نتایج جستجو "خوشحال"

داستان کوتاه
دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش...
هرشب داستان کوتاه
💎در يكي از شب هاي سرد زمستان، يك نفر با مرد فقيري برخورد كرد، مرد فقير به سوي او دست دراز كرد و صدقه خواست.
ولي آن شخص بعد از كمي جستجو در جيب هايش پولي نيافت.
فقير همچنان خيره به او بود و انتظار مي كشيد و خوشحال از اينكه قرار است به او كمك شود.
آن شخص ناراحت و پريشان شد از اي...
#داستانک
امروز دوستی پیدا کردم که من رو خوشحال می‌کنه و من خیلی خوشحالم که اون خوشحالم می‌کنه، چون اين خيلی مهمه.
اگه من خوشحال بشم...
همسایه‌‌های من هم خوشحال می‌‌شن... خانواده‌ام، همکارام‌ و مردمی که هر روز می‌بینم!
اونا اگه خوشحال بشن خب، خيلی‌های ديگه هم خوشحال می‌شن.
«اینجوری شاید حال دنیا یه ک...
‌ #Short_story
✅داستان کوتاه انگلیسی
🐿🐕🐿🐕🐿🐕🐿🐕🐿
✳️A Surprise from Australia
The school ends and Erica quickly puts her books in the bag and runs out of the class.
مدرسه تمام می شود و اریکا به سرعت کتاب هایش را توی کیفش می گذارد و از کلاس بیرون می دود.
Today is a special day. Erica is very ex...
نه سالم بود. تابستان نفس های آخر را می کشید. آن شب خیلی خوشحال بودم، چون قرار بود همگی به پارک برویم. وقتی به پارک رسیدیم مثل همیشه به سراغ بازی های مورد علاقه ام رفتم. اما این بار نه استخر توپ برایم جذاب بود، نه ماشین برقی. ترجیح‌ دادم با پولم بستنی بخرم. کنار بستنی فروشی یک بازی جدید دیدم، ترن هوا...
#داستانک
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی...
‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹••••
❤️‿❤️╯
#داستانک
#دلنوشته
✍دوران بچگی، پدرم برخی روزها با پیکان سفید یخچالیِ‌ درب و داغانش، بچه‌ها و دوجین رفقایشان را تا سقف و کاپوت و صندوق پر می‌کرد و می‌رساند مدرسه.
هر وقت پشت فرمان می‌نشست زیر لبش یک چیزی می‌گفت که من تا سال‌ها فکر می‌کردم وردی خاص است که از یک جنگیر یا د...
‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹••••
❤️‿❤️╯
#داستانک
#دلنوشته
✍دوران بچگی، پدرم برخی روزها با پیکان سفید یخچالیِ‌ درب و داغانش، بچه‌ها و دوجین رفقایشان را تا سقف و کاپوت و صندوق پر می‌کرد و می‌رساند مدرسه.
هر وقت پشت فرمان می‌نشست زیر لبش یک چیزی می‌گفت که من تا سال‌ها فکر می‌کردم وردی خاص است که از یک جنگیر یا د...
#داستان‌کوتاه :
« نفوذ در قلب دیگران »
زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند.
کمی بعد، زن از سرویس‌دهی ضعیف داروخانه‌ی شهر به همسایه‌ی خود اعتراض کرد.
او امیدوار بود همسایه‌اش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند.
وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آن...
🎋🎋🎋🎋
#داستانک
روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمیداشت.
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا بر...
3133📚داستانڪ📚:
♥️🍃⇨﷽
🌷حکایت
❄️⇦ به عیادت دوستی رفته بودم، پیرمرد شیک و کراوات زده ای هم آنجاحضور داشت. چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب گفتند
آقای پیرکراواتی، باشنیدن اذان ، درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!برای من جالب بود که یک پیرمر...
🌺 داستانک کوتاه واقعی...
✍💞 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
آقا این بسته نون چند ؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت : هزار و پونصد تومن !
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت :
نمیشه کمتر حساب کنی ؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم
نه، ...
#داستانک
🔹پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: 'نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند'.
🔸تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
🔹تنها یکی از مردان دانا گفت: 'فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا ...
💕 داستان کوتاه
'داستان جالب قصر پادشاه'
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از 'پادشاهان بزرگ' برای 'جاودانه' کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که 'قصری باشکوه' بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت 'ستونی' نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاس...
‍ 🖕🖕🖕🖕

#داستانک :
نفس بادکنک
پسر کوچولو بادکنکش را به مادر بزرگ داد تا آن را باد کند. مادر بزرگ که بر تراس خانه نشسته بود، شروع به دمیدن در بادکنک کرد.
هی در آن می‌دمید و هر قدر باد بیشتری در بادکنک می‌رفت پسرک خوشحالی‌اش بیشتر می‌شد.
مادر بزرگ نیز از این که نوه‌اش را خوشحال م...
داستانک: 'همسایه'
مردی برای خود خانه‌ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه‌ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می‌کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه‌اش و ریختن آشغال آزارش می‌داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت...
سمیه جمالی:
داستان کوتاه
در دبستانی، معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشون رو بنویسن .اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .
یکی از برگه‌ها معلم رو خیلی متاثر کرد. در همون موقع خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه.
پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟
زن جواب داد، این انشا ...
🌸
داستان کوتاه
بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت
چند دقیقه. بعداز ورودما اذان مغرب گفتند
آقای پیرکراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نمازشد.!!
برای من جالب بود که یک پیرمردشیک وصورت ت...
داستانک :::
روزی پادشاهی خزانه را خالی دید، پس به وزیر زیرک خود دستور داد طرحی برای بودجه سال بعد ارائه کند.
وزیر پس از مشورت با اصحاب اقتصاد، برای جبران کسری بودجه طرحی ارائه کرد که شامل سه بند بود:
مالیات دو برابر شود.
نیمی از گاو و گوسفندها به نفع دولت مصادره شود.
کسی حق ندارد آروغ بزند!
پادشا...
داستانک: 'همسایه'
مردی برای خود خانه‌ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه‌ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می‌کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه‌اش و ریختن آشغال آزارش می‌داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت...
💕داستان کوتاه
'منت'
'مرد بازاری''خلافی' کرد و حاکم او را به 'زندان' انداخت.
'زنش' پیش یکی از 'یارانش' رفت و گفت:
چه نشسته ای که 'دوستت' پنج سال به 'محبس' افتاد، برخیز و مرامی به خرج بده.
مرد هم خراب 'مرام' شد و یک شب از 'دیوار قلعه' بالا رفت و از بین نگهبانان گذشت و خودش را به 'سلول رفیقش' رساند.
...
💕داستان کوتاه
'منت'
'مرد بازاری''خلافی' کرد و حاکم او را به 'زندان' انداخت.
'زنش' پیش یکی از 'یارانش' رفت و گفت:
چه نشسته ای که 'دوستت' پنج سال به 'محبس' افتاد، برخیز و مرامی به خرج بده.
مرد هم خراب 'مرام' شد و یک شب از 'دیوار قلعه' بالا رفت و از بین نگهبانان گذشت و خودش را به 'سلول رفیقش' رساند.
...
#داستانک
امروز دوستی پیدا کردم که من رو خوشحال می‌کنه و من خیلی خوشحالم که اون خوشحالم می‌کنه، چون اين خيلی مهمه.
اگه من خوشحال بشم...
همسایه‌‌های من هم خوشحال می‌‌شن... خانواده‌ام، همکارام‌ و مردمی که هر روز می‌بینم!
اونا اگه خوشحال بشن خب، خيلی‌های ديگه هم خوشحال می‌شن.
«اینجوری شاید حال دنیا یه ک...
داستانک: 'همسایه'
مردی برای خود خانه‌ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه‌ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می‌کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه‌اش و ریختن آشغال آزارش می‌داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت...
#داستانک
⁦♦️⁩جهان پهلوان تختی و پسرک بدون کفش
🔹 «جهان پهلوان تختی» هر روز توی محله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به تختی کرد و گفت: شما خدایید؟!
«جهان پهل...
#یک_دقیقه_مطالعه 📚
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگ...
#داستانک
⁦♦️⁩جهان پهلوان تختی و پسرک بدون کفش
🔹 «جهان پهلوان تختی» هر روز توی محله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به تختی کرد و گفت: شما خدایید؟!
«جهان پهل...
طنزهای عمران صلاحی
از برخی شاعران و نويسندگان خاطره انگیز معاصر
🔸معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چ...
🌹کاری که شیطان برایش کف می زند🌹
یک سوال :
کدام عمل است که اگر از انسان سر بزند، شیطان آنقدر خوشحال می شود، که شروع به کف زدن می کند؟
از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
اِذا اخَتَصَمَتْ هِیَ وَ زَوجُها فی‌البَیتِ فَلَهُ فی کُلِّ زاویَهٍ مِن زوایَا البَیتِ شَیطانٌ یُصفِّقُ و...
#داستانک
یه داستان واقعی که حال خوبی به آدم میده :
نیّت خیر
یک روز یک دختر کوچک کنار یک کلیسای محلی ایستاده بود، دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون به شدت شلوغ بود.
همان طورکه از جلوی کشیش رد می شد، با گریه گفت:
'من میتونم به کانون شادی داخل کلیسا بیام!'
کشیش با نگاه کردن به لباس...
#داستانک
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگی میکنین و ...
🌹کاری که شیطان برایش کف می زند🌹
یک سوال :
کدام عمل است که اگر از انسان سر بزند، شیطان آنقدر خوشحال می شود، که شروع به کف زدن می کند؟
از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل شده است:
اِذا اخَتَصَمَتْ هِیَ وَ زَوجُها فی‌البَیتِ فَلَهُ فی کُلِّ زاویَهٍ مِن زوایَا البَیتِ شَیطانٌ یُصفِّقُ و...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** وجدان **
غزالی در احیاء العلوم می نویسد: آقایی به طرف حسابش نوشت که: نی های شکر را سرما زده است. از این جهت امسال زمینه برای خرید شکر فراوان است؛ و یقین داشته باش که شکر گران خواهد شد. این نامه به دست این تاجر رسید. افتاد در بازار کوفه شکر فراوانی خرید و انبار...
#داستانک
⁦♦️⁩جهان پهلوان تختی و پسرک بدون کفش
🔹 «جهان پهلوان تختی» هر روز توی محله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به تختی کرد و گفت: شما خدایید؟!
«جهان پهل...
💠داستان کوتاه
🔹گویند در زمان یکی از پیامبران خشکسالی پیش آمد! آهوان در دشت، خدمت پیامبر رسیدند که ما از تشنگی تلف می شویم و از خداوند متعال درخواست باران کن!
🔸پیامبر به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود!
خداوند فرمود: موعد آن نرسیده،
پیامبر هم برای آهوان جواب رد آورد!
🔹تا اینکه یکی از آ...
#داستانک
امروز دوستی پیدا کردم که من رو خوشحال می‌کنه و من خیلی خوشحالم که اون خوشحالم می‌کنه، چون اين خيلی مهمه.
اگه من خوشحال بشم...
همسایه‌‌های من هم خوشحال می‌‌شن... خانواده‌ام، همکارام‌ و مردمی که هر روز می‌بینم!
اونا اگه خوشحال بشن خب، خيلی‌های ديگه هم خوشحال می‌شن.
@Ojaghraphic
«اینجوری شاید...
به نام بهترین دوستمان خداوند جهانیان
#داستانک
🔹پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: 'نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند'.
🔸تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
🔹تنها یکی از مردان دانا گفت: 'فکر کنم می‌توانم شاه را ...
- داستان کوتاه ماسه :
آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه‌ای زندگی می‌کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل‌های مکانیکی غول پیکر کنده باشند، گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورز سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه‌ای کنده شده بود که ترا به اندیشه‌ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده ...
- داستان کوتاه ماسه :
آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه‌ای زندگی می‌کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل‌های مکانیکی غول پیکر کنده باشند، گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورز سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه‌ای کنده شده بود که ترا به اندیشه‌ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده ...
#داستانک
⁦♦️⁩جهان پهلوان تختی و پسرک بدون کفش
🔹 «جهان پهلوان تختی» هر روز توی محله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به تختی کرد و گفت: شما خدایید؟!
«جهان پهل...