نتایج جستجو "خودخواه"

داستان کوتاه افغان .
کوره راهی که از خانهً ما به گور مادرم میرسد از لابه لای درخت های تناور یک جنگل انبوه میگذرد. هرگاه که قناریها، فاخته ها و گنجشکهای جنگلی آرام می گیرند و هورای باد و همهمهً برگها به گوش نمی رسد سکوت سنگین و آرامبخشی بال هایش را بر سایه های ابلق و خواب آور آن راه می گسترد و رهگذر ...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
🍃🌺 داستان کوتاه 🌺🍃
#یک_خشت_هم_بگذار_دردیگ
عروس خودپسندی ، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی مي كرد .
مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . يک روز مادرشوهر مريض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند .
عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پيش خودش فكر كرد
اگر از كسی نپرسد پلويش خراب می شود و اگر از مادر ...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
🍃🍃🍃🍃🖊
داستانک
در غیبت پسرعمو
@jdastanj
■ داشتیم کم کم آماده خواب می شدیم که دیدم علی بن الحسین (علیه السلام) دارد آماده می شود از خانه بیرون برود.
یعنی این موقع شب کجا می خواست برود؟
کمی که فکر کردم، حدس زدم قصد دارد کجا برود.
یادم افتاد امشب شب جمعه است.
مقداری پول بر می دارد و کمی هم آرد.
من هم...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
💥داستانک💥
👈 آن باش که هستی
🌴گویند شغالی، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛
🌴اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او بر م...
🌸🍃🌸
ﺍﺳﺐ ﻭ ﺍﻻﻏﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻔﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ .ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﺍﺳﺐ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﻢ، ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ. ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩ. ﺍﻻﻍ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ، ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﺳﺐ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺎﺭﻫﺎ ، ﺑﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺍﺳﺐ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺍﺳﺐ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻤ...
من خودخواه نیستم
من ب خودم قول می دهم، اما نمی توانم
دستم تکان می خورد
چرا خورشید بالا نمی آید
این شب است و دیر است. ماه کجاست؟
من در یک لحظه در افکار من میمیرم، و مرگ میتواند ریشه کن شود.
I am not selfish
I promise myself, but I can not
My hands are shaking
Why the sun does not rise
It's night an...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
#داستانک
گویند شغالی، چند پر طاووس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاووسان درآمد. طاووس ها او را شناختند و با منقار خود، بر او زخم ها زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او برمی گرداندند. شغالی نرم...
#داستانک
@Y7taraneh
گویند شغالی، چند پر طاووس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاووسان درآمد. طاووس ها او را شناختند و با منقار خود، بر او زخم ها زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او برمی گرداندند....
#داستانک
@xpoemx
گویند شغالی، چند پر طاووس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و به میان طاووسان درآمد. طاووس ها او را شناختند و با منقار خود، بر او زخم ها زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او برمی گرداندند. شغ...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💢 ترجمه داستان کوتاه
🔴 امیدت را از دست نده - انسان ها خوب هستند
درک سیمونز داشت در ساحل همراه با خانواده اش از روزی زیبا لذت می برد که متوجه چیز عجیب و غریبی شد. گروهی از مردم در نزدیکی اسکله به چیزی در آب اشاره می کردند. او و همسرش فکر کردند که باز هم سر و کله یک کوسه دیگر پیدا شده است، اما به هر ...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
‍ 🍃داستانک : یاس و کاکتوس
نوشته : #آریاسب_باوند
۱۹ مهر ماه سال ۲۵۷۶شاهنشاهی
در باغستان باغبان یک بوته ی یاس زیر نور خورشید می‌درخشید...
گلهای باغستان همه میدانستند...
باغبان هم میدانست...
گل یاس عاشق بود...
کاکتوس پیر بود اما هنوز خارهایش تیز و زهرآلود...
باد که می‌وزید خارهایش بوته ی یاس را می...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💕داستان کوتاه
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس...
💎 #داستانک_يك_ساعت_ويژه
#داستان_کوتاه_810کانال_شهرقصه
💎
💎
مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه
در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي...
#خودخواه_نباش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به ل...
هرشب یک داستان کوتاه وآموزنده
💘💘💘
💎عروس خودپسندی ، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی می کرد . مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . یک روز مادرشوهر مریض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند . عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پیش خودش فکر کرد اگر از کسی نپرسد پلویش خراب می شود و اگر از مادرشوهرش بپرس...
ﺍﺳﺐ ﻭ ﺍﻻﻏﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻔﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ .ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﺍﺳﺐ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﻢ، ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ. ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩ. ﺍﻻﻍ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ، ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﺳﺐ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺎﺭﻫﺎ ، ﺑﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺍﺳﺐ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺍﺳﺐ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻤﺮ ﺧﻢ ...
✍داستانک
🔘ریشه ضرب المثل
📚عروس خودپسندی، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی مي كرد.
مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت. يک روز مادرشوهر مريض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند.
عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پيش خودش فكر كرد
اگر از كسی نپرسد پلويش خراب می شود و اگر از مادر شوهرش بپرسد
آبرويش م...
امیدت را از دست نده - انسان ها خوب هستند.
درک سیمونز داشت در ساحل همراه با خانواده اش از روزی زیبا لذت می برد که متوجه چیز عجیب و غریبی شد. گروهی از مردم در نزدیکی اسکله به چیزی در آب اشاره می کردند. او و همسرش فکر کردند که باز هم سر و کله یک کوسه دیگر پیدا شده است، اما به هر حال به سوی جمعیت به راه...
داستان کوتاه:#تغییر📜
🔴قسمت پنجم
نفس های به شماره افتاده...
رفت و رفت و رفت تا از جلوی چشمانم کاملا محو شد،گریه نمیکردم اما همه چیز را تار می دیدم،برایم مدت کوتاهی گذشت اما نمی دانم چرا گارسون به شانه ام زد و گفت اقا ساعت تعطیلی کافه شده!پاهایم حس نداشت انگار به صندلی چسبیده بودم،کمبود انرژی نداشتم ا...
امیدت را از دست نده - انسان ها خوب هستند.
درک سیمونز داشت در ساحل همراه با خانواده اش از روزی زیبا لذت می برد که متوجه چیز عجیب و غریبی شد. گروهی از مردم در نزدیکی اسکله به چیزی در آب اشاره می کردند. او و همسرش فکر کردند که باز هم سر و کله یک کوسه دیگر پیدا شده است، اما به هر حال به سوی جمعیت به راه...