نتایج جستجو "خواهر"

#داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت ...
💎 #داستانک
@topmusic011
💎💎💎
💎
💎
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: 'مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقاب...
#داستانک
معلمی با خواهر فراش مدرسه ازدواج کرد گاهی اوقات معلم غیبت می کرد از فراش که برادر زنش بود می خواست بجایش به کلاس برود اینقدر این کار تکرار شد که فراش تقریبا شده بود آقا معلم.
بعد از مدتی آقا معلم شد رئیس آموزش و پرورش و برادر خانمش را به مدیریت مدرسه منصوب کرد، بعد از مدتی معلم داستان ما ش...
#داستانک
#برداشت_آزاد_از_عکس
#بزه_فقر_خوبی_بدی
خوب بعضی آدمها حس ششم دارن، مثله من... گاهی وقتی حرفی از سر دل میزنم که حقیقتیه... وهمه دارن قایمش میکنن .این یه حُسنه یا یه عیب؟ الله اعلم !؟!منم اینطوری آفریده!
مثلا تابستون پارسال وقتی باعمه ی ی همسرم رفته بودیم باغشون تا آومد درد دل کنه که خاله ...
#داستانک
⭕ خانه
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
((...
اگر کمی زودتر
@hekayatvadastan
با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر ب...
📚☕️#داستان_کوتاه
«ساعت صفر»
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى ...
📚#داستان_کوتاه
🔻#جهل
#بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: #مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
#استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای #دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد ...
دوره نویسندگی به شیوه 'بازآفرینی'
حضوری و کارگاهی
ویژه طلاب خواهر قم
مکان برگزاری:
قم، مرکز مدیریت حوزه علمیه خواهران
شرایط: ارسال دو نمونه از آثار قلمی در قالب های یادداشت، شعر، کوتاه نوشت، داستانک و... به همراه نام و نام خانوادگی و تلفن تماس به نشانی ایمیل
🔺Tooba@whc.ir
🗓فرصت: تا 28 خرداد 97...
📚#داستان_کوتاه
🔻#جهل
#بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: #مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
#استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای #دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد ...
📚#داستان_کوتاه
🔻#جهل
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: 'مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد...
🔘 داستان کوتاه
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نمي‌تواني عزيزم!»
گفتم:
«مي‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي مي‌آيد که نمي‌تواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوس...
#داستان_کوتاه_دنباله_دار
#ماجرا_های_من
#بازگشت_به_خانه_قسمت_سوم
#سمیرا_موحدی
@Samira_Movahhedi
لحظه ای چشمم به دیواری افتاد که طاقچه بزرگی داشت و توش عکس و قاب عکس پر بود. به سمتشون رفته و خیلی جالب دستم رو بردم سمت یکی از قاب عکس ها که توش عکس دخترو پسر بچه شیرینی بود. خودشون بودن، بچه های توی...
داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت خ...
داستان کوتاه
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نمي‌تواني عزيزم!»
گفتم:
«مي‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي مي‌آيد که نمي‌تواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوستي...
🔘 داستان کوتاه
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نمي‌تواني عزيزم!»
گفتم:
«مي‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي مي‌آيد که نمي‌تواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوس...
🔘 داستان کوتاه
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نمي‌تواني عزيزم!»
گفتم:
«مي‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي مي‌آيد که نمي‌تواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوس...
📚#داستان_کوتاه
🔻#جهل
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: 'مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد...
#داستانک
طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت ...
داستان کوتاه📝
پسره از
صدای یه دختر که هر چند روز یکبار
صدای خوندن کتاب های الیزابت گیلبرت از یه پنجره کوچیک رو به اتاقش به نما در میومد
کم کم زیر دندونش مزه داده بود.
گوش دادن به صداش که هراز گاهی
ته ته صداش یه بغضی خودشو پنهونی نشون میداد
برای اون عادت شده بود
و صداش مثل چایی عطرداری میموند که میشد...
#داستانک
⭕ خانه
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
((...
#داستانک
⭕ خانه
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
((...
📚داستانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک
دختر خردسالی وارد یک مغازه جواهرفروشی شد و به گردن بند یاقوت نشانی که در پشت ویترین بود اشاره کرد و به صاحب مغازه گفت این گردن بند را برای خواهر بزرگم می خواهم، ممکن است آن را به زیباترین شکل ممکن بسته بندی کنید؟
صاحب مغازه با کمی تردید به دخترک نگاهی...
یه داستانک زیبا ...
توصیه میکنم حتما بخوانید ....سعید
نویسنده یا بادمجون فروش ؟!
اون روزها من یک جوان خجالتی بودم که سرم همیشه توی کتاب ومطالعه بود . همه ی دورو بری هام ،حتی خانواده ام از اینکه من خیلی منزوی و اهل مطالعه بودم ، نگران بودند . مادرم که یک زن ساده و بیسواد بود اعتقاد داشت که من رو با...
داستانک
پدر خوانده ی من از من ده سال کوچیکتر بود !!
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله...
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و...
🌺🌵🌺🌵🌺
🌵🌺🌵🌺
🌺🌵🌺
🌵🌺
🌺
#داستانک
۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان. ۲۲ سالم ب...
داستان کوتاه آدم برفی از اسلاوومیر مروژک
زمان خوانش: #۱۰_دقیقه
«زمستان آن سال برف زیادی بارید. چند کودک خردسال توی میدان محله مشغول بر پا کردن یک آدمک برفی بودند. میدان بسیار وسیع بود و مردم زیادی همه روزه از آنجا عبور می کردند و پنجره ادارات متعددی رو به آن باز می شد و طبعأ از این پنجره ها میدان ...
#داستانک
#مادرم_عاشق_شد...
مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد...
در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...
یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده...
عاشق جوانکی سی و چند ساله...هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند...
«ساعت صفر»
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى سكوت كرد صداى مرغ ...
🔘 داستان کوتاه
@RoozhayeDeltangi
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله..
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان ...
#داستانک
#زن_فمنیست....
آب با ضرب روی سبزی ها می ریخت دستش را زیر آب گرفت. بوی تند ریحان به مشامش رسید... نفس عمیقی کشید وچشمهایش رابست...
چقدر فریبرز ریحان وکباب کوبیده دوست داشت .
*
صدای دلخراش باز شدن در چوبی با لولاهای روغن کاری نشده به گوش رسید. نظرها برگشت سمت در ...مردی میانسال ،قد کوتاه،...
💢داستان ترسناک💢
داستان کوتاه ترسناك باغ مرموز
در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردم که شامل دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ همانند یک باغ بود که در آن انواع مرغ و خروس و غاز و اردک وجود داشت و در خ...
📘 🌿 📗 🌿 📙 🌿 📕 🌿📒
اطلاعات بیشتر
داستان کوتاه
✾••••🌿 مرغ دریائی 🌿••••✾
« ... پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و بر نگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت سی سالش بود و پدر كه مرد، چهل ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم : - بابا مُرد آبتين ! سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى سكوت كرد صداى مرغ دريايی آمد. سپس گفت : - كارامو درست مى‌كنم ميام
دوباره صداى مرغ دريايی آمد. و باز گفت :
- خودمو به تشييع جنازه مى‌رسونم
گفتم : - جنازه نداره
گريه كردم . گفتم : - جنازه‌ش پيدا نشده
باز صداى مرغ دريایی آمد. صداى باد هم آمد. فكر كردم روز است اما خانه‌اش تاريك است و پرده‌هاى پنجره‌ی خانه‌اش از باد ساحلى تكان مى‌خورد. گفت : - ميام بريم پيداش كنيم .
آفتاب به شيشه‌ی ساعت ديوارى خورده بود و سايه‌ی ساعت را روى ميز انداخته بود. سايه عقربه‌ها و عددها روى ميز افتاده بود. گفتم :
- حتمن بيا . دلمون برات تنگه ...
چهار روز بعد زنگ خانه را زدند. مريم خواهر کوچکم رفت در را باز كرد. صداى جيغش ترساندمان. داد مى‌زد : بابا ... بابا.
همه دويديم توى حياط. بابا بود. موهاش آشفته بود. حرف نمى‌زد. چشم‌هاش قرمز بود. خواهرم چنان بغلش كرده بود و مى‌بوسيدش كه نمى‌توانست كارى كند. حتا يك كلمه هم حرف نزد. مادرم صورتش را چنگ كشيد. گفت :
- هوشنگ ... هوشنگ ...
و بابام را بغل كرد و دست و صورتش را بوسيد. بابا باز هم حرف نزد. فكر كردم شوكه شده است. چشم‌هاش سرخ و خون گرفته بود. بى‌صدا اشك مى‌ريخت. برديمش خانه. خوشحال بوديم كه زنده است. توى آشپزخانه، پشت ميز نشسته بوديم. بخشى از سايه‌ی عدد ١٢ ساعت، روى روميزى سفيد و بخشى‌ش روى سينه‌ی بابا افتاده بود. سايه‌ی عقربه‌ی ثانيه شمار از روى سينه‌اش مى‌گذشت كه نگاهم كرد. چشمش جوشيد. مادرم چاى آورد. استكان چاى را گذاشت توى سايه‌ى پرنور شيشه ساعت كه روى ميز مى‌لرزيد. نور آفتاب به استكان چاى افتاد. بابا هنوز ساكت بود. مادر گفت :
- گفتن فقط پنج تا جنازه سالم مونده. همه‌ی مسافراى هواپيما تيكه‌تيكه شده بودن. عكساشو نشونمون دادن.
و گريه كرد. صداى تيك‌تيك ساعت آمد. ادامه داد :
- چايي تو بخور ...
بابا به مادر نگاه كرد. خم شد روى ميز، دست مادر را گرفت و با انگشت، پشت دستش را نوازش كرد. اشك از چشمش افتاد روى سايه‌ی عدد ١٢. اشك در بافت روميزى پخش شد. احساس كردم چوب ميز، زيرِ رو ميزى، خيس شده است. سپس گفت :
- من بابا نيستم مامان آبتينم . و سرش را پايين انداخت. مادر دستش را پس كشيد. سايه‌ی عقربه دقيقه شمار روى استكان چاى افتاد. كسى حرف نمى‌زد. از آستين كت داداش آبتين صداى مرغ دريايی مى‌آمد ...»
✾••••🌿 علیرضا روشن🌿••••✾
#
🔘 داستان کوتاه
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله..
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند ...
🔘 داستان کوتاه
مادرم عاشق شد..مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله..
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند ...
📚
داستان کوتاه
«ساعت صفر»
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى ...
#داستانک
«ساعت صفر»
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى سكوت كرد...
#داستانک
«ساعت صفر»
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى سكوت كر...
🍁🍃🍂🍃🍁
#داستانک
#ساعت_صفر
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى س...
🍁🍃🍂🍃🍁
#داستانک
#ساعت_صفر
پدر كه مُرد، داداش آبتين، برادر بزرگم، خانه نبود. رفته بود خارج. براى درس رفته بود اما جاگير شده بود و برنگشته بود. سال‌ها او را نديده بوديم. وقتى رفت ٣٠ سالش بود و پدر كه مرد،٤٠ ساله شده بود. تماس گرفتم و گفتم:
- بابا مُرد آبتين
سكوت كرد. خانه‌اش در بندرگاه بود. وقتى س...