نتایج جستجو "خوشحال"

#داستانک
دوست
امروز دوستی پیدا کردم که منو خوشحال می‌کنه و من خیلی خوشحالم که اون خوشحالم می‌کنه، چون اين خيلی مهمه.
اگه من خوشحال بشم...
همسایه‌‌های من هم خوشحال می‌‌شن، خانواده‌ام، همکارام‌ و مردمی که هر روز می‌ببینم .
اونا اگه خوشحال بشن خب، خيلی‌های ديگه هم خوشحال می‌شن اینجوری شاید حال دنی...
📚☕️
@nevisandbdonya
#داستانک
دوست
امروز دوستی پیدا کردم که منو خوشحال می‌کنه و من خیلی خوشحالم که اون خوشحالم می‌کنه، چون اين خيلی مهمه.
اگه من خوشحال بشم...
همسایه‌‌های من هم خوشحال می‌‌شن، خانواده‌ام، همکارام‌ و مردمی که هر روز می‌ببینم .
اونا اگه خوشحال بشن خب، خيلی‌های ديگه هم خوشحال می‌شن ...
:
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک مَثَل
خر برفت و خر برفت و خر برفت
این مثل را در مورد افرادی می گویند كه از دیگران تقلید نابجا و كوركورانه می كنند و خیر و صلاح خویش را در نظر نمی گیرند.
روزی بود؛ روزگاری بود؛ درویش پیر و شكسته ای بود معروف به درویش غریب دوره گرد كه از این ده به آن ده می گشت تا لقمه نانی پیدا كن...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک مَثَل
خر برفت و خر برفت و خر برفت
@jdastanj
این مثل را در مورد افرادی می گویند كه از دیگران تقلید نابجا و كوركورانه می كنند و خیر و صلاح خویش را در نظر نمی گیرند.
روزی بود؛ روزگاری بود؛ درویش پیر و شكسته ای بود معروف به درویش غریب دوره گرد كه از این ده به آن ده می گشت تا لقمه نانی ...
#داستانک
پادشاهی در خواب دید تمام دندانهایش افتادند!
دنبال تعبیر کنندگان خواب فرستاد...
اولی گفت: تعبیرش این است که مرگ تمام خویشاوندانت را به چشم خواهی دید
پادشاه ناراحت شد و دستور داد او را بکشند...
دومی گفت: تعبیرش این است که عمر پادشاه از تمام خویشاوندانش طولانی تر خواهد بود...
پادشاه خوشحا...
داستانک
زن فقیری که با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: «وقتی آن زن از تو پرسید چ...
سخن پایانی ❤️
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
داستان کوتاه:
آدرس من: محله‌ی رُزهای سپید!
بوی نان داغ توی کوچه پیچید. پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت:« بوی نون میاد...حواسِت به منِ؟...» جوابی نشنید، بغض کرد. چانه‌اش می‌لرزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما نتوانست. بغضش شکست و دانه دانه فرو ریخت. از جا بلند شد، از کنار گل...
داستان کوتاه:
آدرس من: محله‌ی رُزهای سپید!
بوی نان داغ توی کوچه پیچید. پیرزن نفس عمیقی کشید و گفت:« بوی نون میاد...حواسِت به منِ؟...» جوابی نشنید، بغض کرد. چانه‌اش می‌لرزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد، اما نتوانست. بغضش شکست و دانه دانه فرو ریخت. از جا بلند شد، از کنار گلدان‌های رُز گذشت و به سمت آی...
📝#داستان_کوتاه؛
داستان واقعی از یه عشق یکطرفه:
من یه دختر دانشجومعلمم و چیزی که میخام بگم یه تجربه است از سال ۹۶.
یک پسری که اتفاقا دانشجومعلمم و همشهری خودم بود توی اینستا بهم درخواست فالوو داد.
منم یه مدت زیاد اکسپت نکردم و بالاخره نمیدونم یه روزی میشه که اکسپت میکنم.
ایشون مدتی منو در اینستاگر...
💕 داستان کوتاه
روزی در شهری 'حاکم مهربانی' زندگی می کرد که، همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند.
اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را 'نکوهش' و از او 'بدگویی' کند.
حاکم این موضوع را میدانست، اما 'شکیبایی' به خرج می داد و علیه او فرمانی صا...
📰 #داستانک؛ روزی واعظی به مردمش میگفت: «ای مردم! هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، میتواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه میرود.»
جوانی ساده و پاکدل، که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز میبایست از رودخانه میگذشت، در پای منبر بود. چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت...
📚☕️#داستان_کوتاه
«ساعت صفر»
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى ...
داستان کوتاه: ساعت چنده؟⏰⏰⏰
  پسر جوان، چند بار انگشتش را روی دیوار چرخاند و چند قدم عقب رفت، به دیوار زل زد و به سمت پیرمرد چرخید و گفت : « این یه شاهکاره! مگه نه عمو ؟ »
پیرمرد لبخند زد و به علامت تایید، سر تکان داد. دو پرستار با برانکار وارد اتاق شدند. جوان فریاد زد: « قدم نو رسیده مبارک...
#داستانک
قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان قرعه کشی شود .
#معلم گفت تا هر کس نامش را روی کاغذ بنویسد تا قرعه کشی کنند
وقتی نام حسن درآمد، خود آقا معلم هم #خوشحال شد
چرا که حسن به تازگی یتیم شده و وضع مالی اش اصلا خوب نبود.
وقتی معلم به کاغذ اسامی بچه ها نگاه کرد؛
روی همه ی...
تعبیر خواب پادشاه
داستانک ها
@dastanaq
🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
پادشاهی در خواب دید تمام دندانهایش افتادند!
دنبال تعبیر کنندگان خواب فرستاد...
اولی گفت: تعبیرش این است که مرگ تمام خویشاوندانت را به چشم خواهی دید
پادشاه ناراحت شد و دستور داد او را بکشند...
دومی گفت: تعبیرش این است که عمر پادشاه از تمام خویشا...
#داستانک
#مادرم_کویر_است
همه مون می دونیم تو کویر باد زیاد می وزه، ولی خبری از بارون و ابر نیست .خوب کویری بودن تو خصلت خیلی از آدمها هست. که می خوام جریانه یکیشون و براتون بگم...
اون آدم یه فرشته اس، به اسم مادرم...
خیلی کویریه مادرم، نه اینکه خدایی نکرده فک کنید مادرم آدم خشکیه ،نه!
اون شب مث...
Twelfth Night
شب دوازدهم
#داستان_کوتاه_انگلیسی
Viola and her twin brother are shipwrecked in an enemy country. Viola thinks her brother is dead. She is alone and needs a job so she puts on boys’ clothes.
کشتی ویولا و برادر دوقلویش غرق می‌شود و آن‌ها وارد سرزمین دشمن می‌شوند. ویولا فکر می‌کند برادرش...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
به اعتماد ارباب
@jdastanj
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت. غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .
به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟
جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و ...
#داستانک
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان.
نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.
پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گ...
🔘 داستان کوتاه
🔘نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست.
🔘زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛
🔘مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتاب ها...
📖 #دلنوشته
⏹ #جوگیر_ونکیم
⏺ #پارت_1136
✔️ دوستی برام تعریف هکرد که: چند سال پیش چارشنبه روزی که «سلیمان آباد» بازار مطابق معمول شکل بیتبا یه وانتی #ساجه برای #روتن بیارده با ، دو سه ساعتی بیسه و بده خبری از مشتری نیه سریع کاغذی سر بنوشت که #ساجه سهمیه ای هسه .چند دقیقه از نوشتن و‌نن این کاغذ پا...
📖 #دلنوشته
⏹ #جوگیر_ونکیم
⏺ #پارت_1136
✔️ دوستی برام تعریف هکرد که: چند سال پیش چارشنبه روزی که «سلیمان آباد» بازار مطابق معمول شکل بیتبا یه وانتی #ساجه برای #روتن بیارده با ، دو سه ساعتی بیسه و بده خبری از مشتری نیه سریع کاغذی سر بنوشت که #ساجه سهمیه ای هسه .چند دقیقه از نوشتن و‌نن این کاغذ پا...
#داستانک
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان.
نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.
پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گ...
🔘 داستان کوتاه
يادم مياد پدربزرگم مى گفت: امیر جان ميدونى چرا ميگن سگ نجس و حرام است در صورتي كه در قران نيست و چرا ميگفتن اگر در خانه اى سگ باشد تا هفت تا خانه از چپ و راست و پس و پيش نمازشان قبول نيست؟
گفتم: نه
گفت: براى اينکه يک عده دزد و يک عده بدناموس اگر خواستن يواشکى در تاريکى شب غلطى بکنند ...
از چیزی نگرانی؟ بگو :
🎀حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت وهو رب العرش العظیم🎀
🎀گرفته میشی بگو:
لااله الا الله ولا حول ولا قوه الا بالله🎀
🎀ناراحتی؟ همیشه بگو:
إنما أشکو بثی وحزنی لله🎀
🎀درزندگیت موفق نیستی؟ بگو:
و ما توفیقی إلا بالله علیه توکلت وإلیه أُنیب🎀
🎀خوشحال نیستی؟ همیشه بگو:
حسبی الله ونع...
#داستانک
روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان.
نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟ پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟ پيرزن جواب داد:350 سال!! داوود گفت: مادر ناراحت نباش.
پيرزن گفت: چرا؟ پيامبر فرمود: بعد از ما گ...
🌹
🔘 داستان کوتاه
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتاب هایش! ...
@nahoftegi0045
🔘 داستان کوتاه
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ ...
#داستان کوتاه
#حتما بخوانید
يادم مياد پدرم مى گفت: قاسم جان ميدونى چرا ميگن سگ نجس و حرام است در صورتي كه در قران نيست و چرا ميگفتن اگر در خانه اى سگ باشد تا هفت تا خانه از چپ و راست و پس و پيش نمازشان قبول نيست؟
گفتم: نه
گفت: براى اينکه يک عده دزد و يک عده بدناموس اگر خواستن يواشکى در تاريکى شب غل...
#پیام_ناشناس
🔘 داستان کوتاه
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ ک...
@banooosharghi 🕊❤️🕊
🔘 داستان کوتاه
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود ...
داستان کوتاه
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتاب هایش! ناهار ...
The lump of gold
تکه ی طلا
#داستان_کوتاه_انگلیسی (سطح پیش متوسط Pre-Intermediate)
Paul was a very rich man, but he never spent any of his money.
He was scared that someone would steal it.
He pretended to be poor and wore dirty old clothes.
People laughed at him, but he didn’t care.
He only cared ab...
🔘 داستان کوتاه
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتاب هایش! ناها...
🌹
🔘 داستان کوتاه
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتاب هایش! ن...
〰〰〰
✔️ #داستانک
قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان قرعه کشی شود .
معلم گفت هر کس نامش را روی کاغذ بنویسد تا قرعه کشی کنند
وقتی نام حسن درآمد، خود آقا معلم هم خوشحال شد
چرا که حسن به تازگی یتیم شده و وضع مالی اش اصلا خوب نبود.
وقتی معلم به کاغذ اسامی بچه ها نگاه کرد؛
روی همه...
👌 #داستان کوتاه پند آموز
🌸🍃 @baleparvazam 🌸🍃
💭 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز ...
🔘 داستان کوتاه
سال 1853 مردم برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند. آن ها به دنبال طلا می گشتند. آن ها به پولدار شدن فکر می کردند. لیوای استروس یکی از آنها بود. او 24 سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا...
او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معد...
🔘 داستان کوتاه
يادم مياد پدرم مى گفت: قاسم جان ميدونى چرا ميگن سگ نجس و حرام است در صورتي كه در قران نيست و چرا ميگفتن اگر در خانه اى سگ باشد تا هفت تا خانه از چپ و راست و پس و پيش نمازشان قبول نيست؟
گفتم: نه
گفت: براى اينکه يک عده دزد و يک عده بدناموس اگر خواستن يواشکى در تاريکى شب غلطى بکنند با خ...
🌹 @yaho95❤️
🔘 داستان کوتاه
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتا...