نتایج جستجو "خواهر"

💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
🍃🖤🍃داستانک🍃🖤🍃
تامّل⁉️
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحبخانه خواند....
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
داستانک ...
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که پدر، تنها قهرمان بود،
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد
بالاترین نقطه‌ى زمین،
شانه‌های پدر بود
بدترین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم، زانوهای زخمی‌ام بودند،
تنها چیزی که می‌شکست،
اسباب بازی‌هایم بود
و معنای خداحافظ، ...
داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقاب...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
#داستانک
امتحان ریاضی
شب امتحان ریاضی ترس و دلهره زیادی داشتم ، به نظرم اینجوری می‌آمد که ماه هم ازآسمان فرار کرده بود چونکه از شبهای قبل از امتحان تاریکتر به نظرم می‌رسید. هر شب که ریاضی با خواهر بزرگترم تمرین می‌کردم زود یاد میگرفتم خانم اسحاقی تمرین کردن را به ما یاد داده بود گفته بود با عدده...
✔️ داستان کوتاه و عاشقانه پستچی
🔖 #قسمت_هجدهم
حافظه گاهی زخم میزند.خاموشش کرده ام.چه سالی است؟هفتادویک.علی بعداز جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه.یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟ در جنگ روزهارا عادی نمیشمارند.گاهی یک دقیقه، یک قرن طول میکشد و گاهی صدها سال، ثانیه ای است. علی برای ورود به جمع نظامیان ...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
👌 داستان کوتاه پند آموز
«این داستان واقعی می باشد»
خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!
📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧
💭 چند ماه قبل زماني که مشغول انجام کارهاي خانه بودم پيامکي با عنوان ”سلام“ برايم ارسال شد
💭 شماره تلفن فرستنده پيام برايم کاملاً ناآشنا بود، ترديد داشتم که به آن...
یک داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بست...
📒داستان کوتاه
@tebsosho80baymani
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسال...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بست...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بست...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بست...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بست...
💕 داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در م...
📒 هر شب یک داستان کوتاه
'جهل'
'بچه ای' نزد 'استاد معرفت' رفت و گفت:
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به 'کاهن معبد' دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند.
'لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.'
استاد 'سراسیمه' به سراغ زن رفت و با 'حیرت' دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بست...
#داستانک
🌞 #تشرفات
💢 سؤال سید بحرالعلوم و جواب امام زمان (عج)
♦️علامه سید بحر العلوم در راه سامرا به این فکر می‌کرد که چطور گریه بر سید الشهداء(ع) باعث آمرزش گناهان می‌شود؟
♦️همان وقت متوجه شد که شخص عربی، سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد
♦️بعد پرسید : 'جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته...
‌‌╲\   ╭``┓ ‌                     
╭``🖤``╯  
┗``╯  \╲‌
📚 #داستانک
👈 بیابان خوفناک
هنگامی که #امام حسین (ع) و همراهان در روز دوم محرم که روز پنج شنبه بود به کربلا رسیدند و در همان محل سکونت نموده و خیمه ها را به پا کردند، پس از بر پا شدن خیمه ها و سکونت در کربلا حضرت زینب (س) هراسان به حضور برادرش...

‌‌╲\   ╭``┓ ‌                     
╭``🖤``╯  
┗``╯  \╲‌
📚 #داستانک
👈 بیابان خوفناک
هنگامی که امام حسین (ع) و همراهان در روز دوم محرم که روز پنج شنبه بود به کربلا رسیدند و در همان محل سکونت نموده و خیمه ها را به پا کردند، پس از بر پا شدن خیمه ها و سکونت در کربلا حضرت زینب (س) هراسان به حضور برادرش...
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
** بیابان خوفناک **
هنگامی که امام حسین (ع) و همراهان در روز دوم محرم که روز پنج شنبه بود به کربلا رسیدند و در همان محل سکونت نموده و خیمه ها را به پا کردند، پس از بر پا شدن خیمه ها و سکونت در کربلا حضرت زینب (س) هراسان به حضور برادرش امام حسین (ع) آمد و عرض کرد: این بیا...
📗☘📗☘📗
☘داستان کوتاه
خواهر روحانی در کلاس مدرسه وابسته به کلیسای محلی مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.
یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: م...