نان سنگک داشته باشد. دکتره...
🍃💔 💔🍃
✅ داستان کوتاه پند آموز
شیخی بود که به شاگردانش عقیده می آموخت ، لااله الاالله یادشان می داد ، آنرا برایشان شرح می داد و بر اساس آن تربیتشان می کرد.
روزی یکی از شاگردانش طوطی ای برای او هدیه آورد، زیرا شیخ پرورش پرندگان را بسیار دوست می داشت. شیخ همواره طوطی را محبت می کرد و او را در درسه...
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
| یک عدد دلتنگ😔 |
@doudouk
‏'نشد'
غم انگيزترين داستان كوتاه يك كلمه اي
| یک عدد دلتنگ😔 |
@doudouk
🔵 #داستانک_روانشناسی
✍️ اینبار قضیه فرق میکرد، باید خودم رو به خودم ثابت میکردم، باید دست دلم رو میگرفتم و می آوردمش اینجا تا بهش نشون بدم که باید یه جور دیگه به رضا نیگاه کنه.
به به چه آرامشی ،چه خلوت دل انگیزی تو این ازدحام جمعیت موج میزنه ، اینجا یه تیکه از بهشته ،شایدم خود بهشت ،چقدر بوی رهای...
👌 داستان کوتاه پند آموز
دکتری به خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول می کنم که مادرت به عروسی ما نیاید.
آن جوان به فکر فرو رفت و نزد یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت.
در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تأمین کند، در خانه های مردم رخت و لبا...
قهوه شور
داستانی واقعی
@dastanaq
نشریه اشپیگل ، آلمان
پسری ، دختری را که قرار بود تمام زندگی اش شود برای اولین بار به کافی شاپ دعوت کرد ،
تا به او اعلام کند که قصد ازدواج با او را دارد ،
در حال نشستن پشت میز پسر سفارش قهوه داد ،
سپس رو به پیشخدمت کرد و گفت لطفا نمک هم بیاور ،
اسم نمک که آ...
#داستانک📖
@dontjoin1
پوست کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند. رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن، باب ِمیل ِمردها نیست.
مردها در انتها زنی را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها، کتاب می خرند.
آن ها دست های ِ سفید و همیشه لاک زده را دوست دارند. نه دست هایی که لای ِصفحات...
#داستانک
از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد:
'از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!
ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،سپس برای بازپس گرفتن سلامتی از دست رفته پول خود را خرج می کند.
طوری زندگی می کند که گویی ه...
🌱داستانک
موشی در خانه‌ی صاحب مزرعه تله موش ديد؛
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد؛
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيد؛
از مرغ برايش سوپ درست کردند؛
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند؛
گاو را برای مراسم ترحيم کشتند؛
و در اين مدت موش از سوراخ...
🌱داستانک
موشی در خانه‌ی صاحب مزرعه تله موش ديد؛
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد؛
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيد؛
از مرغ برايش سوپ درست کردند؛
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند؛
گاو را برای مراسم ترحيم کشتند؛
و در اين مدت موش از سوراخ...
از چه دلتنگ شدی ؟!
دل خوشی ها
کم نیست....
#سهراب_سپهری
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅────────┅╯
🔘 داستان کوتاه
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر ازماهی کنار آنها چشم دوخته بود،با خود گفت:
کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم. آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد: اگر...
#داستانک
از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد:
'از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!
ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،سپس برای بازپس گرفتن سلامتی از دست رفته پول خود را خرج می کند.
طوری زندگی می کند که گویی ه...
داستانک 🤔
از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد:
'از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!
ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،سپس برای بازپس گرفتن سلامتی از دست رفته پول خود را خرج می کند.
طوری زندگی می کند که گویی ...
معنایِ زنده بودنِ من با تو بودن است
نزدیک ، دور ، سیر ، گرسنه
رها ، اسیر ، دلتنگ ، شاد ...
آن لحظه ای که بی تو سَر آید
مرا مباد ...
#فریدون_مشیری
#داستانک
‌‌╭┅────────┅╮
🦋 @dastanakema 🦋
╰┅─
📖 #داستانک
🐟 قلاب آرزو 🐟
مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
🥀 🥀
یکی از ماهی‌...
♦️مرد جوانی فقیر و گرسنه ، دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
اگر لطفی به م...