نتایج جستجو "خودخواه"

#داستان_کوتاه_شب 📚
- حاضری؟
+ آره...
فقط یادت باشه اولین چیزی که درباره ی هم دیگه تو ذهنمون اومد رو باید بگیم ...
بدون مکث...
بدون فکر...
- باشه تو شروع کن...
+ اولین بار که دیدمت خودخواه و مغرور به نظرم اومدی...
کلی هم اون روزا پشت سرت حرف می زدم ...
-من واست تو دانشکده اسم گذاشته بودم...
...
#داستان_کوتاه_شب 📚
- حاضری؟
+ آره...
فقط یادت باشه اولین چیزی که درباره ی هم دیگه تو ذهنمون اومد رو باید بگیم ...
بدون مکث...
بدون فکر...
- باشه تو شروع کن...
+ اولین بار که دیدمت خودخواه و مغرور به نظرم اومدی...
کلی هم اون روزا پشت سرت حرف می زدم ...
-من واست تو دانشکده اسم گذاشته بودم...
...
#داستان_کوتاه📙📘📗
دختری که من عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم، عکاس بود. اگر باهاشون نشست و برخواست کرده باشی حتما اینو میدونی: عکاسا آدمای عجیبین! وسط قرار، یدفعه میگفت: «واستا!» منم از همه جا بی خبر میگفتم: «چی شده عزیزم؟!» سریع کیف دوربینش رو باز میکرد و میگفت: «یه چیزی دیدم که باید ازش عکس بگیرم!»...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
📚هرروز یک داستان کوتاه 📚
خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردن...
#داستانک #پند
(خوبی که ازحدبگذردنادان فکربدمیکند)
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری م...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
💎داشتم داستان 'کُنتس الیزابت باتوری' را میخواندم ،
ملکه ای بی رحم و خونخوار ، که وقتی متوجه شد خونِ دخترانِ جوان ، حالش را بهتر می کند ، شروع کرد به کشتن دوشیزگانِ معصوم و بی گناه ...
از خونشان می نوشید و در خون گرمشان خودش را می شست ...
و هر روز جوان تر می شد !
صدها نفر قرب...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
‍ ⭕️داستانک پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناس...
‍ ⭕️داستانک پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناس...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
داستانک
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپاسی نبی...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
#داستانک #پند
(خوبی که ازحدبگذردنادان فکربدمیکند)
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری م...
#داستانک #پند
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش، از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپا...
‍ @kanoonadabishz
آنتون پاولوویچ چِخوف، داستان‌نویس و  نمایش‌نامه‌نویس برجستهٔ روس است. او در زمان حیاتش بیش از ۷۰۰ اثر ادبی آفرید.
او را مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس برمی‌شمارند و در زمینهٔ نمایشنامه‌ نویسی نیز آثار برجسته‌ای از خود به‌جا گذاشته‌است و وی را پس از شکسپیر بزرگترین نمایش‌نامه‌نویس می‌د...
📚#داستان_کوتاه
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش ...
📚#داستان_کوتاه
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش ...
📚#داستان_کوتاه
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش ...
📚#داستان_کوتاه
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش ...
روزمون رو با کتاب شروع کنیم
#‌داستانک
#‌دو_‌خط_‌موازی
🦋✨🦋✨🦋
🦋✨🦋
🦋
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط د...
#داستانک۲۷۱
نرگس رفته علی! باورت میشه؟! بدونِ خداحافظی فقط بایک نامه ی کوتاه رفاقتمان را یکطرفه تمام کرده!
نوشته حلالش کنم! که تاهمیشه دوستم دارد حتی اگر دوستش نداشته باشم دیگر! نوشته آدمهامحصولِ شرایط و اتفاقن نه آن ها محصولِ آدمها! همین اتفاقاتِ ناگهانی، مسیرِ زندگی راتغییرمیردهد و آدم دست به انت...
#داستانک۲۷۱
نرگس رفته علی! باورت میشه؟! بدونِ خداحافظی فقط بایک نامه ی کوتاه رفاقتمان را یکطرفه تمام کرده!
نوشته حلالش کنم! که تاهمیشه دوستم دارد حتی اگر دوستش نداشته باشم دیگر! نوشته آدمهامحصولِ شرایط و اتفاقن نه آن ها محصولِ آدمها! همین اتفاقاتِ ناگهانی، مسیرِ زندگی راتغییرمیردهد و آدم دست به انت...
داستان کوتاه : مهمترین عضو بدن
مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد. وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسا...
📚📔📒📕📗📘📙📔📒
✅داستانک خانواده
پدر ديروقت و خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر بچه پنج ساله اش را ديد كه در انتظارش بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما می تونم بپرسم ؟
– بله حتماً پسرم .چه سئوالي داری؟
– بابا ! شما براي هر یک ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
پدر با ناراحتي جواب داد: به اين مسئله چه کار د...
📚📔📒📕📗📘📙📔📒
✅داستانک خانواده
پدر ديروقت و خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر بچه پنج ساله اش را ديد كه در انتظارش بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما می تونم بپرسم ؟
– بله حتماً پسرم .چه سئوالي داری؟
– بابا ! شما براي هر یک ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
پدر با ناراحتي جواب داد: به اين مسئله چه کار د...
داستان کوتاه افغان .
کوره راهی که از خانهً ما به گور مادرم میرسد از لابه لای درخت های تناور یک جنگل انبوه میگذرد. هرگاه که قناریها، فاخته ها و گنجشکهای جنگلی آرام می گیرند و هورای باد و همهمهً برگها به گوش نمی رسد سکوت سنگین و آرامبخشی بال هایش را بر سایه های ابلق و خواب آور آن راه می گسترد و رهگذر ...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
🍃🌺 داستان کوتاه 🌺🍃
#یک_خشت_هم_بگذار_دردیگ
عروس خودپسندی ، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی مي كرد .
مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . يک روز مادرشوهر مريض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند .
عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پيش خودش فكر كرد
اگر از كسی نپرسد پلويش خراب می شود و اگر از مادر ...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
در غیبت پسرعمو
@jdastanj
■ داشتیم کم کم آماده خواب می شدیم که دیدم علی بن الحسین (علیه السلام) دارد آماده می شود از خانه بیرون برود.
یعنی این موقع شب کجا می خواست برود؟
کمی که فکر کردم، حدس زدم قصد دارد کجا برود.
یادم افتاد امشب شب جمعه است.
مقداری پول بر می دارد و کمی هم آرد.
من هم...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
🌸🍃🌸
ﺍﺳﺐ ﻭ ﺍﻻﻏﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻔﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ .ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﺍﺳﺐ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﻢ، ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ. ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩ. ﺍﻻﻍ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ، ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﺳﺐ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺎﺭﻫﺎ ، ﺑﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺍﺳﺐ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺍﺳﺐ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻤ...
من خودخواه نیستم
من ب خودم قول می دهم، اما نمی توانم
دستم تکان می خورد
چرا خورشید بالا نمی آید
این شب است و دیر است. ماه کجاست؟
من در یک لحظه در افکار من میمیرم، و مرگ میتواند ریشه کن شود.
I am not selfish
I promise myself, but I can not
My hands are shaking
Why the sun does not rise
It's night an...